داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

شکست غرور

فکرشو نمی کردیم که این قدر زود  به آخر خط برسیم . . همه چی  طبق معمول با یک نگاه شروع شد .  هم کلاسی بودیم . البته در بعضی واحد ها  که کلاسها مختلط بو د همکلاس بودیم . هر دومون پرستار شدیم وپس از گذروندن طرح در یه بیمارستا ن استخدام شدیم . و پارتی بازی می کردیم و بیشتر صبحها می رفتیم سر کار . از دواج کردیم . قصه عشق ما همه جا پیچیده بود . . اسمای ما هم با هم خیلی ست بود . شهرام و شهناز . شهناز دختر خیلی فشنگی بود . خیلی هم نجیب و سر به زیر . در نگاهش سادگی خاصی بود که پسرای عاشق عشقو به طرف خودش می کشوند . من و اون خیلی زود به هم دل بستیم . وقتی برای اولین بار ازش پرسیدم که چطور شد دست عشق و دوستی منو رد نکرده گفت ..هر دختری یا هر پسری باید یه روزی جفت خودشو پیدا کنه . شاید هنوز من اون جوری که باید انتخابمو نکردم یعنی بازم دقیق نمی دونم ولی حس می کنم نباید تو رو از دست بدم . این حرفش تا حدودی منو پکر کرد ولی خوشحال هم شدم . . من و اون بیشتر وقتا با هم بودیم . با بقیه اونایی که از جنس مختلف بودند اجازه نمی دانیم که در حد ی غیر دوستی  به عنوان یک همکلاس بخوان نظر خاص دیگه ای داشته باشن . من و اون روز به روز بیشتر عاشق هم می شدیم . احساس نیاز بیشتری می کردیم . وقتی که می خواستم وارد کلاسای مشترک شم فقط با نگام اونو جستجو می کردم . وقتی که می خواستم قول و قرارای ازدواجو بذاریم برام مهم نبود چقدر مهریه می کنند . بنویسید سکه طلا .. سال تولد شهناز جون .. من که حرفی ندارم ..  فقط  خودش واسم  اهمیت داشت . دو نفر که عاشق هم باشن دیگه این مسائل موردی نداره . شهناز خیلی خوشگل بود . انواع و اقسام پسرای فامیل از هر مدلی خواستگارش بودند ولی قسمت این بود که با من باشه . یه آپارتمان نقلی بابام واسمون و به اسم من جور کرد و با کلی وسیله برده و نبرده رفتیم به خونه بخت .. خوش بودیم و راستی راستی روز گاری عسلی رو پشت سر میذاشتیم . یواش یواش فاصله عسل خوردنها رو زیاد تر کردیم رفت و آمد فامیلی زیاد تر شد . بعضی از خواستگار های شهناز از دواج کردند و یکی دو تایی هم هنوز مجرد بودند .نمی دونم چی شد که من از این که اونا و یه مرد دیگه به همسرم زل بزنه یا باهاش حرف بزنه و گرم بگیره حساسیت پیدا کرده بودم . دلم می خواست خنده هاش حرفاش .. شادیهاش .. همه برای من باشه . وقتی با پسر دایی اش می گفت و می خندید حرصم می گرفت . بد تر از همه وقتی بود که دیگه در یک محفل خانوادگی که همه حضور داشتند روسری از سرش می گرفت .. -شهناز یه خورده رعایت کن زشته -چی میگی شهرام . این قدر امل نباش . قدیمی شدی ها . یادت رفت دخترای دانشگاه رو .. -ولی تو این جوری نبودی . -مگه من حالا چه جوری هستم . همچین میگی که انگار دوست پسر گرفتم .. دستمو آوردم بالا تا اونو به خاطر این حرفی که حس می کردم زننده هست بزنمش .. ولی پشیمون شدم -شهرام دستت درد نکنه . هر چی از دهنت در اومد بهم گفتی . من همون آدم سابقم . من دلم پاکه . یک قدم کج هم در زندگی بر نداشتم . من از اولش هم همین بودم . چند بار بهت گفتم من میون فامیلام راحتم وسواس و حسادت داشت منو داغون می کرد . اونم اعتنام نمی کرد . گاهی وقتا شبا مست می کردم و اونم بهم نمی رسید . رفته رفته بین ما فاصله افتاد . شش ماه نشده بود .. جدا از هم می خوابیدیم . واسه این که بقیه نفهمند که با هم قهریم در مهمونی ها شرکت می کردیم اما اون عشق پرشور دیگه اثری ازش نبود . از اون همه در اندیشه یار بودن چیزی نمونده بود .. -شهرام خودت زندگی خودت رو خراب کردی . -شهناز من نگاه بد مردا رو می شناسم . -از بس خودت بد و بد طینتی .. -من نمی خوام کسی در مورد تو بد فکر کنه . چرا توجه نمی کنی .. واسه این که حرصمودر بیاره بیشتر با پسرای فامیل می خندید . می خواست بهم نشون بده که زشتی کار از من بوده من باعث اختلاف شدم . دیگه به یاد هم سرمونو بر بالین نمی ذاشتیم . اون شبا گریه می کرد و من حسرت می خوردم که چرا اونو به عنوان همسرم انتخاب کردم . شبی که توافق کردبم از هم جدا شیم تا صبح نخوابیدم . البته جدا شدن به این سادگیها نبود و قاضی و دادگاه این قدر دونفرو میاره و می بره تا از خیر طلاق بگذرن . -فکر نمی کردیم یه روزی کارمون به اونجا بکشه که واسه جدا شدن از هم ثانیه شماری کنیم . .. اون شب با هم توی اتاق بودیم بازم جدا از هم . اون روی تخت بود و من پایین تخت .. -میگن عاشق چشاش کوره این همه مهریه چه خبر بود . -شهرام  شاید باور نکنی من از جدایی خوشم نمیاد ولی می دونم تو این جوری راحت تری . حجاب یک بهونه ای بود تا نشون بدی اصلا در هیچ زمینه ای با من ساز گاری نداری . تو یک مرد خود خواهی . مغروری . راستش فکر کردی با خودت چرا من قبول کردم توافقی ازت جدا شم ;/; اصلا اون جوری هم مهرمو می بخشیدم . نمی تونم باهات زندگی کنم . مرد خواه مغرور حسود بددل .. همه چی بهم گفتی . -من چی بهت گفتم . من ازت خواستم خودتو حفظ کنی .. -تو باید بهم اعتماد داشته باشی .. -اولش همین جوری شروع میشه .. -چی فکر کردی ما زنا مثل شما مردا بی وفاییم ;/;.-ولی مردا خیلی زرنگن -پس اگه پا بده تو هم میری دنبال زرنگ بازی -من این جوری نیستم .. -من یک عمره خونه بابام هر جور دلم خواست زندگی کردم -ولی دانشگاه خیلی متین بودی -اومدی رو حرف من .. پس دیدی حالا من موقعیت رو می سنجم ;/;ولی من فامیلامو می شناسم .-من دوست ندارم یه چش چرونی یه نظر بد در مورد توداشته  باشه .-تو ضامن دار بقیه نیستی .. چند بار توی خیابون رد می شدیم و تو داشتی به دخترای بد حجاب نگاه می کردی ;/;خیلی هم خوشگل بودن . خوشگل تر از من . چیه صرف نداره ;/; یا تو چون مردی هر کاری که دلت خواست می تونی بکنی . -شهناز تو غرورمو شکستی -شهرام غرورت شکسته نشده . . من غرورت رو نشکستم . اگه تو غرورت رو می شکستی کار به این جا نمی کشید -خودت به کی میگی شهناز .. تو از همه مغرور تری -تو اصلا اهل مشروب نبودی . مگه من چیکار کردم . تو باید درک کنی . .. -شهرام من مهرمو بخشیدم . تا تو مشکلی نداشته باشی . تا تو سختی نکشی -تو ا زمهرت گذشتی ولی از غرورت نگذشتی -تو مغرور بودی و هستی شهناز . من دلم نمی خواد یکی دیگه فکر کنه با این که ازدواج کردی می تونه تو رو داشته باشه …-خیلی مسخره هست با این که آخرین شبیه که پیش همیم بازم با هم دعوا داریم -بیا یه کاری کنیم تمومش کنیم . دیگه کار امروز رو به فردا نندازیم -برای خلاص شدن ازم عجله داری شهرام ;/; یادت رفت واسه دوست شدن با من چه عجله ای داشتی ;/; -خب اون روزا همیشه واسم یه خاطره ای میشن . -من جات بودم این بار با یه زن محجبه و مذهبی خشک ازدواج می کردم . درد سنگینی روقلبم نشسته بود . نمی تونستم این وضعو تحمل کنم . از نگاه کردن به آسمون نفرت داشتم . نمی تونستم تاب بیارم . .. می خواستم ازش بپرسم بعد از من ازدواج می کنی ;/; دیدم سوال مسخره ایه . من نمی تونستم اونو ببینم که با یکی دیگه ازدواج می کنه . نمی تونستم ببینم که به آغوش مرد دیگه ای پناه می بره . چرا بین من و اون شکاف ایجاد شده بود . چرا من حس کردم که اون دیگه دوستم نداره . چرا من بهش بی توجه شده بودم . نمی تونستم بخوابم . اونم مث من بود . -شهناز اگه فردا نتونستیم جدا شیم دیگه خودمون از هم فاصله بگیریم خودمونو به جدایی عادت بدیم -باشه  هم من این جوری راحت ترم هم تو . ..شب تازه به نیمه های خود رسیده بود . نمی دونم چرا دوست داشتم که این آخرین شب من و اون به انتها نرسه . با ترانه زیبای غوغای ستارگان شکیلا به آسمان می نگریست و می گریست . من از او فاصله گرفته بودم تا اشکامو نبینه تا صدای گریه هامو نشنوه . ولی هیشکدوم غرور شکسته خودمونو نمی شکستیم . می رفتیم تا  برای همیشه خونه عشقی رو که با دستای خودمون بنا کرده بودیم نابودش کنیم . چطور می تونم اونو بدم به دست مرد دیگه ای . یعنی باید شکست رو قبول کنم ;/; ولی اون از خر شیطون پایین نمیومد . به عکس دو نفره مون رو دیوار نگاه می کردم . عکس از دواج .. و به یه عکس دیگه ای که در جنگل گرفته بودیم . به صورت قشنگش .. اون  بعد از من میره با یکی دیگه عکس می گیره ;/; به یکی دیگه میگه که دوستش داره ;/; و اگه اونم مثل من باهاش رفتار کرد از اونم جدا میشه .. شاید حرف اونو گوش کرد. اون که همسر گل من بود . هر دومون یه شغل داشتیم ولی بی منت همه کارای خونه رو انجام می داد . نمیذاشت من دست به سیاه و سفید بزنم . به من می گفت تو خسته میشی . بیشتر وقتا اون بود که هوامو داشت . هر جا می رفتیم مهمونی و من اگه کار داشتم و دیر تر میومدم تا من نمیومدم غذاشو نمی خورد . همیشه در کنار من بود . حامی و مشاور من .. یعنی با یه امضا همه چی تموم میشه ;/; یعنی دریچه قلب ما به روی هم طوری بسته میشه که دیگه نتونیم وارد قلب هم بشیم ;/; دیگه نتونیم واسه هم حرفای عاشقانه بزنیم . از اتاق رفتم بیرون نمی خواستم اشکای منو ببینه . تا دلم می خواست گریه کردم . حس کردم که آروم شدم . صدای شکیلا هم آروم  تر به گوش می رسید … هردومون بیدار مونده بودیم . شب به صبح رسید اما شکیلا خانوم هنوز با ستارگان راز و نیاز داشت . .صورتش ورم کرده بود . چشاش قرمز بود . برام چایی دم داده بود -شهناز این دم آخری هم این کاراتو فراموش نمی کنی ;/; نون تازه هم واسم گرفته بود .. برام کره و مربا هم آورده بود . خنده ام گرفت . خنده ای درد ناک -چیه شهرام گفتم شاید دادگاه معطل شیم اون وقت گرسنه مون باشه .. -خب خودت یه چیزی می خوردی . واسه من چرا آوردی . -بس کن شهرام چقدر اذیتم می کنی . دست از سرم بردار -من که دست از سرت ورداشتم .. -آخه من موندم  در هر صورت این آخرین روزیه که با همیم فردا اگه تو نباشی کی بهم صبحونه میده . -یکی میاد که جای منو بگیره . یکی که به حرفات گوش کنه . یکی که غرورت رو نشکنه . آبروتو نبره .. عجله کن شهرام دیگه باید بریم ..اشتهایی واسه خوردن نداشتم . حس کردم که با رفتن اون می میرم . با رفتن اون هیچی درست نمیشه . با رفتن اون هیچی برام نمی مونه . حاضرم اونو داشته باشم و دنیا رو نداشته باشم . ولی حاضر نیستم که دنیا رو داشته باشم و اونو نداشته باشم . نتونستم جلو خودمو بگیرم . -شهرام واسه چی گریه می کنی . مگه دل سنگ هم اشکی داره ;/;سرت رو بالا بگیر شهرام . دیگه همه چی تموم شد . .. نمی دونم چرا دلم می خواست به دست و پاش بیفتم . ازش بخوام که منو ببخشه . ولی یه چیزی مانع می شد . شاید هنوز حس می کردم که غرورم شکسته شده و اونه که باید برای باز گشت غرورم قدم بر داره . مانتوشو تنش کرد و منم کت و شلوارمو پوشیدم و مدارکمونو گرفتیم .. دیدم همین جوری زل زده منو نگاه می کنه . -واسه شما مردا که خیالی نیست . منم با این عذابم کنار میام . تو زندگی بدون منو می تونی به خوبی  سر کنی احساس کردم که تو هر کاری رو برای فرار از من انجام میدی . نمی دونم شاید اشتباه کرده باشم ولی اشک چشات از یه چیز دیگه ای می گفت . می گفت  که قلب سنگی تو هم از جدایی بیزاره .. من از خودم گذشتم . از غرورم گذشتم . از این که  بخوام اشتباه رو قبول کنم هر چند اشتباهی نکرده باشم ترسی ندارم . من ازغرورم می گذرم . هرچی بخوای همون میشم . شهرام هرچی بخوای همون میشم. این چه غروریه چه افتخاریه چه سربلندیه که سرم پیش خودم پایین باشه  وقتی که دوستت دارم و می خوام به خودم بقبولونم که دوستت ندارم . که بخوام مثل تو لجبازی کنم . زندگی که همش شیرینی نیست همش که لحظه های خوش نیست . من بدون تو نمی تونم . غرورمو می شکنم تا که دیگه حسرت این روزا رو نخورم . نمی دونم بازم می تونی دوستم داشته باشی شهرام ;/; بازم می تونی کنارم بمونی ;/; چیه عزیزم من بمیرم و اشکاتو نبینم . تو چطور دلت اومد گریه هامو ببینی و ساکت باشی .. می خواستم بهش بگم که منم با تو واسه روز های تلخمون می گریستم .. -اگه دلت بخواد از نو می سازیم . نگو که نمی خوای . چشای قشنگ و پر ستاره ات به من میگن که می خوای . من اشتباه نمی کنم .. خواستم که ببوسمش بغلش کنم ولی پنجه هام رو مانتوش سر خورد و  دستام به پاهاش رسید . در مقابلش به زانو افتاده بودم .. دستامو به پاش حلقه کردم . اون  هم در کنارم نشست .نشست تا من سر افکنده نباشم . تا یک بار دیگه همو احساس کنیم و به جدایی بخندیم . -نمی خوای بغلم کنی شهرام ;/; نمی خوای منو ببوسی ;/; دیگه وقت گریه های غم گذشته .. دیگه وقت خود خواهی تموم شده . هر دو تا مون بد بودیم . -شهناز .. تو خیلی خوبی . من بد بودم .-شروع نکن شهرام . هر دومون بد بودیم بگو چشم .. !-چشم !-حالا منو ببوس .. وقتی لبای گرمشو رو لبای خودم حس کردم که یک بار دیگه داره بهم زندگی میده به اشکهای شوقم اجازه دادم که گونه های همسر قشنگو خیس کنه . نمی دونستم این چیه که داره رو صورتم می ریزه . خیلی بیشتر از اونی که از چشام جاری شه رو صورتم نشسته بود . اشکهای من و شهناز صورتمونو شسته به لبامون رسیده بود ولی ما همچنان شیرین ترین بوسه زندگیمونو  رها نمی کردیم . موهای خوشبوی شهناز بوی اشک گرفته بود . ولی دیگه نه اشک غم . شهناز بازم فردا واسم صبحونه میاری ;/; سرشو تکون داد و گفت آره .. -مثل اون وقتا دوستم داری ;/; بازم سرشو تکون داد . امشب با هم می شینیم که ستاره ها رو ببینیم ;/;به صدای ملکوتی و سوزناک شکیلا گوش کنیم ولی دیگه اشک غم نریزیم .. .. شهناز که نمی تونست حرف بزنه فقط سرشو تکون می داد . واسه مون زنگ زدند که شب  خونه داییش اینا دعوتیم . -شهرام امشب همونی میشم که تو می خوای -تو همیشه همونی بودی که من می خواستم . وقتی که با هم رسیدیم اونجا و مانتوشو در آورد دیگه روسری از سرش نگرفت .. .صداش کردم . با هم رفتیم یه اتاق دیگه -شهناز چقدر تو خوبی . -برای من دوست داشتن تو از همه اینا مهم تره . تو که می دونی چقدر عاشقتم . غرورمو شکستم ..-شهناز بعضی غرور های شکسته به معنای سر بلندیه .-شهرام چیکار می کنی . چرا گره رو بازش می کنی . چرا از سرم درش میاری . حالا که قبول کردم رعایت کنم ..-نمی خوام در مقابل بزرگی روح تو و گذشت تو و خانومی تو کم بیارم .. -عزیزم همین که این حسو داری ..همین که قبول کردی زندگی یعنی گذشت و تفاهم برام بالا ترین چیزه .. بذار بقیه موهای سرمو نبینن . چه اشکالی داره . مهم برام تو هستی -شهناز هر جوردوست داری باش -شهرام همین که بهم میگی هر جور که دوست داری باش هر جور که می خوای عمل کن .. همین که منو مجبور به کاری نمی کنی من با عشق با تمام وجودم دوست دارم هر جوری که تو می خوای باشم پس بذار همون جوری که تصمیم گرفتم و دوست دارم باشم . اشکمو دیگه در نیار .. -فدای اون چشای خوشگلت باشم ..همه تعجب می کردند که چطور شده که با هم آشتی کردیم و جنگ سردی نداریم . چون اواخر زیادی تابلو شده بودیم . -شهناز هوا ابری شده آسمون داره می باره .. من دوست داشتم امشب ستاره ها رو ببینم . -عزیزم مهم نیست ستاره ها امشب باهامون قهر باشن یه شب دیگه ای هم هست  -ولی خیلی حال می داد .. فکرم فقط پیش ستاره ها بود . چه شب بدی بود دیشب . دلم می خواست به ستاره ها بگم که ستاره بخت و اقبال خودمو یک بار دیگه به چنگش آوردم . رگبار و رعد و برق سنگینی مهمونی ما رو تحت الشعاع خود قرار داده بود .. می رفتم روی تراس و فقط به آسمون نگاه می کردم که ببینم ستاره ها در میان یا نه .. دلم می گفت که میان . میان تا همراه با فرشته بانو و آوای ملکوتی اون در جشن من و شهناز شرکت کنن .  جان وقتی که می دیدم ابرا یکی یکی کنار میرن از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم . -شهرام کجایی . بیا منتظرتیم . صدای شهناز بود . من جز خودم و اون در میون جمع هیشکی دیگه رو نمی دیدم . باز خوب شد که در میون جمعیت همسر روسری به سر خودمو نبوسیدم . هیجان زده فریاد زنان گفتم ستاره ها بر گشتند ستاره ها بر گشتند .. همه با تعجب نگام می گردند .. مادرم که می دونست جریان چیه گفت ..چیزیش نشده پسرم . اینا همه واسه گشنگیه .. اون شب به خونه بر گشتیم . ستاره ها بر گشته بودند .. شکیلا خانوم ترانه قشنگ پروین خانومو  قشنگ تر از اصل باز خونی می کرد . من و شهناز در آغوش هم به ستاره ها نگاه می کردیم . خوشحال تر از همیشه . -ببینم شهناز دیشبو فراموش می کنیم ;/; -از یه نظر آره از یه نظر نه .. -نه اون چه علتی داره .. -اگه به یاد داشته باشیمش قدر امشبو بهتر می دونیم . -من قدر تو رو همیشه می دونم . یعنی به همین سادگی می خواستیم از هم جدا شیم ;/; -گاهی وقتا بعضی جاها لازمه که آدم غرور خودشو زیر پا بذاره . حتی اگه حس کنه حق با اونه . گذشت داشته باشه . وقتی که گذشت داشته باشی وقتی که طرفت رو درک کنی وقتی که بگی به خاطر تو هر کاری می کنم وقتی به خاطر عشقت روسری سرت کنی و کوتاه بیای اونم از خر شیطون پیاده میشه و گره اونو رو سرت  باز می کنه . همون کاری که تو برام کردی . میگن محبت خار ها رو گل می کنه .. حالا اگه به گلی مثل تو محبت بشه چی میشه . -شهناز تو گلی و من خار زیر پای تو .. -من فدای اون زبونت بشم ولی دو روز دیگه همه چی یادت نره ها .. روی تختمون دراز کشیده بودیم سر شهناز رو سینه ام قرار داشت و به آسمون نگاه می کردیم …امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم …من وشهناز گویی که از این عالم دور بودیم . حس می کردیم که دوباره با هم از دواج کردیم . چرا آدما دست از لجبازی و غرور بر نمی دارند و حاضرند  از همسرشون دست بکشن ولی اعتراف به اشتباه نکنن یا گذشت نداشته باشن .. اون وقت برن همش ناله کنن که چرا فلک با من نا ساز گاره .. من تردید داشتم می خواستم واسه آشتی پیش قدم شم وقتی که شهناز ایثار گری کرد تازه چشام باز شد . حس کردم که نباید ازش عقب بمونم . چرا ما نمیاییم در خوبی کردن در عشق ورزیدن رقیب هم بشیم . همش دوست داریم در کار های منفی از هم پیشی بگیریم . حالا از این که غلام زن مهربونم باشم لذت می بردم . چون می دونستم که اونم خودشو متعلق به من می دونه . به راستی این چه لذتی داره آدم بخواد به اجبار حرف خودشو به کرسی بنشونه . چه قدرتی برای طرف ایجاد می کنه .. چه کسی واسه آدم کف می زنه … شهناز غرورش شکسته نشد بلکه غرورشو شکست داد . اینجا بود که من براش کف زدم و می زنم . منم باهاش همراهی کردم . بیشتر جدایی ها فقط همینه .. من و غرور و خود خواهی .. یک بار دیگه لبای داغ و بدن داغ شهنازرو رو تن خودم حس می کردم .. یه حس خفته چند ماهه در من بیدار شده بود . من و او هفته ها بود و شاید ماهها که با هم سکس نداشتیم . پرده رو کشید .. . -شهناز پرده رو چرا کشیدی اینجا که حیاط خونه ماست .. ستاره ها دیگه نباید ما رو موقع اون کارا ببینن . تا همین جا براشون بسه .. عشقبازی داغ من و شهناز شروع شده بود .. دوستت دارم گفتن ها .. فقط برای هم بودنها .. عاشقتم گفتن ها .. این بار با لذتی بیشتر از همیشه ..راستی راستی تن گرم و داغ شهناز منو به عالمی دیگه برده بود .. فرشته بانو با ترانه زیبای خود منو به آسمون عشق و هوس برده بود ..عشق را با تمام وجودم احساس می کردم و در آغوش داشتم . امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب  در اوج آسمانم رازی باشد با ستارگانم امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم …… پابان … نویسنده … ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها