داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

زن نامرئی 112

شهره کس منو ساندویچ کرده بود . اونو از وسط و درازا به دو قسمت کرده و هر قسمتو جدا جدا و در طول زیاد می ذاشت توی دهنش .. -وااااایییییی نهههههه این دیگه چه جورشه  تو کجا اینا رو تعلیم دیدی .. حرکات لرزشی لذتی و پرش کس پی در پی ولم نمی کرد همین جوری ادامه داشت ولی روی یه خط ثابت . یه شوکی لازم بود تا منو برسونه اون بالا . مدام سمت راست و چپ می کرد . تا بیاد یه سمت سرد شه فوری دهنشو رو همون قسمت میذاشت . اون به خوبی زمان دستش بود . خوب که به سمت راست و چپ و درازای کسم در اون ناحیه حال داد به قسمت بالا و پایینش چسبید . -شهره جون شهره عزیزم پاکش کن .. پاکش کن خیلی   لغزنده شده .. -الان خودم خشکش می کنم .. فکر کردم که می خواد کسمو با دستمال تمیزش کنه ولی اون با جفت لباش و اون مکندگی هوس انگیزش خیسی های کسمو خورد . وقتی که کسم خشک تر شد اصطکاک بیشتری رو حس می کردم و واسه همین بازم هوسم زیاد تر شد . شهره دو تا دستاشو گذاشته بود  رو سینه هام و به همان سرعتی که داشت کسمو می خورد و سرشو لاپام می گردوند دستاشم دور سینه هام به حرکت در آورده بود .. -وااااایییییی دختر خوشگل ! نازمن ! تو منو دیوونه کردی کشتی کشتی ولم نکن ولم نکن .. دارم سبک میشم راحت میشم . اون حسی رو که این چند روزه بار ها و بار ها داشتم بازم داشت میومد سراغم . این بار به وسیله یه دختر خوش بدن و خوش استیل . هرچند ریزش آبو حس نمی کردم ولی این که یه چیزی دور کسم در حال آب و ذوب شدنه رو متوجه می شدم . دوست داشتم در آغوش شهره جا بگیرم و اون باهام حرف بزنه . از دقیقه های عشق و دوست داشتن بگه . از این بگه که ما زنا هم می تونیم عاشق هم باشیم . وقتی که دیگه بین ما حسادت حکومت نکنه و خوبی همو بخوایم . آره چرا ما عاشق سکس و لز با هم نباشیم وقتی که به ما آرامش میده وقتی که دوستیها رو نزدیک تر می کنه و حتی گاه باعث ایثار گری میشه . .. وقتی این فکرامو با شهره در میون گذاشتم طوری به وجد اومده بود که بی اختیار گونه هامو لبامو بوسید . دوباره بغلم کرد -عزیزم من چه جوری ازت دل بکنم . نمی تونم . همین چند ساعت رو فکر می کنم که چند ساله که باهات آشنام . به اندازه یک عمره .. -آره عزیز دلم . زندگی مثل برق و باد می گذره . گاهی چند ساعت رو چند سال فرض می کنی و گاهی چند سال رو چند ساعت . مهم اینه که چه جوری زندگی کنی شهره جون . -بغلم بزن نادیا . برام حرف بزن . باهام حرف بزن . دو تایی مون با آرامش خاصی رفتیم توی بغل هم . اون نوازشم می کرد و منم همین کارو می کردم . نمی تونم از لذت و آرامشش دیگه چی بگم از هر لالایی و ماساژی راحت تر خوابم کرد . فکر کنم اونم تو بغل من خوابید . صبح زود خودمو ازش جدا کردم و تا می خواست سپیده بزنه این هوسو کردم که برم ساحل و قدمی بزنم . خیلی به نسیم ملایم صبحگاهی و هوای تمیز و صدای امواج احتیاج داشتم . شهره هم با من بیدار شد و همگام با من اومد . نشستیم و با هم از خاطره هامون گفتیم . منم قسمتی از خاطره هام رو براش تعریف کردم . آخه بعضی حرفا و بعضی راز هاست که اگه همون راز بمونه بهتره . گاهی آدم دلش می خواد اونو بر زبون بیاره تا یه سور پرایزی واسه دیگری و شاید هم یه ارزشی واسه خودش بشه . اما همین واسش دردسر درست می کنه و اون وقت باید اسیر و زندانی رازش شه . لزومی نداره که شهره بدونه که من قدرت نامرئی شدن دارم . هیشکی نباید بدونه . من حتی به داداش نویان خودم که خیلی دوستش دارم و عاشقشم اینو نگفتم .. . دلم نمی خواست از ساحل و دریا و ساحل نشینان دل بکنم ولی همون جوری که نمیشه به زندگی دل بست به آدماش هم نمیشه دل بست . . باید از پیش شهره می رفتم . دلم برای همه آدمایی که دیده بودم تنگ می شد . آدمایی که باهاشون انس گرفته بودم . ولی زندگی جای دل بستن نیست . شاید جای دل کندن هم نباشه . ولی این مانیستیم که به اراده خودمون بخواهیم از چیزی و جایی دل بکنیم . این جبر زندگیست که با اراده ما هماهنگ میشه . من و شهره به وقت جدایی اشک می ریختیم . یعنی واقعا این سکس و لز بوده که ما رو به هم نزدیک کرده ;/; این هوسی که آدما رو به هیجان میاره . خیانت ها می سازه وفا رو زیر پاش له می کنه .. من که این طور فکر نمی کنم . پس چرا ما که از با هم بودن و به هم عشق ورزیدن لذت می بریم , دوست داریم همش از هم فاصله  بگیریم . ما که می دونیم لحظه های شیرین دوستی و اتحاد چقدر شیرینه . -نادیا واسم زنگ که می زنی -تو چی .. -من اگه بی معرفت باشم هفته ای یه بار رو می زنم  تا بهت نشون بدم هر آن که از دیده برود از دل نمی رود . ….. ادامه دارد .. نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها