داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

زن نامرئی 168

نفسهای اکرم بند اومده بود . خیلی دلم می خواست اونو کاملا بر هنه کنم و به نوعی حالشو بگیرم . زبون دراز جادوگر . ولی فکرشو می کردم شاید دیگه فرصتش پیدا نشه که اون بتونه لباسشو بپوشه . و اون وقت تمام کاسه کوزه ها سر من بشکنه . هر چند این اکرم خانوم می دونست که همزاد این کارو کرده ولی یا جریانو نمی گفت یا اگرم می گفت کسی حرفشو باور نمی کرد . لبامو گذاشتم روی لبای کلفت و زشت این عفریته .. عین چوب خشک بود .. -اکرم خانوم منو نمی بینی . خجالت نکش من همزاد نادیا هستم . خبر دارم که تو داری چیکار می کنی . از تمام اسرار تو با خبرم . می دونم که داری اونو خانواده شو جادو می کنی .می دونم به طمع مال اموال این دختر ازش خواستگاری کردی .اون تمام حرفامو باور می کنه .. عیبی نداره  اگه من جریانو بهش نگم و تو هم پات به این خونواده  بازباشه تو هم میشی رفیق من . من یک همزاد همجنس بازم . عادت دارم هر  زنی رو که باهاش حال می کنم لختش کنم . حالا این بار اولته ترسیدی من کارت ندارم . نترس من جن نیستم . کف دستامو گذاشته بودم روی کس . خشک بود . از ترس انگار خشک شده و خشکش زده بود . خیلی سخته اگه طرفت لخت باشه و بخوای باهاش حال  کنی ولی اون عین چوب خشک باشه .  یواش یواش داشت تکون می خورد -نهههههههه نهههههههههه این کار…. رووو….باااااامن … نکن .. تازه زبون باز کرده بود . -من حال کردن با زنای مسن رو خیلی دوست دارم . فقط اگه جرات داری در مورد همزاد چیزی به کریم بگو اون وقت هر دو تا تون کشته میشین . همزاد کارش همینه . تو که خودت آدم مومنی هستی اینا رو خبر داری . پس خودت رو شل کن و در اختیار من بذار . خیلی آروم . آروم با لذت . تو فقط مال منی . بیا بیا جلو تر . تو همه هستی منی  چهار  انگشتمو کردم توی کسش . حس کردم یواش یواش  داره خیس می کنه . آروم زیر گوشش نجوا می کردم . دیدی نگفتم لذت می بری ;/; داری حال می کنی ;/; اگه ساکت باشی زن خوبی باشی من یه کاری می کنم که همیشه این جور بهت خوش بگذره . اون وقت دیگه خودت هوس شوهر می کنی . ولی من آدم خیلی حسودی هستم . اگه بفهمم تو با یک مرد دیگه ای رابطه داری خودم خفه ات می کنم و می کشم . من خیلی حسودم . .. جفت لبامو دوباره گذاشتم رو لبای این خانوم .. اون طرف هم منو صدام می زدند .-مامان صبر کن من و اکرم خانوم تازه صحبتامون به جای گرم رسیده .. -در رو چرا بستی -واسه این که کسی تمر کز ما رو بهم نزنه . این ننه مون خیلی دوست داشت که از شر ما خلاص شه  . هر چند من نباید این جور در موردش قضاوت می کردم و این درست نبود . هر مادری  دوست داره خوشبختی و رفاه دخترشو ببینه و از این که اون  بیوه باشه خیلی نا راحته .. اکرم میخ شده بود .. -نا..نا..دیا کو..; -با این چیزا کاری نداشته باش .. فقط خانوم خانوما در فر هنگ ما همزاد ها دیگه سکس بین غریبه و آشنا مفهومی نداره . یعنی تو باید تابع دستورات من باشی .ممکنه من کاری کنم که علاوه بر یک پیوند عاطفی بین تو و کریم پسر نازت یک رابطه زن و شوهری هم به وجود بیاد .. احساس کنی که اون تازه متولد شده .. چشماتو می بندی . میری میری می رسی به گذشته ها . احساس می کنی که اون تازه متولد شده . لخت و بر هنه . در آغوش تو .. با این تفاوت که حالا بزرگ شده ..  همدیگه رو بغل می کنین . من باید که شاهد این لحظه های خوش و پر تنش شما باشم . وگرنه هر دو تا تونو می کشم .. اگه به حرفام گوش بدین کاری به کارتون ندارم . فکر نکنین که می تونین از چنگم در برین . از همزاد نادیا کسی نمی تونه خلاص شه .. لذت می بردم حال این بی شعوری رو که می خواست مادر شوهرم شه رو داشتم می گرفتم . انگشتامو با سرعت زیاد توی کس اکرم حرکت می دادم .. اون دیگه ترس رو کنار گذاشته بود . صدای نفس زدنهاش و بدن داغش نشون می داد که حالا فقط می خواد لذت ببره و به اوج برسه . دلم می خواست که این مادر و پسر رو به هم بچسبونم تا دیگه از این غلطها نکنند که به فکر من باشن و کمی هم بخندم و خوشم بیاد . اکرم خودشو به من می فشرد . پاهاشو از دو طرف به دستم فشار داد . ولی من نذاشتم که حرکت انگشتام کند شه . با همون سرعت ادامه می دادم . ….. ادامه دارد … نویسنده … ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها