داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

شب عروسيم

– ;شب عروسیم خیلی شلوغ بود که دربین این شلوغی کسی دیدگان مرا بسوی خود کشاند دربین همه این مردم مثل ماه میدرخشید بخصوص کت وشلوار شیری رنگ وشیکی که پوشیده بود چشم هر بیننده ای را بسوی خود می کشید تا حالا او را ندیده بودم اما فورا عاشقش شدم چقدر زیبا بلند قد با قیافه ای مردانه ومتین با وجود اینکه بسیار زیبا وخوش تیپ بود اما سر بزیر و مودب بیشتر مجذوب این اخلاقش شدم دوست داشتم کسی مرا تعارف کند و بتوانم به میان جمعیت بروم ویک کم رقص کنم تا او هم مرا ببیند ومن هم از نزدیک اورا ببینم چند دقیقه ای روی صندلی نشستم ورقاصان ومردم را نگاه می کردم اما او دور بود مادر شوهرم امد وتعارف کرد که طبق رسم بروم ورقص کنم از خدام بود اما یک کم خودم را گرفتم او باز اسرارکرد بلند شدم رفتم از طرفی که ان شخص ایستاده بود شروع به رقصیدن همراه با شوهرم کردم شوهرم هم دست ان مرد خوش تیپ را گرفت وگفت بیا رقص بکن او روش نمی شد اما با اصرار شوهرم امد و با اصرار شوهرم بین من وشوهرم قرار گرفت وشروع کردیم به رقص کردن انگار دنیا را به من داده بودند همه مردم مات ومبهود ما را تماشا می کردند وتصورشان این بود که این دیگه کیست امد دست عروس را گرفته است واز طرفی من هم با قدی بلند وچشمانی عسلی وتقریبا قیافه ای شیک که داشتم وشوهرم خیلی کوتا وریز بود ومن می گفتم ای خدا چرا این و به بخت من نیاوردی همه اش در این فکر بودم که او دستم را به دست شوهرم داد وکنار کشید من هم از بخت بد خودم محزون ونگران از اول علاقه به شوهرم نداشتم این که دیدم دیگه شوهرم مثل یک جوجه برام شد. کنار که کشبدم به شوهرم گفتم این کی بود که دستم را به دستش دادی واقعا شرم داشت دیدی مردم چطور نگاه میکردند;شوهرم گفت این نمی شناسی گفتم نه از کجا بشناسمش من فقط قصد داشتم شوهرم زودتر بگه کیه که گفت پسر خالمه مان علی در تهران هستند اخر من وشوهرم دختر دایی وپسر خاله بودیم واو هم برای دل زخمم اضافه شد.رفتیم تو حجله برای عکس گرفتن که شوهرم با اصرار من علی را صدا زد که او عکاس باشد علی وارد شد سلام کرد من هم جلو رفتم دست دادم ودوست داشتم چشمان درشت وابروی کمانی ولب زیبای او را غرق در بوسه کنم اما;.حسودیم می امد با کسی صحبت کند گفتم فقط مال خودم باشه وبس.شب که شد علی امد وبه شوهرم ناصر گفت من می خواهم برم تهران کاری نداری; ماهرچه اصرار کردیم او رفت ودل مرا باخود برد اخر او مدیرارشد شرکت مهمی بود.سوار ماشین پرادوش شد ورفت واقغا ماشین بهش می امد.چندماهی گذشت علی امد ویک گردبندطلا با سلیقه ای عالی برام خریداری وبصورت کادو دیدن اورده بوددرپوست خودم برای علی نمی گنجیدم واز همه مهمتر گفت در انجا تسویه حساب کرده ام وامده ام این شرکت که در شهر ما بود.چند روزی خانه ما بود ومن فقط بهش نگاه می کردم وسرش را بالا نمی اورد.ظهر بود داخل حال رو به بالا خوابیده بود ومن هم مشغول کار کردن وشوهرم هم داشت تلویزیون نگاه میکرد کیر علی نگاه کردم معلوم بود کیر بسیار کلفت وباحالی دارد فکر کردم این حالت عادی است وقتی بیدار بشه چقدر میشه.از خواب بیدار شد وبه ناصر گفت می خوام دوش بگیرم حمام وجمع جور کردم رفت حمام کرد وچون شیشه حمام سرد شکسته بود موقتا یک کارتن پاره جای شیشه گذاشته بودیم رفتم از داخل سوراخی که داشت نگاه کردم چشمت روز بد نبیند به اندازه ای کیرش کلفت بود که تا حالا حتی تو فیلم های سوپر ندیده بود خدایا این چه بود که من دیدم من به جرات بگم هیچ زنی تحمل ان را نداشت ولی از جلو چشمم خارج نمی شد خدایا این کیر اگر بلند بشه چقدره;دیگر طاقت کم رویی ومودبی علی رانداشتم دنبال فرصت بودم که شوهرم بیرون برود وخودم شروع بکنم تاب وطاقت ازم برید ناصر گفت فرشته چد شده چه مضطربی;جوابش ندادم.پیامکی به علی زدم گفتم علی دوستت دارم.اوهم جواب دا د من هم دوستت دارم.فکر میکنید چه سرم امد.داشتم دیوانه میشدم و در این فکر بودم ایا دوست داشتن علی عشقی است یا عاطفی.علی رفت تا مدتی طول کشید.ارزو داشتم یکبار هم که شده با علی حال بکنم .علی چند روزی به خانه ما نیامد ه بود وبد طاقتی می کردم هی این ور وان ور میرفتم.ناصر گفت فرشته میدانم که علی رو خیلی دوست داری چون هروقت خانه ماست شاد وشنگولی اما وقتی نیست پریشان ونگرانی اگر می خواهی می زارم با علی حال کنی به شرط اینکه من با مریم دختر همسایه مان حال کنم من هم از خدام بود تو دلم ذوق کردم ویلی خوشحال بودم اما به رو خودم نیاوردم.شوهرم بیش از حد منو دوست داشت وموقع حال کردن وگاییدن من می گفت علی را دوست داری که بکندد من هم فکر می کردم که می خواهد من وامتحان کنه ببینه علی را دوست دارم یانه اخر تقصیر هم نداشت چون شب وروز اسم علی شده بود ادامس دهنم. ومن هم درموقع حال کردن میگفتم هرکس که خودت دوست داری بیار جلوچشمم بکن تا من هم حال بکنم اخر میدانستم شوهرم علاقه به دختر همسایه مان دارد ودور برش می گرده اما ازمن ترس داشت یک روز از بازار که برگشتم دیدم تو اطاق داره با تلفن با مریم دختر همسایه صحبت می کنه من هم که ضعفش گرفتم دیگه دمش زیر تیشه ام بود.یکروز من توخانه بودم ناصر گفت الان مریم میاد ناراحت نمی شی گفتم نه چه اشکالی داره بعد از چند لحظه مریم وارد شد وزیاد هم خوشگل نبود اما باسن خوبی داشت با ناصر به اطاق خواب رفتن وشروع کردن به حال کردن ومن با موبایل فیلمشان را می گرفتم تمام که شد وبیرون امدند گفتم من فیلم شما را برای روز مبادا گرفته ام هر دو دست وپای خود را گم کردن وافتادن به خاک دست وپام واز ان روز هرچه که می گفتم هردو درخدمتم بودند سرتان به درد نیارم بریم سر اصل مطلب.غروب زنگ در خانه به صدا در امد ناصر رفت که درو باز کند بعد چند دقیقه ناصر برگشت وبه من گفت یکنفر امده دم در باید بارش حمل کنم به مرز عراق اخر شوهرم راننده ماشین سنگین بود من میرم وتا پس فردا نمیام زنگ بزن علی بیاد پیشت وحق خودت بگیر ودست از این فیلم وبچه بازی بکش.او رفت من هم به علی زنگ زدم وضمن احوالپرسی گفتم علی اقا بیا کرت دارم واو هم چون خیلی با شخصیت بود بدون چون وچرا چشمی گفت وتلفن راقطع کردم.
فرصت را غنیمت شمردم وتا امدن او دوشی گرفتم وحوله را دور خودم زدم زنگ در خانه به صدا درامد ایفون بود گفتم کیه علی بود درو باز کردم وبی صبرانه منتظر امدنش بودم وارد شد با حوله به استقبلش رفتم خوش امد گفتم وایشان هم احوالپرسی کردوارد حال که شد رو مبل نشست وگفت ناصر کجاست گفتم رفته مرز.دیگر حوصله نداشتم رفتم لباس پوشیدم وامدم اب میوه ای براش اوردم نوش جانش کرد گفتم علی تو چرا زن نمی گیری او هم خندید وگفت کارت بگو به این کارها کارت نباشه گفتم کلی باهت کار دارم اما چرا زن نمی گیری گفت کسی بام ازدواج نمی کنه گفتم خیلی هم باید منت بکشن گفت هوهوهو چه شد گفتم مثل شاخ شمشادخوشگل خوش تیپ با حال وبغلدستش نشستم وگفتم علی میدانی دوستت دارم گفت ممنون هرچه کردم وگفتم نتوانستم ازش نفوذ کنم.دق مرگم کرد جلو رفتم وبوسیدمش روش افتادم دیگه عار وعیب کنار گذاشتم چند دقیقه که باش حال کردم او هم یواش یواش دستشو تو دستم گذاشت اما عرق می ریخت لبش گرفتم لبم گرفت تا اینکه به جایی رسید لباسام در اوردم واو هم لباسشو در اورد ولی شورتش گذاشت تا دستم گذاشتم رو کیرش احساس کردم گربه ای تو شورتش خوابیده گفتم این چیه ان تو خوابید او خندید وگفت هندوانه ای است هر دو خندیدیم ولی راستش را بخوای یک کم ازکلفتیش می ترسیدم واگر حسابی حال نمیداد به هیچ وجه داخل نمی رفت چون قابل وصف نیست وغیر قابل تحمل بود.شورتش که در آوردم وای وای وای به اندازه ای بود نزدیک بود غش کنم به اندازه اسپری پیف پاف بود خواستم ساک بزم بخدا تو دهنم جاش نمی شد . دراز شد رو شکمش نشستم وروع کردم به ساک زدن ولیسیدن کیرش چه مزه ای می داد او هم شروع کرد به خورد کوسم زبان میزد ابشو می خورد انگشت تو کونم می زد حال میکردم ومن هم کیرشو حساب می خوردم وحال می کردم من و به پشت خواباندوپاهامو می خورد انگشت پام تو دهن می گذاشت به پام گاز می گرفت رانمو لیس می زد ودوباره شروع کرد به خوردن کوسم تا کیرشو اورد بگذارد خودمو کشیدم گفتم علی یواش بزن او باز هم شروع به خوردن سینه وگردن وکوسم تا دیه بطور کلی بیحال شدم وقتی کیر کلفتش گذاشت در کوسم ویواس بر تو احساس کردن مشتش گره کرده ومی خواد ببره تو جیغ کشیدم واو یواش تر گذاشت ومن داشتم با این همه حال ولذت تنگی نفس می شدم گفتم علی چقدر ازش داخل شده خندید وگفت هنوز یکسومش نرفته من داشتم می مردم اما به لذتش ارزشش داشت یواش یواش وبا هزار انا انزلنا داخل شد واحساس کردم داره از گلوم بیرون میاد اما او با متانت وارامی تلمبه میزد ومن دیگه خوشم امد طوری شد که گفتم علی بکن بکن حال بده منو پاره کن مال خودته تا می توانی بزن قربان کیرت برم الهی صدقه کیرت بشم کیرت تو کون مادرم بکن دردت بجانم صدقه ات بشم بکن ابش بریز پرش کن مال خودته بزن پاهامو ببر بالا واو دراز کشید ومن رفتم روش دیگه از کیرش نمی ترسیدم ولذت می بردم وتلمبه می زدم بی رحمانه وبعد من دراز شدم واو تلمبه میزد ودر این مدت من دوبار ارضا شدم واو هم با داد وفریاد یک فنجان اب تو کوسم ریخت و همانطور گذاشت وچند لحظه روم خوابید چه بویی میداد الهی وبهش گفتم دیگه مال خودمی وبس وداستان ناصرو براش گفتم وهمینکه بلند شدم دیدم نمی توانم پامو به هم بچسپانم علی پاهامو به هم پسپاند ورو باسنم نشست ویکم خوب شدم وگفتم علی دیگه با وجود اینکه ناصر میداند حق نداری خونه خودت بری اخر علی پدر و مادرشو از دست داده بود ودوتا خواهرش هم ازدواج کرده بودند وخودش تنها بود وحالا مال من شد چه قسمتی وناصر که برگشت هردتاشان شب امدند بکنند کیر ناصر مثل انگشتی بود در مقابل ان هیولاوهردو دیگر شوهر من هستند وعلی از جلو ناصر از عقب اخر ناصر از خداش بود چون به کون خیلی علاقه دارد وشب وروز با هم حال میکنیم واین مدت دوساله که علی مال منه.پایان

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها