داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

سمانه زن سکسی پسر خاله ام

سلام من سام هستم این ماجرایی که می‌خوام تعریف کنم واسه ۱۶ سالگیم هست که چند روزی رفته بودم شهرستان و اون مدت خونه پسر خالم بودم که اسمش علی هست و اون موقع حدودا ۳۳ سالش بود و همسرش هم سمانه ۳۲ سالش بود من از وقتی دست چپ و راستم شناختم سمانه واسم نماد یه زن سکسی و جذاب بود و تقریبا میتونم بگم همه جق زدنهام به یاد سمانه و اندام سکسیش بود اگه بخوام وصفش کنم یه زن با قد متوسط و سینه و باسن خیلی سکسی و خوش فرم با رون های واقعا سکسی سینه هاش همیشه جوری بود که انگار میخواد مانتوش جر بده و بپره بیرون فامیل ما معمولا خیلی در بند حجاب هستن و تقریبا همه جلو هم رو میگیرن و همین هم باعث شده بود سوژه جق خیلی کم باشه در واقع فقط همین سمانه بود که چون از وقتی عروس خالم شده بود من بچه بودم و کوچیک بودم دیگه خیلی جلو من رو نمی‌گرفت البته در ظاهر همیشه مراعات میکرد ولی اگه امکانش بود خیلی واسه حضور من خودش به زحمت نمینداخت و جلوم نسبتا راحت بود در کل یه جورایی منو دوست داشت و همیشه هم همه جا هوامو داشت مثلا اگه کسشری میگفتم اولین نفر بود که می‌خندید و باهام شوخی میکرد خلاصه من رسیدم خونه پسر خاله ام علی مغازه داشت ۹ صبح می‌رفت تا ۱۲ شب و چون مغازه اش از خونه دور بود ناهار هم همونجا میخورد واسه همین خونه نبود سمانه اون روز یک لگ کرم پوشیده بود با یک تیشرت خیلی جذب مشکی نارنجی بدون روسری و چادر از وقتی من به بلوغ رسیده بودم معمولا اگه خالم اینا نبودن هم روسری سرش نمیکرد جلوی من ولی اولین بار با این مدل لباس به این شدت تنگ و بدن نما میدیمش حتی یک مقداری از چاک سینه اش هم دیده میشد یک نکته در مورد سمانه این که فوق العاده خون گرم بود و همونطور که گفتم با من هم خیلی رابطه اش خوب بود واسه همین کلی صحبت کردیم و حرف زدیم تا شب شد و علی از مغازه اومد البته تا قبل اومدن علی من حسابی تا تونستم دید زدم که شب یه جق مشتی بزنم و سمانه هم چند دفعه متوجه شد ولی قبلا هم که فهمیده بود دارم دید میزنم آبروم نبرده بود و به کسی چیزی نگفته بود هر چند غیر مستقیم به خودم حالی کرده بود که متوجه شده خلاصه علی اومد و منم واقعا حواسم بود جلو علی تابلو زنش دید نزنم چون خیلی با هم اوکی بودیم و اون هم بهم اطمینان داشت یعنی همین که اجازه داده بود با زنش تو خونه تنها باشم و خودش بره مغازه تو فامیل ما یعنی اوج اعتماد واسه همین هم من جلو علی تابلو بازی در نمی‌آوردم فقط یک چیزی که واسم عجیب بود معمولا سمانه جلو من وقتی شوهرش بود اینجوری لباس نمی پوشید ولی این دفعه واقعا لباس هاش نسبت به استانداردهای فامیل های ما خیلی سکسی بود خلاصه شام خوردیم و خوابیدیم روز بعد من صبح رفتم دنبال کارام تا ظهر درگیر بودم ظهر هم بیرون ساندویچ خوردم و بعدش هم رفتم خونه پسر خالم سمانه خیلی شاکی شد که چرا بیرون ناهار خوردم و گفت منتظر من بوده با هم ناهار بخوریم منم عذر خواهی کردم و گفتم خب امروز خودت تنها بخور از فردا قول میدم ناهار خونه باشم که اون هم گفت دیگه تنهایی غذا نمیخوره منم یکم اصرار کردم که آخرش گفت یه کم چاق شده و میخواد رعایت کنه منم که اندام سکسیش کعبه آمالم بود با یک لحن خیلی تابلو گفتم
+کجا چاق شدی به این خوبی
-عههه؟خوووبه؟دوست داری؟
+نه منظورم اینه میگی چاق شدی اصلا فرقی نکردی
-به نظرت چاق نیستم؟
+نه خداییش دیگه خیلی خوبی الان چند. کیلویی؟
-۵۶
+وزنت هم خیلی خوبه
-شکمم بزرگ شده حس میکنم
+از رو لباست که اصلا مشخص نیست
-چرا بابا نگاه کن
+خداییش اصلا شکم نداری تو
-دارم زیر لباس تو نمی‌بینی
+اگه بود باز هم معلوم میشد ولی اون یه ذره که باید باشه اصلا
-خودم دوست داشتم بجای شکمم باسنم یه کم بزرگتر میشد
اولین بار بود که داشتیم در مورد اندامش حرف می‌زدیم واسه همین من یه کم هول شده بودم با استرس گفتم
+ماشالا دیگه از این بزرگتر چی میخوای دیگه
-خوبه به نظرت؟
+خیییییلی خوبه اندامت کلا
-زهر مار
+خودت پرسیدی
-جدی خوبه؟خودم هم فکر میکنم اگه بزرگتر شه دیگه زشت میشه
+دست نزن به هیکلت سعی کن همینجوری بمونی
-نه دیگه (با دست به سینه هاش اشاره کرد) واقعا خیلی بزرگه باید یه فکری به حال اینا بکنم
+به این خوبی دست نزنی بهشون ها
-عهههه؟دست نزنم؟ناراحت میشی؟
+اره بخدا
-زهر مار میبینم چجوری با نگاهت میخوای منو بخوری
+دستت درد نکنه سمانه خانوم
-یعنی میگی تو از هر فرصتی گیرت بیاد واسه دید زدن من استفاده نمیکنی؟
+واقعا دستت درد نکنه فکر کنم من برم یه مسافر خونه ای جایی بهتر باشه
بلند شدم رفتم سمت اتاق وسایلم بردارم سمانه سریع دوید تو چهارچوب در وایستاد موقع دویدن سینه های گنده اش بدجوری بالا پایین می‌پرید همون لباس دیروز تنش بود تقریبا فاصله ۳۰ سانتی متریش واستادم گفتم
+نه دیگه بزار برم اگه واقعا همچین فکری می‌کنی برم بهتره
-تو چقدر از وقتی به بلوغ رسیدی حساس شدی ؟حالا یک چیزی گفتم خودت لوس نکن دیگه
+خب حرف جالبی نزدیک دیگه
-باشه آقا ببخشید خوبه؟مشکلت حل شد؟سریع هم بهش بر میخوره
+نه بر که نخورد ولی خب…
-خب چی؟
+هیچی
-بگو دیگه
+ولش کن
-جدی به نظرت شکمم بزرگ نشده؟تو چند ماهه منو ندیدی؟
+تقریبا ۶ ماه
-تو این ۶ ماه بنظرت چاق نشدم؟
+چاق که نشدی ولی انگاری یک پرده گوشت نشسته رو بدنت که خیلی خوب شدی اتفاقا
-خوب شدم؟
+خوب که بودی عالی شدی الان خداییش
-تو پسند می‌کنی اررررره؟
+به نظرم من که از این بهتر نمیشه
-ولی (دوباره به سینه هاش اشاره کرد) خیلی بزرگن خودم کلافه شدم
+به نظرم من که عالین
-زهر مار
+بابا خودت میگی
-من بگم تو بچه پرو نباید اینجوری جواب بدی
+ای بابا
-ولی مثل اینکه چشم تو رو گرفتن
+ماشالا چشمگیر هستن
-زهر مار بچه پرو گردن دردش واسه منه کیفش واسه تو
+واسه من؟؟؟؟؟؟به من چه یکی دیگه استفاده می‌کنه
-به هر حال تو هم لذت بصری میبری دیگه
+اصلا نگاه کنم چی از تو کم میشه؟
-دیدی !!!دیدی گفتم دید میزنی
+تو یک مجسمه قشنگ ببینی نگاش نمیکنی؟
-بچه پرو دید میزنه توجیه هم می‌کنه خجالت هم خوب چیزیه ها
+حالا خوبه هیچی هم دیده نمیشه وگرنه اون موقع چی میگفتی دیگه
-نه تورو خدا میخوای لخت شم دیگه؟همین لباس ها هم کلی رو مخ علی کار کردم اجازه داده جلو تو بپوشم ولی خودمونیم ها خوب جلو بقیه مظلوم بازی در میاری هر کی ببینه میگه این پیغمبر زاده است
+پس چی فکر کردی خودم تابلو میکنم که از دیدن همچین بدنی محروم بشم؟
سمانه در حالی که مشخص بود خجالت کشیده از حرف من کوسن پرت کرد طرفم و گفت خفه شو بچه پررو خجالت هم نمی‌کشه
+ای بابا خودت بحثش پیش کشیدی
-من جای مامانتم اگه چیزی بگم هم تو نباید اینقدر دریده باشی این حرفا رو بزنی
+آخ…کاش مامانم بودی سمانه…
-مامانت به اون خوشگلی
+تو یک چیز دیگه ای
-زهر مار دقیقا الان سه ساله تو نگاهت به من عوض شده تو تنهایی
+خوب هم آمار داریا
-چیه نکنه فکر کردی خنگم؟البته خودت هم اینقدر تابلو زل میزنی به آدم که خنگ هم باشه متوجه میشه باز خوبه جلو بقیه تابلو بازی در نمیاری
+من فقط نگاه میکنم کار دیگه ای نمیکنم
-مرررگ !!!خجالت نکش بیا کار دیگه هم بکن بچه پرو
+نه خداییش دیگه خودت هم می‌دونی اینو من چقدر با علی حال میکنم بعد هم خودت هم مثل زن داداشم هستی ولی چیکار میشه کرد دیگه اینقدر سکسی هستی نمیتونم جلو چشمام بگیرم
اولین بار بود اینجوری باهاش لاس میزدم کیرم به شدت راست شده بود و کوسن گذاشته بودم روش که تابلو نشه پیش ابم هم شرتم خیس کرده بود سمانه گفت به نظرت اندام من بهتره یا فلانی (یکی از زنهای فامیل که خیلی ازش بدش میومد)
+اصلا اون با تو قابل مقایسه نیست تو خیلی بهتری خدایی
-اون یه جوریه نه؟
+اره بابا اصلا خوب نیست تو انگار آنژ شخصا بدنت تراشیده
-اره مخصوصا این شکم گنده ام رو
+بابا کو این شکم منکه چیزی نمیبینم
یک دفعه بلند شد تیشرتش تا زیر سینه های گنده اش کشید بالا جوری که سوتین زرشکیش هم حتی دیده میشد اوووووووف من در حال دیدن سکسی ترین صحنه کل عمرم بودم یعنی با دیدن همون شکمش میتونستم ۱ سال جق بزنم یه شکم خیلی خیلی کوچیک سفید یه تیکه بدون یه ذره مو و کرک من آب دهنم قورت دادم در حالی که صدام دیگه کاملا دو رگه شده بود گفتم
+اینکه خیلی سکسیه خداییش
-جدی؟بزرگ نیست؟
+نه واقعا خیلی خوبه
-خوب حالا خوردی منو بچه
+ای بابا من یه دستشویی برم
اصلا حواسم به کیر شق شده ام نبود سمانه هم همینجوری داشت منو نگاه میکرد منم حرف زده بودم مونده بودم چیکار کنم اون لحظه با خودم گفتم تو که قصد رابطه جنسی باهاش نداری نهایت کارت دید زدنه اینم که باهات اوکیه بزار ببینه کیرت شقه دیگه نهایتا چی میشه مگه خلاصه بلند شدم کیرم کاملا مشخص بود منم خیلی ریلکس رفتم سمت سرویس ولی کاملا مشخص بود نگاه سمانه به کیر راستمه تا نشستم تو دستشویی دو بار با دست جلو عقب کردم آبم چنان باشید که شاید نیم متر جهش زد وای چه لذتی داشت اون کف دستی خیلی بهم حال داد با اینکه ارضا شده بودم کیرم هنوز کامل نخوابیده بود یه کم صبر کردم آب سرد گرفتم و دستشویی شستم ولی همچنان کیرم نیم خواب بود منم دیگه گفتم اونکه دیده دیگه چیزی واسه قائم کردن نیست پا شدم رفتم بیرون سمانه تا منو دید نگاهش به کیرم افتاد با خنده گفت خوبه فکر کردم به گناه انداختمت عذاب وجدان داشتم
+گناه؟یعنی چی؟
-هیچی اگه اذیتی میخوای یه لباس دیگه بپوشم؟
+نه بابا چرا اذیت باشم من کی باز فرصت کنم ببینمت بزار استفاده کنیم
-خب آخه…
+آخه چی؟
-اخه…
+؟؟؟؟
-حواست باشه علی اومد اینجوری نبینت ها
+چجوری؟
-(به جلوی شلوارم اشاره کرد)
+آها نه این چیزه الان درستش میکنم
دوباره رفتم تو دستشویی یه جق دیگه بزنم بلکه بخوابه سمانه از پشت در گفت آخه تو دستشویی؟بیا برو اتاق حداقل با خودم فکر کردم راست میگه اونجا راحتتره اومدم بیرون گفتم راست میگی رفتم تو اتاق حس عجیبی داشتم فکر اینکه سمانه می‌دونه من الان دارم جق میزنم اون هم بعد از دیدن شکم سکسیش باعث شد واسه بار دوم در عرض کمتر از چند دقیقه آبم بیاد رفتم دستشویی خودم شستم رفتم تو هال نشستم سمانه با یک لبخند یک لیوان شیرموز واسم آورد گفت خسته نباشی!!!
+واقعا خسته شدم دستت درد نکنه الان لازمه واقعا
-نوش جونت عزیزم
اولین بار بود از وقتی بالغ شده بودم بهم می‌گفت عزیزم وقتی بچه بودم زیاد می‌گفت ولی این دفعه فرق داشت چند دقیقه پیش من عملا بهش گفتم دارم میرم به یادت جق بزنم و بعدش هم خودش واسم شیر موز آورده بود!!!چند دقیقه ای بینمون سکوت بود تا اینکه سمانه گفت قبلا هم اینکارو کرده بودی؟
+چیکار؟
-لوس نشو دیگه می‌دونی چی میگم
+اره بابا
-من منظورم اینه…
+چی؟
-یعنی اینکه…چجوری بگم…یعنی منو ببینی بعد حالت بد شه بری اینکارو بکنی!
+یه چیزی بگم؟قول میدی از دستم ناراحت نشی؟
-اوهوم
+تقریبا ۹۰ درصد مواقع پای تو در میانه
-چییییییییی؟؟؟؟
+بخدا
-اخه چی من واست اینقدر جذابه مگه؟
+همه چیت خداییش
-مسخره جدی میگم
+منم جدی میگم به نظرم من تو سکسی ترین زن دنیایی
-مرسی مهربون من…
+جدی میگم
-کجام بیشتر دوست داری
+واقعا بگم؟
-اوهوم
+سینه هات
-وااااای خجالت کشیدم سام
+خیلی خوبن خداییش
-اخخ نگو خجالت میکشم
+می‌دونی یکی از بزرگترین آرزوهای من چیه؟
-نمیخوام بگی
+اوکی
-خب دیگه من میرم تو اتاق بخوابم کاری داشتی صدام کن
یک دفعه بلند شد رفت درم پشت سرش بست و قفل کرد منم با خودم گفتم ریدی دیگه باید میزاشتی خودش جلو بره خلاصه شب شد علی اومد شام خوردیم و خوابیدیم من صبح رفتم دنبال کارهام و ظهر واسه ناهار برگشتم خونه خدای من چی می‌دیدم پشمام ریخت سمانه با یک لگ سفید خیلی نازک که زیرش کاملا شرت قرمزش مشخص بود با یک تاپ سفید که سوتین قرمزش هم کاملا دیده میشد درو باز کرد اولین بار بود با همچین تیپی میدیدمش من دهنم باز بود فقط داشتم نگاش میکردم که خودش دستم گرفت کشید تو خونه گفت خوبه حالا سکته نکنی بیوفتی رو دستم من همچنان فقط داشتم نگاش میکردم چاک سینه اش کاملا دیده میشد یه جورایی انگار با شرت و سوتین بود جلوم من هنگ هنگ بودم همینجوری نشستم رو مبل سمانه هم رفت تو آشپزخونه پای گاز اصلا متوجه حرفاش نمی‌شدم خلاصه ناهار کشید رو زمین سفره انداخت اوووف جلوی من نشسته بود چون یکم هم خم شده بود قشنگ چاک سینه اش و قلمبگی کسش زده بود بیرون یه آرایش خیلی ملو هم کرده بود واقعا سکسی شده بود من تازه فهمیدم اوه اوه چقدر تابلو راست کردم سمانه هم با خنده نگاه میکرد به کیرم و هی تیکه مینداخت حواست کجاست من واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم سریع غذا خوردم سفره جمع کردم رفتم تو اتاق تا سریع جق بزنم کیرم در آوردم مشغول مالیدن بودم سمانه یکدفعه درو باز کرد بی هوا اومد تو من هول شدم یه لباس کنارم بود کشیدم رو کیرم سمانه سریع گفت اخ ببخشید حواسم نبود تو هستی فکر کردم طبق معمول تنهام بعد هم سریع رفت بیرون کمتر از یک دقیقه از دوباره در زد گفت سام…
+بله؟
-عزیزم درست نیست هر روز این کار بکنی
+من کاری نمی‌کردم
-دیدیم دیگه داشتی چیکار میکردی
+کاری نمی‌کردم الان میام
همون‌جوری با کیر راست بلند شدم رفتم تو هال سمانه هم با اون لباس سکسی و اندام نازش هی جلوم رژه میرفت و منو حشری تر میکرد واقعا نمی‌دونستم باید چیکار کنم بعد سه چهار ساعت شق درد گرفته بودم حساب کنین چند ساعت کیرم راست بود سمانه متوجه شد یه مشکلی واسم پیش اومده ازم پرسید چی شده منم بهش گفتم درد دارم سمانه گفت میخوای برم لباسم عوض کنم؟گفتم نه دیگه ثبت شده تو حافظه ام تا یکسال میمونه با خنده گفت زهر مار پسره ی هیز من دیگه واقعا داشتم عصبی میشدم سمانه هم کاملا متوجه شده بود گفت یه چیزی میگم ولی پررو نشی ها
+نه بگو خیالت راحت
-اگه خودت انجام بدی واست خیلی ضرر داره میخوای من واست انجام بدم؟
+جدییییی؟
-اگه پرو نمیشی آره
+آرزومه
-به کسی هم چیزی نمیگیا
+خیالت راحت مگه خرم
اسم دو تا از پسر های تقریبا همسن منو تو فامیل گفت و بهم تاکید کرد یه وقت به اونا چیزی نگم چون اصلا ازشون خوشش نمیومد
+نه بابا چرا بگم بعد هم اگه بگم اصلا کسی باور نمیکنه
-راست میگی بگی هم باور نمیکنن
+ولی خیالت راحت به هیچکس نمیگم
-قول دادیا
اومد سمتم کنارم رو کاناپه نشست اولین بار بود تو این چند سال اخیر که اینقدر نزدیکم نشسته بود تقریبا رون پاش چسبیده بود به پام فوق العاده نرم بود و حرارت وحشتناکی داشت بدنش آروم دستش دراز کرد کیرم از روی شلوار گرفت من واقعا باورم نمیشد دست سمانه به کیرم خورده به جرات میتونم بگم ده ثانیه طول نکشید بدون اینکه دستش بکنه داخل همون‌جوری ابم اومد واقعا ارضا لذت بخشی بود سمانه یک لبخند مهربون بهم زد و رفت منم رفتم لباسم عوض کردم و بدنم شستم ساعت تقریبا ۱۱ بود که به سمانه گفتم نمیخوای لباست عوض کنی علی بیاد ناراحت میشه ها در کمال تعجب گفت علی صبح که داشت می‌رفت لباسم دید و چیزی نگفت من مخم داشت سوت میکشید همچین لباس تو فامیل ما شاید معادل این بود که طرف لخت مادرزاد جلو دیگران ظاهر بشه یعنی علی چجوری اجازه داده زنش همچین لباسی جلو من بپوشم تو همین فکرا بودم که سمانه گفت یه چیزی می‌خوام بگم ولی قول میدی بین خودمون بمونه؟گفتم آره سمانه تعریف کرد که علی چند وقته یه سری تمایلاتی پیدا کرده مثل اینکه دوست داره زنش لختی بگرده و دیگران دید بزنشش ولی چون تو شهرشون تقریبا آدم سر شناسی بوده دوست نداشته جلو همشریاش اینجوری بگرده و از طرفی چون دوستا و بقیه فامیلاش هم آدم های پرو و بی ظرفیتی بودن جلو اونام نمی‌خواسته این اتفاق بیوفته از شانس من به نظرش فقط من آدم مناسبی بودم چون خیلی پرو نبودم و تابلو بازی در نمی‌آوردم اونم خوشش اومده و منو انتخاب کرده اون موقع واسم سوال بود چرا یکنفر باید همچین چیزی دوست داشته باشه ولی الان دلیلش متوجه میشم چون بعد چندسال زندگی مشترک حتی اگه با سکسی ترین زن دنیا هم زندگی کنی واست تکراری میشه و مجبور میشی واسه اینکه هیجان رابطه حفظ کنی بری سراغ این مسائل فقط سمانه بهم تاکید کرد امشب جلو علی اصلا هیز بازی در نیارم و به هیچ وجه وقتی علی هست بهش نگاه نکنم منم بهش گفتم من کی اینکارو کردم که دفعه دومم باشه فقط یک مسأله هست که نمی‌دونم چیکار کنم یه کیرم اشاره کردم سمانه گفت یک شرت تنگ بپوش تابلو نشه بهش گفتم ندارم اون هم رفت تو اتاقش بعد چند دقیقه اومد خدای من چی می‌دیدم یه شرت مشکی توری خیلی سکسی دستش بود داد بهم گفت اینو بپوش واست تنگه شرت از دستش گرفتم نا خودآگاه بردم جلوی صورتم و بو کشیدم سمانه با یک حالت خاصی که انگار بهش بر خورده گفت نترس تمیزه تازه شستم گفتم کاش تمیز نبود اتفاقا که سمانه با خنده گفت خاک تو سرت بیشعور رفتم تو اتاق کیرم دوباره راست شده بود شرت دور کیرم حلقه کردم شروع کردم جق زدن یک دفعه در باز شد با سمانه چشم تو چشم شدم بهم گفت بی جنبه من اونو دادم بپوشی نه اینکه باهاش این کثافت کاریو بکنی بهش گفتم چیکار کنم آخه باز راست شده تا علی بیاد دهنم سرویس میشه سمانه گفت شلوارت بپوش بیا ببینم چیکار باید بکنم با تو بچه منم شلوارم پوشیدم رفتم تو هال بهم گفت بشین رو مبل منم نشستم بعد بهم گفت اگه اون هم با دستش واسم انجام بده ضرر داره و فرقی با اینکه خودم انجام بدم نداره داشتم فکر میکردم خب حالا میخواد چیکار کنه که یک دفعه با اون کون سکسیش نشست روی پام وای خدای من کیرم دقیقا لای قاچ کونش بود خودش آروم شروع کرد مالیدن کونش روی کیرم من هنگ هنگ بودم ازم پرسید خوبه؟گفتم عالیه چقدر نرمی مثل پنبه میمونه بدنت
-دوست داری؟
+عاشقشم
-از پشت بغلم کن اگه میخوای
+واقعا میتونم
-اوهوم
خدا واسه همتون جور کنه سوژه جق چند سالتون با لباس سکسی بشینه رو کیر راستتون و کونش بماله بهتون و ازتون بخواد بغلش کنین از پشت همینجوری که روی پام بود دستام دورش حلقه کردم و محکم به خودم فشارش دادم دیگه من بودم که داشتم کیرم به کون سکسیش میمالیدم خدای من چه بوی خوبی داشت بدنش از پشت سر گردنش بو می‌کشیدم آروم لبام میمالیدم به گردنش دستم روی شکمش بود آروم آروم داشتم میرفتم سمت سینه هاش که یکدفعه به خودم اومدم با خودم گفتم سام چه گهی داری میخوری ؟ بیشرف زن پسر خالته حتی اگه خودش هم بخواد تو نباید همچین گهی بخوری بی اختیار از روی خودم پرتش کردم رو مبل بلند شدم با حالت بر افروخته گفتم نه نه این کار اشتباهه سمانه با ترس و تعجب پرسید چی شده؟
+علی به من اعتماد کرده زنش با من تو خونه تنها گذاشته حتی اگه اون چیزهایی هم که گفتی درست باشه باز هم من نباید همچین کاری بکنم
-اخه…
+آخه نداره اون اگه دوست داره تو از بقیه دلبری کنی بحثش با این کار ما متفاوته
بعد هم بلند شدم رفتم تو اتاق سمانه پشت سرم اومد تو اتاق بهش گفتم لطفا تا علی نیومده تنهام بزار وقتی اومد خودم میام سمانه سعی میکرد نزدیکم بشه و باهام حرف بزنه ولی من خیلی جدی گفتم اگه نری بیرون من از خونه میرم بیرون اون هم که دید من جدی هستم رفت ساعت از ۱۲ رد شده بود علی اومد منم رفتم بهش سلام کردم سمانه با همون لباس ها بود واقعا راست می‌گفت چون ناراحتی تو چهره علی دیده نمیشد میدونستم اگه بمونم کار به جاهای باریک می‌کشه یعنی در حد یک دید زدن معمولی باقی نمی‌مونه از طرفی هم مطمعن بودم علی از اینکه زنش با کس دیگه ای رابطه داشته باشه خوشش نمیاد فقط در حد همون دلبری و حشری کردن حال می‌کنه چون اگه غیر بود سراغ یکی غیر از من می‌رفت واسه انجام اینکار در واقع خود سمانه گفته بود چون دیگران خیلی پرو هستن و ممکنه کار به جاهای باریک بکشه علی منو انتخاب کرده چون میدونسته آدم بی ظرفیتی نیستم و داستان درست نمیکنم واسه همین به علی گفتم خیلی خستم و عذر خواهی کردم و رفتم خوابیدم علی هم دوبار اومد صدام کرد و واسه غذا بهم گفت بیا که منم خودم به خواب زدم فردا صبحش هم همزمان با خودش از خونه زدم بیرون و گفتم کارم تموم شده باید برم شهر خودمون.
الان حدودا پونزده سال از اون قضیه میگذره یه سری اتفاق های دیگه افتاد و یک سری داستان ها پیش اومد ولی خدا رو شکر نهایتا هیچ دلخوری و ناراحتی بینمون به وجود نیومد و همچنان با هم رابطه خیلی خوبی داریم.

نوشته: سام

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها