داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

شیطون بلا 25

ما زنا سرمونو انداخته بودیم پایین و خیلی آروم و بدون این که به این طرف و اون طرف نگاه کنیم می خندیدیم .اونم از نوع بی صدا . -فتانه خدا تو رونگیره منو وادار به چه کارا که نکردی .. اکبر از اتاق رئیس اومد بیرون . قیافه اش خنده دار شده بود .با این که پیر هنشو انداخته بود رو شلوارش ولی یه چیزایی مشخص بود . یکی که خیلی بی خیالی طی می کرد گفت اکبر آخوندی کار می کنی . شدی شبیه برادرا ی قدیم . بنداز اون پیر هنتو داخل شلوار .این چه کاریه که تو کردی .. دوست پسر فتانه یه اشاره ای به طرف که قلچماق بود زده ویا رو رفت کمر اکبر روگرفت که پیر هنشو بذاره داخل شلوارش . اکبردست و پا می زد .. در همین لحظه سر و کله رئیس پیداش شد و بقیه هم  سر جای خودشون نشستند .. رئیس هم خنده اش گرفته بود ولی برای این که از کار مندش دفاعی کرده باشه رو کرد به کارمندا و گفت شوخی اگه دارین ساعت غیر اداری یا در محیطی دیگه . چرا اینجا رو این جور شلوغش کردین . . لحظاتی بعد دیدیم که اکبر با همون پیراهن روی شلوار مرخصی گرفت رفت خونه . -ببینم فتانه به نظرت از خجالت در رفت یا این که رفت کار زنشو بسازه -من که فکر کنم هر دو تاش . اون رفت و ما مشغول شدیم . تا ساعتها می  خندیدیم . طرف همچین راست کرده بود که خودشم نمی دونست چه جوری .. ولی من وقتی که می رسیدم خونه غصه ام می شد . خونواده حالمو گرفته بودند . دلسوزیهای بی جا و خاله خرسه اونا دیوونه ام کرده بود . من نمی خواستم از دواج کنم و اونا به دنبال شوهر بودن . نمی دونم چرا این کا را رو می کردن . می خواستم یواش یواش اونا رو عادت بدم به این که می تونم مستقل باشم . یه شب رفته بودم خونه یکی از همکارام که اون شوهرش مرده بود و یک بچه ده ساله هم داشت . نشستیم و با هم درددل کردیم . از مسائل بانکی و زندگی و بی شوهری حرف زدیم . زن نجیبی بود . از این می گفت که واسش خیلی خواستگار میاد و اون به خاطر بچه اش و احترامی که هنوز برای شوهر مر حومش قائله از دواج نکرده .. همین حرفا رو زدیم .  خونواده همینو علم کردند و گفتند اصلا چه معنا داره که بخوای شبو تنها در جایی باشی و مردم حرف در میارن -ببخشید من شما رو خیلی رو شنفکر تر از اینا می دونستم . مردم چه می دونن که من چیکار می کنم . چی می خورم و چی می پوشم . نکنه این شما باشین که حرف در میارین . با این حال خیلی جدی به کارم ادامه می دادم . عاصی شده بودم . حس کردم که دیگه نمی تونم با خونواده زندگی کنم . اونا دوستم داشتن . دلسوز بودن . اما در همون حد و اندازه هایی که شاید برای یک آدم صد سال پیش می تونست موثر باشه . هر چند اون وقتا تقریبا طلاقی وجود نداشت و زنا بیشتر اونو ننگ می دونستند و هر بلایی رو که شوهره سرشون می آورد با جان و دل پذیرا می شدند . خیلی خسته شده بودم .. تا این که  یک بخشنامه ای اومد که در اون  چند تا داوطلب می خواستند که بره به جزیره  کیش برای اون شعبه هایی که هنوز سیستم کامپیوتری اونا راه اندازی نشده یا نیاز به تکمیل داره .. چند تا کار مند هم می خواستند واسه قشم و یکی دو تا رئیس و معاون که اون در حد من نبود . وسوسه شدم که به یکی از این مناطق برم .هر چند من خوشم نمیومد که برم و اون مناطق ساکن بشم ولی این بهترین موقعیت بود .. یک زیدی می گفت که مردا می تونن برن . ما زنا مجوزشو نداریم یا باید رضایت پدر یا شوهرمونو جلب کنیم . -من که شوهر ندارم تازه الان مستقل شدم . چه ربطی داره به این که پدرم بخواد مجوز بده یا نه . اومدیم پدر  نمی داشتم . باید می رفتم ازحاکم شرع اجازه می گرفتم ;/; فکر نکنم نیازی به مجوز اونا باشه . مگر این که از اول برای این انتقالی کارمند زن نخوان .   واقعا مونده بودم چیکار کنم . دوست داشتم از این محیط برم . یه آب و هوایی عوض کنم . چهره های جدیدی ببینم . با محیط دیگه ای آشنا شم که می دونستم در روحیه من تاثیر داره . خودمم حس می کردم کمی پر خاشگر شدم . می تونستم آروم تر باشم و در مقابل گیر دادنهای خونواده خونسردی خودمو حفظ کنم . یه چند نفری داوطلب شده بودند که برن .. از اون سابقه داراش .. خوشبختانه بخشنامه جدید اشاره ای به سابقه کار مند نکرده بود و فقط رسمی بودنش مهم بود .. نا امید بودم .می دونستم اگه تقاضا کنم منو نمی فرستند . خیلی از همکارا می گفتند در سالهای پیش هر وقت از این بخشنامه ها میومد باید منت کار مندا رو می کشیدند که یکی داوطلب شه ولی انگار الان رفتن به اون مناطق علاوه بر در آمد های خارج از مرکزو افزایش حقوق کلی مزایای دیگه هم داره . تصمیم گرفتم که از سر پرست از آقای اشرفی کمک بخوام … ادامه دارد … نویسنده … ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها