داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

شال آبی (۱)

بیست و پنجم اسفند هزار و چهارصد: (بیست سالگی…) دم دمای نوروز هزار و چهارصد و یک
+جانم بابا؟
-سلام یلدا جان خوبی؟
+مرسی بابا تو خوبی؟
-قربونت دختر قشنگم، نرسیدی هنوز؟
+نه، تو جاده پست بانکم، خیلی بارون شدیدی داره میاد، فکر کنم یه ربع دیگه برسم.
-چرا از اون جاده رفتی؟
+با خودم گفتم زودتر میرسم، سر همین عجله ای شد.
-اشتباه کردی دیگه بابایی، باید از جاده اصلی میرفتی، اون جاده متروکه رو دیگه نرو، تحت هیچ شرایطی!
+چشم
-راستی از ماشینت راضی هستی؟
+آره انصافا، بیام تهران یه باند و سیستم درست حسابیم روش میندازم دیگه اوکی میشه قشنگ.
-ولی من خوشم نمیاد ازش، چیه آخه شبیه تخم مرغه.
+نگو بابا، دویست و هفت خداس.
-مبارکت باشه دخترم، برو خونه بابا، شامم برو خونه دایی امید، شبم همونجا بمون، تنها نخواب خونه خودمون، باشه؟
+باشه چشم، کار نداری؟
-نه دخترم خدافظ.
+خدافظ.
بعد از قطع کردن تلفن صدای آهنگ رو زیاد تر کردم و از بارون و جاده داشتم لذت میبردم، از زمانی که جاده اصلی زده شد این جاده دیگه خیلی بی استفاده شد، طوری که شاید در شبانه روز ازش کلا پنج تا ماشینم رد نمیشد، جلو تر یه پُل بود، دیگه بعد از اون پُل تقریبا تا روستامون دو دقیقه راه بود، نزدیکای پل که شدم دیدم یه دویست و شیش افتاده پایین پُل و حسابی داغون شده، سریع ترمز کردم و از ماشین پیاده شدم، وقتی چشمم به پلاک ماشین خورد ترس کل وجودم رو گرفت، سریع گوشیمو برداشتم و از قسمت خاکریز اون پُل رفتم پایین، نزدیک ماشین که شدم دیدم یزدان سرش افتاده رو فرمون و چشماش بستس و از روی پیشونیش خون سرازیر شده روی صورتش، سرم سنگین شد و تمرکزم رو کاملا از دست دادم! سریع زنگ زدم اورژانس و بعد از وصل شدن به اپراتور با حس ترس شدید و صدای لرزون گفتم:
+سلام توی جاده پست بانک منتهی به روستای نعیم آباد یه ماشین افتاده پایین پل ترخدا سریع خودتونو برسونید.
-خانوم لطفا آروم باشید، گفتید زیر پُل جاده پست بانک؟
+بله بله.
-همین الان آمبولانس داره میاد، شما آرامشتونو حفظ کنید و با دقت به من گوش کنید. دستتونو نزدیک مجروح کنید و ببینید نفس میکشه یا نه؟
دستمو بردم نزدیک صورتش و متوجه شدم نفس میکشه.
+نفس میکشه، ولی خیلی ضعیفه.
-مجروح بیهوشه؟
+آره بیهوشه.
-خون ریزی چی؟
+از روی پیشونیش داره خون میره!
-خیلی شدیده؟
+آره.
-با یه چیزی جلوی خونریزی رو بگیرین!
شالمو از سرم درآوردم و گذاشتم رو پیشونیش…
-ماشین که دچار حریق نشده؟
+نه چیزی نشده.
-خب مصدوم رو اصلا حرکت ندین تا آمبولانس برسه.
+چیکار کنم تا اون موقع؟
-تا اون موقع من همراهتون پشت خط میمونم و به محض رسیدن همکارامون تلفن رو قطع میکنم تا به بقیه تماس ها هم بتونم رسیدگی کنم…
حدود دو سه دقیقه دیگه هم باهم صحبت کردیم و وقتی آمبولانس رسید بهش دست تکون دادم و فوری اونا هم از خاکریز اومدن پایین و در سریع ترین زمان ممکن هم ماشین پاسگاه رسید و یزدان رو گذاشتن رو برانکارد و گذاشتنش تو آمبولانس و بردنش، از خاکریز اومدم بالا و شروع کردم به گریه کردن، آمبولانس رفته بود و فقط مونده بود ماشین پاسگاه و چند تا سرباز و فرماندشون که داشت با بیسیم درخواست جرثقیل میکرد، عین بیچاره ها داشتم اون وسط زیر بارون اینور اونور میرفتم و گریه میکردم که یه سرباز اومد بهم یه پتو داد و گفت تشریف بیارید تو ماشین فرماندمون کارتون داره.
با ترس و اضطراب رفتم سمت ماشین پاسگاه و نشستم تو ماشین:
-خوبی دختر جان؟
+ممنون، شما خوبین آقای موسوی؟
-من رو هم که میشناسی…
+کیه که شمارو نشناسه، کل این منطقه شمارو میشناسن.
دفترچه ای که تو دستش بود رو باز کرد و با یه حالتی گفت:
-انقدر یعنی آوازم در رفته؟ اسم شریفتون؟
+برای چی؟ بخدا من کاری نکردم.
-آروم باش دختر جان، چیزی نیست، اینا برای صورت جلسه هستش فقط.
+یلدا.
-یلدای؟
+یلدا رضوانی فر.
-نام پدر.
+هاشم.
-مصدوم رو میشناسید؟ مال همین نعیم آباده؟
+آره میشناسمش، بله مال همین جاست.
-مشخصاتش رو میشه لطف کنید؟
+یزدان حسینی.
-پدر و مادرش نعیم آبادن الان؟
+نمیدونم من خودم امروز تازه رسیدم که تو راه دیدمش.
-شماره اعضای خانوادشو دارید؟
+شماره مادرشو دارم فقط.
-لطف میکنید؟
قبل از اینکه از گوشیم شماره مادرشو پیدا کنم با یه حالت بغض دار گفتم:
+نمیشه پیگیری کنید ببینید حالش خوبه یا نه؟
زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و دستشو اورد سمتم، آروم دستشو گذاشت بالای گوشم و گفت:
-اینجا رو بهش میگن گیج گاه، تو که اینکاره نیستی، ولی من روزی ده تا از اینا میبینم، ضربه صددرصد خورده به گیج گاهش و سر همین بیهوش شده، ایشالا که چیزیش نیست، شماره خودتم بگو.
شماره خودم رو هم بهش دادم با یه حالتی گفت:
-کس و کارت توی نعیم آباد کیه دختر جان؟
+خواهر زاده امید رحمانیم.
-عه جدی؟ سلام برسون حاج امیدو حتما.
+چشم.
-چند سالته؟
+بیست.
-ماشالا، بیست سالته از تهران تا اینجا رو خودت رانندگی کردی؟
+آره…
-خیلی خب، میتونید تشریف ببرید.
+ببخشید یه خواهشی داشتم.
-بله؟
+میشه کسی نفهمه من زنگ زدم به آمبولانس؟
-برای چی؟
+خانواده ما و خانواده یزدان زیاد میونشون خوب نیست، نمیخوام باعث ناراحتی بشم من!
-همین اتفاق میتونه باعث ایجاد آشتی بشه، وقتی بفهمن جون پسرشونو شما نجات دادی.
+نه، میونمون بیشتر از اینا خرابه!
مکثی کرد و با یه نگاه حق به جانب گفت:
-میونه خودتو این آقا یزدان چطور؟ خوبه یا خرابه؟
نمیدونستم چی جواب بدم، قبل اینکه حرفی بزنم خودش خندید و گفت:
-میتونید تشریف ببرید، منم صورتجلسه رو محفوظ نگه میدارم، به سلامت…
پنج فروردین هزار و چهارصد و دو: (اواخر بیست و یک سالگی)
ساعت حدودا پنج صبح بود و یواش یواش داشتیم دور آتیش رو ترک میکردیم که بریم خونمون، دیگه فقط خودی ها مونده بودیم و داشتیم از به درد نخورای جمع غیبت میکردیم، محمد یهو بلند شد و خطاب به یزدان گفت: 《آقا بالاخره معلوم نشد کی به آمبولانس زنگ زده بود؟》 یزدان که حسابی متعجب شده بود جای بخیه کنار پیشونیش که تقریبا دیگه محو شده بود رو نوازش کرد و با یه حالتی گفت: 《چی شد یاد این افتادی؟ نه معلوم نشد، منم دیگه پیگیر نشدم، فقط یدونه شال آبی رنگ ازش دستم مونده که گذاشته بوده رو سرم تا جلوی خونریزی رو بگیره!》
نمیدونم چی شد ولی یهو برگشتم گفتم:
+پس هر وقت طرفو پیدا کردی شالشو بهش برگردون.
-اون که آره، ولی قبلش کلی تشکر بهش بدهکارم…
خلاصه از حیاط محسن اینا زدم بیرون و تا خونمون که مسیر زیادی راه نبود رو میخواستم پیاده برم، نزدیکای خونه بودم که یهو یکی هولم داد توی عقب نشینی دیوار و چسبوندتم به دیوار، وقتی متوجه شدم یزدانه با یه حالتی گفتم:
+چیکار میکنی حیوون این وقت شب؟
خندید و گفت:
-توله سگ جلو بچه ها نمیتونستم بوست کنم الان تنها گیرت اوردم تا یه دل سیر بوست نکنم ولت نمیکنم که!
قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد خوردن لبام، خواستم خودمو ازش جدا کنم که یهو دستاشو گذاشت رو گودی کمرم و کشیدتم سمت خودش، همیشه وقتی این کارو میکرد جلوش خلع سلاح میشدم، دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و به لب گرفتن ازش ادامه دادم، دست چپمو آروم آروم آوردم پایین و بردم سمت کیرش، از رو شلوار یکم کیرشو مالیدم و اونم با یه دستش داشت سینه مو میمالید با یه دست دیگش کونمو فشار میداد، نصف شبی پسره الاغ شورتمونو خیس کرد، لب آخرو گرفتیم و از هم جدا شدیم، بعد از خدافظی از لبه دیوار دور و برو نگاه کرد و رفت، منم رفتم خونه و خوابیدم.
سر سفره صبحانه بودیم که بابام گفت:
-دیشب اون پسره یزدان هم تو جمعتون بود؟
+آره بود.
-باباش دوباره سر زمینا ازمون شکایت کرده!
+بابا بخدا دو متر زمین ارزشش رو نداره، ول کن بره.
-تو نمیفهمی باباجان، بحث آبروعه، پس فردا من دیگه نمیتونم تو این روستا سر بلند کنم اگه بیخیال بشم.
+چی بگم والا، یزدان خودش پسر بدی نیست…
-حالا تو یه وقت باباشو دیدی بی احترامی نکنیا، سلام بده قشنگ، یزدان هر وقت منو میبینه سلام علیک میکنه.
+نه بابا من که کاری ندارم، دعوا بین شماس، به من چه؟
اون شب سر یه قضیه ای با یزدان دعوام شد و تا سیزده به در با هم حرف نمیزدیم، خلاصه آخر شب که داشتیم جمع می کردیم بریم تهران بهم زنگ زد و خیلی طلبکارانه گفت:
-خیالت راحت شد عید رو کوفتمون کردی؟
+به من که خیلی خوش گذشت، بدون اینکه به فکر ناراحت شدن کسی باشم مافیامو بازی کردم، بیرونمو رفتم، همه کار کردم.
-بله میدونم، همه این کارارو جلوی چشم خودم کردی!
+خب الان حرف حسابت چیه؟
-هیچ چی، اگه میخوای اینجوری پیش بری دیگه رو من حساب نکن. من نمیتونم تحمل کنم آدمی که مال منه جلوی خودم با همه لاس بزنه! من از این خراب بازیا خوشم نمیاد، اگه میخوای اینجوری ادامه بدی ادامه ندی بهتره یلدا خانوم!
منظورشو فهمیدم، غیر مستقیم از کات کردن حرف زد، نتونستم جلوی خودمو بگیرم یه بغضی ته گلوم رو گرفت، به نظرم دیگه وقتش شده بود! با بغض و اشک گفتم:
+خیلی خوبه، بعد دوسال و نیم انقدر راحت میتونی چشماتو رو همه چی ببندی و باهام اینجوری حرف بزنی، اونم کی؟ من! منی که همه جوره کنارت بودم و پات وایسادم، منی که بخاطرت قید آبرو خودم و خانوادم رو زدم، همه گفتن دشمن خانوادگی همید نباید باهم ارتباط داشته باشید، ولی بخاطرت از همه چیز گذشتم!
نفس عمیقی کشیدم و پشت بند حرفام گفتم:
《منی که اگه نبودم، الان زنده نبودی و نمی تونستی اینجوری باهام صحبت کنی!》

دوستان یه توضیح مختصری بدم، این داستان تلفیقی از دروغ و واقعیته منتها کلیت داستان واقعیه و اینکه حمایت کنید تا قسمت های بعدیش رو هم بذارم، التماس لایک ندارم که بگم اگه انقدر لایک بخوره قسمت بعدیشم میذارم، یه نفرم خوشش اومده باشه قسمت بعدیشو میذارم حتما.

نوشته: یلدا

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها