داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

صیغه بکن ! گناه نکن !

من تنها فرزند خونواده بودم . بابام آخوند بود و مامانم ازاون زنای مذهبی و محجبه که خیلی هم وسواس بود . نمی دونم چی شد که دیگه مامانم نتونست بچه بیاره . واسه همین خیلی بهم علاقه داشت . هوامو داشت . وقتی که به سن بلوغ رسیدم توی جیب و توی اتاقم دعا و چاقو و انواع و اقسام زبون بند ها و چشم زخم ها میذاشت که از ما بهترا بهم آسیبی نرسونن . آخه خیلی هم خوش تیپ و خوشگل بودم و چهره ام بیشتر به دخترا می خورد . نگرانی مامان بیشتر از این بود که نکنه دوستان ناباب منو از راه به در کنند . واسه همین بیشتر ترجیح می داد که دوستام از افرادی مذهبی و برادرای بسیجی باشند . این بسیجی ها خودشون از اون مادر قحبه ها بوده  من چشم دیدنشونو نداشتم . چند تا دوست قالتاق مثل خودم گرفته و بهشون یاد دادم که یه ته ریشی بذارن و دگمه های پیرهنشونو تا بالا ببندن و حرفا رو پخته اداکنن . به اصطلاح سر مادرم شیره بمالن . در هر حال خونه هم دوره میذاشتیم و مامان بیچاره فکر می کرد جلسات مذهبی داریم . نمی دونم کدوم خدا پدر آمرزیده بود که بهش گفت که بچه ات رو باید یه سری آموزشهایی بدی که از نظر فکری ورفتاری وقتی یه زنو می بینه دست و پاشو گم نکنه . از طرفی هم معلوم نبود کجا خونده بود که در صدر اسلام پسرای بالغ در سن پونزده سالگی ازدواج می کردند و من که حالا سنم شده یه خورده دیر شده . بااین که خیلی هم هوس داشتم ودوست داشتم که یه رابطه سکسی قوی داشته باشم که نیاز هامو تامین کنه ولی از پیشنهاد های مامان زبیده خوشم نمیومد . چند تا دختر معرفی کرد که مثلا اونو واسم عقد کنند .. آخ آخ از اونایی بودند که تا حالا خروس هم اونا رو ندیده بود . وقتی اونا رو توی چادر سیاه دیده بودم که حتی دماغشون هم معلوم نبود ترس برم داشته بود .-مامان اینا که به شرط چاقو نیستن . من زن می خوام چیکار کنم -پسرم  زود ازدواج کردن آدمو از گناه دور نگه می داره و تو باید خوب حواست جفت باشه . این از سنت پیامبران و امامان ماست -مادر زمانه فرق می کرد .. به هر مصیبتی بود خودمو از شر این دخترای فولاد زره خلاص کردم تا این که یه روز واسه این که موقع  جلق زدن گند کاری نکنم یه کاندوم رو کیرم کشیدم و با تصور این که دارم یه زنی رو میگام آبمو تو کاندوم خالی کردم . اونو هم   انداختم داخل سطل آشغال آشپز خونه ومعلوم نبود مادرم اونو چه جوری گیر آورده . . اون خیلی رک بود و حرفاشو خیلی راحت بهم می زد . یه دستکش گذاشت دستش و  از داخل سطل اونو بیرون کشید . رنگم پریده بود .. -وحید .. این چیه .. گناه کبیره .. این قدر راحت داری آتش دوزخو به جان می خری ;/; -مامان زشته . این کارا چیه -من نمی تونم ببینم پسرم عذاب بکشه و گناه کنه . -مادر جون اون جوری که فکر می کنین نیست . -پسرم استمنا یا همان خود ارضایی از گناهان کبیره هست . -مادر من اینو موقع خواب  به عنوان سرکش یک متکا گذاشتم روی اونجام که اگه در خواب محتلم شدم لباسم کثیف نشه . آخه من خجالت می کشم از شما . کیرمو به متکا و کاندوم را به سرکش متکا تشبیه کرده بودم .. -وحید من روی تو حساب می کردم . تو الان یک گناه کبیره کردی و به خاطر همین گناه یک دروغ هم گفتی . همچین دادی کشیدم که مامانم ازم دلخور شد -وحید اینم سومین گناه . من ازت انتظار نداشتم که با مادرت این طور بد بر خورد کنی . می دونی در شرع اسلام چقدر در مورد رعایت احترام پدر و مادر سفارش شده ;/;من خودم دیدم که تو تازه اینو گذاشتی داخل سطل و موادش تازه هم هست .. از خجالت سرخ شدم و دروغ چهارم  رو دیگه نگفتم . نگرانی زبیده جونو زیادش کرده بودم . اون دلش می خواست یه جورایی سلطه خودشو بهم نشون بده و از وقتی که جلق زده بودم بیشتر می ترسید . یکی از این روزا که با اتوبوس می رفتیم قم تا یه سیاحتی و زیارتی بکنیم طوری شد که اون مجبور شد کنار یه زنی بشینه که از نظر حجاب وضع درست و درمونی نداشت منتها از نظر سنی یه چیزی در حد و اندازه های خودش بود . ولی خیلی هم خوشگل بود .من کنار یه پیر مرده در ردیف پشت سرشون نشسته بودم . اون پیر مردکه همش چرت می زد . ولی اون زنه خوشگله که خیلی فانتزی و سکسی نشون می داد ظاهرا بیوه بود . اون و مامان خیلی گرم گرفته بودند . مامان مرتب از این می گفت که یک زن وقتی شوهر نداره ممکنه به گناه کشیده شه و این باعث از بین رفتن دینش میشه . اون زنه هم که  می دونستم حرفای مامانو پشم کوسش هم حساب نمی کنه چون همش لبخند می زد . البته اون قمی بود و داشت می رفت خونه شون . طوری گرم گرفته بودند که آدم فکر می کرد اینا یار دبستانی هستن . حتی  همراه ما  تا نزدیکای حرم اومد . یه نگاههای خاصی بین ما رد و بدل می شد . کیرم توی شلوار ورم کرده بود . هم مامان و هم اون خانومه که اسمش بود ویدا متوجه این موضوع شده بودند ولی خب نمی شد به روم آورد . بااین که تا اون زمان بیشتر از دو تا جنده نکرده بودم ولی نگاه این خانومه نشون می داد که اونم بد جوری هوس داره . از طرفی اینو هم می دونستم که ویدا عاشق جمال مامان نیست که تا اینجا باهاش اومده و حتی ازمون دعوت کرده که بریم خونه شون . مامان گفت در صورتی این دعوتو می پذیره که اونم وقتی رسید تهرون بیاد خونه مون .. –به یه شرط میام که خودم باشم . یعنی با ترکیب آزاد و سکسی و کم حجابی .  یه وقت نگین شوهرم روحانیه و خوب نیست و از این حرفا .. -البته ویدا جان دین آدم کامل نمیشه مگر این که امر به معروف و نهی از منکر صورت بگیره . من وظیفه خودمو انجام میدم خواه تو پند گیر خواه ملال . ولی آزادی . مهمان جبیب خداست .. ناهار ما رو برد خونه شون . یه روز جمعه بود . عجب خونه ای . همه جا بوی عطر و هوس می داد . من و ویدا نگاههای بیشتری رو با هم رد و بدل می کردیم . بااین که وقت نداشتیم زیاد توی قم بمونیم ولی مامان که اخلاق منو می دونست که بعد ار ظهر ها باید بخوابم بهم گفت که برم و اتاق بغلی بخوابم . طوری با ویدا خودمونی شده بود که انگار اونجا رو خونه خودش می دونست . من باید سر در می آوردم که علت این که مامان از این زن بد حجاب و سکسی خوشش اومده چیه و چی تو کله اش می گذره .. در اتاقو بسته و تنمو بهش چسبوندم و و خوب فالگوش وایسادم .. چقدرهم بلند حرف می زدند . مامان خوب بلد بود چه جوری موضوع رو به جاهای حساس بکشونه . در این مورد می گفت که تو یه زن جوونی و اگه یه مرد نتونه نیاز های جنسی تو رو تامین کنه این کمبود ها یه مشکلاتی رو ایجاد می کنه . یه سری روایت هم می آورد و مخ ویدا جونو به کار می گرفت . البته اونم از اون هفت خط ها بود . صحبتو به من کشونده بودند . کارو به جایی رسونده بود که می خواست من و ویدا رو با هم جور کنه . تازه خودشم بر امورات نظارت داشته باشه .. این پیشنهاد رو هم داده بود واسه این که گناه در نیاد ما به هم صیغه شیم .. این شیوه مامان بیشتر با عقل جور در میومد . چون من در یکی از داستانهای سکسی خونده بودم که یه مامان با ایمان و تقوایی واسه پسرش از این قدمها بر داشت ولی صحبت از شیوه شرعی نبود . -زبیده جون من هر چی شما بگین قبول دارم ولی  از صیغه شدن خوشم نمیاد . همون که من و وحید بریم با هم باشیم نشون میده که این خواست قلبی ماست .. مامان با اکراه کوتاه اومد ولی گفت شما  با یه لفظ فارسی هم که شده باید قبولی خودتونو اعلام کنین . -خب زبیده جون به نظر تو خود وحید با این امر که با یه زن چهل و خوردی که هم سن مامانشه طرف شه موافقت داره ;/; -اولا شما خیلی خوش اندام و خوشگل هستین و خیلی کمتر از سنتون نشون میدین . و من می دونم که اونم دلش می خواد . من باهاش حرف می زنم . از طرفی من  اوایل باید نظارت داشته باشم و بدونم که پسرم تا چه حد می تونه در این امور مهارت پیدا کنه . -من با نظارتش و این که تو می خوای تعلیم بدی کاری ندارم . این که می خوای شاهد کار ما باشی حرفی ندارم . باید دید که خود وحید چی میگه . ولی من با صیغه رسمی و محضری و عربی خوندن مخالفم . صیغه رو باید فارسی و بین خودمون اجرا کنیم . از طرفی هم باید قول بدی هر وقت وحید خان ردیف شد یک سکس هم خودمون اون جایی که دلمون می خواد داشته باشیم . -هرچی تو بگی ولی می دونستم مامان منو به این سادگیها به دست ویدا نمیده که دور از چشمان او با هم سکس کنیم . فوری رفتم سرجای خودم دراز کشیدم ..هرچند بی اجازه وارد نمی شدند . در هر حال وقتی که ویدا اومد و خواست یه جوری قلق منو بگیره من درجا گفتم ویدا خانوم من خودم همه چی رو شنیدم و کاملا موافقم و در جا اونو به خودم چسبوندم . اول دست و پا می زد و بعد با من هماهنگ شد -پسر اصلا بهت نمیاد بچه آخوند یاشی ولی باید یه مدتی به ساز مامانت برقصیم .. قرار بر این شد که هفته بعد پنجشنبه و جمعه ای رو که پدرم برای یه کار تبلیغاتی می خواست بره به شهرستان بیاد خونه ما و اون جوری که مامان می خواد بر نامه رو جور کنیم .درهر حال پنجشنبه شد و ویدا اومد .  اون شب قبل از اجرای بر نامه مامانم و ویدا مدتی رو با هم حرف زدند . بعد اول نشستیم دعای کمیل خوندیم و دعا به جان اونایی کردیم که امنیت و رفاه و ارزونی رو در این مملکت فراهم کردند . البته این دعا رو مامان کرد . من ساکت بودم و ملاحظه هر دو رو می کردم و حرف نمی زدم تو دلم می گفتم کون لق همه شون کرده من الان می خوام کوس بکنم چیکار به این کارا دارم . ویدا هم که همش فحش می داد و می گفت خدا به زمین گرمشون بزنه . مامان هم عصبانی شده بود ولی از اون جایی که آموزش پسرش در میون بود ساکت شد . بعد از مراسم دشمن شکن دعای شب جمعه ویدا رفت خودشو ردیف کرد .  یه بلوز دامن لاله زنبوری تنش کرد که پوست تنشو اون شورت و سوتینشو به خوبی نشون می داد . به رنگ آسمانی و خیلی ملایم .. زبونم بند اومده بود . اززمین تا آسمون با اون قیافه قبلی خودش فرق می کرد -مامان این چیه من دارم شاخ در میارم .. واسه این که پاچه خواری کرده باشم گفتم  من و این الان نامحرم نیستیم ;/; -پسر پیش قاضی و معلق بازی ;/; از اون موقع که اون چیزو انداختی تو سطل آشغال دیگه حنات واسم رنگی نداره . برای همین سعی کردم از راه اصولی تربیتت کنم .. تودلم گفت جوووووون مامان اگه این جور شد هر وقت کم آوردم پیش چشات جق می زنم . -وحید تو تا حالا که باهاش حرف می زدی حرف زدن هم حرام بود چون اون نامحرمه ولی از الان به بعد باید اونو شرعی کنین . -مامان مسئله شرعی رو من و ویدا جون حلش می کنیم .. اوخ که عجب هیکلی داشت این ویدای نازمن . کونش با یه شورت لاله زنبوری بهم چشمک می زد .. -مامان نمیشه من و ویدا جون خودمون دو نفری مشغول شیم اون آموزشهای لازمو به من بده -وحید جان آدم  که اسیر هوس و احساساتش بشه دیگه خوب نمی تونه درس بده -اگه رو درس دادن تاثیر میذاره رو درس گرفتن هم اثر میذاره .. یعنی منم نمی تونم یاد بگیرم . تازه  از نظر شرعی گناه نداره تو حضور داشته باشی ;/; -عزیز دلم من بد تو رو که نمی خوام . من مادرتم محرم تو هستم . محرم این ویدا جونم هستم . از نظر شرعی هیچ مانعی نداره . از هر مرجع عالیقدر جنت مکان خلد آشیان هم بپرسی حرف منو تایید می کنه ..-پس چرا ما تا حالا نشنیدیم این مدلی یاد بدن ..-عرف جامعه اجازه نمیده وگرنه از نظر شرعی مانعی نداره .. -ویداجان بذار من خودم سرشونه این بلوزتو کج کنم . کاش یه خورده آزاد تر می پوشیدی .. -وحید جان اول باید یه چیزایی رو واست روشن کنم . -مامانو کشیدم یه گوشه ای و بهش گفتم مامان دلم می خواد تنهایی باهاش باشم . -پسرم مادرت بد تو رو نمی خواد . الکی نیست که میگن بهشت زیر پای مادران است . گر صبر کنی زغوره حلوا سازی . به موقعش من می دونم چیکار کنم . من خودم همه این چیزایی رو که مامان می خواست بهم یاد بده می دونستم . کلی داستان تکراری در این مورد در سایتهای سکسی خونده بودم که زن عمو به پسره یاد میده مامان به پسرش یاد میده .. خواهر به برادرش میگه دیگه این چیزا برام خسته کننده و قدیمی شده بود و می دونم اگه یه روزی بخوام این قسمت از ماجرای خودمو برای یکی تعریف کنم حوصله اونو هم سر می برم ولی مامان می گفت باید حتما آموزش رو بدم دلم طاقت نمی گیره . تازه من مثلا چشم و گوش بسته بودم . دونستن این چیزا مثل جلق زدن نبود که بگم شانسی و غریزی یاد گرفتم . درهر حال مامان خودش ویدا جونو لخت کرد و منو هم همین طور . دست میذاشت رو سینه اش.. اول یه کمی سختم بود ولی درهر حال مادرم بود و دلسوز . زن با ایمان و بسیار متعصب و محجبه و سختگیری که دوست نداشت پسرش به گناه آلوده شه . -وحید جان الان من به نوک سینه های ویدا جون دست زدم اون سیخ وایساده . نشون میده که خوشش اومده . درواقع این کار توست .. ویدا : زبیده خانوم اگه میشه به منم آموزش بده .. مامان یه اخمی کرد و ویدا حرفی نزد . -وحید جان با دستات تمام بدن زنتو نوازش می کنی .. رفت روی کوس ویدا و گفت به این قسمت می گن فرج .. -زبیده جون اسلامی حرف نزن الان خود ملاها که بالا منبر میرن به این چیزا میگن کوس  حالا تو کوتاه بیا .. مامان یه لحظه حواسش نبود و گفت ویدا چی داری میگی ما رو کوس گیر آوردی ها .. فوری لبشو گاز گرفت که چرا این مدل لاتی حرف زده . -وحید جان سرتو دولا کن . انگشتشو گذاشت رو کوس ویدا و شروع کرد به تو ضیح دادن .. خسته شده بودم . کیرم مثل یک سگ زنجیری می خواست بپره رو کوس ویدا -مامان من همه این چیزا رو می دونم -چه غلطا ! مگه تو از این کارا هم کردی ;/; در اینجا ویدا هم که حس حسادتش گل کرده بود گفت وحید یعنی تو … آره ;/; من فکر می کردم برات تازگی دارم و تو به هیجان میای . اگه اینه بگو من بهت کوس ندم . -مامان یه کاری بکن .. -وحید عزیزم تا حالا هم گناه می کردین شما دو نفر ولی باید به هم محرم شین . یه بوسه ای بر پیشونی ویدا داده و از دلش در آوردم .-زبیده جون من و وحید درست می کنیم . مهم رضایت قلبه . حالا چه می خواد عربی باشه چه انگلیسی چه فارسی . شما کجا خوندین که صیغه باید عربی باشه ;/; یعنی به عربی خونده شه ;/; مامان به مغزش فشار آورد و چیزی یادش نیومد . .. منم شروع کردم به خطبه خونی .. بانو ویدا فلانی آیا با دخول کیر بنده به کوس  خودتان موافقید -به کوری ضد فارسی زبانان بله . موافقم . -حالا من خودم و تو را زن و شوهر اعلام می کنم .. -وحید جان نه مدت معلوم کردی نه مهریه .. -مادر جون مدت تا اطلاع ثانوی و توافقیه و مهریه هم نمی خواد .. شردرست نکن واسه ما .. -خب عزیزم حالا کف دستتو بکش رو کوس این خانوم  با چند حرکت یه نم و خیسی پس میده که هوس زنو نشون میده . من تا کف دستو گذاشتم رو کوس ویدا تمام دستم خیس شده بود  -مامان جون شب عروسی یکی این عروس و دو مادو دست به دست میده . البته اونا اون موقع لباس تنشونه . حالا شما یه جوری مهر تایید بر پیوند من و ویدا جون بزنین . مامان فوری دستشو گذاشت رو کیر من و محکم اونو گرفت و به کوس ویدا جون نزدیک کرد .-مادر جون کلنگشو هم خودت بزن . تو بزرگتری احترامت واجبه . مامان لذت می برد از این که بهش شخصیت دادم . واقعا چه مامان خوبی داشتم و دارم . اگه بچه بی تربیتی بودم می گفتم چه مامان مذهبی کوس خلی دارم ولی نمی تونم توهین کنم و این حرفو بزنم . چقدر داغ و خیس بود این کوس ویدا جون . دست مامان که دور کیرم بود آبم داشت میومد و همین طور هم شد . البته من اصلا به فکر جسارت به مامان نبودم .. اون تا رفت این پیوند رو ثبت کنه کیرم که نوکش به نوک کوس ویدا چسبیده بود خالی کرد و روی کوس و کف دست مادرو خیس کرد .. -آخ .. بچه تو نجسمون کردی .. شما شروع نکنین تا من فتیله افتتاح رو بکشم . دستم نجس شده برم آب بکشم بیام .. مامان قاطی کرده بود . یادش رفته بود که کیر منم نجس شده .. رفت و برگشت و کیر منو فرستاد داخل کوس ویدا جون .. اونم خوب بلد بود چیکار کنه -آخخخخخخ وحید وحید جون .. کوسسسسم کوسسسسسم یواش تر یواش تر خواهش می کنم . کوسم تنگه . جر می خوره .. مامان سرشو خم کرد و گفت ویدا خانوم این که اندازه دروازه غاره .. -مامان اندازه اش مناسبه . نه تنگه نه گشاد .. -وحید تو از کجا می دونی مگه قبلا کاری صورت دادی ;/; -زبیده خانوم پسرت از اون شیطوناست خیلی ها رو آب بندی کرده . بهتره بری هوای حاج آقا رو داشته باشی . -ویدا خانوم هوای وحیدو داشته باش که خوب آب بندی شه -فعلا که اون می خواد که منو ببنده به آب . -یادت باشه هر جا که اون دوست داره و می خواد باید در اختیارش باشی . تا وقتی هم که تو خونه منی باید لخت جلوم باشی سر میز ناهار .. شام و آشپز خونه و… هروقت هم که وحید خواست باهات حال کنه باید بهش اجازه بدی -ببینم زبیده خانوم تو حموم هم باید لخت باشم ;/; -حالا منو دست میندازی ;/; -به خاظر عشقی که به وحید جون دارم قبول می کنم ولی مادر شوهر به عروسش همچین چیزایی نمیگه -فراموش نکن که منم همون مادرشوهرت میشم . شما با هم عقدتون رو تو آسمونا بستین .. .. این مامان راستی راستی یه چیزیش می شد . من و ویدا یه چشمکی به هم زدیم و می دونستیم که بعدا می تونیم با هم خلوت هم بکنیم . ویدا مخصوصا یه کارایی می کرد که بیشتر جلب توجه کنه . یه سکس کوتاه کردیم و گذاشتیم بقیه رو بعد از غذا . دور یه میز نشستیم . مامان روبرومون نشست . اون خب تنش لباس بود ولی ما دوتایی مون لخت لخت بودیم . مامان به دیدن هیکل لخت ما لذت می برد . -همدیگه رو خوب بغل بزنین تا به دیدن شما کیف کنم و غذا بیشتر بهم بچسبه -زبیده خانوم بپایین که سرفه تون نگیره . آخه ما اگه همدیگه رو بغل بزنیم چه جوری غذا بخوریم . -مبادا خودتونو سیر کنین . با شکم پر سکس کار خوبی نیست .. واییییی یادم رفته بود .. الان برم از کشوی حاج آقا چند تا کاندوم بیارم -زحمت نکشین من بار دار نمیشم واسه همین بود شوهرم طلاقم داد .. جاااااااان اینو که شنیدم دیگه حالم جا اومد . جیگرم جلا گرفت . کیرم همون زیر میز دراز شد . ناهار سبکی خوردیم و دیدیم مامان داره راه میفته باهامون بیاد تو رختخواب -مادر جون یه آزاد باش بهمون نمیدی .. -عزیز دلم من هنوز سیر سیر نددیدم که پسرم چطور فعالیت می کنه . می خوام لذت ببرم از این که بزرگ شده . -مامان منظورت اینه که از بزرگ شدن من لذت ببری یا از بزرگ شدن کیرم ;/;  کیرمم تو دستم گرفته و به طرف بالا پایین حرکتش میدم . -پسر ادبو رعایت کن . حالا زن بردی ما رو فراموش کردی ;/; ببینم به بابا که نمیگیم . -نه حرفشم نمی زنیم -زبیده جون اشکال نداره که زن یه چیزی رو از شوهرش قایم کنه ;/; -اگه مصلحت یا تقیه ای باشه ایرادی نداره . ویدا از اون زنای سکسی اهل حال بود و خیلی هم شیطون . می دونست چه جوری حال بده و حال بگیره . به من که همش حال می داد ولی گاهی حال مامانو می گرفت . خونه ما که نوار و سی دی ترانه نبود ولی اون موبایلشو روشن کرد و با همون تن لخت و آهنگ می رقصید . -ویدا جان این رقص ها حرامه خوب نیست . بد آموزی داره . هرچند واسه شوهر رقصیدن اشکالی نداره ولی این لهو و لعبی که راه انداختی … اما ویدا گوشش به این حرفا بدهکار نبود .. منم راه می رفتم و هی تو کوس و کون ویدا جونم انگشت می کردم . واسه این که مامان همراه ما تا اتاق خوابمون نیاد وقتی که مامان توی آشپز خونه داشت ظرف می شست همون کفه آشپز خونه کونشو از وسط باز کرده و کردم توی کون ویداسکسی خوشگلم -آخخخخخ کونم . جر خوردم -واییییی پسرم وحید جون چیکار می کنی کراهت داره حرامه .. ویدا چرا چیزی بهش نمیگی .. تا فرج یا کوس هست از عقب که نمی کنن . چرا این چیزا رو بهش آموزش نمیدی . ولی من همچین به کون ویدا چنگ انداخته بودم که نمیذاشتم در بره .. -مامان نگاه کن ببین پسرت چه جوری داره کون می کنه . -ویدا جون ببخش اگه شکمت به سرامیک چسبیده .. -هیچی باید اینجا رو آب بکشم -زبیده خانوم خودتون فر مودین که امیر هر جا دوست داره می تونه باهام سکس کنه . کف دستامو گذاشته بودم رو زمین و می کوبیدم به ته کون ویدا جون .. جاااااان چه کون سفیدی .. چه کون گنده ای -وحید آدم پیش مامانش که این جوری حرف نمی زنه . -جااااااان مامان اگه بدونی چه کیفی داره -پسرم یادت باشه تو یک فرد مذهبی هستی و دیگه نباید گرد گناه بگردی . یه خورده چپل بازی رو بذار کنار .. -وااااییییی دیگه نمی تونم .. کمر و سرشونه ها و کون ویدا جون یه تناسبی داشتند که دیگه با چند نظر از بالا به پایین و بر عکس دیگه نتونستم جلو آبمو بگیرم کون ویدا رو پر آب کردم .. -مامان ببین ببین عروست چه جوری کون داد . -زشته وحید جان .. -می دونم که دلت می خواد فرو کنم تو کوسش .اونو به طرف خودم بر گردوندم و با دو تا دستای قدرتمندم از زمین بلندش کردم و رو هوا گاییدمش این بار کردم تو کوسش . -مامان ببین ببین همونجوری که تو دوست داری که فرو کنم تو کوسش .. حالا با اجازه شما دارم میرم تو اتاق خوابی که تو و بابا شبا روش می خوابین .. -وااااایییییی ویدا جون این وحید ما دیگه کافر شده . یه تیکه گوشت دیده زن برده دیگه نجس پاکی حالیش نیست . -ناراحت نباش ویدا جون خودم بهش یاد میدم . -اون وارده خودش . ویدا جون حالا تو رو دیده هوش از سرش پریده -می دونم چه جوری حالشو جا بیارم . یه تحریم کوسش کنم دیگه خوب ردیف میشه . می دونستم ویدا داره  یه سری کوس شر تحویل مامان میده و به اصطلاح داره اونو دست میندازه .. این کیری که به اون زده بودن تا عمر داشت مزه اش از زیر کوس اون خارج نمی شد . اونو به همون حال و رو هوا بردمش تو اتاق خواب در حالی که مامان هی داد می زد پسر کمردرد می گیری .. آرتروز می گیری .. دیسکت  داغون میشه و کلی بارم کرد تا اونو بردمش انداختم رو تخت دو نفره حاج آقا همش بوی گلاب میومد .. ای پدر جان ما که می دونیم تو آخوند بسیجی مملکت چه مار مولکی هستی یه خورده از اون عطرای فرانسوی بمال به اینجا این چیه راه انداختی و آدمو به یاد امامزاده های صد سال پیش میندازی .. البته من اون موقع نبودم . اونو بردمش انداختم رو تخت . تازه داشتم می فهمیدم که زن دارم . چه حالی می کردم باهاش و چقدر هم بهم مزه می داد . -وحید دو دستی بهم چنگ بنداز .. می خوام حال کنم . ولی ننه کوس خلی داری . ببینم تو که فکر نمی کنی ما با هم زن و شوهر شدیم -بابا این کوس شرات چیه . تو راضی من راضی معلق بازی دیگه چه کوس کلک بازیه .. -ولی مادرت با همه زرنگی خودش کوس خل هم هست . -ازبس ایمانش قویه و با تقواست .. ویدا از خنده داشت روده بر می شد . -ببینم من اول ساک بزنم یا تو اول کوس لیسی می کنی .. -بابام یاد داد که باید به بزرگتر از خودم احترام بذارم . جوووووون چه کوسی . دو نفری که با هم هستیم راحت تر می خورمت . بعد از کوس لیسی نوبت ساک زدن اون شد . اون روز تا می تونست انواع و اقسام شیاطین رو آورد به خونه مون . خودشو صاف انداخت رو من . شکاف کوسش کیر منو قورت داد . -وحید تازه دارم بال و پر می گیرم . خیلی حشری و داغ شدم . کمکم کن . اون شروع کرده بود به خوردن سینه های من . با این کارش طوری هوسمو زیاد کرده بود که دلم می خواست کوسشو گاز بزنم بی اختیار تمام تنشو میک می زدم . -وحید وحید جون کبودم کن . کبودم کن . حس ندارم زود باش . جامونو عوض کردیم و من افتادم روش . پاهاشو قرار دادم دو طرف پهلوهام و کیرمو کردم تو کوسش . به نظرم تنگ تر از دفعه قبل نشون می داد که یه چند دقیقه ای به عنوان دست گرمی گاییده بودمش .. -آههههههه وحید وحید دارم خالی می کنم .. با ناخنای بلندش روی کوسشو خارش می زد . -اووووه ههههه عزیزم فدای اون ناخنای قشنگت بشم پوست روی کوست خراش بر می داره . من خودم این کارو برات انجام میدم . وقتی انگشتای منو روی کوسش و خود کیرمو داخل کوس حس کرد مجنون مجنون شده بود .-وااااااییییی وحید کوسسسسسمو آتیش زدی بکن بکن .. معلوم نبود چرا مامان ساکت شده و چیزی نمیگه آخه ازش خواسته بودیم که بذاره ما دو نفری به حال خودمون باشیم . -وحید اومد اومد .. داره میاد جااااان گازم بگیر منو ببوس . سینه هامو بمال .. -دیگه چی ;/; -آبتم توی کوس من خالی کن .-چشم چشم جاااااان چه حالی می داد .. کوس ویدا کیرمو آب آبش کرده بود . اصلا نفهمیدم کی آبم روونه کوسش شد . فقط یه حسی داشتم که به نظرم اومد هیچوقت تا به اون اندازه از خالی شدن آبم کیف نکرده بودم . حتی بیشتر از کون کردن بهم حال داد .. -فقط جای مامانم خالی که خالی شدن آب کیرمو توی کوس ببینه . خیلی آرزو داشت . -آره اون دوست داشت که تو آشپز خونه بکنی تو کوسم . در همین لحظه لنگه دریه تکونی خورد و کله مامان کاملا پیدا شد . -تازه عروس دوماد گل من ! از اول تا آخر شاهد صحنه بودم چه حالی کردم . وحید دیگه واسه خودش مردی و استایی شده . من و ویدا بر و بر همدیگه رو نگاه کردیم . یعنی واقعا این مامان کوس خله منه .. پس همه چی رو دیده . خیلی آروم با هم پچ پچ می کردیم -وحید چیزی نگفته باشیم به مامان بر خورده باشه -من که اصلا یادم نمیاد چی گفتیم .. چند لحظه بعد مامان با یه سینی و دو تا لیوان آب میوه و یه بسته خرما اومد پیش ما و گفت خسته نباشین . یه خورده خستگی در کنین دوباره مشغول شین .. آخیش خیال هردومون راحت شده بود . مامان زبیده دیگه ازمون دلخوری نداشت . از خوشحالی قبل از این که بخوایم بریم طرف آب میوه همدیگه رو بغل زدیم و لبامونو رو لبای هم قرار دادیم . داشتم به این فکر می کردم که آیا قبلا همدیگه رو بوسیدیم یا نه شاید اونم داشت به همچین چیزی فکر می کرد . ازبس این بوسه شیرین و لذت بخش بود در هر شرایطی می شد اونو اولین بوسه حساب کرد … پایان .. نویسنده .. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها