داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

زن نامرئی 187

ایستاده بودم و دستامو گذاشته بودم رو دیوار و اون همین طور داشت منو می کرد . -خیلی حشری هستی دختر هر چی می کنمت سیر نمشی . -تقصیر من نیست .. تقصیر شوهرمه که خوب به من نمی رسه . دیگه نمی دونم چیکار کنم . حالا این قدر منو به حرف نیار کارت رو بکن . خواهش می کنم پسر .. فکر می کرد من شوهر دارم . نمی دونست که  من به یک دنیا شوهر کردم و هر کی رو بخوام می تونم خیلی راحت واسه خودم جور کنم . جنده غلط کرده باشه هنر منو داشته . -ببینم پسر توی کسم آب ریختی .. -نه من هنوز چیزی داخلش خالی نکردم .. -می دونم می دونم درست میگی بکن بکن.. حق با توست این آب خودمه چقدر خوشم میاد . نههههههه نهههههههه ولم نکن زوده زوده .. این دیگه آب خودته . منو بچسبون . بچسبون به ته دیوار .. کیرشو کشید بیرون . کف دستشو گذاشت روی کسم و خیسی و چربی اونو داد به طرف بالا و قسمتی از اونو روی سوراخ کونم گذاشت .. و تا بیام بگم دردم می گیره دردم گرفته بود . سر کیرش طوری به کونم فشار آورد که حس می کردم از همون بالا دچار پارگی شدم -نههههههه آقا پسر مگه تو کون نکرده ای .  چرا این قدر ندید بدید بازی در میاری -نادیا خانوم یادت رفته که داشتی کونتو پاره می کردی تا بهم کون بدی ;/; -پررو نشو . کاری نکن که کونمو حرکت بدم و کیرت رو از وجودش محروم کنم . خلاصه سر به سر هم میذاشتیم  خیلی هم بهمون مزه می داد . یه چند دقیقه ای درد رو تحمل کردم ولی طوری دو تا قاچ کونمو ناز می داد و با هاش بازی می کرد که حس می کردم کون دادن هم خودش یه نعمتیه که نصیب هر کسی نمیشه . حالا مردای کونی رو نمی دونم که اونا چه حس و حالی دارن ولی کون دادن نوعی ظریف کاریه که این ظرافت بیشتر به خانوما میاد شاید واسه همین باشه که  بیشتر مردا کون دادن واسه مردا رو نوعی افت می دونن . هر چند ممکنه یه عده هم از وجود کیر توی کونشون لذت ببرن که به نظر من که یک زن هستم اونا هم باید نوعی مشکل روحی داشته باشن .  -ببینم نادیا دوست داری برای خواهرم زنگ بزنم که دیر تر بیاد ;/; -نه دیگه کافیه ..  رفتیم توی بغل هم .. چقدر  به این آغوشهای گرم نیاز داشتم . حالا یک زنی که شوهر داره بدنی که در اختیارشه از یک نوعه ولی من به کارم تنوع میدم .. خسته تر از خسته به خونه بر گشتم ولی احساس شادی و نشاط می کردم . نویان و بابا ناصر هم با یه نگاههای خاصی  می خواستن به من بگن که نوبتی هم باشه نوبت اوناست ولی دیگه هلاک شده بودم فکر نمی کردم که این پسری که الان پیشش بودم تا این حد قدرت  هوس داشته باشه . ولی خوشم اومد خیلی خسته اش کرده بودم . طوری که به هن و هن افتاده بود . می گفت اگه چند بار دیگه به همین صورت وارد عملیات شه دیسک کمر می گیره .. ..نباید این قدر به پدر و برادرم عادت می دادم .  به این مردا هر قدر برسی انگاری کمشونه . فکر می کنن وظیفه ته . شب هنگام دیدم که خونواده دارن در مورد شایان و زنش حرف می زنن . شایان  بچه پسر عموی بابام  بود که با زنش در شهرستان زندگی می کرد . خودش بچه تهرون بود از اونجایی که در شمال داشت درس می خوند اونجا عاشق یه دختری میشه و با هاش ازدواج می کنه . پدر دختره هم وضع مالی خوبی داشته . از خودش یک کار خانه چوب بری داشت . با توجه به این که اون دختر تنها فرزند باباش بود شایان خیلی راحت تونست همه کاره پدر زنه شه . ولی یه دو سالی می شد که از دواج کرده بودند اما هنوز صاحب فرزندی نشده بودند . ظاهرا مشکل از ریحانه زن شایان بود . خلاصه اونا برای یه سری معالجات و درمانهای مربوط به نازایی می خواستن بیان تهران .. از اونجایی که با پدرم خیلی راحت بودند در این مدت می خواستند بیان خونه ما . راستش اصلا حال و حوصله مهمونو نداشتم . چون در این شرایط اونا جز این که مزاحم کارام شن هیچ فایده ای نداشتند . ولی باید تحملشون می کردم . داشتم فکر می کردم با کدوم یک از دوستان دبیرستانی یا فک و فامیلام که سر نوشتی مشابه داشته می تونم یه چند مدتی رو زندگی کنم . چون این جوری که بوش میومد این شایان خان و ریحانه خانوم حداقل یک ماهی رو اینجا کنگر خورده لنگر می انداختند . دو روز بعد یادم اومد که دوستم طلیعه  که همکلاسم بوده  تنها زندگی می کنه منتها هنوز بیوه نشده . شوهرش زندانه و یک بچه هم داره ….ولی نمی دونم چرا یه حسی به من می گفت که خونه بمونم … ادامه دارد .. نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها