داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

ستایش جاوید2


من و ستایش خانم توی یه باغی بودیم که خیلی زیبا و آرامش دهنده بود و تو بغل ستایش یه بچه بود و راستش خوب یادم نمیاد پسر بود یا دختر . در جایی ایستاده بودم و به اونا نگاه می کردم و می دیدم که اون منو صدا می زنه و میگه جاوید بیا بچه رو بگیر من خسته شدم . وقتی بچه رو ازش گرفتم ستایش بهم گفت عزیزم بیا کمی با هم قدم بزنیم و از این طبیعت زیبا لذت ببریم . با هم شروع به قدم زدن کردبم ناگهان نگاش کردم و بهش گفتم ستایش خیلی دوستت دارم اگه تو رو نداشتم نمی تونستم به زندگیم ادامه بدم و اونم لبخندی بهم زد و در حالیکه بچه تو بغلم بود منو بغل کرد و گفت دوستت دارم خدا رو شکر می کنم  که تو رو تو زندگی من قرار داد . همین جوری همدیگه رو بغل کرده بودیم که یهو مامانم منو بیدار کرد و بهم گفت بلند شو لنگ ظهره . اگه بیدارت نمی کردم نمی خواستی بیدار شی ;/; گفتم مامان چرا بیدارم کردی ;/;  داشتم یه خواب خیلی قشنگ می دیدم -خیر باشه انشاءالله . خیلی خوب بلند شو داره دیرت میشه . باید بری دانشگاه . ساعتو نگاه کردم دیدم یه ساعت بیشتر وقت ندارم . زود دست و صورتمو شستم . رفتم صبحونه رو خوردم و لباسمو پوشیدم و حاضر شدم برم دانشگاه . با مامانم خداحافظی کرده رفتم بیرون . توی راه همش داشتم به خوابم فکر می کردم که چرا باید این خواب رو ببینم ;/; چرا باید ستایش خانم رو ببینم که زنم شده ;/; همش تو این فکرا بودم که دیدم در دانشگاه هستم . آخه خونه ما خیلی از دانشگاه دور نیست و ما در آبرسان زندگی می کنیم . هرروز پیاده میرم دانشگاه ولی امروز به نظرم رسید که خیلی زود تر رسیدم واصلا نفهمیدم که چه طوری این راه رو اومدم . خلاصه وارد دانشگاه شدم رفتم کلاس . خدا رو شکر سر وقت رسیده بودم . رفتم نشستم سر جای همیشگی ام و یه لحظه نگام افتاد به ستایش خانوم و دوباره یاد خوابم افتادم و این بار با دیدنش یه حسی بهم دست داد و احساس کردم که یه جورایی براش از تموم دانشجوهای توی کلاس بیشتر ارزش قائلم و فکر می کنم دوسش دارم . در ضمن اینو هم بگم  این ستایش خانوم ما از سر و وضعش معلوم بود که بچه پولداره و من هم از یه خونواده معمولی بودم و یه دوچرخه داشتم که اون هم پنچر شده بود و واسه همین از تنبلی واسه پنچر گیری اون پیاده میومدم . خلاصه من اول روز هی داشتم به ستایش نگاه می کردم و توی دلم دوست داشتم که اون خوابی که دیدم به واقعیت بپیونده . اون روز من نفهمیدم استاد تو کلاس چی درس داد و من فقط نگام به محبوبه ام بود . در وقت های استراحت داخل حیاط دانشگاه همش آرزو می کردم که ای کاش الان ستایش بیاد و از من یه چیزی بپرسه ومن هم جوابش رو بدم ولی از بخت بد ما امروز که من می خواستم اول با من حرف بزنه اصلا ازم چیزی نپرسید و باهام حرف نزد . داشتم دیوونه  می شدم و راستی راستی داشت باورم می شد که عاشق شدم . اونم عاشق ستایش . خلاضه هر جوری بود اون روز رو تموم کردم و از دانشگاه خارج شدم و می خواستم که تعقیبش کنم و ببینم که کجا زندگی می کنه و خونه شون رو یاد بگیرم ولی دانشگاه اون قدر شلوغ بود که  توی حیاط دانشگاه گمش کردم . خودمو لعنت می کردم که چرا حواسم جمع نبود . بعد از کمی گشتن و پیدا نکردن مایوس شده و گفتم فردا دیگه دنبالش میرم .  رفتم خونه و یه عصرونه ای خوردم و رفتم تو اتاقم . خیلی پریشون بودم تا حالا این حس بهم دست نداده بود و نمی تونستم یه جا بشینم وهمش تو دلم استرس داشتم و می خواستم که پیش ستایش باشم . مامانم هرچی ازم می پرسید که چی شده من جواب می دادم هیچی ولی اون خوب می دونست که یه چیزیم شده که این همه تو فکرم ویه جا نمیشینم . یه چند ساعتی گذشت دیدم اصلا نمی تونم یه جا بمونم و به خونه گفتم میرم کمی قدم بزنم . خداحافظی کردم رفتم بیرون . یه چند کیلومتری از خونه دور شده بودم . شب شده بود و خیابونا آروم . دیگه کم کم داشتم می رسیدم به ولی عصر (پولدار ترین وبه اصطلاح با کلاس ترین منطقه تبریز ) . یهو توی اون خلوت شب از دور دیدم یه پژو جلوی یه دختر جوون نگه داشت وپسرا پیاده شدن و با دختر در گیر شدن و می خواستن که سوارش کنن ولی انگار اون دختر مقاومت کرده بود . اونا می خواستن به زور اونو ببرن . نامردا ! من که این صحنه رو دیدم غیرتی شدم و با تمام سرعت دویدم و خودم  رو رسوندم به ماشین و همین که رسیدم به ماشین دیدم سه نفرن ووقتی به دختره نگاه کردم دیدم … ادامه دارد .. نویسنده .. جاوید 
language=javascript> function noRightClick() { if (event.button==) { alert(“! حق کپي کردن نداري “) } } document.onmousedown=noRightClick

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها