داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

شاید وقتی دیگر

(این داستان فاقد صحنه های سکسی،احساسات سکسی یا هرچیزی در مورد سکس میباشد…لطفا ارزش وقت خود را بدانید!)

من واسه این آماده نبودم…قرار نبود اینطوری تموم شه…
.
.
.
به ساعت ماشین نگاه کردم و با دستام رو فرمون ضرب گرفتم.دیر کرده بود.مثل همیشه.اگه دیر نمیکرد که دیگه شادی نبود البته.حواسم رفته بود پی افسری که ازون سمت چهارراه داشت چپ چپ نگام میکرد.حق هم داشت.خیلی بد جا وایساده بودم.کم کم دیگه داشتم نگران میشدم که از دور پیداش شد.با همون ولنگاری و بیخیالی کودکانه،دستاشم تا بیخ کرده بود تو جیب کاپشن بزرگش.ماشین رو که دید قدمهاشو تندتر کرد و سریع در ماشین رو باز کرد و خودشو انداخت تو.بلند گفت:یخ کردم بابا،چقد سوز داره هوا و دستاشو گرفت سمت دریچه بخاری.راست میگفت،لپهاش حسابی از سرما گل انداخته و دماغش هم قرمز شده بود.برگشت سمت من و گفت:بداخلاقِ من چطوره؟یه چشم غره رفتم بهش و گفتم:چه عجب…یاد ما هم افتادی!نیم ساعتم که دیر کردی و منو کاشتی اینجا!گفت:به جاش الان حسابی از دلت درمیارم…دست کرد تو کوله پشتی بزرگش و یه ظرف که روش شکوفه های صورتی داشت داد دستم.میدونستم توش چیه،شیرینی کشمشی!دستپخت خودش،عاشق اینجور کارا بود،منم عاشق شیرینیا بودم.سریع در ظرف رو باز کردم و یه دونه شیرینی رو کامل گذاشتم تو دهنم.همونجور با دهن پر گفتم:خوب نقطه ضعف منو پیدا کردیا،قبول نیس!ظرف رو ازم گرفت و گفت:اولا که هول نزن،همه ش مال خودته.دوما،راه بیوفت دیگه…میخوای این افسره الان حکم تیر واسمون صادر کنه؟راست میگفت.سریع استارت زدم و راه افتادم سمت پاتوق همیشگیمون.شادی هم با آرامش اول ضبط رو روشن کرد و گذاشت رو فولدر سلکشن خودش،بعدشم صندلیشو تا جایی که میتونست داد عقب و لم داد روش و شروع کرد به همخوانی بلند بلند همیشگیش با آهنگ losing my religion .هیچوقت نفهمیدم چطوری اینهمه شعر رو حذف میکنه.فرصت خوبی بود که بدون اینکه بفهمه حسابی یه دل سیر نگاهش کنم.از چشمهای عسلی تا فر های بزرگ موهای خرمایی رنگش که دوس داشتم واسه همیشه توشون غرق بشم و هیچوقت نجات پیدا نکنم.شادی دیگه رفته بود تو مود و با میکروفون تخیلیش حسابی عشق میکرد،منم عشق میکردم با همین ادا و اطوارهای دیوونگیش.دم کافه که رسیدیم،یه جای پارک خوب پیدا کردم و تا پارک کنم شادی هم رفت تو که بتونه به قول خودش جا بگیره.هر وقت اینو میگه بلا استثنا یاد مدرسه میوفتم.ماشین رو که پارک کردم،اول رفتم اون سمت خیابون تا از دکه روزنامه فروشیش سیگار بخرم.صاحب دکه میشناخت منو دیگه، بهم تخفیف میداد.برگشتم سمت کافه و طبق معمول اولین چیزی که دیدم یا البته بهتر بگم ندیدم،دودی بود که کل فضا رو پُر کرده بود.رفتم سمت میز همیشگیمون،شادی کاپشنش رو اویزون کرده بود پشت صندلیش و میتونستم ببینم که یه تونیک بافتنی زرشکی تنشه که عجیب هم بهش میومد.تا نشستم رو صندلی،گفت:سفارش دادما…همون همیشگی!منظورش از همون همیشگی هم لاته ی من و تُرک واسه خودش بود.گفتم:پس زیر سیگاری چی؟یه اخم کرد و گفت:میاره الان…حتمن باید بکشی دیگه؟همین جور که پلاستیک دور پاکت رو باز میکردم گفتم:چه فرقی داره واسه تو؟اینجا که دیگه پُره دوده،حالا یه ذره بیشتر!
همون موقع که سیگارمو روشن کردم سفارشمونو اوردن و تونستم یه قُلُپ لاته ی داغ همراه پُک اول بدم پایین و کیف کنم…آخرین لذت ها شاید!قهوه مون که تموم شد،تکیه دادم عقب و گفتم:شادی…گفت:چیه؟هنوز اوقاتش تلخ بود!هیچوقت نفهمیدم مشکل دخترا با سیگار چیه،یجورایی شبیه رقیب عشقیشون میبیننش انگار.ادامه دادم:میخوام یه حرف مهمی بزنم،لطفا حواستو بده به من…چشماشو تنگ کرد و گفت:حواسم با توه،بگو…
چرا انقدر سخت شده بود همه چی یهو…خدایا!چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم:من باید برم…کانادا!بیخیال جواب داد:خب،به سلامتی…کِی بر میگردی؟گفتم:بر نمیگردم…حس کردم انگار یه چیزی درونش خورد شد و واسه همیشه از بین رفت ،میتونم شرط ببندم که حتی صدای شکستنش رو هم شنیدم…ادامه دادم:مامان مریضه،مجبورم برم پیشش بمونم حتما،به من احتیاج داره…شادی خودش رو جمع و جور کرد و با یه آرامش ساختگی که میدونستم چقدر برای تظاهر بهش داره تلاش میکنه گفت:پس این بود خبر مهمت؟پشت تلفنم میتونستی بگی که میخوای بهم بزنی،لازم نبود حتما منو تا اینجا بکشونی،اونم با اونهمه اصرار…
گفتم:ناراحتی؟گفت:نه…قرارمونم همین بود،قرار نبود آینده ای باشه!برات آرزوی موفقیت میکنم…بلند شد،با آرامش کاپشنش رو پوشید،کولش رو روی دوشش انداخت و دستشو جلو آورد که باهام دست بده.بلند شدم و باهاش دست دادم،گفت:خوشحال شدم از آشناییت،خداحافظ!
و رفت،به همین سادگی…با نگاه تا پشت در کافه دنبالش کردم،با همون آرامش ساختگی و قدم های محکم از جلوی چشمم رفت و میدونستم همین که از در رد بشه همه ی این تلاش های ناموفقش از بین میره و بغضش میشکنه،تا شب تو خیابونا با هدفون توی گوشش میگرده و گریه میکنه و باعث همه ی اینها منم.خودمو انداختم رو صندلی و سیگار بعدی رو روشن کردم،هرکس برای هضم ناراحتیاش یه راه حلی داره…
.
.
.
صبح زود بلند شدم،احتیاجی به زنگ ساعت نبود،تمام شب رو بیدار سر کرده بودم.رفتم دستشویی،با دقت مسواک زدم،یه دوش گرفتم،لباس پوشیدم و زنگ زدم به آژانس.وسایلمو که از قبل توی یه ساک دستی کوچیک آماده کرده بودم برداشتم،در خونه رو قفل کردم،کرکره رو هم کشیدم.رفتم پایین و سوار آژانس شدم.دم در بیمارستان شریعتی که پیاده شدم،یه نفس از هوای سرد و کثیف زمستونی دم صبح تهران کشیدم تو.پذیرش خیلی شلوغ نبود.زود نوبتم شد.
-صبح بخیر،امرتون چیه؟
-سلام،من امیر همایون کیانی هستم،مریض دکتر سمیعی،اینم معرفی نامه ی دکترمه…
-درسته…بستری پیوند مغز استخوان؟
-بله…

نوشته: کالیپسو

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها