داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

شام مهتاب (۲)

…قسمت قبل
به کسی که جلوی چمدون ایستاده بود و با ترس درحد مرگ به مقتول نگاه میکرد خیره شدم. از ترس مردمک چشمش بدجور میلرزید اما می خواست جوری وانمود کنه انگار اون صاحب چمدونه. شک نداشتم اونم قربانی این قتله. این مرد از آمریکا برمیگشت و ایرانی نبود. دستور دادم ببرنش دایره جنایی تا همه چیز مشخص بشه. الان تنها کسی که میتونست بهم کمک کنه اون دختره مهرآنا بود. پنج روزی بود توی بازداشتگاه بود و برای تکمیل پرونده نمیتونستم بهش اجازه بدم راحت از این قضیه کنار گذاشته بشه؛ اما چیز عجیبی که وجود داشت این بود که کشته شدن این دختر میتونست دیرتر از جسد قبل اتفاق بیفته و اگه دو سه روزی باشه که کشته شده پس قطعا مهرآنا نمیتونه قاتل باشه و شاید همدست اون آدم عوضی باشه. با رفتن پیش اون دختر بهتر می شه نتیجه گیری کرد.
بازداشتگاه اوین: به دختری که روبروم نشسته بود نگاه کردم. نسبت به یه هفته قبل لاغرتر شده بود. با اینکه وقیحانه به چشمام زل زده بود اما غم تو چشماش رو نمیتونست مخفی کنه. پرونده قتل رو روی میز گذاشتم و عکسی از آخرین قتل اتفاق افتاده رو ازش دراوردم… عکس مقتول رو جلوش گرفتم و گفتم: برای این قتل توضیحی نداری؟
مهرآنا چند ثانیه به عکس خیره شد و بعد از اون گفت: چیه؟نکنه هرکی تو این دنیا تلپی میفته میمیره تقصیر منه!
-هنوزم می خوای سرتق بازی دربیاری؟ نمیخوای حرفی بزنی؟
+چرا! اتفاقا خواستم بگم خیلی چمنتیم. اصلا اسکار بهترین آنتی حال زدن رو باید به تو داد. اونقدر افتض منو وارد این با اتیکت بازیات کردی که نخوام فکر دنده سنگین رفتن رو بکنم. بچه راکفلری؟ حتما هستی که هیچی از زندگی تو جهنم پنج سانتی حالیت نی. فقط برا پاچه خواری اینجوری تیتیش جلو میر ی نه؟ اما باید بگم این بازیا دیگه خیلی جوات شده پلیس جون
-خانوم آدینه با همکاری نکردن شما و چرت و پرت گفتنتون فقط روند اداری این پرونده رو کند میکنید. من تمام اظهاراتمو مکتوب کردم و امروز آخرین فرصتی بود که می تونستم بهت بدم. بخوای کش دار بشه به ضررته. ظاهرا دوست داری به خفن بازیات ادامه بدی. پرونده رو جمع کردم.
از رو ی صندلی بلند شدم و آخرین کمکی که میتونستم بهش بکنم رو انجام دادم.
-بهتره همکاری کنی. هرچیزی رو که دیدی برا ی قاضی پرونده توضیح بده. اینجوری شاید مجازاتت کمتر شه. آروم به سمت در قدم برداشتم و در آخرین لحظه از خروجم چهره غمگین دختری رو دیدم که اصلا به حرفاش نمی خورد … .
از زبانِ راوی:
با لباس توی تنش زندگی رو معنی میکرد. یه کلاه کپ مشکی که تو دو مورد قبل هم پوشیده بود. لباس سر تا پا مشکی و چسبون که بدن عضلانیش رو بهتر به نمایش میذاشت و نیم بوت مشکی که بنداشو پاپیونی بسته بود. به آرامی طول اون مخروبه رو از اول تا آخر طی میکرد و فقط به یه چیز فکر میکرد .درد! هیچ چیزی برای اون لذت بخش تر از درد نبود. درد باعث میشد روحش به آرامش برسه. بخنده، لذت ببره، آروم بگیره. به کتری که روی گاز بود نگاهی انداخت و بعد به اون دختری که وسط اون فضا روی صندلی از حال رفته بود و بهتره گفت دختری که به صندلی بسته شده بود و از حال رفته بود. موهای زیتونیش رو صورتش ریخته شده بود و سرش به سمت پایین متمایل شده بود. لبخند کثیفی روی لبش نقش بست. اون یکی از زیباترین طعمه هاش بود. زیر لب آروم زمزمه کرد: دام دام دارا دام دام … دام دام دارا دام دام … . با اون لبخند و اون آوایی که زیر لب تکرار میکرد به سمت کتری آب جوش رفت. از کل بدنش فقط دستاش پوشیده نبود. درمورد چهرش کسی مطمئن نبود؛ این که چهره ا ی داره یا نه. دستگیره کتری رو در دستش گرفت و کتری رو از روی شعله برداشت. نگاهش از کتری به سمت دختر سرازیر شد. چهار قدم که برمیداشت به اون دختر میرسید. اون چهار قدم رو به آرومی طی کرد: دام دام دارا دام دام … دام دام دارا دام دام … حالا دیگه به اون دختر رسیده بود. موهای زیتونی دختر رو تو دستش گرفت و سرشو بالا آورد. چهره آرومش رو دید که با بالا و پایین رفتن قفسه سینش صحنه زیبایی رو به نمایش میذاشت.
-چه ممه های وسوسه انگیزی !
کتری رو بالای صورت اون دختر گرفت و تمام آب داغ رو روی صورت دختر خالی کرد. دختر با صدای جیغ عذاب آوری به هوش اومد. دیدن زجر اون دختر و جیغ های پی در پی اش به خاطر سوختگی باعث ایجاد خنده های مداوم و دیوانه وار قاتل تاریکی شد. صورت دختر به شدت سوخته بود و خون کم کم از پوست سفید دختر که حالا قهوه ای تیره شده بود بیرون میزد. دختر فقط تونست ده دقیقه از درد داد بزنه. برای بهتر شدن حالش لباشو از درد به هم فشرد. نفس کشیدنش سریع تر شد. چشمای دردمندشو به سختی باز کرد و با عجز به قاتل تاریکی خیره شد. با درد و فریاد و هق هق، با غم انگیز ترین حالت ممکن گفت: دارم میسوزم، کمکم کن. بذار برم. یه کاری کن، توروخدا بزار برم. من کاری نکردم، من حتی نمیتونم تو رو به خوبی ببینم. به هیچ کس نمیگم که تو رو دیدم. تروخدا، به جون مادرم نمیگم فقط بذار برم. قاتل تاریکی انگشت اشارشو روی لب های سوخته دختر گذاشت و گفت: هیسسسسسس. کاریت ندارم. فقط میخوام به آرامش برسی. نمیزارم بمیری، حتی اگه سیزده بار هم بمیری بازم از نو متولد میشم که داشته باشمت!
دختر بیچاره هیچی از حرفای قاتل روبروش نمیفهمید. فقط می خواست از این جهنم نجات پیدا کنه. به همین خاطر گریه ای از سر درد سرداد. قاتل از دختر فاصله گرفت. پشت صندلی ایستاد. موهای دختر رو به آرومی در دستش گرفت که باعث ایجاد جیغ خفه ای در دختر شد. موهای دختر رو تو دستش جمع کرد و با یه کش مشکی که مچ دستش رو بغل کرده بود اونو بست. لبشو به گوش دختر چسبوند و با اون صدای ترسناک اما جذابش گفت: تو مقصر نیستی. من این بازی رو شروع کردم، میترسم که گیم آور شم. برای جلوگیری از شکستم باید شما رو وارد بازی کنم. این بازی سراسر لذته! سراسر شهوته! کی از شهوت بدش میاد؟
+کدوم بازی؟ شهوتِ چی؟ من هیچ اشتباهی نکردم. لطفا بذار برم، خواهش میکنم .
قاتل دستشو نوازش وار روی گونه سوخته دختر کشید و گفت: یا بمیر! یا با من کن!
دختر به هق هق افتاده بود.حتی اجازه نداشت که صورتشو بپوشونه تا دستای کثیف اون قاتل به پوستش نخوره. درحالی که نفس کم آورده بود گفت: باشه بازی میکنم، فقط منو نکش! هر بازی که باشه انجام میدم، فقط بگو چیکار کنم.
قاتل خنده مستانه ای کرد و گفت: مطمئنی؟
-آره … مطمئنم … فقط بگو چیکار کنم.
قاتلِ تاریکی لاله گوش دخترو محکم به دندون گرفت و میکی زد. دختر ناله ریزی کرد که باعث شد قاتل حریص تر بشه. لبشو از لاله گوشش کند و به سمت گردن اون دختر سرازیر کرد. وحشیانه شروع کرد به خوردن گردنِ سوخته اون دختر! دختر بیچاره درحالی که از شدت درد نفسش بالا نمیاد با تمام توانش داد زد: مسییییییییییح!
قاتل لبشو از گردن اون دختر جدا کرد
-میخوای بمیری یا زنده بمونی؟
دختر با گریه گفت: فقط میخوام بررررم . بزار برم! من … من …
ادامه حرفش به گریه ختم شد.
قاتل دستای دخترو از صندلی باز کرد. یه دستشو زیر کمر دختر برد و دست دوم رو زیر پاش انداخت. دخترو از روی صندلی بلند کرد و به سمت تختِ گوشه اون اتاق مخروبه حرکت کرد. دخترو یه ضرب روی تخت انداخت و روش خیمه زد.
دختر با ترس گفت: م … میخوای چکار کنی؟
قاتل به سردی گفت: مگه نمیخوای زنده بمونی؟
دختر چند بار سرشو تکون داد
-پس مقاومت نکن و فقط کاری کن لذت ببرم.
وقتی کلمه لذت رو برد لبخندی ترسناک زد که باعث شد بدن اون دختر از شدت ترس بلرزه.
+م … منن … ب … باید چیکار … کنم؟
-نشون بده تو هم لذت می بری!
بعد از این حرفش دستای دخترو با دست بند چرمی که به تخت متصل بود بست و پاهای دخترو هم با میله پاگشا بست و از هم بازشون کرد. دختر که حالا کاملا به تخت بسته شده بود و نمی تونست کاری کنه فقط آروم اشک ریخت تا سریع کار قاتل تاریکی باهاش تموم بشه و شاید بذاره زنده بمونه. قاتل تازیانه نُه رشته رو برداشت.
دختر با ترس گفت: مگه فقط نمیخوای با من سکس کنی؟
-سکس؟
قهقهه ای زد!
-اون که به تنهایی عطش شهوتمو سیراب نمی کنه! پوست بدنت خیلی سفیده؛ فقط میخوام یه ذره بهش رنگ قرمزو هم اضافه کنم!
به دنبال این حرفش به طرف اون دختر رفت و لباس سفیدی که خودش تنش کرده بود و تو یه حرکت جر داد که باعث شد تنِ به شدت سفیدش بدجوری به چشم بیاد. البته اگه صورت سوختش رو فاکتور میگرفتیم.
دختر هنوزم از درد نمیدونست چیکار کنه، اما از ترسِ شکنجه های بیشتر سکوت کرده بود و فقط عین یه گنجشک با مظلومیت تمام به اون قاتل خیره شده بود. قاتل حریصانه دستی روی شکم تخت اون دختر کشید، اما مگه این کار عطشش رو کمتر میکرد. تازیانه رو بالا آورد و محکم روی شکم دختر بیچاره ضربه ای زد. دختر جیغ خفه ای کشید و بدنش قرمز شد، قاتل اما لبخندش هر لحظه عمیق تر میشد. دوباره ضربه ای زد که روی سینه اون دختر فرود اومد اما به خاطر سوتین اسفنجی که زده بود درد کمتری داشت. ضربات پشت سر هم روی اون بدن سفید فرود می اومدن. اتاق پر شده بود از جیغ های دردناک اون دختر و خنده های شهوت بار اون پسر! وقتی تمام بدن سفید دختر تبدیل به خون شد قاتل دست برداشت و شلاق نُه رشته رو یه گوشه پرت کرد.
دختر با هق هق گفت: تمومش کن لطفاااااا !! بسههههه !! همه بدنم درد میکنه! آخه تو چرا اینقدر بی رحمیییی !!
قاتل بدون اینکه به حرف های اون دختر توجهی کنه روی بدن به خون نشسته اون دختر خوابید و اون تن خونی رو بغل کرد.
دختر از ترس حتی نتونست نفس هم بکشه. کارای این مرد سیاه پوش به شدت عجی ب و ترسناک بود. بعد از یک دقیقه که گذشت قاتل سرشو باال اورد و تو چشمای اون دختر عمیقا زل زد. چشمای دختر خیس از اشک بود و این لذت بخش ترین قسمت برای قاتل بود. دوباره اون چهره ی سرد، مرموز شد و به روی لب های قاتل لبخند نمایان شد
-تو هم میخوای لذت ببری؟
دختر سکوت کرد و گذاشت اشکاش آروم آروم بالشت زیر سرشو خیس کنه
-گفتم کاری کن لذت ببرم! این سرپیچی از دستورم فقط شرایطتو سخت تر میکنه
+ب … باید … چ … چیکار … کنم؟
-تو هم میخوای مثل من لذت ببری؟
دختر بیچاره بدون معطلی گفت: آره
مردِ سیاه پوش درحالی که یک لحظه هم چشماشو از اون چشمای اشکی نمیگرفت دستشو روی پهلوی زخمی اون دختر کشید. دختر از درد آه خفه ای کشید.
-آه کشیدنتو دوست دارم! اما آهی که از سر لذت و شهوت باشه نه درد!
دستشو آروم زیر کمر اون دختر برد و بند سوتینشو باز کرد. سوتینو بالای سر اون دختر برد و با شهوت بدون وصفی به اون سینه های سفید که برخلاف بقیه قسمت ها خونی نبودن خیره شد.
-بدن شماها هیچ ارزشی نداره! فقط باید از کص و کونتون استفاده کرد.
دستشو آروم به سمت سینه های اون دختر برد و محکم چنگ زد
-بهتره سعی کنی لذت ببری، چون معلوم نیست از اینجا میری بیرون یا نه! پس مثل من لذت ببر و راحت آه بکش!
دختر آب دهنشو قورت داد و به سینه هاش که در حصار دست های اون قاتل بود خیره شد. قاتلِ تاریکی آروم آروم شروع کرد به مالیدن سینه های اون دختر. کم کم اون دختر هم طعم لذت رو احساس کرد اما نمیخواست رو کنه. پسر به سمت گردن اون دختر هجوم برد و درحالی که همچنان سینه هاش رو میمالید میک محکمی به گردن اون دختر زد. دختر آهی کشید و گردنشو بالاتر آورد تا بهتر بتونه طعم اون لذت رو بچشه.
دختر به این فکر میکرد که این مرد سیاه پوش راست میگه! اگه قراره کشته بشه پس باید برای آخرین بار از دنیا و این حس قشنگ لذت ببره.
قاتل لبشو به لاله گوش دختر چسبوند و گفت: خوشت اومده؟ بهت که گفتم! هیچ چیزی بهتر از این حس نیست! دلت می خواد بیشتر حسش کنی؟
+آره!
قاتلِ تاریکی یکی از دستاشو از سینه های اون دختر جدا کرد و آروم به سمت شورتش برد. از روی شورت کص اون دختر رو لمس کرد و متوجه چیزی شد
-شورتت خیسِ خیسه! میخوای برات بمالمش؟
با این حرفِ قاتل دختر حس کرد کصش از قبل خیس تر شده.
+اگه قرار باشه بمیرم دلم می خواد برای آخرین بار از این حس لذت ببرم!
قاتل پوزخندی زد و گفت: جوری جرت میدم که بعد از مرگتم این حسو فراموش نکنی!
دستشو آروم تر و وسوسه انگیز تر از قبل تو شورت اون دختر برد و کصشو آروم لمس کرد. دختر آه بلندی کشید، جوری که انگار شهوتِ اون از شهوت قاتل تاریکی بیشتره! پوزخند قاتل تبدیل به لبخند ترسناکش شد و آروم شروع کرد به مالیدن کلیتوریس اون دختر
+آه…آه…آههههه
این صدا تنها صدایی بود که سکوت اون اتاق رو میشکست و چقدر این صدا برای قاتلِ شهوت پرست لذت بخش بود
-همتون مثل همید! از اینکه به فاک برین لذت میبرین. منم اون چیزی که میخواین رو بهتون میدم
+تند تر…من…بیشتر می خوام!
قاتل انگشت فاکشو محکم توی کص اون دختر فرو کرد که باعث شد بالاتنه اون دختر بالا بیاد و آه عمیق تری بکشه. قاتل تند تند با انگشت فاکش تو کص اون دختر تلمبه میزد و دختر بیش از پیش به مرحله ارگاسم نزدیک تر میشد. نفس زدناش خیلی سریع شد و سینه های لخت و سفیدش به سرعت بالا و پایین میرفتن. شورت دختر حالا کاملا خیس شده بود و فقط به این فکر میکرد که بتونه بیشترین لذت رو از این تخت و این مرد ببره. دختر تکون شدیدی خورد و روی تخت آروم گرفت. قاتل دستشو از کصش خارج کرد و شورتش درآورد، اونو توی دهن دختر گذاشت و دستوری گفت: لیسش بزن!
دختر با شهوت شروع کرد به لیس زدن و مکیدن انگشت فاک قاتل تاریکی
-حالا نوبت بازیِ منه!
انگشتشو از دهن دختر بیرون کشید
دوباره همون ترس به دختر برگشت. رنگش پرید و گفت: چه بازی؟
قاتل لب پایینشو میک کوتاهی زد و گفت: با من ازدواج میکنی؟

-مامان
+جانِ مامان؟
-اگه بزرگ بشم مثل تو میشم؟
+مگه من چجوریم که دختر خوشگلم میخواد مثل من باشه؟
-خب تو …
دخترک کمی مکث کرد و بعد با اون صدای بچه گانه اش ادامه داد: تو خیلی خوشگلی مامان. خیلی هم مهربونی، اصلا میدونی چیه؟ تو مثل دریا میمونی
+دریا؟چرا دریا؟
-آخه دریا آبیه، منم عاشق رنگ آبیم. دریا خیلی قشنگه مامان، تو هم مثل دریا قشنگی
زن جوان به دخترکش لبخند زد و اونو تو آغوش کشید. اما دختر بچه بجای خوشحالی سعی کرد خودشو از بغل مامانش بیرون بکشه. بلند بلند فریاد زد: ولم کن مامان، ولم کن! دارم خفه میشم! ماماااااان … مامااااان … مامااااااان …
از خواب پرید. دستای حلقه شده زنی رو دور گردنش احساس کرد. زن تمام سنگینی تنش رو روی اون دختر جوان انداخته بود و با تمام توانی که داشت سعی میکرد اون دختر رو خفه کنه! مهرآنا با دستاش به صورت اون زن چنگ زد تا بیخیال این کار بشه اما اون زن مصمم تر شد. مهرآنا سعی کرد جیغ بزنه اما فقط تونست خس خس کنه. کف پاشو به زمین زد و خودشو بالاتر کشید. تمام توانشو جمع کرد و مشت محکمی به صورت اون زن زد. زن به یه طرف پرت شد و مهرآنا سریع از روی زمین بلند شد؛ به سمت در اتاق زندان رفت و بلند بلند کمک خواست. دستش که به در رسید با تمام توانش به در ضربه زد! زن از روی زمین بلند شد و چاقو رو از تو جورابش درآورد و به سمت مهرآنا حمله کرد، با دستش جلوی دهن مهرآنا رو گرفت تا از فریاد های بیشترش جلوگیری کنه. یه قطره اشک از چشم مهرآنا به روی گونش سرازیر شد و دوباره حس کرد نفسش بالا نمیاد. با دستاش سعی کرد دست اون زن رو از روی صورتش برداره اما زن قدرتمندتر از این حرفا بود. مهرآنا رو مجبور کرد روی زمین بشینه و خودش هم روی زمین نشست. مهرآنا به خاطر کمبود اکسیژن توان هیچ کاری رو نداشت و دیگه حتی نمیتونست تلاشی برا ی رهایی از اون وضعیت بکنه. زن به سرعت لباشو به صورت مهرآنا نزدیک کرد و گفت: تلاش نکن. توچنگمی، باید بمیری! باید این بازیو تمومش کنی. آروم بگیر و فقط بمیر. بعد از این حرفش بلافاصله چاقو رو توی پهلوی مهرآنا فرو کرد. مهرآنا از درد جیغ بلندی کشید اما دستای اون زن مانع پخش صدا شد. خواست خودشو نجات بده برای همین به خودش تکونی داد و زن رو با کمرش به عقب هل داد. اما زن نه تنها از مهرآنا فاصله نگرفت بلکه این بار اون رو به شکم روی زمین خوابوند و خودشو روی مهرآنا انداخت. تمام امید های مهرآنا نا امید شد و اشکاش آروم گونشو خیس کرد.
زن چاقو رو از پهلوی مهرآنا درآورد و چند ثانیه بعد خونِ مهرآنا بود که موکت زیر پهلوش رو به رنگ قرمز درآورده بود. چشمای مهرآنا بسته شد و بدن بی جونش از تکون خوردن دست برداشت. زن نفس حبس شدش رو آزاد کرد و روی زمین نشست. چاقو رو یه ور پرت کرد و زیرلب گفت: فقط نیم ساعت همین جوری بمون تاسرنوشتتو عوض کنی! دستشو به شونه دختر زد و این بار آروم تر گفت: آفرین مهرآنای گل …

جایدن روی مبل روبروی آتا نشست. پای راستشو کنار پای چپش گذاشت، دست راستشو تکیه گاه سرش کرد و به آتا چشم دوخت. تو چشمای آتا تحسین از پسر روبروش موج می زد. پسری که تمام تلاشش رو کرده بود تا اینی بشه که الان هست. لبخند رضایت روی صورتش نقش بست. لب هاشو از هم باز کرد و گفت: دلم می خواد از حاِلت برام بگی، یه ساله که ندیدمت پسر!
جایدن نفس عمیقی کشید. دستشو از زیر سرش برداشت و سرشو به مبل تکیه داد. دستاشو دوطرف مبل سلطنتی گذاست و بیشتر از این آتا رو منتظر نذاشت: جلومو نگرفتی و اینی شدم که میبینی!
+برای بهتر شدنت این کار لازم بود
-اما بقیه اینجوری فکر نمیکنن
+روش من با بقیه فرق داره!
-این شدت از بی رحمی از کجا میاد آتا؟
+میخوای بگی که تو نیستی؟ من فقط دارم زندگی رو جلو میبرم
-زندگی؟ شک دارم برای من معنایی داشته باشه
+برات معنادارش میکنم اگه بخوای! فقط کاری که میگم رو انجام بده، حالت خیلی بهتر میشه
-تضمینش میکنی آتا؟
+بیخودی نکشوندمت ایران جایدن!
-نمیشد خودت بفرستیش؟
+باید از الان حواست بهش باشه، نمیتونم دست هرکسی بسپارمش
-درمورد آروشا نظری نداری؟
+این برای عوض شدن حال توئه جایدن! اگه میخوای حالت بهتر شه انجامش بده
-حتی نمیتونم دلیلش رو بدونم؟
+به همون دلیلِ خودت تکیه کن
جایدن چشماشو از خستگی بست. عمیقا به فکر فرو رفته بود. یه ترسی ته دلش مانع از این کار میشد. ترسی که براش مبهم و نا آشنا بود. ترس های زیادی تو زندگیش وجود داشت اما هیچ کدوم مانع از انجام کاراش نشده بود. اون به خوبی میدونست چجوری با ترساش کنار بیاد

پسرِ عصبی دست تو موهاش کشید و فریاد زد: چرا زودتر چک نکردیییییید؟ حالا من با این جنازه چیکار کنم؟ با عشقی که از دستم رفته چیکااااااار کنممممم؟ گفتم بهتون چهار چشمی حواستون بهش باشه.گفتم اون روانی هرکاری ازش برمیاد.گفتم یا نگفتممممم؟
همه آدماش از ترس تو خودشون جمع شده بودن و هیچ حرفی نمیزدن. میدونستن اگه عصبانی بشه هیچ کسی درامان نیست. حالا که دیگه عشقش به دست قاتل تاریکی کشته شده بود دیگه نمیدونستن چی انتظارشونو میکشه. پسر به سمت جنازه وسط سالن حرکت کرد. اشک دوباره از چشماش بیرون زد. کنار جنازه عشقش نشست. صورت سوخته عشقش بدجوری تو ذوق می زد اما این باعث نمیشد که پسر از نگاه کردن به عشقش دست برداره. حتی اون بدن تیکه تیکه شدش یا قطع بودن یکی از انگشتاش هم باعث نشده بود که پسر بیخیال جنازه عشقش بشه. وقتی به این فکر میکرد که عشقش چجور ی تو لحظات قبل از مرگش بی رحمانه شکنجه شده بود می خواست اون قاتل کثافت رو به بی رحمانه ترین حالت ممکن بکشه. اونم به این بازی دعوت شده بود. بازی درد، بازی مرگ، بازی زجر، بازی انتقام! جنازه عشقش باعث میشد این بازی رو شروع کنه. دستاشو به سمت دختری که به وحشیانه ترین حالت ممکن به قتل رسیده بود برد و اونو در آغوشش کشید. بدتر از به قتل رسیدنش، تجاوزی که بهش شده بود آزارش میداد. این پسر بهش قول داده بود مواظبش باشه و فقط این تن سهم اون باشه! اما حالا این تن صاحب جدیدی پیدا کرده بود. صاحبی که سکسو با خشونت معنا میکرد. بدنِ بی جون دختر رو روی شونش گذاشت. یه قطره اشک دیگه از چشماش چکید. بلند گفت: سرینا !!
دخترِ سیاه پوش جلو اومد و گفت: بله رییس؟
پسر آروم تر از قبل، اما با نفرت بیشتر گفت: وقتشه! میخوام بازی رو شروع کنم. کارتو شروع کن!

مهرآنا:
مامانمو دوست داشتم. اون همه چیز من بود. خاطره دقیقی از بابام به یاد نمیارم. فقط مامانم میتونه توی فکرم تداعی شه. برای یه روز، یه ساعت و یا حتی کمتر. مامانم تنها کسی بود که جمله دوستت دارم رو برام معنا کرد. بهش نگاه کردم. اون لباس آبی آسمونی که من دوسش داشتم رو پوشیده بود. وقتی اینو میپوشید مثل فرشته ها میشد. بهش گفته بودم که عاشق این لباسشم. اومدیم شمال تا من بتونم مامانمو کنار دریا ببینم. رنگ لباسش با دریا خیلی به هم می اومدن .ایستاده بودم و عروسک خرسی بنفشمو بغل کرده بودم. مامانم روی زمین زانو زد و مثل همیشه بهم لبخند زد. اما لبخندش با روزای دیگه فرق داشت. یه هاله ای از اشک چشماش رو پوشونده بود و من اینو خوب میفهمیدم. مامانم فکر میکرد بچم و نمیفهمم، اما من این حسشو خوب درک میکردم. وقتایی که با بابا دعواش میشد هم همین حالتی میشد. تو اتاقش میرفت و درو روی خودش میبست و آروم آروم گریه میکرد. دوست نداشتم مامانمو اینجوری ببینم برای همین پشت در منتظرش میموندم تا وقتی که حالش بهتر بشه و بیاد منو بغل کنه. بعضی وقتا اینقدر منتظرش میموندم که جلوی در اتاقش خوابم می برد و صبح که بلند میشدم توی تختم بودم. مامان دستاشو بلند کرد و صورتمو قاب گرفت. لطیف بودن دستاش مثل یه پارچه ابریشمی بود که روی گونم حرکت میکرد. این حس رو با هیچ چیزی عوض نمیکنم. منو بیشتر به خودش نزدیک کرد و با اون صدای دلنشینش گفت: دوست داری زودتر بزرگ بشی مهرآنا؟
خندیدم. از اون خنده هایی که مامانم میگفت دوست داشتنیه. سرمو چند بار به نشونه تایید تکون دادمو گفتم: آره مامان. دوست دارم سریع بزرگ شم تا بتونم مثل تو خوشگل شم
+میدونی چیه دخترم؟ منم همینو میخوام. اینکه سریع تر بزرگ شی تا همه چیو فراموش کنی
-یعنی چی مامان؟
یه قطره اشک از چشماش به پایین افتاد: اگه منو نبینی بزرگ تر میشی
-یعنی چی که تو رو نبینم مامان؟
+مهرآنا دخترم. اینو نباید فراموش کنی که من همیشه کنارتم. پس اگه یه روز پاشدی و دیدی که من نیستم اصلا نترس باشه؟ به این فکر کن که من یه دوربین دارم که حتی اگه برم تا اون دوردورا بازم با دوربینم میتونم تو رو ببینم و حواسم بهت باشه.
-مامان من نمیخوام تو ازم دور باشی. این دوربینی که ازش حرف می زنی رو دوست ندارم. باعث میشه ما از هم دور بشیم. من نمیخوام حتی یه لحظه هم ازت دور باشم مامان
مامانم منو تو بغلش گرفت و گفت: تو که نمی خوای مثل الان همیشه اشک منو ببینی، میخوای؟ دستای کوچیکمو دور کمر مامانم حلقه کردم و گفتم: نه مامان نه! دیگه گریه نکن
از بغل مامانم دراومدم. دستامو بردم سمت گونه هاش و اشکاشو پاک کردم و گفتم: من میتونم همه چیو تحمل کنم جز اشکا ی تو رو مامان. پس لطفا دیگه گریه نکن باشه؟اصلا هرکاری دوست داری انجام بده تا همیشه بخندی. میشه این کارو بکنی؟
+اگه این کارو بکنم تو ممکنه غصه بخوری مهرآنا
-مهم نیست مامان جونم. فقط می خوام تو خوشحال باشی و مثل همیشه بخندی. میشه این کارو بکنی؟
مامانم مثل همیشه لبخند دلنشینش رو زد و گفت: همین کارو میکنم. یه کاری میکنم که همیشه بخندم. بهت قول میدم.
با حس درد پهلوم چشمامو باز کردم. یه قطره اشک از گوشه چشمم راهیه گوشم شد. درسته! اینا همش خواب بود. یه خواب شیرین که تنها دارو ندار من بود. تنها زمانی که میتونستم خوشحال باشم و بخندم و به هیچی فکر نکنم. سرم رو به سمت راست چرخوندم. فضایی ناآشنا و عجیب! به سرعت از جام پاشدم که باعث درد وحشتناکی توی پهلوم شد. لباسمو سریع کنار زدم. یه تیکه پارچه سفید که به پهلوم بسته شده بود باعث این شد که یادم بیاد چه اتفاقی افتاده. هنوزم میترسیدم. تصور وحشتناکی از دیشب داشتم. البته اگه دیشب بوده باشه. مخم بدجور ارور داده بود. چه اتفاقی برام افتاده؟یادمه تقریبا مرده بودم اما حالا از یه اتاق که بزرگیش به اندازه کل خونه و حیاطم بود سر درآوردم. اتاقی با دکوراسیونِ عجیب و به شدت زیبا. پتو رو کنار زدم و به سختی از روی تخت بلند شدم. به سمت در حرکت کردم. درو باز کردم و چیزی که میدیدم باعث شد یادم بره نفس بکشم
راوی:
-درو باز کنید
+بله آتا
در به دستور فرزام باز شد و آتا وارد اون کلبه چوبی شد. به بادیگارد های دور تا دورِ حال نگاهی انداخت. مثل همیشه کارشونو خوب انجام داده بودن. به سمت پله های وسط سالن حرکت کرد و گفت: چه خبر فرزام؟
+مثل همیشست. تغییری نکرده
-نخواسته فرار کنه؟
+نه آتا، شکنجه ها سخت تر از اونی هستن که باید باشن. دیگه توانی نداره که بخواد از دست ما فرار کنه.
حالا دیگه به طبقه دوم رسیده بودن
-تو کدوم اتاقه؟
+از این ور بیاید. راهنماییتون میکنم.
آتا به دنبال فرزام به راه افتاد. به اتاق ته راهرو رسیدن. فرزام درو باز کرد و اجازه داد که آتا اول بره. آتا وارد اتاق کوچک اون کلبه چوبی شد. کل اتاق بوی عرق و سیگار و خون میداد.گوشه اتاق مردی رو دید که به دیوار تکیه داده و باآرامش سیگار میکشید
-تنهامون بزار فرزام
+چشم آتا
بعد از رفتن فرزام آتا به سمت اون مرد حرکت کرد. این شدت از آرامش رو آتا اصلا دوست نداشت. پوزخندی زد و روی تخت کنار دیوار نشست. از شدت بیخیالیِ اون مرد دستاشو مشت کرد و گفت: هنوزم همون قدر کثافتی. هنوزم همونقدر آرومی. با اینکه از صبح تا شب درد میکشی اما هنوزم تاوان اشتباهاتت رو ندادی.
مرد چشم به زمین دوخته بود و حتی به خودش زحمت نداد که سرشو بلند کنه. تموم بدنش از ضربه های شلاق درد میکرد و زخمی بودن صورتش ناشی از سیگارای خاموش شده روی پوستش بود. حتی دیگه نمیتونست به خوبی راه بره یا فکر کنه. بیست ساله که داره شکنجه میشه و بیست ساله که همین قدر آروم یه گوشه میشینه و سیگارشو میکشه. دیگه به هیچ زنی فکر نمیکنه. دیگه هیچ وقت عاشق نمیشه. آتا عصبی پاشد و به سمت اون مرد هجوم برد. یقشو گرفت و مشت محکمی به صورت اون مرد زد. مرد روی زمین افتاد. سرفه ای کرد و خون توی دهنشو که در اثر پارگی لبش بود رو ی زمین تف کرد. سرشو بالا آورد و به آتا نگاه کرد. با خونسردی لبهاشو از هم باز کرد و گفت: حتی نمیتونم تو این جهنمی که برام ساختی سیگار بکشم؟
آتا خنده ای عصبی کرد و گفت: جهنم؟تو هنوز جهنمو ندیدی مهراب! جهنم واقعی تازه شروع شده. باید به چشم ببینی تا بفهمی این بیست سال شکنجه جهنم نبوده. زندگیمو بی روح کردی، بی روح میکنمت. باید بدجور تاوان بدی. وحشیانه! زجرآور! به کثیف ترین راه ممکن!
اینو که گفت لگد محکمی به شکم مهراب زد که باعث شد مهراب از درد به خودش بپیچه. به سمت در حرکت کرد و از اتاق خارج شد. آروشا رو دید که پشت در منتظر بود. اخماشو در هم کشید و گفت: تو اینجا چکار میکنی آروشا؟
آروشا پوزخندی زد و گفت: منتظر چی هستی؟ چرا نمیکشیش؟ دیگه خسته شدم از صبر کردم. اگه بهم اجازه بدی همین الان میرم تو و با دستای خودم نفس کثیفشو بند میارم فقط …
-بسه پسر! الان وقتش نیست. برگرد آمریکا. دیگه تو ایران کاری نداری.
آروشا نفس عمیقی کشید. دستاشو تو جیب شلوارش کرد و گفت: برمیگردم. بزودی!

یه ویلای بزرگِ دوطبقه که سبک چیدمان و دیزاینش مثل خونه های لوکس تهران نبود. یه راه پله بصورت مارپیچ وسط سالن می خورد که انتهاش به طبقه دوم متصل میشد. دکوراسیون ویلا تلفیقی از رنگ مشکی و طوسی بود که باعث دلگیر شدن اون ویلا میشد. کشیده شدن تمام پرده های سالن باعث شده بود که مشخص نشه الان دقیقا صبحه یا شب و تمام اون ویلا رو فقط یه لوستر بزرگ که به شکل یک اسکلت انسان عجیب و غریب بود روشن میکرد. فقط اون لوستر نبود که عجیب بود. تمام مجسمه های سالن حالت عجیبی داشتن. مجسمه زنی برهنه که قلاده ای در گردنش بود و از چشماش التماس میبارید، مجسمه میمونی خشمگین که تیری در گردنش خورده بود، مجسمه فرشته ای که به طناب دار حلق آویز شده بود. همه و همه باعث شده بود ویلا حالت مرموزی به خودش بگیره و روان یک انسان سالم رو دچار تشویش بکنه. مهرآنا نفس حبس شدش رو بیرون فرستاد و به سمت پله ها حرکت کرد. از هیچی مطمئن نبود. اینکه تو این خونه عجیب و غریب چکار میکنه یا اینکه چرا باید به قتلی متهم بشه که هیچی ازش نمیدونه یا حتی اقدام به کشتنش تو زندان! همه چیز باعث شد سرش سنگینی کنه و درد پهلوش حال جسمیش رو داغون کنه. صدای آهنگی از پایین میومد که باعث شد مهرآنا لحظه ای درنگ کنه. روی اولین پله ایستاد و خودشو از پله ها آویزون کرد. چیزی نظرشو جلب کرد. پسری جذاب درحال زدنِ پیانو طوسی رنگی بود که وسط سالن قرار گرفته بود. آهنگی که میزد با اون ژستی که گرفته بود باعث جذابیت هرچه بیشتر فضا میشد. این باعث شد مهرآنا از قبل گیج تر بشه. باید میفهمید داستان چیه برای همین از پله های مارپیچ پایین رفت. پسر بی توجه به مهرآنا به نواختن آهنگش ادامه داد. مهرآنا لحظه ای درنگ کرد اما درنهایت تصمیمش رو گرفت و به سمت اون پسر حرکت کرد. حالا دیگه کنار پیانو ایستاده بود و پسر به راحتی میتونست اونو ببینه، اما بدون ذره ای رفلکس نسبت به اون دختر به پیانو زدنش ادامه داد. چهره مهرآنا حالتی مضطرب به خودش گرفت و اینو میشد از حالت دار شدن ابروهاش فهمید. نفس عمیقی کشید و گفت: ببخشید …
پسر انگار که کسی کنارش وجود ندارد به کارش ادامه داد. مهرآنا برای هزارمین بار به خودش لعنت فرستاد که چرا هرپسری رو که میبینه هیچی از حرفاش نمی شنوه؟
منتظر موند که پیانو زدن پسر تموم شه. جایدن به خوبی و با مهارت بالا انگشتاشو روی پیانو به حرکت درمیورد که باعث جذب نگاه مهرآنا به خودش شد. بالاخره انگشتای جایدن روی کلید های پیانو متوقف شد. پاشو از روی پدال، نرم برداشت و دستاشو به سمت تکیه گاهِ درب برد. مهرآنا از نگاه کردن به پیانو دست برداشت و به صورت جایدن چشم دوخت. جایدن به سمت مهرآنا چرخید و تو چشماش نگاه کرد. اون نگاه لعنتی و جذاب باعث شد که مهرآنا دستپاچه بشه. یه قدم به سمت عقب برداشت و سریع گفت: من … کیم … یعنی … اینجا چیه؟ … یعنی …
آب دهنشو قورت داد. نگاه وحشیِ جایدن اصلا نمیذاشت تمرکز کنه. از دست خودش عصبانی شد که چرا باید جلوی این پسر این همه دستپاچه بشه. اون میتونست جواب همه رو بده. حتی بازپرس حتاکی با اون عظمتش. اما نگاه این پسر مانع از هر حرکتی میشد. جایدن از پشت پیانو بلند شد و یه قدم به سمت مهرآنا برداشت. حالا دیگه دقیقا روبروش ایستاده بود. دستاشو تو جیبش کرد. یه سر و گردن از مهرآنا بلندتر بود و این باعث شد مهرآنا سرشو بالاتر بیاره تا بتونه صورت جایدن رو ببینه. جایدن بعد از پنج ثانیه مکث، لب های خوش فرمشو از هم باز کرد و گفت: انگلیسی حرف بزن. میدونم که بلدی! چشمای مهرآنا از حالت معمول گشادتر شد. با خودش فکر کرد که اون از کجا اینو میدونه! موضوعی که حتی خود مهرآنا هم دلیلش رو نمی دونست، اما خوب میفهمید و خوب حرف میزد. اینکه جایدن هم باهاش انگلیسی حرف میزد جای تعجب داشت. لزومی نداشت فارسی رو ول کنن و بخوان انگلیسی حرف بزنن؛ اما نگاه دستوریِ اون پسر باعث میشد ناخواسته انگلیسی حرف بزنه. مهرآنا دستاشو تو هم قفل کرد و گفت: من کجام؟
جایدن سرشو کج کرد تا بهتر بتونه مهرآنا رو ببینه
+آمریکا … سوالِ بعد؟
لب مهرآنا بالاپرید و ناخواسته واژه (ها؟) تو دهنش شکل گرفت. پروانه های دور و برشو با دستش پس زد و تک خنده ای کرد. در همین حین گفت: تا حالا کسی بهت گفته بامزه ای؟ جایدن پوزخندی زد و گفت: آره، تو!
مهرآنا دیگه کفری شد. این همه پیچیدگی مسائل باعث شده بود سردرد بدی بگیره و اعصابی براش نمونه. صداشو بلند کرد و گفت: اصلا مگه مهمه من کجام؟ کافیه از این خراب شده بیرون بزنم تا برگردم به جایی که بهش تعلق دارم.
از جایدن فاصله گرفت و به سمت در ویلا حرکت کرد. دلش می خواست فرار کنه، از همه چی! از تمام کابوس هایی که چند هفتست سراغش اومده. از اعدامی که همه ازش حرف میزدن. دلش میخواست بره. مهم نبود کجا. فقط نمی خواست اینجا باشه. به دری رسید که دستگیره ای نداشت. به سمت جایدنی برگشت که بغل پیانو ایستاده بود و پرسید: این در چجوری باز میشه؟ جایدن لبخندی زد که برای مهرآنا ناآشنا، عجیب و ترسناک بود.
+این در قرار نیست باز بشه!
-منظورت چیه؟
+فرار نکن از من. قرار نیست دنیای بهتری پشت اون در باشه
-فقط این درو وا کن. می خوام همین الان گم شم
جایدن به سمت مهرآنا حرکت کرد. چند ثانیه بعد در پنج قدمیش ایستاده بود. هنوزم همون لبخند رو لباش بود. لبخندی که ترس رو به جون مهرآنا مینداخت
+این فضا اذیتت میکنه؟ گرمته؟ می تونی یه آب به اون تن سکسیت بزنی! سرحال میشی
مهرآنا آب دهنشو با صدا قورت داد. به لباس هاش نگاهی انداخت. لباس مشکی ساده آستین حلقه ای که بلندیش تا یه وجب و نیم بالای زانوش بود و بعد از اون پاهای سفید و سکسیش بود که هرپسری رو به سمت خودش جذب میکرد. البته اگه یقه گشاد اون لباس رو فاکتور میگرفتیم. مهرآنا به در چسبید:
-میخوای با من چیکار کنی؟ چرا منو اینجا آوردی؟
جایدن یه قدم به مهرآنا نزدیک تر شد
+یعنی نمیخوای به خاطر نجات جونت از من تشکر کنی؟
مهرآنا نفس حبس شدش رو به بیرون فرستاد و گفت: چرا باید جون منو نجات میدادی؟
جایدن لب پایینشو گاز گرفت و گفت: نمیدونم. شاید به خاطر اینه که از قاتل های جذابی مثل تو خوشم میاد.
-من … ظور … ت … چیه؟
جایدن یه قدم دیگه به سمت مهرآنا برداشت. حالا دیگه تو دو قدمیش ایستاده بود
+از من میترسی؟
مهرآنا هیچی نگفت و فقط با ترس به پسر جذاب روبروش خیره شد. یه روزی تصور میکرد که بهش تجاوز شه، اونم با پسرای لاشی ای که دور و بر خونش شب تا صبح میپلکیدن. روزی صدبار این تصورو برای خودش میکرد که اگه اتفاقی افتاد راحت تر بتونه با این قضیه کنار بیاد. اما هیچ وقت نمیتونست تصور کنه که ممکنه به دست یه پسر جذابِ پولدار زندگیشو از دست بده! این اتفاق شاید قابل قبول تر از مورد قبل بود اما بازم جزو قانون های مهرآنا نبود
-لطفا با من کاری نداشته باش، اگه بهم دست بزنی هیچ وقت نمیبخشمت
جایدن خنده کوتاهی کرد
+چه بد شد. اگه میبخشیدی شرایطت یه ذره بهتر میشد
این حرف جایدن باعث شد مهرآنا بدجوری بترسه. نه! نمیتونست همچین اجازه ای رو بده. به سمت در برگشت و با تمام توانش به در ضربه ای زد و کمک خواست. اما حتی ضربه هاشم حس نمیشد. انگار که داره به دیوار ضربه میزنه. جایدن بازی کردن با این دخترو دوست داشت. با همون لبخندِ رو لبش دو قدمِ باقیمونده رو طی کرد و به مهرآنا رسید. مهرآنا حضور جایدن رو پشت سرش احساس کرد. قلبش بدجوری به سینش میکوبید. اینجور وقتا نفس کم می آورد و اگه اسپری آسمش همراهش نبود شرایط براش خیلی سخت تر میشد. برای همین سعی کرد خودشو آروم کنه و نفس عمیق بکشه. با ترس به سمت جایدن برگشت درحالی که هاله ای از اشک چشماش رو پوشونده بود. جایدن به چشمای مهرآنا خیره شد و نیشخند ی زد. با ابروهاش به گونه اون دختر اشاره کرد و گفت: اشکات از چشمای لعنتیت داره میریزه. الان فک کنم با وجود پسر جذاب روبروت باید آب از یه جای دیگه پایین بریزه، درست نمیگم؟ این حرف جایدن باعث شد قطره های اشک با شدت بیشتری از چشماش به روی گونه هاش سرازیر شه. جایدن دوتا دستاشو رو سینه های مهرآنا گذاشت و محکم اونا رو با دستش فشرد و بدن اون دختر رو محکم به در چسبوند. این حرکت باعث شد زخم پهلوی مهرآنا به شدت درد بگیره و فریاد مهرآنا تو گوش جایدن بپیچه. جایدن بدون توجه به دادِ مهرآنا فشار بیشتری به سینه های مهرآنا اورد و گفت: چه ممه هایی داری! هشتاد و پنج و نرم! خواسته هر پسرین!
بالا و پایین رفتن سریع قفسه سینه اون دختر نشون از ترس توام با دردش بود و اینو جایدن به خوبی احساس کرد. اینقدر ترسیده بود که حتی نمیتونست جایدن رو پس بزنه. جایدن سرشو به طرف گوش چپ مهرآنا برد و با اون صدای جذابش که هر دختری دلش میخواست بشنوتش گفت: میخوای کاری کنم به جای خیس شدنت از ترس، کصت خیس شه به خاطر لذت؟
مهرآنا آب دهنشو با صدا قورت داد و با صدای لرزونی گفت: لطفا … لطفا با من کاری نداشته باش!
پوزخند جایدن عمیق تر شد و گفت: نگران نباش دختر. حتی اگه خودتو حلق آویزم کنی کاری باهات ندارم. حتی اگه یه روز اینو با تموم وجودت بخوای(دستشو از روی سینه های مهرآنا برداشت و توی موهای اون دختر فرو کرد و ادامه داد) هیچ وقت نمیتونی به دستم بیاری!
درسته که مهرآنا هیچی از حرفای جایدن متوجه نشد اما نمیدونست خیلی زود این حرف جایدن میشه کابوس روز و شبش و اونو دقیقا مثل برده های روانپریشِ جایدن میکنه. جایدن از مهرآنا فاصله گرفت و با همون لبخند مبهمش از مهرآنا رو برگردوند. به سمت سالنِ راست حرکت کرد و چند ثانیه بعد سالن اصلی خالی از حضور جایدن و باعث راحت شدن خیال اون دختر شد.
مهرآنا روی زمین نشست و سعی کرد بهتر نفس بکشه. زانوهاشو بغل کرد و سرشو روی زانوهاش گذاشت. دلش نمیخواست الان به چیزی فکر کنه. هیچی! فقط می خواست برای چند دقیقه ذهنش خالی از هر فکری باشه. حتی درد پهلوشو هم از یاد برده بود. آروم بودنِ اون سالن این کمک رو بهش می کرد …

لبخندِ زیبایی به لب داشت. به پنجره اتاقش خیره شده بود. مثل همیشه لباس سفید تازه ای رو پوشیده بود. لباسی که بلندیش تا پایین پاهاش بود و بعضی مواقع هم روی زمین کشیده میشد. آستین های بلند نیلوفریش اونو مثل فرشته ها کرده بود و موهای بلندی که حالا تا پایین کمرش می رسید. موهایی که هیچ وقت نمیبستشون. از روی تخت خوابش بلند شد و ایستاد. اطراف رو نگاهی انداخت. خنده از روی لبهاش کنار نمیرفت. به سمت پنجره رو به دریا رفت و پنجره رو باز کرد. دریا آروم تر از همیشه بود. چشماشو بست و نفس عمیقی کشید. صدای کسی رو پشت سرش احساس کرد. با خنده برگشت و گفت: میخوای قایم موشک بازی کنی؟
به سرعت از پنجره فاصله گرفت و به سمت در دوید. بلندی لباسش باعث شد بیفته. نگاهش رو به درِ بسته انداخت و گفت: صبر کن! من چیزیم نشده. همون جایی که هستی بمون، الان میام پیدات میکنم! از روی زمین بلند شد. سه قدمِ باقیمونده رو به سمت در برداشت و درو باز کرد. صبح شده بود اما نوری نبود که بتونه سالن رو روشن کنه. درِ دونه به دونه اتاق ها رو باز میکرد اما خبری ازش نبود. صداشو از پایین پله ها میشنید. اتاق زیر شیروونی، درسته! همیشه اونجا قایم میشد. همزمان که از پله ها پایین میومد شروع کرد به آواز خوندن: دام دام دارا دام دام … دام دام دارا دام دام … . به سمت اتاق زیر شیروونی حرکت کرد و در اتاقو باز کرد. اون اونجا بود و با خنده به الکسا نگاه میکرد! با اون لباسِ زیباش از شادی یه چرخی زد. اونقدر چرخ زد تا به دیوار رسید. لبخندی زد و گفت: دام دام دارا دام دام … دام دام دارا دام دام … دام دام دارا دام دام … دام دام دارا دام دام … بالاخره پیدات کردم کوچولو ی من!

دردِ پهلوش بهتر شده بود اما هنوز سردردش خوب نشده بود. دوازده ساعت از ملاقاتش با جایدن میگذشت و همه این دوازده ساعت رو تو اتاق عجیب و غریبش سپری کرده بود. اتاقی با دیزاینی عجیب تر از سالن. حالا که دقت میکرد تمام وسایل های اتاقش به رنگ زرد و مشکی بودن. یه ذره متفاوت تر از سالن اصلی بود اما همون حس بد رو به مهرآنا منتقل میکرد. میترسید از این اتاق بی روح بیرون بیاد چون برخورد با جایدن چیزی نبود که مهرآنا دلش میخواست. اینکه بخواد همون استرس ها رو تحمل کنه برای مهرآنا خوشایند نبود، اما اینکه دوازده ساعت تو اتاقی بود که جز رنگ زرد زننده و مشکی مرده چیزی رو نمی دید باعث تشدید سردردش می شد. تصمیم گرفت از اتاق خارج بشه. از روی تختش بلند شد و وارد سالن شد. سالن همچنان در آرامش و سکوت بود و تاریک تر از دوازده ساعت قبل. مهرآنا دلش میخواست تمام اون سالن رو نورانی کنه اما جز اون لوستر ترسناک هیچ چیز دیگه ای وجود نداشت. لباساش رو با لباسای موجود تو کمدی که بهش تعلق نداشت عوض کرده بود و این حس امنیت بیشتری رو بهش میداد. حتی لباسای توی کمد هم عجیب بودن. یا به شدت کوتاه و یا به شدت بلند و خبری از بلوز و شلوار یا دامن نبود! تصمیم گرفته بود یکی از اون لباس های به شد

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها