هر کی به هر کی 209
–
خلاصه بعد از این که حسابی به پری جون حال دادم برگشتم و پیش آنی دراز کشیدم . خوشبختانه آب از آب تکون نخورده بود.. من و آنیتا بر گشتیم خونه عزیز جون .. چند روز دیگه قرار بود که بریم به سفر آبگرم و غرب کشور . عفت و عارف در این مورد طرحهای خاصی داشتند که می گفتند باید طوری بر نامه ریزی کرد که به مشکل خاصی بر خورد نکنند . عفت یه کارای خاصی می خواست انجام بده که به ما و اکیپ ما مشکوک نشن . دو سه روز مونده به آغاز این سفر من دست آنی رو گرفته بردم خونه مون . اون در هر صورت باید با جوو فضای عمومی سکس آشنا می شد . من دختری اونو گرفته بودم و تا حالا تنها مردی بودم که با هاش بودم و. اون باید خودشو به این مسئله که مردای دیگه ای هم هستند که باهاش سکس می کنند عادت می داد . باید این واقعیت رو می پذیرفت . این موضوع رو باهاش در میون گذاشتم . -داداش برام خیلی سخته . خیلی . -عزیزم تو خودت با کمال میل قبول کردی که بیای . فکر کردی من دوست دارم تو بیای ;/; باور کن من اگه تو رو با مرد دیگه ای ببینم حس می کنم که به قلبم کارد کشیده باشن . ولی چه کنم که بد تر از اون وقتی خودم پا به این مجالس میذارم و تو برام زنگ می زنی و حس می کنم که در حق تو ظلم شده دلم می گیره . نمی خوام این جوری شه . -داداش دوستت دارم . دوستت دارم . عاشقتم . می خوام فقط مال تو باشم ولی راستشو گفتی من اصلا نمی تونم تحمل کنم که تو دور از من باشی و با زنای دیگه . شاید اگه خودمو نزدیک تو حس کنم با همه زجری که از دیدن وبودن تو با دیگران می کشم بازم دست نوازش تو رو بر سرم حس کنم و بیای به من بگی که همه اینها نوعی فانتزیه و معناش عشق نیست . همون لحظه بیای و بگی که فقط آنی خودتو دوست داری . عاشق خواهرتی . اینو گفت و خودشو انداخت در آغوشم . رفتیم خونه خودمون . خونه پدری .. خونه ای که ازش خاطره ها داشتیم . قرار بود دو روز دیگه راه بیفتیم . ولی شب قبل از رفتنو دیگه گفتیم خوب بخوابیم و با هم سکس نکنیم و این برنامه نرمش قبل از سفر رو گذاشتیم واسه دو شب قبل . عارف و عفت به بهانه های مختلف می خواستن بیان و در این مجلسک ما شرکت کنند . معلوم نبود عفت چه جوری بو بر دار شده بود . ولی متوجهش کردیم که این دیگه با مجلس فرق می کنه و نوعی دور هم بودن خونوادگیه . اون از دید من این مسائلو دید . راستش من که مخالف سر سخت این مسئله بودم ولی همه مون دلمون می خواست با خستگی کمتری اون شبو به صبح برسونیم . و محفل خونوادگی ما خالص خانوادگی باشه . اون شب یعنی دو شب قبل از رفتن به سفر آبگرم از همون اولش طوری خودمونو آماده کردیم که انگاری می خواستیم شنا کنیم و تنمونو بسپریم به آب . تازه با این تفاوت که همه زنا فقط یه شورت فانتزی پاشون بود و مردا هم فقط یه شورت داشتند . آنی اول سختش بود که سوتینشو باز کنه . -عزیزم ببین اینا همش مثل همن . این که خجالت نداره . همه تون مث هم هستین . آرمیلا که لجش گرفته بود گفت .. الهه مقدس و پاکی .. ببینم اگه دلت خواست می تونی بری راهبه شی … -مسخره ام نکن آرمی .. خودت به کی میگی . تو که تا حالا زیر کیر بیشتر از پنجاه نفر بودی .. آرمیلا خواست خودشو برسونه طرف آنی و یه جوری زورشو بهش نشون بده که دستشو گرفتم و گفتم اگه دست روش بلند کنی با من طرفی . از شوهرت هم نمی ترسم .. فرنوش به جای این که از این کار من ناراحت شه یه چشمکی بهم زد که این که هر کاری دوست دارم انجام بدم . همون آرمی رو ساکتش کرد . رفتم طرف آنیتا . دستمو گذاشتم پشتش . سوتینشو باز کردم . طوری زیبا و نجیبانه دستشو گذاشته بود رو سینه هاش که بابا و برادر و دامادم سه تایی شون دستشونو گذاشته بودند رو کیرشون . یه حالتی داشتند که انگاری پاهاشون به جایی چسبیده نمی تونن حرکت کنن . دستم رفته بود رو دستای آنی که رو سینه هاش قرار داشت . دست آنی رو می مالوندم و سینه های زیر اونم می گشت . خیلی آروم لبامو گذاشته بودم رو گونه های خواهرم و می بوسیدمش . پریسا و مامان الیسا محو این صحنه شده بودند و آرمیلا از خشم سرشو به طرف دیگه ای بر گردوند . -خواهر کوچولوم مثل بر گ گل لطیف و نازه . باید با هاش مدارا کرد. باید دوستش داشت . دستامو آروم آروم رسوندم پایین تر و به جاهای حساس ترش . می خواستم که اون اولین نفری باشه که در میون اون جمع کاملا بر هنه میشه . … ادامه دارد …. نویسنده …. ایرانی