داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

سكس با دوست دخترم شيرين1


;پدرم رفت مسافرت من و همکار پدرم تنها شديم همکار پدرم ادم باحال وريلکسی بود منم ادم کمرويی که جرات صحبت کردن با هيچ دختری را نداشتم اون هر روز از تجربه های سکس خودش با دخترهایی که با اون دوست بودن برايم تعريف می کرد تا اينکه من کنجکاو شدم تا با يک دختر صحبت کنم چند روز از رفتن پدرم نگذ شته بود که يکروز تلفن زنگ زد با کمک اون تونستم يک سلام و احوالپرسی بکنم البته نا گفته نماند که دختره هم درست نمی تو نست با يک پسر صحبت کند خوب بگذريم بعداز احوالپرسی اون خودش راشيرين معرفی کرد و منم اسمم را گفتم اين کار انقدر برايم جالب بود که شب خوابم نبرد و همش به اين فکر می کردم که فردا که زنگ زد چی بگم روز بعد ساعت ۶ صبح از خانه خارج شدم و از شوقی که اون می خواد ساعت ۸ زنگ بزنه مسير خانه تا مغازه رو که نزديک ۳-۴ کيلومتر بود را دويدم ساعت ۷ به در مغازه رسيدم دل تو دلم نبود ۱ ساعت برام يک سال بود ساعت۸ گذشته بود که زنگ زد نيم ساعتی حرف زديم تا اينکه مامانش بيدار شد و قطع کر ديم من ديگه هر روز کارم همين شده بود صبح می امدم در مغازه شب ساعت ۱۱-۱۲ می رفتم خونه خواهرم که با من تنها توی خونه بود مشکوک شد که منی که به زور در مغازه می رفتم حالا سر صبح می رم اخر شب بر ميگردم.انقدر پيله کرد تا اينکه مجبور شدم همه چيز رو بهش بگم نزديک يکماه فقط تلفنی صحبت کرديم و هرروز علاقمون به همديگه بيشتر می شد تا اينکه يکروز من از اون خواستم يک قرار بزاريم وهمديگه رو از نزديک ببينيم در اصل قصدم اين بود که حداقل بتونم يک لب ازش بگيرم ولی اون قبول نکرد.منم با کمک تجربيات همکار پدرم از بعضی نقطه ضعف های اون استفاده کرد م و بعد بهش گفتم من تو رو دوستت دارم و تو به من اعتماد نداری و از اين جور چيزها اونم همونطور که من می خواستم قبول کرد و قرار شد فردا ساعت ۱۰ بياد جای من صبح روز بعد از همکار پدرم کليد يک خونه رو گرفتم. بعد با شيرين رفتيم اونجا چون فرش و موکت نداشت من يک طرف لبه پنجره نشستم و اونم يکی دو متر اونطرف تر منم حال می کردم که چقدر دختر سنگينیه بعد از نيم ساعت حرف زدن بلند شديم که بريم من رفتم جلوش و گفتم تو رو خدا بذار يک بوسه از لبهايت بکنم گفت نه. منم گفتم جون من و با سرعت خودمو بهش چسبوندم و لبامو گذاشتم روی لباش وچسبوندمش به ديوار اونم يکم زور زد و خودشو کشيد انور و رفت طرف در منم که ديدم انگار ناراحت شده رفتم طرفش و معذرت خواهی کردم و بعد رفتيم بيرون. اين اولين بر خوردما بود ولی من انقدر به اون دل بسته بودم که می ترسيدم اونو از دست بدم برای همين دنبال راهی بودم که خيالم راحت بشه که اون مال خودم باشه و نکنه يک وقت مال کس ديگه بشه.هر جوری امتحانش کردم بهانه می گرفتم که انگار با هش قهر کنم ولی اون می امد دنبالم ونمی ذاشت قهر کنم خلاصه حسابی بهم ثابت کرده بود که دوستم داره منم هر روز عشقم بيشتر می شد چند دفعه از مدرسه که بر می گشت وهوا تا ريک شده بود به خاطر اصرارهای من و چون منو خيلی دوست داشت می رفتيم توی يک کوچه بن بست لب می گرفتيم و با هم نامه های عاشقانه ردوبدل می کرديم. تا اينکه بعد از ۶ ماه اتفاق بزرگی در رابطه ما افتاد من مجبور شدم بروم به سربازی مايی که اگه روزی ۲-۳ مر تبه با هم صحبت نمی کرديم اون روز می مرديم حالا مجبور بوديم از هم جدا بشيم ما فقط ۲ روز برای خداحافظی وقت داشتيم و اين دو روز شيرين همش گريه می کرد و قول داد تا روزی که من بر گردم صبر کنه و خاطراتشو برام بنويسه.ادامه دارد….

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها