داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

ستارهٔ سربی (۴)

لینک قسمت (های) قبل در پایین صفحه…

ستاره ای هستم از سربِ سرد… که آسمانِ پیر و خسته را به دوش میکشم…

مرد غریبه چقدر مگه جون داشت که اینهمه ساعت دوام آورد؟ من فقط با صدای ناله هاش٬ چندین بار از شدت استرس و اضطراب٬ بالا آورده بودم. این همه ساعت٬ همراه مرد غریبه شکنجه شده بودم. با صدای جیغها و ضجه هاش… چندین بار تا پشت در اتاقِ کاوه رفتم تا ازش بخوام بس کنه. اما جرات نکردم در اتاقشو بزنم. از کاوه میترسیدم. از کارهایی که میکرد میترسیدم. اما ترس اصلیم از این بود که نکنه کاوه اون مرد غریبه رو بکشه. اونموقع دیگه… کدوم قاتلی میذاره شاهد جنایتش زنده بمونه؟ چندین بار تصمیم گرفتم حالا که کاوه حواسش نیست, فرار کنم. به نظرم یه آیندهٔ نامعلوم خیلی بهتر از مردن بود. تمام ویلا و اتاقهاشو زیر و رو کردم. مانتو و روسریم نبود که نبود. شاید هم اصلاً تو راه انداخته بودشون بیرون. چه میدونم؟ تازه مشکل اصلی سرجاش بود. اینکه نمیدونم کجا هستم. رفتم بیرون و دستمو کشیدم رو دیوارهای باغ. به درختها. به زمین. شاید بتونم چیزی ببینم و بفهمم کجا هستم. اما دریغ از یک تصویر. این نیروی مزخرف و کثافت٬ انگار فقط بلده منو بندازه تو دردسر. موقع کمک کردن که میشه نمیدونم کدوم جهنم درّه ای غیبش میزنه.و در نهایت, با درموندگی کامل برگشتم تو اتاقم و سعی کردم گوش نکنم. سعی کردم نشنوم. آخه یعنی باید با یه مرد چیکار بکنی که اینطوری جیغ بزنه؟ خدایا! خودت به دادم برس!..
ساعت دیواری اتاقم٬ ۴ صبح رو نشون میداد که بالاخره سکوت شد.یعنی کاوه کشتش بالاخره؟ یا بیهوش شده؟ خدایا! یه کاری کن به هوش نیاد. دیگه طاقت جیغ و ناله هاشو ندارم.روی تختم نشسته بودم و به عاقبت خودم فکر میکردم. اگه کاوه بتونه جیغ یه مرد رو اینطوری دربیاره٬ یه دختر بچه دیگه واسه اش کاری نداره. یعنی مردن درد داره؟ ای کاش با همون ضربهٔ اول چکش تموم بشه. خدا کنه کاوه اونقدر منصف باشه که کارمو سریع تموم کنه. باید هر چی میگه گوش کنم و لجشو در نیارم. شاید دلش برام بسوزه و سریع…
خیلی طول نکشید که در اتاقم باز شد و کاوه با چشمای سرخ و ورم کرده٬ عمق دلمو پر کرد. یعنی گریه کرده؟ اینطوری و با این سر و وضع٬ صورتش چقدر معصوم و بچه گونه اس! دلم براش سوخت. وضعش اونقدر رقت بار بود که دلم آتیش گرفت و لرزید. گوشه کنارِ صورتش رد خونیِ انگشت کشیده شده بود.انگار اینهمه ساعت٬ کاوه بود که شکنجه شده بود. حسرت و درموندگیِ نگاهش مثل یه پسر بچه اس که از دوستاش یه کتک حسابی خورده و حالا منتظره تا مادرش بیاد و بتونه بهش شکایت کنه. مادری که هیچوقت قرار نیست بیاد… مثل من! دردشو خوب میشناسم. نگاهش به من, مثل نگاه من به خانوم زمانیه! یه جور امید به محبت. یه جور دلبستگی به یک غریبه که… آشناست!..درسته که از کاوه میترسیدم٬ اما الان از نگاهش حس میکردم که فقط با یه پسر بچهٔ کوچولو طرفم که من هم باید خانوم زمانی اون باشم. راستی؟ وقتی من میترسیدم خانوم زمانی چیکار میکرد؟ فکر کن! فکر کن! فکر کن دیگه لعنتی! ای خاک تو اون سرت بکنم ستاره! یه چیزی بگو دیگه احمق! لالی؟ گناه داره این… کاوه بدون حرف اومد و نشست پایینِ تختم و یکوری و پشت به من تکیه اشو داد به دیوار. میخواستم دستمو بذارم رو شونه اش اما ترسیدم مثل بعد از ظهر بازم رم کنه.مثل یک اسب اصیل عرب و زیبا که میتونست سوار نا بلدشو بد زمین بزنه…
-کاوه؟
با صدای بغض آلود جواب داد:
-چیه؟
-چی شد؟
-هیچی…
-کاوه؟ بیا بریم دست و صورتتو بشوریم… بیا…
بلند شدم و جلوش ایستادم و دستمو دراز کردم سمتش. یه نگاه اول به دستم و بعد هم به صورتم انداخت اما بلند نشد. به جاش همونطوری کر و کثیف و خونی٬ دراز کشید رو تخت و سرشو گذاشت رو بالش. مونده بودم چی بگم یا چیکار کنم. رفتم تو حموم. وان پر از آب جوش بود.چون یکی دو ساعتی رو تو حموم گذرونده بودم تا بلکه با صدای دوش چیزی نشنوم. یه حوله برداشتم و خیس کردم. برگشتم تو اتاق و دو زانو کنار تخت نشستم و با حوله مشغول پاک کردنِ صورت کاوه شدم. با خوردن حوله به صورتش٬ چونه اش لرزید و اشکاش از پشت پلکهای بسته اش ریخت.هم ازش میترسیدم. هم دلم براش میسوخت. اون شب کاوه با من زیر بارون مونده بود. حالا حس میکردم منم که باید زیر بارون چشماش پیشش بمونم.دلم میخواست که زیر این بارون کنارش بمونم و تنهاش نذارم. از بودن کنارش یه احساسی بهم دست میداد. احساس مفید بودن. احساس بزرگ بودن. اگه الان اومده پیش من٬ حتماً بهم نیاز داره.
-اون آقاهه کی بود؟
-ممنون واسهٔ حوله… خودتو خسته نکن…
فهمیدم نمیخواد راجع بهش حرف بزنه. سریع حوله رو از صورتش برداشتم تا یک وقت عصبانی نشه. شاید بهتر بود تنهاش بذارم و بذارم بخوابه.خواستم برم که گفت:
-میای اینجا؟ وقتی فکر میکنی خیلی راحت میشنومشون. همهمه نیست. در هم بر هم نیست افکارت. جمله جمله فکر میکنی و ردیف. فکر کردنت خیلی برام آرامش بخشه. سردرد نمیگیرم…

دستشو دراز کرده بود طرفم. دو دل مونده بودم چیکار کنم. حتماً منظورش این بود که کنارش دراز بکشم. رفتم و با رعایت فاصله٬ یک وری نشستم لبهٔ تخت. کاوه بازوشو انداخت دورم و منو در حالیکه پشتم بهش بود٬ خوابوند کنار خودش و خودش هم به پهلو دراز کشید و محکم منو چسبوند به خودش. انگار یه بچه٬ خرس عروسکیشو گرفته باشه بغلش تا از بودنش اطمینان خاطر و احساس امنیت پیدا کنه.غافل از اینکه این خرس عروسکی از این آغوشِ تنگ و محکم میترسید. تو بغل کاوه می لرزیدم و هر کاری میکردم لرزش بدنم قطع نمیشد.
-نترس ستاره… کاریت ندارم… تو برای من بیش از حد بچه ای… آروم باش…برای هر دومون فکر میکنی؟
پتو رو کشید رو هر دو تامون. پیشونیشو چسبوند پسِ کلّه ام و خیلی طول نکشید که گرمای نفسهای منظمش که به پشت گردنم میخورد بهم گفت که کاوه خوابش برده. لرزش بدنم قطع شده بود. منظورش چی بود که برای هر دوتامون فکر کنم؟ فکرم کار نمیکرد. مثل همون وقتهایی که ناگهانی یکی ازت میخواد یه جوک خنده دار تعریف کنی و هیچ چیزی یادت نمی افته. الان من هم نمیدونستم به چی فکر کنم. مخصوصاً که تمام حواسم جمع شده بود تو همون قسمت گردنم که بازدم های کاوه گرمش میکرد. یه حس عجیبی تو دلم پیچ و تاب میخورد. یه حس مطلوب و پر از دلهره. فقط یه تصویر جلوی چشمم بود. تصویر کاوهٔ معصوم و هم سن و سالهای خودم. نه این هیولایی که بهش میگفتن دکتر. کاوه ای که مثل خودم عجیب بود و همونقدر ناتوان. کاوه ای که من مکملش بودم. پس یعنی من تو زندگی کاوه مهم هستم؟ در نهایت تعجب از این مهم بودن برای این غریبهٔ ترسناک٬ خوشحالم. یاد لحظه ای افتادم که تو بغلش بودم و جلوی دهنمو گرفته بود. تو یه جور خلسهٔ شیرین فرو رفتم. چرا راه دور میرم؟ همین الان که تو بغلشم چی پس؟ دوباره یاد همون بوسه افتادم. نمیدونم چرا هر چی بیشتر بهش فکر میکردم٬ بیشتر رنگ واقعیت به خودش میگرفت و گرما و نرمیش رو٬ روی لبام احساس میکردم.
چشمامو بستم. تو رویام سعی کردم بزرگتر باشم تا کاوه دیگه بهم نگه بچه. بیست خوبه! آخ که اگه بیست ساله ام بود چه کارها که نمیکردم. حتماً اولین کارم این میشد که با کاوه ازدواج کنم… شایدم میرفتم خارج. اما اول از کاوه خواستگاری میکردم. اگه میگفت نه٬ اونوقت یه شکست عشقی میخوردم که! اما مهم نیست. دلم نمیخواست انتخاب بشم. دلم میخواست انتخاب کنم که همسرم کی باشه. یک همسرِ معرکه! همون شکل و قیافه و شخصیتی که به دلم میشینه. یکی مثل… کاوه! اسم کوچیکشه یا فامیلیش؟ میرفتم خارج و یه آدم تحصیل کرده و موفق برمیگشتم. اونوقت دیگه کاوه بهم نمیگفت بچه. راستی حالا که خارج بودم, چرا یه چیزی کشف نکنم؟ یه باکتری جدید! یعنی قراره دکتر بشم؟ اصلاً حرفشم نزن. آها! روانشناس خوبه! نه. پس من چی بشم؟ اصلاً هر چی! بالاخره یه روز برگشته بودم ایران که کاوه رو تو یه مهمونی میبینم. من دیگه شدم یه زن سی و چند ساله و کاوه هم اصلاً تکون نخورده. همین شکل و همین سنّیه! خوب همینه که کاوه بهت میگه بچه! اینقدر که کسخلی! کاوه الان حداقل چهل سالشه. اونموقع میشه چقدر؟ آها! اصلا داروی ضد افزایش عمر رو کشف میکنم. اونوقت سریع یه دونه میزنم به کاوه تا دیگه پیرتر از اینی که هست نشه…خوب حالا گیریم من معروف و موفق شدم. کاوه چی؟ اون چیکاره باشه؟ زن و شوهر باید به هم بیان! راستی؟ اصلاً من و کاوه به هم میایم؟ نه… کاوه خیلی از من سر تره… قد بلند! قشنگ! مرموز! یادم باشه من هم وقتی بزرگتر شدم مثل کاوه مرموز بشم… آها! کاوه یه مامور مخفیه! یک چیزی مثل جیمز باند. بهش ماموریت داده بودن که من رو بکشه٬ اما کاوه عاشقم شد و نتونست. بعدش هم با هم فرار کردیم و با عشق پاکمون با همهٔ دنیا جنگیدیم و شکستشون دادیم…

کاوه عشقم میشد که اونوقت باید… از خجالت قرمز شدم. صورت دلچسب و مهربونِ کاوه٬ رو به روی صورتم بود. تو رویام شب عروسیمون با کاوه بود. تو لباس سفید و بلند عروسیم که دنباله اش روی زمین کشیده میشد٬ داشتم با کاوه میرقصیدم. زیر نور ملایم و رمانتیک تنها تو آغوشِ هم بودیم. تصورِ کاوه با کت و شلوار کاری نداشت. چون تقریباً همیشه با کت و شلوار میگشت. اما کراوات نداشت. سعی کردم تو خیالم یه کراوات بهش بزنم اما نشد.حالا که اون کراوات نداره٬ پس منم لازم نیست خودمو اذییت کنم. دنباله منباله لازم نیست. لباسم حریره و سفید٬ با آستین حلقه ای و دامن پر چین روی زانو. وقتی کاوه منو میچرخونه دامنم یه مدل قشنگ بالا میره… دستامو حلقه کردم دور گردنش و صورتمو چسبوندم به سینه اش. عشقبازی چیه یعنی؟ چه جوریه؟ ای کاش میدونستم تا بتونم رویامو با کاوه کامل کنم. حس یه آدم گرسنه رو داشتم که جلوی یک رستوران ایستاده و از بوی غذایی که نمیدونه چیه مدهوش شده. برای خوردن اون غذای بخصوص حداقل باید اسمشو بدونی تا بتونی سفارشش هم بدی یا نه؟ برم تو بگم چی میخوام؟ بگم لطفا اون غذایی که… حتی عطرش رو هم نمیتونم توصیف کنم آخه!
میدونم کاوه غذا نیست. کاوه خیلی بیشتر از این چیزهاست. مادرمه که دوباره برگشته. برادریه که داره بازم باهام بازی میکنه. پدرمه که محکم و استواره و خیلی قوی…یه غریبهٔ آشناست. این حال عجیبو تا به حال در مورد هیچکس تجربه نکرده بودم و شدتش بیشتر از اون بود که کنترلی روش داشته باشم.دوباره برگشتم به شب عروسیمون. کاوه هم مثل ماست ایستاده بود. نه اینجوری نمیشد. از اون چیزایی که جسته گریخته از بچه ها شنیده بودم, دوباره تو رویام شروع کردم. لبامو گذاشتم رو لبای قشنگ کاوه. دو تا دستام رو گونه هاش. محکم بوسیدمش. کاوه بغلم کرد و منو تو بغل مردونه اش کشید بالا… دو تا پاهامو دور کمرش حلقه کردم… بدنم از شدت هیجان شروع به لرزیدن کرده بود. ای خدا! یعنی من چه مرگم شده؟ مغزم از کار افتاده بود. ای کاش وقتی بچه ها از کارایی که با دوست پسراشون کرده بودن تعریف میکردن٬ بیشتر دقت کرده بودم. تا الان تو رویام با کاوه بتونم یه غلطی بکنم. دلم میلرزید.از یه طرف هم خجالت میکشیدم.
بیشتر از یک ساعت بود تو این حالت بودیم و تنم درد گرفته بود. اما از ترس اینکه مبادا کاوه بیدار بشه و این چرندیات لذت بخش و خلسه آورِ توی سرمو بفهمه٬ جرات تکون خوردن نداشتم. تو عذاب الیم گیر افتاده بودم. مترصد کوچکترین حرکتی از طرف کاوه بودم تا بتونم از بغلش برم بیرون. حالم یه طورِ خیلی خوبی٬ خیلی بد بود…
یک لحظه کاوه دستشو از روم برداشت. همون لحظه از بغلش بیرون پریدم و ایستادم وسط اتاق.نمیدونستم خوابه یا بیدار. در نهایت وحشت متوجه شدم که چشمای کاوه بازه. نه!!! یعنی از کِی بیداره؟ مثل دزدایی که موقع دزدی گیر افتاده باشن٬ به تته پته افتاده بودم:
-کجا؟
-هیچ جا به خدا!!
-خوب حالا چرا قسم میخوری؟ فرمودین… بنده هم قبول کردم…
-چیزه! کی بیدار شدی؟…
کاوه در نهایت تعجبم بهم لبخند زد:
-تازه بیدار شدم… نگران نباش…
تو صداش حس کردم که بیشتر از اونی که میگه٬ می دونه. نزدیک بود گریه کنم! بدجوری ضایع شده بودم. دستم رو شده بود.
-پس چرا اونجوری میگی؟
-چطوری؟
-میخندی آخه…
-پاچه بگیرم پس؟
نگاهم افتاد به دندونهای سفید و ردیفش که مثل مروارید بهم چشمک میزدن.چه لبخند قشنگی داره کاوه! چه اسم قشنگی! کاوه! کاوه! حتی مرموز بودن و خطرناک بودنش هم یکهو به نظرم خیلی قشنگه! حتی مُردن و کشته شدن به دست کاوه هم باید قشنگ باشه… نمیدونم چرا یک لحظه به اون مرد غریبه حسودیم شد. فکرشو بکن چند ساعت با کاوه تنها…فقط می موند این اخلاق مزخرفش که سریع از کوره در میره. اگه کاوه باهام ازدواج میکرد به اندازهٔ تمام اون سالهایی که محبت ندیده بودم٬ بهش محبت میکردم. اونقدر که روحش آروم بگیره و زود از کوره در نره… از اینکه سنش ازم بیشتره تا حدودی خوشحالم. یه جور آرامش بهم میده. شاید چون تمام بچگیم خودم پدر و مادر خودم بودم. حالا دیگه کاوه میتونه جای والدینمو برام بگیره و من خودمو بازنشسته کنم و بشم بچه…
چشمای کاوه با محبت, داشتن بهم لبخند میزدن:
-بیا اینجا…
نمیدونم چرا حرفشو گوش کردم و پیشش دراز کشیدم.اما اینبار چهره به چهره. نمیدونم چرا احساس بزرگ شدن میکردم. تو همین چند دقیقه کلی جسورتر شده بودم و نمیترسیدم. حداقل از کاوه دیگه نمیترسیدم. مگه میشه از چشمایی به این… قرمز شدم… نفس گرم کاوه که به صورتم میخورد٬ به طرز عجیبی آرومم میکرد. نگاهمو دوخته بودم به نگاهش و منتظر بودم تا قشنگترین اتفاق دنیا بیافته. نمیدونم چه اتفاقی. فقط مهم این بود که کاوه بخشی از این اتفاق باشه.زیباییِ این اتفاقِ منحصر به فرد٬ فقط به خاطر وجود کاوه بود. خواستم لباشو ببوسم که سرشو عقب کشید و پیشونیمو چسبوند به سینه اش و گفت:
-اینطوری بهتره…
ضربان تند قلبشو که تو سینه اش میکوبید٬ با پیشونیم حس میکردم.یه نفس عمیق کشیدم و محکم کاوه رو بغل کردم. راست میگه! اینطوری بهتره!
-کاوه؟ اون مرده کیه؟ کشتیش؟
-نه. نکشتمش. مثل سگ شانس آورد که تو اینجا بودی وگرنه…
-من؟!
-به خاطر تو باید تصمیمامو یک کم حساب شده تر بگیرم. دلم نمیخواد به خاطر من بلایی سرت بیاد… برام خیلی مهم تر از این حرفایی کوچولوی بی مغز…
-به خدا من بچه نیستم آقا کاوه! من… من…
-این عشق نیست دختر جون… فقط غلیانِ هورمونه…
-فکرامو خوندی؟
-آره…هر چند قصدم فضولی نبود. فقط لازم داشتم تو یه دنیای بچه گونه و بی ترس استراحت کنم. اگه نمیخوندم هم, حدس زدن این موضوع کار خیلی سختی نیست. اونقدر تو زندگیم تنها بودم که بفهمم یه دختر تو سن تو به یه دست نوازش نیاز داره. اونقدر که حتی ممکنه این نیاز کار دستش بده… منی که اونموقع هفت سال از الانِ تو بزرگتر بودم هم گول خوردم. چه برسه به تو که یه الف…در هر صورت طبیعیه!
-اشتباه میکنی… من واقعاً…
-جدّی؟! من با سی سال تجربهٔ بیشتر از تو اشتباه میکنم؟ اونوقت تو جوجه کاملاً به موضوع واقفی دیگه… نه؟ بذار بهت بگم این عشق چیه و باهات میتونه چیکارا بکنه…اگه با ورژن شفاهی قانع نشدی٬ میتونم با کمال میل بهت نشون بدم که عشق چیه… پرسیدی اصلان کیه؟ اصلان برادر آینازه. همون دختری که با اون پسره تو کافه دیده بودمش .اصلان کسی بود که به خاطر پول٬ ده سال زندگیمو ازم گرفت. اما به جاش تیز و زرنگم کرد… اونموقع یه پسر خام و بی تجربه بودم با یک خلأ عاطفی بزرگ که هیچ جوره پر نمیشد و یک حس دیوانگی, از شنیدن چیزهایی که هیچ کس دیگه نمیتونست . یه چیزی مثل الانِ تو. خیلی تنها بودم خیلی. مخصوصاً که فکر میکردم روانی ام و جرات نمیکردم به کسی نزدیک بشم. تا اینکه آیناز و اون پسره سر راهم قرار گرفتن. می دونی؟ وقتی دور و بر بیست سالگی هستی٬ حالا چه اینورش چه اونورش٬ یه جنگجوی پر از امیدی. تو اون دوران هر کاری کردی٬ کردی… وگرنه با گذشت سالها همون کار برات سخت تر میشه…من هم مثل بقیه بودم.

پسره راجع به چند نفر حرف زده بود. میدونستم از پس چند نفر بر نمیام. برای همین هم اگه الان کاری کرده بودم که هیچی. وگرنه برای دختره دیر میشد. یک آن تصمیمم رو گرفتم و بلند شدم و رفتم طرفشون. دستمو گذاشتم رو شونهٔ پسره و قبل از اینکه پسره بفهمه چی شده یقه اشو چسبیدم و یه داستان ردیف کردم تا دختره حواسش جمع بشه. تو چشمهاش زل زدم و گفتم:
-تو آسمونا دنبالت میگشتم رو زمین پیدات کردم نامرد بیشرف! عوضی! خواهرِ من چه بدی بهت کرده بود که قالش گذاشتی؟ ها؟ ما رو که خوب دوشیدی٬ خواهر عقدیِ منو گذاشتی و در رفتی؟ میدونی خواهرم خودکشی کرد؟ حالا نوبت اینه؟ خانوم گول اینو نخور. اینو من بلایی سرش بیارم اون سرش ناپیدا…
خلاصه! پسره رو تحویل پلیس دادمش و گند کارش در اومد.معلوم شد که خیلی وقته دنبالشن و شکایت پشت شکایت بود که سرازیر شد. معلوم شد که عضو یه بانده که دخترا رو میبرن و ازشون فیلم و عکس میگیرن و بعدش خوانواده اشونو با تهدید٬ تلکه میکنن… پدر آیناز هم پولدار بود.هم خیلی خرش میرفت. اونموقع ها یه کازینوی مشهور تو استانبول داشت. پسره هم توی همون کازینو با آیناز اشنا شده بود و با چرب زبونی و جنتلمن بازی خرش کرده بود و کلی اطلاعات ازش گرفته بود. چه موقعیتی بهتر از این میتونه برای یه عوضی بدست بیاد؟
نفهمیدم چطوری عاشق هم شدیم. هر روز توی یه کافه نزدیک خونشون هم دیگر رو می دیدیم. آیناز زیبا ترین زن دنیا بود. اون لب و دهن قشنگ و عشوه های زیر زیریش, شده بود انرژی حیاتم. چقدر امیدوار شده بودم.
آیناز دختر کوچیک خانواده بود. پدرش ترک تبریز بود و مادرش ترک ترکیه .یه خواهر داشت به اسم الناز که پنج سال بزرگتر بود وبرادرش اصلان که ده سال ازش بزرگتر بود. اصلان در حقیقت نصف سال توی ترکیه ساکن بود و نصف دیگه سال ساکن آمریکا.اصلان یه زن باز قهّار بود و سر همین موضوع هم از زنش جدا شده بود. برای همین هم گاهی اوقات وقتی پدر آیناز منو پسرم خطاب میکرد یه آه معنی دار هم باهاش میگفت. برای اولین بار زندگی روی خوب و مهربونش رو بهم نشون داده بود. نه تنها آیناز٬ بلکه خوانواده اش هم دوستم داشتن. یه چند سالی همینطوری توی یک خلسه گذشت. آیناز اونقدر بهم اطمنان کرده بود که دیگه قرار هامون رو توی خونه خودش میگذاشتیم. اینطوری راحتتر میتونست مثل یه گربه ملوس بیاد تو بغلم. عطر و گرمای تنش از هر آرامبخشی برام بهتر بود. اینهایی که گفتم فقط یک وجه خوب زندگیم بود .وجه دیگه اش پول و شهرت بود. که توی کازینوی پدر آیناز کسب کرده بودم.وضع پدرِ خودم خوب بود و پول برام تازگی نداشت. اما محبت چرا! برام تازگی داشت و اصلا و ابدا قصد نداشتم با گفتن واقعیت به اطرافیانم٬ مخصوصاً آیناز٬ گند بزنم تو خوشبختیم.
تواون چند سال به عنوان یه پوکر باز قهار شهرهٔ شهر که چه عرض کنم٬ شهرهٔ همهٔ ترکیه شده بودم. امکان نداشت کسی ازم ببره. خوندن فکرهای متمرکز روی کارتها٬ برام مثل آب خوردن بود و بردم حتمی. با اومدن من کارِ پدرِ آیناز یه دفعه از این رو به اون رو شد. قبل از من اوضاعش خیلی خوب بود اما بعد از من تو کل دنیا مشهور شد. از همه جای دنیا بهترین پوکر بازها می اومدن تا کَلِ منو بخوابونن. اما همه کنف و بی پول بر میگشتن…منی که قبلاً خیلی تنها بودم حالا شده بودم عزیز کرده…میشه گفت یک شبه رَهِ صد ساله رفته بودم. تا اینکه یه شب… شب تولد بیست و شیش سالگیِ آیناز٬ پدرش یه دفعه٬ زرت و بدون مشورت٬ نامزدی ما دو تا و شراکت منو تو کازینو به عنوان دامادش, اعلام کرد. نه اینکه بگم ناراحت شدم. نه! از خدام بود! اون موقع من بیست و هشت ساله بودم. میمردم برای آیناز. خداییش خیلی با مرام و مرد بود و خیلی با محبت.وقتی با هم تنها میشدیم چون فکرش کاملاً متمرکز روی من بود, میتونستم فکرشو بخونم که چقدر به نظرش سکسی ام و چقدر دوستم داره. وقتی به این فکر میکرد که چشم فلان زن یا دختر رو درمیاره چون به من چپ نگاه کرده بوده٬ پر از عشق میشدم و میگرفتمش تو بغلم…
اشکهای کاوه سرازیر شد. سرش رو بالا گرفت و توی چشمهام زل زد و گفت :
-اما… از فردای اون شب٬ رفتار اصلان و الناز با من عوض شد. میفهمیدم اصلان یه جورایی پکره. اونموقع ها این نیرو رو فقط دربارهٔ پوکر امتحان کرده بودم و جلسات یک نفری با آیناز یا بقیه. آخه تو پوکر چون افکار بازیکنای مقابل به شدت روی یک چیز به خصوص متمرکز بود٬ کارم آسون بود و روی نیروم تمرکز داشتم. مخصوصاً که چون بحث ارقام نجومی بود٬ بازی تو یک مکان بسته و بی سر و صدا انجام میشد. اما هنوز خوندنِ افکار در هم بر هم و قاطی, برام تقریباً غیر ممکن بود و به طرز وحشتناکی سرسام آور! انگار توی سرم پر از زنبور بود. مخصوصاً تو مهمونیها. ای کاش به دلم گوش میکردم. حس شیشمم میگفت خطر! اما عشق آیناز کور و کرم کرده بود. یه شب اصلان دعوتم کرد خونه اش که دو تایی و مردونه٬ نامزدی من و خواهرشو جشن بگیریم و رسماً اومدن من رو به خوانواده اشون خوش آمد بگه. دلشورهٔ عجیبی داشتم. البته چیز تازه ای نبود. دور و بر اصلان همیشه یه جور ترس تو دلم بود که از جذبهٔ خاصش می اومد. نمیدونم شاید چون ازم بزرگتر بود.

عصر همون روز آیناز با دلهره بهم تلفن کرد و گفت که باید به سرعت به تهران برگرده. ظاهرا دزد خونه آیناز رو زده بوده و آیناز باید سریع خودش رو به تهران میرسوند. اتفاقی که ترس و دلهره ام رو بیشتر کرد. ولی بازهم با خودم گفتم شاید اگه امشب برم پیش اصلان, توی کم شدن ترسم تاثیر بزاره. ه.برای اولین بار بود که کاملاً با اصلان تنها میشدم.خواستم فکرشو بخونم. اما ذهنش پر بود از همهمه. پر بود از جملات ناقص بی معنا . منو به اتاق راحتی خونه دعوت کرد. یک اتاق ساده با میلمان راحت و یک عالمه شیشه نوشیدنی های الکلی.عادت به نوشیدن الکل قوی نداشتم . بیشتر دوست داشتم شراب قرمز بنوشم ولی اصلان بدون هیچ پرسشی یه گیلاس ویسکی ریخت برام. توی رو درواسی, قبول کردم و به سلامتی همدیگه رفتیم بالا. منتظر بودم شروع کنه و یه چیزی بگه اما تو خودش بود و عصبی. بهش گفتم اگه مشکلی داره میتونم برم و یه بار دیگه بیام. راستش خودم هم عجیب احساس خستگی میکردم. دلشوره ام هم مزید بر علت شده بود.گر گرفتن بدنم رو هنوز هم به یاد دارم. اصلان موسیقی گذاشت و یک گیلاس ویسکی دیگه برام ریخت. سرم گیج میرفت. روی رفتارم تمرکز نداشتم. همه چیز کند و آروم شده بود. گیلاس دوم رو هم بالا رفتم. پلکهام سنگینی میکرد و تو همون حال و هوا خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیگه نمیدونستم کجا هستم.سر درد و گیجی بدی داشتم دست و پاهام به یه صندلی اهنی بسته شده بودو توی دهنم پر بود از پنبه و روی دهنم رو هم با چسپ بسته بودن. وحشت زده سعی کردم خودم رو از شر طناب ها نجات بدم ولی تعادلم بهم خورد و روی زمین خاک و خلی افتادم.
جایی که توش بودم مثل خونه های قدیمی و روستایی بود. نمیدونم چقدر اونجا افتاده بودم… تا اینکه تقریباً تاریک و روشن هوا بود که اصلان با یک مرد ترک اومدن سروقتم. اصلان مست بود و افکارش قاطی پاتی تر از قبل. اما تو کلهٔ اون مرده که قبلاً تو یک جمع دیده بودمش٬ یه فکری راجع به کازینو و من بود که بهش فکر میکرد. اسم خودمو چندین بار به وضوح شنیدم. اما اون موقع ترکیم اونقدر خوب نبود که بفهمم دقیق چی تو کله اش میگذره.اصلان با دودستش استین پیراهنم رو پاره کرد و نگهم داشت رو زمین و اون مرتیکهٔ عوضی یه چیزی بهم تزریق کرد.وقتی اولین قطرات توی رگم وارد شد عجیب ترین و بهترین حس رو تجربه کردم.فکر کردم قراره بکشنم. سست شده بودم . فکر میکردم دیگه صبح فردا رو نمیبینم اما بدبختانه دیدم. برنامه ای که برام تدارک دیده بودن٬ مرگ تدریجی بود.
یه یک ماهی مهمونشون بودم و بی انصافا با مورفین حسابی ازم پذیرایی کردن. همون مرد ترک هر روز یه دوز حساب شده بهم میزد. اوایلش مقاومت میکردم. به اصلان فکر میکردم و اینکه اگه دستم بهش برسه می کشمش. به عشق آینازم فکر میکردم که حتماً الان از نگرانی دیوانه شده… اما بعد از یه هفته ده روز این مقاومت شکست. زمان و مکان از دستم در رفت. دیگه فقط یه چیز مهم بود. مرد ترک و دوز مورفینش که معتادش شده بودم. هر شب سر یک ساعت معیّن می اومد. اما کم کم این نظم به هم خورد. اونجا بود که فهمیدم بدبخت شدم. دیوثا معتادم کرده بودن اما نمیفهمیدم چرا. مگه من چیکارشون کرده بودم؟ حالا دیگه دست و پاهام باز بود اما جُربُزهٔ رفتن نداشتم. داغون و خسته بودم. از تب و تاب انتقام هم دیگه افتاده بودم. مورفین به کل بی غیرت و بی خیالم کرده بود. شده بود انتقامم. شده بود آیناز.
نمی دونم چند روز ولی تو اون حالم یه مدت طولانی از مرد ترک خبری نشد. تمام تنم درد میکرد عربده میزدم. فحش میدادم. خودم رو به درو دیوار میزدم. دلم فقط یک شات تزریق میخواست. هر صدایی برام صدای پای مرد ترک شده بود و امیدوارانه مثل یک سگ به سمت در میرفتم تا بلکه سریعتر به مرفین برسم.هیچوقت تا حالا اونجوری خرد نشدم. فکرشو بکن احساس سگ بودن بکنی و… تا اینکه مرد ترک اومد ولی بدون آمپول. در عوض گوشی موبایلی به دستم داد از اون ور خط صدای یک زن می اومد که با عشوه من رو کاوه جونم صدا زد. اونقدر خمار بودم که نه حس شهوت داشتم و نه حتی کنجکاوی. بهش التماس کردم. مثل یک بچه اشک از چشمانم سرازیر شد تنها چیزی که شنیدم این بود که اون زن به من قول یک شات مرفین اعلی رو داد. درست یادم نمیاد که چی شد. فقط می دونم که مرد ترک منو روی صندلی نشوند. تا اینکه صدای یک زن توجهم رو جلب کرد. درست که دقت کردم کسی نبود جز الناز. الناز بودنش برام مهم نبود.اونچه مهم بود سرنگ توی دستش بود. به دست و پاهاش افتادم. الناز با پوزخندی سرنگ رو توی بازوم فرو کرد. احساس کردم دوز مرفین از هر دفعه دیگه بیشتر بود چون بعد از مدتها در لذت بی وصفی فرو رفتم. الناز جدی شده بود. انگار هر دو منتظر بیهوش شدن من بودن. چیزی که به سرعت محقق شد.
چشمم رو که باز کردم توی یک سلول زندان پلیس ترکیه بودم. بی حال و گیج.کمتر از یک ساعت بعد متوجه شدم جرمم تلاش برای تجاوز به الناز و حمل مواد مخدر بوده. بی شرف ها با نقشه قبلی آیناز رو به تهران فرستاده بودن تا در فرصت مناسب من رو بدزدن و معتاد بکنن و بعد با یک صحنه سازی, تلاش برای تجاوز رو هم با کلی عکس ومدرک به پروندم اضافه کردن. این نقشه برام ده سال آب خورد! می دونی ده سال یعنی چی ؟ حتی توی زندان هم آروممم نمیگذاشتن. به بهانه های واهی, گروهی از زندانی ها با من دعوا راه مینداختن که نتیجش انفرادی بود برای من. توی انفرادی هم بهم مرفین تزریق میکرد تا مبادا بتونم ترک کنم. بعدم دو هفته توی انفرادی تو خماری و درد به خودم میپیچیدم. تو زندان که بودم پدر و مادرم به فاصلهٔ خیلی کم از همدیگه فوت کردن.عذاب وجدان. تنهایی. صدا! یک عالمه صدا! نمیدونی تو اون خراب شده چی بهم گذشت! صداها دیوانه ام کرده بودن.تو ایران, تو جمع روانی میشدم. تازه به زبون خودم فکر میکردن. حالا فرض بکن تو زندان با این همهمهٔ ترکی تو سرم چه حالی داشتم. برای همین هم, این سفرهای گاه و بیگاه به انفرادی٬ برام مثل موندن تو هتلِ صد ستاره بود. اوایل اگه بی اختیار میبردنم٬ بعدش دیگه اختیاری بود و هر روز. هر کاری از دستم بر می اومد میکردم تا ببرنم انفرادی. حسابشو بکن ایرانی باشی تو زندان ترک و خودتم دنبال شر بگردی… یه شب چند تا ترک ریختن سرم… اما یه پسر که از خودم جوونتر بود٬ به دادم رسید و نذاشت بکشنم. همون دیوثی که الان تو اون اتاق منتظرمه…دیوث حروم زاده. الان فهمیدم آشناییش با من… نقشه بوده…بعد از آزادی٬ از برگشتنِ آیناز کلاً قطع امید کرده بودم. اومدم ایران. باید ترک میکردم. یه مدت رفتم شمال. اونجا بود که تو رو دیدم. یه جورایی مثل خودم بدبخت بودی. فردا پس فرداش وقتی که برگشتی تهران٬ من هم تو همون اتوبوس بودم و سایه به سایه اتون. دلیل اینکه از دور مراقبت بودم این بود که می ترسیدم گیر آدمهای نادرست بیافتی. مثل…

کاوه سکوت کرد. سرمو از رو سینه اش برداشتم و با تعجب نگاهش کردم. درونم پر بود از تنفر به اون مرد غریبه و اصلان و الناز و آیناز. یعنی کی دلش اومده با کاوهٔ من همچین کاری بکنه؟ زندان؟! انفرادی؟! باورشم برام سخت بود. طفلکی کاوه! کاوه چشماشو بسته بود. آروم لبامو گذاشتم رو لباش. چشماشو باز کرد و سرشو عقب کشید:
-ستاره! عشق چیزی به جز هورمون و عادت و ترس و احتیاج نیست. عشق فقط یه چیزیه که کردن تو پاچه امون تا… این احساسِ عشق باعث شد من این عوضی رو که اونموقع فکر میکردم دوستمه٬ بعد از آزادیش بفرستم پیش آیناز تا بلکه بیاد به دیدنم. میدونستم که اگه بیاد میتونم بهش توضیح بدم چی شده. میتونستم راضیش کنم به بیگناهیم. اما نیومد…
چشمای کاوه پر شده بود. دست راستمو گذاشتم روی صورتش و با شصتم خطهای روی پیشونیشو ناز کردم. صورتش به طرز عجیبی برام دوست داشتنی بود و دیگه ازش نمیترسیدم. لبامو گذاشتم روی لباش. اینبار دیگه مقاومت نکرد. به محبتش احتیاج داشتم. اما بیشتر میخواستم بهش نشون بدم که تنها نیست چون حس میکردم الان به دستِ محبتم احتیاج داره. داشت دقیق نگاهم میکرد. اون حس اضطراب بازم برگشته بود و داشت از تو منو به هم میریخت:
-دوستت دارم… کاوه…
-اگه باعث میشه دست از سرِ کچلِ عشق و عاشقی برداری… باشه…
صورت کاوه رفت سمت گلو و گردنم. با این کارش٬ دلم ریخت و قلبم اومد تو حلقم. منو محکم به خودش فشار داد. همونطور که سرمو چسبونده بود به سینه اش٬ موهامو هم پشت سرم نوازش میکرد. اما وقتی لالهٔ گوشمو گرفت بین دندوناش٬ بدنم بدون اینکه روش کنترلی داشته باشم٬ شروع کرد به لرزیدن. نقاط مختلف بدنم مثل پشت گردنم و پایین کمرم٬ پر از یه حس قلقلک وحشتناک بود. اما خنده ام نمی اومد. یه قلقلکِ رخوت بار بود. حرکاتش یه جورایی بی رحمانه بود و خشن. با اینحال یه جور نرمی هم احساس میکردم. اما خشونتِ کاوه رو دوست داشتم. محکم و با یک حرکت٬ همونطور که تو بازوهاش بودم٬ منو کشوند زیرش. دستای مردونه و زمختش رو گذاشت روی سینه هام و محکم نوکشونو فشار داد. همون لحظه احساس کردم بین پاهام خیس شده. میخواستم لباشو ببوسم اما نمیذاشت. به جاش٬ همونطور که زیر چنبره اش گیر افتاده بودم, با کشیدن لبها و نوکِ دماغش روی گلو و گردنم٬ داشت دیوونه ام میکرد. کشیده شدن محتاطانهٔ دندوناش روی پوستِ گلو و گردنم٬ داشت منو خُل میکرد. خواستم بغلش کنم اما نذاشت. مچ دستامو با دست چپش بالای سرم نگه داشت. نمیدونم شاید کاوه یادش رفت خودشو کنترل کنه یا چی٬ اما تصویر ذهن کاوه رو دیدم. یه آمپول نزدیک چشمام که داشت هواش گرفته میشد و لحظه ای بعد صورت یه مرد مسن و چشم آبی… با دیدن این صحنه احساس کردم حرکاتِ کاوه خشن تر شد. دست راستش لیز خورد روی پهلوم و به سرعت رفت لای پاهام. از روی دامن بلند و گُلدارم٬ شروع کرد به مالیدن بین پاهام.همهٔ تنم تبدیل شده بود به یک قلبِ گنده و رفته بود بین پاهام و با نوازشهای محکم کاوه٬ میتپید. برای اولین بار تو زندگیم بود که همچین چیزی حس میکردم. بی حس و خسته بودم. دستش که رفت بین پاهام دیگه نتونستم صدامو خفه کنم و بی اراده پاهام بازتر شد.
-کاوه!!! آخ!..
صدای گرم و مردونه اش رو ریخت تو گوشم:
-چیه؟ خوبه؟
دیگه نتونستم از شدت خجالت بهش جواب بدم. هم حس میکردم دوستش دارم هم احساس میکردم اشتباه بزرگی کردم و آمادگی کاوه رو ندارم. اما جایی رو که می مالید٬ و تا حالا حتی اصلاً از وجودش خبر نداشتم ٬ باعث میشد نتونم تصمیم بگیرم که کارم غلط بوده یا درست… تو اون لحظه در نهایت دیوانگی بودم و سنگینی کاوه و نفس نفس زدنهاش٬ همه چیز رو بدتر میکرد.مطمینم اگه اون لحظه هر کار دیگه ای هم میکرد نمیتونستم جلوشو بگیرم. شاید تمام اینها بیشتر از سه دقیقه طول نکشید. اما به نظرم میرسید که به اندازهٔ تمام دنیا طول کشیده.یه لحظه احساس کردم انقباض عضله های شکمم خیلی سریعتر شده و بی اختیار و وحشیانه دستامو از دست کاوه در آوردم و دور کمرشو محکم گرفتم و خودمو بیشتر چسبوندم بهش. یه لحظه کنارِ قوزک داخلی پای چپم شروع کرد به نبض زدن و انگار از آسمونها پرت شدم پایین و دلهره ای عصبی که باعث میشد بی اختیار زانوهام بلرزه٬ همهٔ تنمو گرفت. نمیدونم چرا گریه میکردم و به شدت احساس عذاب وجدان داشتم. کاوه زمزمه کرد:
-خوبی؟
-چرا اینکارو کردی؟
-فقط میخواستم بهت بفهمونم که اون چیزی که با عشق اشتباه گرفته بودی٬ غلیان هورمون بوده. میبینی؟ اعجاز میکنه لامصب… یه ارگاسم کوچیک باعث میشه آقا کاوهٔ معرکه٬ از عرش به فرش برسه…حالا بخواب…
و متعاقبش رفت. خیلی خسته بودم. نمیدونستم چه احساسی داشته باشم. تنها چیزی که میدونستم این بود که احساسم به کاوه تا حدودی عوض شده بود. انگار ریلکس تر و منطقی تر فکر میکردم. و اون جذابیتِ رویاییش دیگه مثل قبل فلجم نمیکرد.…
دستامو داشتم میکشیدم روی روتختیم و به کاوه فکر میکردم که دستم خورد به یه چیز کوچیک مثل یک سیم کارت تلفن. حتماً از جیب کاوه… همون مرد نسبتاً مسن که چند دقیقهٔ پیش توی تصویر دیده بودم رو دیدم که جلوی در یک باغ٬ همراه چند نفر دیگه پیاده شد… حس خیلی بدی داشتم. سریع دویدم پیش کاوه که تو اتاقش بود. جرات نداشتم به مرد غریبه نگاه کنم.
-چی شده ستاره؟
گیج خواب بودم:
-کاوه!.. اون مرد ترک چشم آبی بود؟
-آره چطور مگه؟
-فکر کنم اینجاست… پشتِ درِ باغ…چند نفرن…

ادامه…

نوشته:‌ ایول

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها