داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

سحری در غروب 1

من از این که تونسته بودم با یه دختر طرح دوستی بریزم خیلی خوشحال بودم آخه خیلی خجالتی بودم و نمی دونستم برای این که با یکی حرف بزنم چه تر فندی رو باید پیاده کنم . با این که سر و وضعم هم بد نبود ولی همیشه از این که بخوام با یه دختر رو برو شم خیلی هراس داشتم . اعتماد به نفسم زیاد نبود . علتش این بود که همش مادرم مراقب من و کارام بود . اصلا نمی ذاشت یه دختر بیاد طرف من . و راحت تر بگم من برم طرف یکی دیگه . وقتی سهیلا می خواست با من دوست شه خیلی راحت به من گفت صبر کن با این پسره پررو جمشید بهم بزنم  خیلی رو داره . حرف زد میگم دیگه دور و بر من نیا . من با میلاد دوستم . راستش آشنایی من و سهیلا از اونجایی شکل گرفت که اون از اون دخترای تنبل کلاس بود و در درس خوندن خیلی هم کند بود . من خیلی کمکش کردم . سر امتحان هم خیلی بهش می رسوندم . اون خیلی شیک پوش بود . بیشتر پسرا بهش توجه داشتند . شاید این توجه من به اون باعث شده بود که اونم از من خوشش بیاد ولی می دونستم من کسی نیستم که اون به من علاقه ای پیدا کنه . خیلی دوست داشتم یه دختری یکی از جنس مخالف عاشقم شه .به من بگه دوستم داره و با هام راه بیاد . ولی خب اون نمی تونست اون جوری که من می خوام نیاز های منو رفع کنه . نیاز های عاطفی سر کوب شده . راستش وقتی بهم گفت که صبر کن من با جمشید بهم بزنم و بهش بگم که با من دوسته خیلی ناراحت شدم . آخه در محیط دانشجویی خیلی ها با خیلی ها سلام علیک دارند و از سهیلا بعید بود که این جور حرف بزنه ولی چیکار می شد کرد باید می ساختم . من و سهیلا اولین قرارمون رو با هم گذاشته بودیم . رفته بودیم که بیرون بگردیم . از همون اول شروع شده بود . خانوم گشنه شون بود .من آدم خسیسی نبودم و لذت می بردم واسه دوست دخترم خرج کنم اما آخه اون مدام کارایی می کرد که نشون نمی داد هدفش از دوستی با من یه دوستی خالص و پر مهر و محبت باشه . راستش از این که یه دختر باهام گرم بگیره اعتماد به نفس عجیبی رو در خودم حس می کردم دلم می خواست با اولین دختری که آشنا میشم یه پیمان عاطفی خاصی باهاش ببندم . برای این پیوند و رابطه یه حس مقدسی رو داشتم . فکر می کردم باید همه همین باشن . واسه همین باید کاری می کردم که سهیلا ساخته می شد . باید بهش طعم شیرین عشقو می چشوندم . تا حس کنه در زندگی چیزای دیگه ای هم هستند که ارزشمندند . اون با خیلی از پسرا گرم گرفته بود . حالا چی شده بود که بهم زده بود دقیقا نمی دونستم ولی مهم هم نبود . شاید اونا از این دختر توقعات بیجا داشتند ولی وقتی که میلاد رو بشناسه و بدونه که من اونو با تمام وجودش و به خاطر خودش دوست می دارم حتما قبول می کنه که با من باشه و رفتارشو بهتر کنه .. اون خیلی راحت بر خورد می کرد . مدام براش وسیله می خریدم . بازم خدا پدرشو بیامرزه که زیاد  تو قع نداشت . یه روز بهش گفتم عاشقشم . اینو وقتی بهش گفتم که در محوطه دانشگاه قدم می زدیم . کمی که از جمعیت فاصله رفتیم رفت رو نیمکتی نشست  تا منم کنارش بشینم . حالا نخند کی بخند . -پسر اگه این جور بود که من تا حالا باید ده بار عاشق می شدم . اینا همش کشک و دروغه . باور نکن کسی کسی رو دوست داشته باشه . همه مال قصه هاست . شاید ماهها و سالها باید بگذره تازه دو نفر بتونن بفهمن که می تونن که کنار هم زندگی کنن یا نه . ولی من می دونستم که می تونم اونو عاشق خودم کنم . با دوستت دارم گفتن ها با نوشتن نامه های عاشقونه در عصر چت ها و ایمیل ها .. نمی دونم اون هدفش از دوستی با من چی بود . چی رو می خواست واسه خودش ثابت کنه . یک شب بدون فکر اون چشامو رو هم نمی ذاشتم . نمی دونم چرا ولی بهش وابسته شده بودم .  من عاشق شده بودم . وقتی که دانشجویان دختر و پسر رو به تولدش دعوت کرد من به یه بهونه ای یه پولی از خونواده گرفتم تا یه پلاک طلا براش بگیرم و گرفتم . خیلی دوستش داشتم باید بهش نشون می دادم که برام خیلی با ارزشه . باارزش و دوست داشتنی . به خودم می بالیدم . از این که در میان اون جمع  و پسرا من تونستم باهاش دوست شم و از اون به بعد اون به کس دیگه ای جز من توجه نداشته به خودم می بالیدم . ..- سهیلا می دونی دلم چی می خواست . -نه بگو میلاد عزیزم . خیلی از صفا و سادگی تو خوشم میاد . ولی اینا برای این که یکی عاشقت شه کافی نیست . عشق و عاشق شدن گاهی در نگاه اوله .. به این نیست که طرف حتما زیبا باشه تا آدم عاشقش شه .. ولی من به عشق دیگه اعتقادی ندارم . من باورم به عشقو خیلی وقته که از دست دادم . نمی دونستم واسه چی داره این حرفو می زنه . -اگه شکستی خوردی من اونو جبرانش می کنم . خوشحال بودم که دوست پسر قبلی اون جمشید به این مجلس دعوت نیست . چقدر دلم می خواست که اون در جشن تولد خودش منو به عنوان یک عشق معرفی می کرد . هر چند از این جور دوستی ها دیگه معرفی کردن نمی خواست . خیلی دلم خوش بود . می دونستم بقیه این هدیه گرانبها رو واسش نمی گیرن . سهیلای خوشگل من . صورتش از گرد کمی کشیده تر بود . ابروهاشو بلند تر کرده بود . چشای درشت و سیاهش خیلی به صورتش میومد . موهای بور و قد کشییده اش لبایی  کوچولو و ناز که با یک روژصورتی  برقش انداخته بود همه و همه از زیبایی فوق العاده اون می گفت . مهمونی شروع شده بود . همان طور که انتظار داشتم هدیه من از همه گرون تر و زیبا تر بود همه هدیه شونو داده بودن و قرار بود که نفر بعدی من باشم . . در عالم خوشی های خودم بودم و به روزی فکر می کردم که من و سهیلا داریم زیر یک سقف زندگی می کنیم . لحظه ای از کنار سهیلا دور نمی شدم ولی همه چی سریع اتفاق افتاد . یکی درزد و مثل اجل معلق وارد شد . -لعنتی این ا ز کجا اومده .. مراسم در حیاط بزرگ خونه سهیلا انجام می شد ولی به محض دیدن اون پسر خودشو به قسمت ساختمون رسوند . جالب این جابود که اون پسره یا مرد هم به دنبالش راه افتاده و از این که باهاش وارد ساختمون شه ابایی نداشت . سر و صدای سهیلا رو می شنیدم که بهش می گفت کی بهت گفته که بیای اینجا .. نیم ساعت بعد دو تایی شون خوش و خندون اومدن پایین . -آقایون خانوما معرفی می کنم همسر سابق و آینده ام منوچهر خان پسر خاله عزیز و از فرنگ برگشته ام . دهنم از تعجب وا مونده بود . از گوشه و کنار می شنیدم که به دخترا میگه که اون اولین عشقش بوده . برای کارش می خواسته بره خارج . سهیلا دوست نداشت و سر همین موضوع کار به لج و لجبازی می کشه .. حالا فهمیدم که چرا سهیلا دوست پسرای الکی می گرفت . چرا از عشق بد می گفت . در حالی که اون عاشق بود . و حالا هم به عشقش رسیده بود . فکر می کرد عشقش ازش رو بر گردونده . حالا این من بودم که از عشق بدم میومد .هنوزپلاکی رو که می خواستم بذارم به دست سهیلا توی دستم بود . خیلی آروم از منزل اومدم بیرون . کسی نفهمید که من از خونه خارج شدم . اصلا کسی بهم اهمیتی نمی داد . جشن تولد رو به عروسی تبدیل کرده بودند . منوچهر عجب روزی بر گشته بود . چهره سهیلا از خوشحالی برق می زد . هیچوقت اونو این جور بشاش ندیده بودم . می شد گفت که نگاه یه عاشق واقعی رو داشت . از خودم زده بودم . مثل یک آدم احمق .. تحقیر شده . درسته که چیزی رو از دست نداده بودم ولی حس می کردم خودمو پیش سهیلا خیلی کوچیک کردم . شاید از اولم عاشق نبودم و ادای عاشقا رو در می آوردم . از در خارج شدم  هنوز درو نبسته بودم که یکی از دخترای دانشجو و همکلاسمون رو که اونم مثل من خیلی گوشه گیر بود دیدم که اومد جلو و در حالی که یه چیزی دستش بود و اونو گرفت به طرف من گفت این برای شماست . از دست شما افتاده . خیلی وضعتون خوبه که طلا میندازین زمین . اسمش بود سحر . از من کم رو تر و خجالتی تر بود . جز در مورد مسائل درسی در هیچ مورد دیگه ای با بچه ها بر نمی خورد . قیافه ای معمولی داشت . شاید اگه کمی به خودش می رسید خیلی خوشگل می شد . حتی واسه جشن تولد هم زیاد آرایش نکرده بود . -بگیر برای خودت . -دست شما درد نکنه . شما هم کلاس منید . منم برای خودم مراسمی نگرفتم که دارید بهم هدیه میدین . تازه اونو برای یکی دیگه گرفتین . آدم که این قدر زود یکی رو فراموش نمی کنه . شاید جریان اون جوری نبوده که شما می خواستین . ولی قصه قلبتون که قصه ای الکی نبوده .. پلاکو از دستش گرفتم و به حرفاش فکر کردم .تعجب کردم چطور این قدر بلبل زبون شده . شاید فکر می کرد نظر خاصی نسبت بهش دارم خجالت کشیده .  نشست و بر خاست با سهیلا شجاع ترم کرده بود . با توجه به تیپ درست حسابی که داشتم و سحر هم چهره ای معمولی داشت این اعتماد به نفسو داشتم که باید راحت تورش کنم . ولی اون تحویلم نمی گرفت . اصلا هیچ پسری رو تحویل نمی گرفت . همین کارش باعث می شد که خیلی ها برن تو نخش . بیشترا دوست داشتن باهاش حال کنن و ولش کنن ولی من یه احساس خاصی نسبت به اون پیدا کرده بودم …..ادامه دارد …نویسنده …ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها