داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

سادیست (۲)

لینک قسمت (های) قبل در پایین صفحه…

“بازی شروع شد”

ساعت 5 بعدازظهر بود . یه جایی تو شلوغی جمعیت ، گوشه ی خیابون ولیعصر پارک کردمو فلشر ماشینو روشن گذاشتم تا دختره بتونه میون اون همه ماشین شناساییم کنه .
درست 7 روز بود که رسیده بودم تهران و کلی رو مخ نگار کار کردم تا حاضر شد بعد 6 ماه چت ، تلفنی صحبت کنیم . از پیشنهاد « دوست داری همدیگرو ببینیمی » که بهش دادم به قدری جا خورده بود که حتی توان مخالفت نداشت. واکنشش طبیعی بود . بعضی اوغات که سعی داشت بهم نزدیکتر از معمول بشه این من بودم که نخ رابطرو قطع میکردم برای همینم پیشنهاد دیدار جدیمون از طرف من واسش عجیب بود . منی که همیشه بهش میگفتم رابطه ی ما از دور قشنگه و اونم عادت داشت تاییدم کنه ، اما الان اوضاع فرق داشت . حالا که بهم اعتماد کرده بود حس میکردم وقتشه تا بازی رو به نفع خودم برگردونم .
از پشت عینک مشکی خیلی دقیق مردمی رو که رد میشدن زیرنظر گرفته بودم و سعی میکردم حدس بزنم که عروسکِ بازی جدیدم چه شکلیه . این ایده ی خود نگار بود که قبل از آشنایی یدور از دور منو ببینه . راستش زیاد برام این زرنگیش فرقی نداشت . اون فقط میتونست منو ببینه اما من قرار بود امروز کامل بشناسمش . یه شناخت عمقی که رسم و شیوه ی بازیو رقم میزد . با زنگ خوردن گوشیم خیلی ریلکس و درحالیکه هنوزم از توی آینه نگاهم به آدمای رهگذر بود جوابشو دادم ، صدای نازکش مثل مته داخل مغزم نفوذ کرد و به سردردم دامن زد : ـ اَه کجایی تو فرزام؟ چرا نمیتونم ببینمت؟
ـ شاید واسه اینکه خوب چشاتو باز نمیکنی
ـ قرار بود دیگه توهین نکنیاااااا . اصلا پشیمون شدم نمیخوام ببینمت بای
تو دلم غرریدم « جنده خانوم منو تهدید میکنی؟ وایسا به موقعش یه تهدیدی نشونت بدم که تا عمر داری یادت نره » . چاره ای نبود خلاف میلم الان باید نازشو میکشیدم : ـ صب کن صب کن . خیلی خب باشه ننرخانوم شوخی کردم نمیخواد قط کنی . یکم پایین تر از سینما بین یه پراید و رنو نگه داشتم . ماشین ؛ آزِرای مشکیه با فلشر روشن . خودمم عینک آفتابی چشممه . اگه این آفتاب کورم نکنه و شمام افتخار دیدنتو بدی خوشحال میشم ببینمت .
ـ اوکی گرفتم اما آرزوی دیدنمو به دلت میزارم زرنگ خان ! قرارمون یادت نرفته که . امروز فقط منم که تورو میبینم!!
اینارو گفت و قطع کرد . زیر لب یه ناسزا گفتم و با دقت بیشتری چشم دوختم به جمعیت بی حوصله : « اگه امروز نتونم ته و توی تورو دربیارم مرد نیستم دخترجون مطمئن باش! حتی بین 1000 نفرم که قایم شی پیدات میکنم جوجه ی احمق . خیلی منو دست کم گرفتی » هنوز این افکار کامل از سرم نگذشته بود که دیدمش . محال بود اشتباه کنم . زدم به هدف!
یه دختر قد کوتاه و کمی تپل بود با لباسای روشن . برای اینکه مثلا* توجه جلب نکنه داشت با موبایلش حرف میزد اما با کمی دقت متوجه شدم که زیر چشمی چنتا نگاه کنجکاو به ماشین انداخت . از توی آینه و از ورای شیشه ی مشکیِ عینک زوم کردم روش . چنبار جلوی سینما بالا پایین کرد . انگار میخواست صورتمو با جزییات بیشتری ببینه . از تصور سادگی و احمقیش لذتی شیطانی کلِ وجودمو احاطه کرد و دلم برای تحقق هر چه زودتر این نقشه غَنج رفت . دستمو بی اختیار به سمت شلوارم بردم و سلاح خواب آلودمو کمی فشردم . با زنگ خوردن تلفن انگار که از این رویای شیرین به بیرون پرتاب شده باشم گوشیو جواب دادم و پهنای لبخندِ صورتم بیشتر شد . شروع کرد یسری سوال مسخره پرسیدن در مورد اینکه ماشین مال خودمه یا نه ( که نبود! و مال رفیقم بود که اداره ی شرکتو داده بودم دستش ) و اینکه قیافم خیلی قابل تشخیص نیست ( ازم خواست عینکمو وردارم ) . برای آخرین بار یه نگاه به اون که حالا خودشو تو صف نیمه شلوغ باجه ی سینما جا کرده بود انداختم و عینکو از صورتم برداشتم . سعی میکردم به سوالاش با خونسردی جواب بدم ، اونم به شیوه ای کاملا ساختگی سعی داشت قضیرو عادی جلوه بده و هیجانشو پنهان کنه اما بالافاصله فهمیدم که ماهی که دنبالش بودم خیلی سریع داره با جریان تند آب میفته داخل تور .

وقتی بالاخره از این قایم موشک بازیه (به خیالِ خودش) یکطرفه دل کند و با قدم های شق و رق عرض خیابونو طی کرد تا سوار تاکسی شه ؛ به تنها رفیقی که بهش اعتمادِ کامل داشتم با دست علامت دادم موتورو روشن کنه . مهدی که 10 قدم پایین تر از ماشین نگه داشته بود ، کلاه کاسکتشو گذاشت رو سرش و از پشت شیشش چشمکی بهم تحویل داد و رفت تا ماموریتش رو انجام بده . بچه ی زرنگی بود . رفیقی که واسم تو دنیا همتا نداشت . هم اون میدونست که اینجور مواقع چجوری باید رفتار کنه هم من ! هیچ کدوممونم همو بازخواست نمیکردیم . کلا به کارِ هم کاری نداشتیم ولی همیشه مثل دو تا برادر حامی و پشت همدیگه بودیم . اینبار هم مثل همیشه وقتی گفتم ازش یه کمک میخوام فقط گفت روی چشم و بدون هیچ سوالی خودشو رسوند . دیگه خودش با پوست و خون اینو فهمیده بود که هیچ کمکی به من بی پاسخ نمیمونه .

سه هفته از زمانِ برگشتنم میگذشت و روز به روز به تاریخِ موعود نزدیک تر میشدم . حالا که وقتش رسیده بود با لباسای رسمی روی کاناپه ی خونه ای که تازه رهنش کرده بودم لم داده و حرکت عقربه های ساعتو میشمردم . جای جدید ، یه آپارتمان بلند نزدیکای پرند بود . یه مسکن تازه ساختِ دو خوابه و پرت . جایی که هنوز خیلی از واحداش خالی مونده بود و تو ساعتای دم غروب پرنده هم تو مُحوَطش پر نمیزد ( دقیقا یه چیزی تو مایه های همون جایی بود که میخواستم ) . اسباب کشیه جدید خیلی طول نکشید . دوست داشتم تو این خونه همه چی سیاه و سفید باشه اما نتونستم در مقابل وسوسه ی روح آشفتم مقاومت کنم و بالاخره یکی از اتاقارو با دکور صورتی و سفید تزیین کردم . همون رنگی که تنها عشقِ زندگیم دوست داشت . وقتی به خودم اومدم مثل پسربچه ها وسط اتاق نشسته بودم و بی صدا زار میزدم . چقدر هارمونی ظریف و زیبای اتاق همراه با اون دکر صورتی و سفیدش و تخت دخترونه و اون تزیینای پر زرق و برق ؛ با وجودِ منِ نتراشیده ی نخراشیده ی سیاه پوش و بدعنق تضاد داشت . چقدر جای عروسکِ خوشگلم توی اتاقش خالی بود… ، دوباره یادش افتادم و برای هزارمین بار به خودم لعنت فرستادم . نمیدونم چی باعث شد که دست به چنین حماقتی بزنم اما قسم خوردم تا وقتی که همه چیز مثل قبل نشده درِ اون اتاقو بازش نکنم .

صدای زنگِ خونه که زده شد توی آینه ی دیواریِ هال کت و شلوارمو مرتب کردم و رفتم به استقبال طعمه ی جدیدی که برای اولین بار و شایدم آخرین بار پاشو تو محفلِ زندگیم میزاشت . درو باز کردم و شماره های آسانسور رو تا طبقه ی هشتم شمردم . صورت تپل و بامزه ی نگار توی شال قرمز مثل فرشته ها برق میزد . یه رژ لب قرمز هم زده بود . همون اول کار بهش اخم کردم و غریدم : ـ نیازی به این همه بَزِک دوزک نبودااااا!
یه مشتِ ملایم کوبوند به سینم و با ناز و بدون ترس وارد شد . این اولین باری نبود که میومد اینجا . یبار دیگه هم خیلی محافظه کارانه ، بعدِ چندین بار بیرون رفتن کشونده بودمش تا دمِ درِ خونه تا یه چیزی بردارم اما به بهونه ی دیروقت بودن اجازه ندادم داخل بیاد . یه نمایش ساختگی برای جلبِ اعتمادش! حالا به قولِ خودش انقدری بهم اعتماد داشت و توی وجودم مردونگی دیده بود که با خیال راحت و بدونِ ترس پا توی خونم بزاره .
ـ چه قشنگه خونَت
ـ قابل شمارو نداره خانوم!
ـ مبارکِ زنت باشه ، من که به قولِ خودت سهمی تو زندگیت ندارم دایناسور
( وقتایی که میخواست سر به سرم بزاره دایناسور صدام میکرد ) ـ فعلا که خبری از زَن مَن نیست! خودتی و خودت!
ـ آره ارواح عمت! اَ فرزام برو عقب ب ب ب ب ب … قرار نشد پررو بشیا ـ با یه دستش ، دستمو که به سمتِ شالش رفته بود پس زد ـ
ـ میخوای تا آخر با حجاب باشی کوچولو؟ نکنه خجالت میکشی هیکلِ قناصتو نشونم بدی؟
‎غش غش خندید : ـ هیکل خودت قناصه بچه پرررررو ـ در حالیکه مانتو و شالشو در میورد ادامه داد ـ منتظر بودم ببینم کی صدات درمیاد فوضول خان
همونطور که به سمت قفسه ی شیشه ای سالن میرفتم تا یه بطری ابسولوت بردارم ، زیرِ چشمی براندازش کردم . یه بلیزِ آستین بلندِ مشکیه یقه هفت پوشیده بود ولی اون منظره ای که من میخواستم در حالت عادی قابل دیدن نبود .
ـ هی بچه اگه زحمتی واست نیست از زیرِ میز شیشه ای دو تا پیشدستی میدی بهم؟
با یه غرولند و اخم بانمک که ابروهای هشتی و پُرش رو چین انداخت زمزمه کرد : ـ یبار دیگه بگی بچه میرماااا
ـ باشه خانوم بزرگ! حالا لطف کن بده من اون پیشدستیهای لامصبو!
خم که شد و چاک سینه هاش که در دیدرسم قرار گرفت ، مکث کردم و از اون منظره یه عکس عالی تو ذهنم یادگاری نگه داشتم و به خاطر هیکل توپرش لبخند رضایت به روی لبام نشست .
کمی بعد دوتاییمون رو مبلهای مشکیِ وسط سالن ، روبروی هم لم داده بودیم .
ـ یکم ودکا؟
ـ نمیخورم
ـ نگیر خودتو…یه کوچولو ، اگه خوشت نیمد دیگه نخور
ـ من که نمیخوام تازه تو خودتم مثلا قراره رانندگی کنیا آقا فرزام! نگو که قراره شب خودم تنها برگردم ! اگه فکر کردی میتونی مستم کنی و شب اینجا نگرم داری کور خوندی!
ـ نترس بچه من با یکی دو شات مست نمیشم ضمنا* کی به تو گفته قراره شب اینجا باشی؟ خودتو تحویل میگیریاااااا
با اخم غرید : ـ باز که گفتی…ثانیا حتی اگه خودتو هم بکشی من اصلا افتخار نمیدم شب اینجا بمونم آقــــــــــا . مگه مرض دارم با یه هیولای بی احساس شبو سر کنم . لب تر کنم واسم ریـــــــخته . نمیدونستی بدون !
در کثری از ثانیه موجی ناشی از عصبانیت به مویرگام هجوم آورد اما بدون اینکه چیزی تو ظاهر نشون بدم زمزمه کردم : ـ هیولای بی احساسو خوب اومدی… کــــــــه واست ریخته؟
ـ خخخخخ خب حالا شوخی کردم بداخلاق نمیخواد دوباره خودتو بگیری

بقیه ی صحبتها عادی گذاشت . با ترفندِ خاص و همیشگی خودم مجبورش کردم اولین شات رو سر بکشه . کله اش که گرم شد با حالتی خودمونی تر سعی کرد بحث رو بکشونه به گذشته و زندگی احساسیم . کم کم داشت از حرفهای فرمالیته حوصلم سر میرفت و منتظر جرقه ای بودم تا کارو یسره کنم . خوشبختانه خودش این فرصتو بهم داد و روی گرگم که بالا اومد ، افسارِ بقیه ی ماجرارو بدون دلهره سپردم دستش . رفته بودم از آشپزخونه یه بسته چیپس جدید بیارم که صدای آلارم گوشیم بلند شد . قلبم بی اراده هری ریخت پایین و شراره های خشمی ناگهانی رو از اعماق وجودم حس کردم . گوشیم مهم نبود اما اون عکس روی صفحه… دوست نداشتم به همین زودی ببینتش . نه انقدر زود… نه حالا!
با خونسردی بسته ی چیپسو همونجا گذاشتم و رفتم توی سالن . نگار با چهره ی رنگ پریده تو مبل فرو رفته بود و گوشیم کمی جلوتر روی میز با چراغِ هشدارش خاموش و روشن میشد . در حالیکه مستقیم زل زده بودم تو چشماش زمزمه کردم : ـ برای چی به گوشیم دست زدی؟ میدونی که حق نداری به حریم خصوصیم تجاوز کنی بچه . قبلا هم بهت گفته بودم نگفته بودم؟
نگار با چشمای گشاد شده از ترس زل زده بود بهم و نمیتونست حرف بزنه / صدامو بردم بالا و تقریبا سرش فریاد کشیدم : گفته بودم یا نه؟
ـ ف ف فر ز زام … چرا عربده میکشی؟ به خدا کاری نکردم . اولا گوشیت رمز داشت ثانیا عکس دختری که روی صفحت بود توجهمو جلب کرد و خواستم…
با همون تُنِ قبلی گفتم : ـ خواستی چی؟ فوضولی کنی؟ یا زندگی خصوصی منو کنکاش کنی؟ میخوای بدونی اون کیه؟ باشه… / بدون اینکه چشم ازش بردارم گوشیو گرفتم و اثر انگشتمو وارد کردم و روی عکس خورشید زوم کردم . گوشیو گرفتم جلوی صورتش « بیا . ببینش ؛ خوب نگاش کن چون آخرین چیزیه که چشمات تو این دنیا میبینه »

ـ حالا که خوب دیدیش بهم بگو که نظرت در موردش چیه…خوشگله؟
دخترک با بهت و وحشتی ناشی از تغییر رفتار ناگهانیم با ترس به صفحه نمایش گوشی زل زده بود و یارای کوچکترین سخنی رو نداشت .
ـ کَری تو مگه ؟
ـ آ ا ا ره خ و ش خوشگله… ف فر ز فرزام چرا… این…ج…وری میکنی؟ چرا اینجوری شدی؟ تو که خوب بودی…
بدون اینکه جوابی بهش بدم با پشت دست خوابوندم تو صورتش . لیوانِ ودکا از دستش افتاد زمینو و هزار تیکه شد . نگار ثانیه ای با بهت و ترس بهم نگاه کرد و در حالیکه توی مبل فرومیرفت و دستش رو به صورت دردناکش میمالید زد زیرِ گریه . بدونِ اینکه حالم دستِ خودم باشه صفحه ی گوشیو گرفتم جلوی چشماش و گفتم : ـ از این به بعد اگه سوالی ازت پرسیدم همون بارِ اول بهم جواب میدی / من فقط یبار از یه اشتباه میگذرم . مخصوصا اگه این سوال در مورد پرنسسم باشه .
وقتی با نفرت ازش فاصله گرفتم و برای بارِ هزارم زل زدم به صفحه نمایشِ گوشیم و اون دو تا چشم معصوم و سیاه ؛ دخترک با وحشتی ناشی از تغییر رفتارِ بیمارگونم به سمت مانتو و شالش لغزید . درست لحظه ای که خواست ورشون داره دستمو گذاشتم روی مانتوش و بدون اینکه نگاش کنم با صدای آرومی زمزمه کردم : ـ بشین هنوز وقت رفتن نیست . اگه یادت باشه از زمان آشناییمون خیلی در مورد گذشتم کنجکاو بودی و باز هم اگه فراموش نکرده باشی همیشه بهت میگفتم که گذشته ی من جزو خط قرمزامه پا روش نزار . اما حالا که خیلی دلت میخواد بدونی و دوست داری از قصد پا بزاری روی این لکه های خون پس بهتره که بهت بگم .
نگار با صدایی که از گریه دورگه شده بود ازم فاصله گرفت و با شجاعتی بی سابقه نالید : ـ دیگه نمیخوام چیزی بدونم … اگرم تا الان میخواستم بدونم فقط به خاطر این بود که بیشتر بشناسمت . نمیدونستم یه حیوون وحشی هستی روانی
ـ هه ! شناختنِ من خرج داره . هزینه داره . به همین راحتیام که فکر میکنی نیست احمقِ کوچولو
ـ فرزام بسه دیگه . مانتومو بده
دستمو از روی لباساش ورداشتم و اجازه دادم تا با اشک تنشون کنه و به سمتِ در بره . وقتی دستگیررو پیچوند ، لبخند زدم : ـ بیخودی زحمت نکش در قفله
دخترک با صورتی سفید شده غرید : ـ درو بازش کن فرزام وگرنه جیغ میزنم
ـ بیا بشیــــن . اگه جای تو بودم انرژیمو واسه مسایل مهمتر ذخیره میکردم . درسته که با پای خودت اومدی اما با پای خودت از اینجا بیرون نمیری! فکر کنم حالا فهمیده باشی واسه چی بهت میگفتم کوچولو!
وقتی که دهنشو باز کرد و با جیغ و داد شروع کرد به مشت کوبیدن روی در ؛ بی اراده و با هجوم جریانِ داغ و جدیدی از عصبانیت به سمتش رفتم . یه دستمو گذاشتم روی دهنش و با دست دیگم از رو شلوارِ تنگ سیاه واسط پاشو چنگ انداختم : – « خودت خواستی بازی به همین زودی شروع شه پس به جهنمِ من خوش اومدی دختر کوچولو » دستمو از داخل شلوار بردم سمت کسش و اون حجم تپل و پر مورو تو مشتم فشار دادم . جیغش لای انگشتای دستم خفه شد . با چشمای گشاد شده از ناباوری و وحشت زل زده بود به صورتم و اشکاش از لابه لای انگشتام پایین میریخت . سرمو بردم کنارِ گوشش و زمزمه کردم : « بهت گفته بودم بشین اما مثل اینکه تو جنده کوچولوی عوضی ترجیح میدی خوابیده حرفامو بشنوی » با زبونم از زیر گردن تا هفتِ پایینِ یقه ی لباسشو خیس کردم و آهسته گفتم : « البته منم از این شروعِ ناگهانی بدم نمیاد خانومِ مریم همتی ! ـ صورتمو آوردم کنار گوشش و با تحکم ادامه دادم ـ فکر نکن نفهمیدم که اسمت و تمام اطلاعاتی رو که در موردِ خودت بهم دادی دروغ بوده . هنوز منو نشناختی…»
مریم یا همون نگارِ سابق با بهت و حیرتی دوچندان زل زد به صورتمو سرشو به نشونه ی تکذیب تکون داد . اخم کردم و همزمان دستمو از داخل شرت رسوندم به سوراخ کونش و بی محابا و خشک یکی از انگشتامو تا انتها کردم داخل . حس کردم لبهاش زیر انگشتای دستم بشدت روی هم فشرده شد و موجی دوباره از اشک صورتشو خیس کرد « دیگه بهم دروغ نگو کوچولو . بهتره بدونی کسی که فکر میکنی مرد ترین مردِ عالمه ، یه قاتل و عوضی بالفطرس … واسه ی جونت تضمینی بهت نمیدم مگر یه فرصت کوچیک »
صورتمو نزدیکِ صورتش کردم و با اشتیاق اشکای شورشو از زیر چشماش لیس زدم « فکر میکنم یه زمانی شناختِ من بزرگترین آرزوت بود! حالا میخوام به بزرگترین آرزوت برسونمت دخترکوچولو… به شرطی که تو هم منو به بزرگترین آرزوم برسونی» انگشت دوممو با کمی فشار به انگشت اول ، داخل سوراخ کونش کردم و با چرخش دستم سوراخ تنگ و کوچیکشو برای تحمل فوج عظیمی از درد آماده کردم .
تکون خوردن و بالا اومدن خون تو آلتمو با همه ی وجود حس میکردم و دوست نداشتم این هیجان و جنونِ آنی رو با رفتن به رختخواب از بین ببرم . دوست داشتم اولین طعمِ دردو توی همون پاگرد دری که فکر میکرد واسش راهِ فراره تجربه کنه . اینجوری درسِ اول رو یاد میگرفت : « تا وقتی من نخوام . هیچ راهی برای فرار وجود نداره »

ادامه دارد
نوشته ی سیاه پوش

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها