داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

سکس در شهر کرد قسمت اول

این قضیه مربوط میشه به اواسط مرداد ماه که برام اتفاق افتاد چه سکس خاطره انگیزی هم بود هیچوقت فراموشش نمیکنم اسمم حامده و سی و یک سالمه خیلی هم حشری و شدیدا مشتاق خانمهای تپل مپل و گوشتی هستم جوریه اگه چشمم یکیشون رو بگیره اگه نتونم باهاش سکس کنم به یادش چند باری با خانمم سکس میکنم امسال تابستون قصد مسافرت به شهر کرد رو کردیم همراه خواهرم و دامادمون و منو زن و بچه ام و یک خواهر کوچیکترم با دو تا ماشین رفتیم بعد از چند روز گشت و گذار توی اصفهان راهی شهر کرد شدیم توی شهر اصفهان کووووووس و کووووونهای زیادی رو دید زدم چون شبها توی پارک توی چادر مسافرتی می خوابیدیم خیلی توی کف بودم و آب توی کمرم قلقلکم میداد اصلا اینو بگم توی مسافرت آدم دلش میخواد با یکی دیگه غیر از زنش حال کنه تا تنوع بشه منکه خیلی این حسو داشتم ؟/؟ خلاصه هفتاد کیلومتری که از اصفهان دور شدیم به شهر کرد رسیدیم خیلی خیلی حشری شده بودم بطوریکه حین رانندگی کیرمو به یاد چند تا از کونهایی که توی اصفهان دیده بودم میمالیدم زنم هم زیر چشمی نگام میکرد میگفت باز چی دیدی که اینطوری کیرتو میمالی ؟/؟ منم میخندیدم و چیزی نمیگفتم وقتی رسیدیم شهر کرد همون اول شهر یک پارک بزرگی بود که قبلش میدونی بود به اسم معلم اگه اشتباه نکنم دامادمون چون معلم بود گفت همینجا فرش پهن کنیم منم میرم از ستاد اسکان آموزش و پرورش یک مدرسه برای اسکان بگیرم ما هم وسایل چایی و میوه رو بعد از انداختن فرش روی چمن ها آماده کردیم در حین رفتم و آمدم نگاهم افتاد به پنج تا زن که کنار هم نشسته سه تا شون مانتویی اونم چه مانتوهایی وااااااااایییی آدم میخواست لختشون کنه و بعدش با همون مانتوی تنشون باهاشون سکس کنه خلاصه رفتم توی نخشون یکیشون همش میرفت و میومد بعد یکی دیگه و گاهی هم دو تا دو تا میرفتن و میومدن یکیشون که بعدا فهمیدم اسمش زهرا بود جلوم نمازم خوند دو تا بودن که خیلی زیر چشمی نگاهم میکردن یکیشون که سی و دو سه ساله بنظر میرسید و هیکلش همونی بود که من میخواستم یک چادر رنگی سرش کرده بود با یک شلوار و یک پیرهن معمولی نارنجی با منجوقهای اطراف سینش که جذاب بود موهای مش کردش رو مرتب نشونم میداد سینه هاش درشت و رسیده بودن اوووووف وقتی چادرش رو عمدا باز میکرد و میبست قشنگ هیبت اون جوجوهاااااااا منو دیووووونه میکرد البته شوهرهاشون هم بودن که چند متری اونطرف تر داشتن برای خودشون قلیون میکشیدن و ورق بازی میکردن اون یکی لاغر بود و خوشگل صورتی باریک داشت بعدا فهمیدم اسمش سمیه بود به قول معروف با هم جاری بودن اسمش هما بود که مانتو تنش بود موهاش های لایت کرده بود که بیرون انداخته بود و همش میخوابید و چند دقیقه بعد بلند میشد و زیر چشمی منو میپایید و با موبایلش ور میرفت منم چون حدس میزدم شاید میخواد بولوتوث کنه سریع بلوتوث موبیلمو روشن کردم ولی هر چی خواستم بهش بولوتوث کنم فهمیدم که خاموشه خیلی عشوه میومد منم که خیلی توی کف اون چادریه بودم زیاد باهاش ور نمیرفتم اون چادریه که اسمش فریبا بود دیگه ول کن من نبود فهمیده بود که منم اهل حالم مرتب اون کووووووون گوشتیش و سینه هاشو نشونم میداد به بهونه چیزی برداشتن دولا میشد و پشتشو بمن میکرد بعد که بلند میشد چادرش میرفت لای کوووووونش و دست میکرد درش میاورد دیگه داشتم دیوونه میشدم کیررررررم شق شده بود اگه یکی از این دو تا جیگررررر بهش دست میزدن آبم می پاشید بیرون بعضی وقتها دو تاییشون کنار هم میشستن و زیر چشمی بمن نگا میکردن یک چیزهایی به هم میگفتن نیم ساعتی که گذشت خانمم و بچه و خواهرام رفتن کنار سرسره و تاب که بازی کنن من تنها موندم باعشوه های این دو تا جیگر نمیدونستم چه جوری باهاشون رابطه برقرار کنم طوریکه شوهرهاشون نفهمن اونها هم همین رو میخواستن توی این فکر بودم که فریبا رو دیدم بلند شد اومد طرفم وقتی داشت میومد اول چادرشو به بهونه درست کردن حجابش باز کرد منم تموم هیکلشو دیدم شلوارش رفته بود لای کوووووسش و یک شیب تندی رو در اون منطقه حساس درست کرده بود اصلا شکم نداشت ولی باسنش تپلش از دو طرف کمرش زده بود بیرون وقتی بطرفم اومد قلبم شروع کرد به سرعت زدن وقتی بمن نزدیک شد اگه کنارم بمب هم منفجر میکردن نمی فهمیدم تموم حواسم به اون بود بمن نزدیک شد رنگم یکم برگشت ولی خونسردی خودمو حفظ کردم با لبخندی که به لبهای گوشتیش داشت بمن گفت میبخشید آقا شما کبریت دارین ؟؟/؟؟ منم با دست پاچگی گفتم ب ب بله و خم شدم از داخل سبد استکان و چایی کبریت رو بهش دادم وقتی میخواست ازم بگیره یکم خم شد چادرشو ول کرد چون پیرهن یقه گرد گشادی پوشیده بود چاک سینشو بهم نشون داد دستشو جلو آورد و کبریت رو ازم گرفت دو تایی چشمهامون رو به هم دوختیم خیلی حرفه ای منو داشت تور میکرد تا من اونو ؟/؟ یک نیگاه معنی داری بمن کرد فهمید که من چاک سینشو دیدم بلند که شد دوباره چادرشو باز کرد و سریع هم بست گفت از لطفتون ممنون الان براتون میارمش منم گفتم قابل شما رو نداره اصلا میخواین پیشتون باشه گفت نه ممنون الان میارمش وقتی چرخید تا بره کونشو دوباره بالا و پایین انداخت و با عشوه خاصی ازم دور شد من کف کرده بودم توی پوستم نمی گنجیدم شهوت حسابی مغزم رو پوشونده بود به غیر از به تور انداختن این لعبت به چیز دیگه ای فکر نمیکردم چند دقیقه ای گذشت که دیدم کتری شون رو برداشته داره میره از شیرهای آبی که اون نزدیکی بود آب بیاره وقتی میخواست از کنارم بگذره گفت میبخشید کتری رو که گذاشتم روی پیک نیک کبریتتون رو میارم وقتی یکم دور شد منم به بهونه آب برداشتن یک ظرف که جهت آب آورده بودیم رو برداشتم و بطرفش رفتم کیرررررم توی شلوارم راست شده بود برای اینکه معلوم نباشه ظرف آب رو جلوی خودم گرفتم اونجا یکم شلوغ بود مردم و مسافرهای تقریبا زیادی اونجا اومده بودن وقتی رسیدم کنار شیرای آب فریبا هم اونجا ایستاده بود چون شلوغ بود ایساده بود که خلوت بشه آب برداره رفتم کنارش ایستادم یک نگاهی بمن کردیم بعدش بمن گفت شما هم میخواین آب بردارین ؟؟/؟؟ گفتم بله برای چایی میخوام فریبا گفت خب میگفتین منکه داشتم میومدم برای شما هم میاوردم گفتم نه زحمتتون میشه دیگه سر صحبتو باهاش باز کردم خوشحال شدم بهش گفتم میبخشید شما اهل شهر کردین ؟/؟ گفت نه اصالتن اهل اراک هستیم ولی بخاطر موقعیت کاری شوهرم مجبوریم فعلا توی این شهربمونیم گفتم مگه آقاتون چیکارست ؟/؟ گفت راننده ماشین سنگینه برای یک شرکت خصوصی توی این شهر کار میکنه گفتم اینها که همراتونن فامیلاتونن ؟/؟ گفت آره از اراک اومدن اینجا مهمونمون شدن فردا دارن میرن من که توی کف این گوشت تپل ذهنم فقط به شهوت فکر میکرد دلمو زدم به دریا گفتم شما که مهمون نوازین نمیخوای منم مهمونت شم ؟/؟ فریبا یکم جا خورد و با گوشه چشم بمن نگاه کرد و گفت شما اهل کدوم شهرین ؟؟/؟؟ منم الکی گفتم رفسنجان اونم گفت خواهش میکنم قدمتون روی چشمهام تشریف بیارین گفتم اگه تنهایی بیام ؟/؟ اونم منظورمو فهمیده گفت هر جوری راحترین در این حین بود که یک شیر آب خالی شد اونم رفت تا آب برداره وقتی دولا شد سریع موبایلمو درآوردم گذاشتم روی سایلنت و یک عکس از پشت سرش گرفتم رفتم جلو وقتی خواستم آب رو بردارم قشنگ خودمو بهش چسبوندم گفتم پس شماره موبایلمو بهتون میدم هروقت مهمونهاتون رفتن بمن زنگ بزن تا بیام مزاحمتون بشم فریبا گفت شماره موبایلتو روی همون کبریتی که گرفتم بنویس بده من دوباره میام ازتون کبریت میگیرم گفتم شما موبایل نداری ؟/؟ گفت دارم ولی الان همراهم نیست دست جاریم سمیه است با خودم گفتم عجب این زنها وقتی بخوان یکی رو برای خودشون کنن صد برابر مردها واردترن بالاخره وقتی داشت میرفت یواشکی بهش گفتم حتما بهم زنگ بزن یادت نره هاااااااااااا یک چشمکی با خنده بمن زد و گفت حتما وقتی داشت ازم دور میشد دوباره اون کوووووون خوشگلش رو دید زدم با خودم گفتم پنجاه درصد به کردن این کون نزدیک شدم وقتی برگشتم اون کتری رو گذاشته بود روی پیک نیک و کبریت رو با عشوه برام آورد منم رفتم توی ماشین شمارمو روی کبریت نوشتم و اومدم چند دقیقه ای که گذشت اونم فهمید که من شماره رو نوشتم باز اومد و کبرت رو ازم گرفت یک لبخند شهوت انگیزی هم تحویلم داد و رفت فقط پنج شیش متری با من فاصله داشتن جالب این بود که در حین رابطه من و فریبا سمیه هم میپاییدم میدیمش که اون مرتب نگاهش به ما دو تا بود ولی اون سه تا دیگه اصلا متوجه ما نبودن حتی شوهرهاشون بعد از ده دقیقه ای من اون مرتب هم دیگه رو میپاییدیم اونم توی عشوه ریختن برام کم نمیذاشت دامادمون اومد و گفت یک هنرستان بهمون دادن که همین نزدیکی هاست منم رفتم اسباب اثاثیه ها رو جمع کردم و در آخرین لحظه یواشکی یک چشمکی نثار فریبا کردم و دستی هم براش تکون دادم اونم سرشو به علامت خداحافظی برام تکون داد یک نگاهی هم به سمیه کردم که دیدم داره میخنده حالا چرااااااا ؟/؟ برام سوال بود چرا فریبا با خیال راحت جلوی اون این کارها را رو میکرد ؟/؟ …. ادامه دارد

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها