داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

زنده بمان تا ببخشمت

کنار رود خونه نشسته بودم و به صدای آب گوش می دادم . همه جا بوی عطر طبیعت و زندگی رو می داد . درختان بید وتبریزی و چنار در یک سو و از سویی هم باغای میوه و اینم رود خونه ای با آبی شفاف که وقتی  به تخته سنگها می خورد و می شکافت بازم به رفتن ادامه می داد . یادش به خیر .  وقتی که برای اولین بار لیلا رو دیدم همین جا بود . کنار همین آب .. اون دوازده سالش بود و منم چهار ده سالم . می خواست بره از سر چشمه آب بیاره . دوست داشتم اذیتش کنم . اون روزا هر پسری توی روستا یه نشون کرده ای واسه خودش داشت .  نمی دونستم که لیلای منو هم کسی نشون کرده یا نه . باباش وضعش بد نبود . نه بد بود نه خوب . دو تا گاوشیری داشتندوچند تا گوسفند  و  یه باغ کوچیک . داداشاش که از اون بزرگ تر بودند می رفتن شهر کار می کردن . در عوض وضع مالی ما بهتر بود و بیشتر زمین داشتیم . من تنها پسر بودم و کلی خواهر داشتم . بابا بهم خیلی توجه داشت . منو می فرستاد شهر تا اونجا درس بخونم . فاصله زیادی تا شهر نداشتیم .اون این ده کیلومتر رو خودش هر روز منوبا ماشین  می برد و می رسوند . یه روز لب چشمه یهو پیچیدم جلو لیلا . کوزه از سرش افتاد و شکست . خیلی از دستم عصبی شده بود . زد زیر گریه . از این که کوزه شکسته بود و خونه دعواش می کنن .  -تو همین جا باش من خودم الان یکی برات میارم . نفس نفس زنان و بدو رفتم و یکی از مال خودمونو براش بردم . لیلا همونجا وایساده بود . کوزه رو گرفت و یکی گذاشت زیر گوش من .. ولی دیگه همون باعث شد که بخوام هر جوری شده اونو مال خودم بکنم . هرروز هرجا که می خواست بره تعقیبش می کردم . تابستون بود و درس نداشتیم یه روز بهم گفت اگه بازم بخوای بیای دنبالم به داداشام میگم -لیلا جون منم به خواهرام میگم . می خوام بیام خواستگاریت -برو گمشو -دلت میاد این جوری جوابمومیدی ;/; ..یه روز دیگه تعقیبش نکردم . رفتم جایی قایم شدم . کوزه رو از سرش گذاشته بود زمین . به این طرف و اون طرف نگاه می کرد . از این سمت به اون سمت می رفت . از اونجایی که دخترای دیگه سوال پیچش می کردند از چشمه فاصله گرفت .. منم دور چشمه رو طی کرده خودمو رسوندم بهش .. -ببینم دنبال من می گشتی ;/; -مثل این که حالیت نیستا . خیلی پررویی . -تو هم هر وقت لجت در میاد خیلی خوشگل تر میشی . کیف می کنم تو رو عصبی می بینم . من عاشقت شدم لیلا . -ببین آقا صمد ..-آقاشو بنداز .. -معلومه دیگه مرد که نیستی دنبال دختر مردم راه میفتی -تو که حالا دنبال من راه افتاده بودی . راستشو بگو لیلا دنبال من بودی ;/; باشه اگه تو بخوای دنبالت راه نمیفتم . دیگه نمیام . خواستم یه چند روزی نرم ببینم چیکار می کنه ولی یکی از جاسوسان خبر آورد که پسرا تو مسیر لیلا می خوان بهش متلک بگن . خونم به جوش اومده بود . اون روز جلو دختره یک کتک کاری حسابی راه انداختیم ما دو تا بودیم و اونا چهار تا و حسابی لت و پار شدیم . شانس آوردیم  اهالی چیزی نفهمیدند . . یه روز لیلا صدام زد . ازم عذر خواهی و تشکر کرد . و همون باعث این شد که بیشتر با هم گرم بگیریم . وقتی بهش گفتم دوستش دارم .. وقتی بهش گفتم می خوام زنم بشه  اولش خندید و بعد لبخند زد و پشت سرشم صورتش سرخ شد و ازم فرار کرد ولی فرداش اومد .اصلا انگار نه انگار که دیروز چی بهش گفتم . واسش یه نامه نوشتم . واسش نوشتم که دوستش دارم . واسش نوشتم که به  هر طرف که نگاه می کنم اونو می بینم . چقدر همه جا زیبا بود . دیگه از اون به بعد غروب روستا رو طور دیگه ای می دیدم . خورشید و ماه و ستاره واسم جلوه دیگه ای داشتند . آخه همه جا عکس اونو می دیدم . او زیبا تر از ماه بود . گرم تر از خورشید . واسه هم قسم خوردیم . قسم خوردیم که به هم وفا دار بمونیم . چقدر از بوی طبیعت و بوی آغل گوسفندا لذت می بردم . وقتی بهش می گفتم می خوام درس بخونم و دکتر شم می گفت منو از یاد می بری . میری زن می گیری .. اون وقت بابات نمیاد منو واسه تو خواستگاری کنه . وقتی سرشو میذاشت رو سینه ام دلم می خواست که سالهای جوونی ام تموم نشه . خیلی ها می دونستند که ما همو دوست داریم و خیلی ها هم هنوز نمی دونستند . پدر من با این از دواج مخالف بود . اینا برای وقتی بود که ما این سالها رو پشت سر گذاشتیم . من دانشجوی پزشکی بودم و با این که در روستا ی ما دخترا تا هیجده و حداکثر بیست سالگی ازدواج می کردند لیلا تا سالگی پام نشست . خونواده  ما به خاطر تحصیل  من همرام به شهر اومده بودند . مادرم نمی خواست تنهام بذاره و پدر بیشتر نگرانم بود از این که گیر دوستای ناباب نیفتم . اون وقتا  هنوز در روستای ما تلفن نبود . به یه صورتی به لیلا نامه می رسوندم و اونم جواب نامه منو می داد . تا این که دو سه تا نامه آخر من بی جواب موند . من از طریق مینی بوسی که می رفت ده و حداقل یکی دو تا از دخترای آشنا درش بودند نامه رو می رسوندم . خودمم می تونستم برم روستا ولی گاه از دست داداشاش نمی تونست بیاد بیرون و اکثرا هم کلاس داشتم بعدشم باید درس می خوندم .. من تازه به خواهش و التماس و گریه و زاری پدر و مادرمو راضی کرده بودم که بریم خواستگاری لیلا و موافقت اونا رو جلب کرده بودم . ولی تا از ماشین پیاده شدم لیلا رو دیدم که به دیدن من قصد فرار داره .. سر و صورتشو بزک دوزک کرده بود . دستاش پر از النگوهای طلا و به انگشتش انگشتر بود .. یخ شده بودم . خشکم زد . می خواستم خودمو قانع کنم که  اینا دلیل بر از دواج نمیشه . ولی اون وقتا حتی دخترای مجرد شهر هم به این نون و ماستها آرایش نمی کردند . خیلی خفیف اونم برای یه مجلسی که اگه پدر و برادرشون اونا رو می دید می بستشون به صد تا فحش . لیلا روشو برگردوند . -لیلا تو قسم خوردی . تو گفتی مال منی . تو گفتی پیشم می مونی . من پدرمو راضی کردم بیاد خواستگاری .مگه نامه ام به دستت نرسید ;/;  -چرا . قسمت نبود ..می خواستم بزنمش می خواستم بکشمش . -واسه چی ;/; خیلی پولدار بود ;/; -نه -خیلی خوش تیپ و جوون بود ;/; -نه اون سالشه .. -منو به چی فروختی . هوس ;/; -تو که خودت بهتر از هر کسی می دونی که چقدر خواستگار جوون داشتم . لیلا ادامه نداد فقط می گریست .. رفتم نزدیکش -برو شوهرم میاد بده . اشک از چشام جاری بود . نمی تونستم  لیلا رو خوب ببینم . -لیلا این قدر پست و بدی که نمی دونم با چه کلمه ای  بهت بگم ازت بدم میاد . -امیدوارم یه دختر خوب نصیبت شه . یه زن خوب . مثل من بد نباشه . -ولی من تو رو دوست دارم . اون رفت و من به رود خونه نگاه می کردم . به همونجایی که تصویرشو درش می دیدم . به همونجایی که دنیایی از امید و آرزوهام درش غرق شده بود  . اون رفت و تنهام گذاشت . حالا درسم تموم شده بود و شده بودم پزشک عمومی . یک سال از از دواج لیلا می گذشت .  ده سال از آغاز رابطه من و لیلا می گذشت . اون با پسر عموی پدرش ازدواج کرده بود . ولی هنوز بار دار نشده بود . اون حالا بیست و سه سالش بود و منم  بیست و پنجو رد کرده بودم . می خواستند یه کاری کنند که در روستای خودم طرحمو بگذرونم و با پارتی بازی همین جا طبابت کنم . دوست داشتم ادامه تحصیل بدم . اولش خاطرات اینجا آزارم می داد ولی بعدش که فکر کردم حس کردم اون که داره زندگیشو می کنه و من چرا باید خودمو عذاب بدم . ولی بازم نمی تونستم خودمو قانع کنم . خلاصه در کمتر از مدتی کوتاه بچه های محل که همه منو می شناختند شیفته من شده بودند . خیلی ها دوست داشتند دخترشونو بدن به من . ولی من دوست نداشتم از اون روستا زن بگیرم .  هیچ چیز مثل بوی آغل گوسفندا منو به یاد عشقم نمینداخت . وقتی که غروب می شد به بهونه برگردوندن اونا همدیگه رو می دیدیم . دستامو جلو صورتم نگه داشته زار زار اشک می ریختم . من نمی تونستم فراموشش کنم . اون چه جوری تونسته بود دلمو بشکنه . آخه من که بهش بدی نکرده بودم . یکی از این نیمه شبها دیدم که یکی داره به شدت در می زنه . مسعود بود از دوستان قدیمم که اونم یه زمانی  از لیلا خوشش میومد ولی به خاطر من عقب نشست حالا منو دکتر صدام می زد . من سختم بود . -آقای دکتر زنم حالش خیلی بده ..اون داره می میره . .. رفتم خونه شون .. مبتلا به آنفلونزای شدیدی شده بود که حتما باید بستری می شد . هوا طوفانی بود و واسه این که برسیم جاده باید پنج کیلومتر رو سر بالایی می رفتیم .. در روستا چند تا ماشین بود که همه درب و داغون فقط من یک پیکان صفر داشتم اونم این وقت شب و با این هوا خیلی خطر ناک بود .. من ریسکشو به جون خریده و زن مجید رو به هزار مصیبت رسوندیم شهر . مجید به زور داشت دست و پای منو می بوسید -داداش هرکی دیگه هم بود این کارو می کردم . اگه اون تا صبح بستری نمی شد می مرد . کلی هم افتادم دعوا با مسئولین اونجا که چرا امکانات روستا رو زیاد نمی کنند .. دیدم بیچاره ها حرف حسابو می زنن و میگن دست ما نیست .. خلاصه یه پرستاری رو مامور کرده بودیم که هواشو داشته باشه .. از اونجا به طرف روستا بر گشتیم تا مسعود یه سری به چهار تا بچه اش بزنه . .. برف همه جا نشسته بود و دیگه نمی بارید . چقدر آفتابش قشنگ بود . آسمون آبی سیر .. یه حس آرامش عجیبی داشتم از این که جون یه زنو یه انسانو نجات داده بودم . درست به قسمتی رسیده بودم که باید به سمت چپ می پیچیدم از آسفالت می افتادم به خاکی و در یک شیب ورو به پایین حدود پنج کیلومتر باید می رفتم تا به روستای میون دره خودمون برسم که  کنترل ماشین از دستم خارج شد .. می دونستم باید بزنم به جایی و وایسم . در سمت مسعود باز شده بود . -مسعود بپر پایین . -نه من تنهات نمیذارم -بپر تا به جاهای ناجور نرسیدیم با لگد اونو به سمت بیرون پرتش کردم . نمی خواست تنهام بذاره .. وقتی چشامو باز کردم هیچی یادم نمیومد . بهم گفتند که چند بار بیدار شدم و چشامو بستم و فریاد لیلا لیلای من اون فضا رو پر کرده بود .. لیلا و شوهرش اومده بودند بالا سرم . اون جوری که برام گفتن من بدون ملاحظه شوهره همش اونو می خواستم . فقط اونو . هذیون می گفتم . فقط زمانی به خودم اومدم که دیدم لیلا داره اشک می ریزه اونم پیش شوهرش . تازه یادم اومد جریان چیه .. یکی یکی همه چی رو به یاد آوردم . برف حاشیه ها نجاتم داده بود ولی کوفتگی شدیدی داشتم . مسعود داشت خودشو می کشت . وقتی که حالم بهتر شد وتونستم در مطبک خودم بشینم این بار زن مسعود اومد که شوهرم داره از دست میره . داره خودشو می کشه .. همش میگه من به دکتر بدهکارم .. برم ببینم چی شده این دیگه قاطی کرده . پا شدم رفتم به دامنه پشت کوه .. کنار چشمه . همونجا که لیلای من میومد و آب ازش می گرفت . -دیوونه شدی ;/; -زهرا تو هم باش . می خوام بشنوی که چه شوهر پستی داری . اون به تو زندگی داد . جونمو نجات داد . بچه هامو نذاشت که یتیم شن . من همه چیزشو از دستش گرفتم . فکر کردم اون داره می میره . داشت لیلا رو صدا می کرد . به دو تا بچه شهری لات پول دادم لیلا رو دست و پا و چشم بسته بیارن و بندازن پشت همین کوه . اونا رفتند و من موندم و اون . اون قدر زدمش تا بیهوش شد . بعد اون کاری رو که نباس می کردم کردم . من نمی خواستم اون مال تو شه  دکتر. من دوستش داشتم . ولی حالا زنمو دوستش دارم . من شما رو از هم جدا کردم . من می خوام بمیرم . من دارم دیوونه میشم . از وقتی که دکتر بر گشته نمی تونم حس کنم چقدر پستم . اون از دواج هم مصلحتی برای جلو گیری از آبرو ریزی بوده . هیشکی نمی دونه من اون کارو با لیلا کردم . خودشم نمی دونه . تازه غیر خونواده اش هیشکی نمی دونه بهش تجاوز شده . لیلا گریه می کرد . می گفت دست از سرم بر دار من نامزد دارم منو به زمین و زمان قسمم می داد . توی دهن خودم پارچه چپونده بودم که حرف نزنم و لو نرم .من خیلی پستم . من رحم نکردم بهش . اونو بی عصمت کردم . نمی خواستم اون بمیره .. یه گوشه ای پنهون شدم .. شوهرش بود که پیداش کرد . اونم زنش مرده بود ………… ما با مسعود چند متر فاصله داشتیم . اون می خواست خودشو از کوه پرت کنه .. زنش متوجه حقیقتی شده بود که مطمئن بودم اونم شوهرشونمی بخشه ولی می دونم دوست نداشت که بچه هاش یتیم شن .. -دکتر ! من شرمنده ام دیگه نمی خوام زنده بمونم . بچه ها بزرگ میشن .. یه زمینی هم دارم برای بچه ها کافیه ..زهرا نا امیدانه بهم نگاه می کرد . -دکتر بگو منو بخشیدی .بگو .. بگو .. بگو اون دنیا یقه امو نمی گیری ..-تو اگه الان خودکشی کنی یعنی هدیه خدا رو رد کردی . خدا کسی رو که خودکشی کنه نمی بخشه . چطور انتظار داری من تو رو ببخشم . زنده بمون تا ببخشمت .. مسعود باورش نمی شد .همونجا رو ی کوه ولو شده بود . رفتم نزدیکش .. کاش می تونستم با سنگ  سرشو خرد کنم و مغزشو بپاشونم .نه می تونستم دوستش باشم نه دشمنش . ولی به خاطر خدا و زن و بچه اش رحم کردم . وقتی مسعود رو آوردیم پایین , زهرا یکی از راست و یکی از چپ عقده هاشو رو مسعود خالی کرد و بهش سیلی زد -همشیره می تونم خواهش کنم این موضوع رو فاش نکنین ;/; برای هیشکی خوب نیست . هم برای شما هم برای آبروی لیلا .. لیلا نمی خواست این جوری زن من شه . ولی من اونو قبولش داشتم . هر جورکه بود . زهرا رو فرستادم سراغ لیلا که من کارش دارم . اولش نمی خواست بیاد ولی زهرا یه ترفند هایی زد که لیلا بیاد خونه اونا تا من باهاش حرف بزنم . -حیف که شوهر داری وگرنه همین جا میذاشتم زیر گوشت . نه به خاطر این که منو کشتی . بلکه به خاطر این که لیلای منو کشتی . من به خاطر خودم نمی میرم . به خاطر تو می میرم . چرا خودت رو تباه کردی . دوست داری بهت تجاوز کنم ;/; برای چی ;/; چیه نسبت به کلمه تجاوز حساسی ;/;-پس تو همه چی رو می دونی -آره همه چی رو می دونم . همه چی رو -جعفر بهت گفت . به خبری شوهرش می گفت -نه -پدر و مادرم ;/; داداشام که نمی دونن .-نه .. یه فالگیر که کارش حرف نداره بهم گفت . اگرم شک داشتم حالا یقین کردم . -کی بهت گفته . -ربطی به تو نداره . به خاطر چی لیلا . فقط تو چشام نگاه کن بهم بگو دوستم نداری . تو منو کشتی .. -صمد ..ببخشید آقای دکتر . شما داشتی واسه خودت کسی می شدی . یه دختر دست خورده به دردت نمی خورد . قبل از این که تو دورم بندازی و اون وقت از خدا آرزوی مرگ کنم خودم خودمو دور انداختم و آرزوی مرگ کردم . این جوری آبروی خونواده منم نمی رفت . می خواستم خودمو بکشم ولی نذاشتن -تو بهم گفتی و من قبول نکردم ;/; من که برات می مردم . -تو الان این جور حرف می زنی ولی اگه به میدون عمل می رسیدی منو مث یه دندون کرم خورده مینداختی دور .. اینجا رو نتونستم تحمل کنم دستمو آوردم بالا عقده های یه ساله امو رو صورت لیلا خالی کردم . درست همزمان بود با لحظه ای که جعفر شوهر لیلا از راه رسید و اونم با همون شدت گذاشت زیر گوشم . یه لحظه لیلا  که افتاده بود رو زمین از جاش پاشد اومد طرف من . ولی فوری عقب نشست . به شدت گریه می کرد . -جعفر خان حق من این نبود . من تا حالا جز لیلا به هیشکی دل نبستم . تو هم از موقعیت خوب استفاده کردی .. جعفر اومد تا بازم منو بزنه ولی لیلا خودشو انداخت وسط . من می تونستم با شوهرش درگیر شم ولی بیشتر از بیست سال ازم بزرگ تر بود و درست نبود . تازه اون می تونست شاکی باشه . همه چیز واسم تموم شده بود . -آره لیلا خانوم . گفتی که قسمت بوده . قسمتو این ما آدما هستیم که می سازیم . جواب خدا رو چی می خوای بدی . من که در بد ترین شرایط راضی به از دواج با تو بودم . حالا هم دیگه چیزی نمیگم . برات آرزوی خوشبختی می کنم . جعفر خان از شما هم عذر می خوام که دست رو زن شما بلند کردم . برای من زن فقط یکی بود و تموم شد و رفت . دیگه هم تا آخر عمرم به کسی دل نمی بندم . به زنی اعتماد نمی کنم . عاشق نمیشم . پاشدم و رفتم . .. چند روز گذشت .. داشتم فکر می کردم به این که بازم خوب شد که لیلا عاشقم بود و تنهام گذاشت . این جوری خودمو آروم کردم . رسیدیم به اون جای اول قصه همونجایی که کنار رودخونه عشق نشسته بودم همونجایی که خاطراتمو در ذهنم مرور می کردم . حالا دیگه کمتر کسی میره سر چشمه . اکثرا لوله کشی کردند . لیلا از این طرف رد می شد .. دلم می خواست گریه کنم . اصلا به اون صحنه تجاوز فکر نمی کردم . چون اون دیگه اجتناب ناپذیر بود . نمی دونستم باید چیکار کنم . دلم پر بود از دست زمونه . از دست روز گار . از خودم . از مسعود و لیلا و جعفر ..رود خونه هم مثل من غمگین بود . دونه دونه سنگریزه ها رو مینداختم توی آب .. خدایا چرا نمی تونم فراموشش کنم .. یه لحظه سرمو بر گردوندم عقب . جعفر و لیلا اونجا بودند . -اتفاقی افتاده ;/; کسی مریض شده ;/;  فکر کردم باید یکی از خونواده لیلا بیمار شده باشه وگرنه این دو تا که با من کاری نداشتند … -آقای دکتر  اینم امانتی شما . دست بهش نزدم . -ببخشید امانتی کوش ;/; -اگرم اونی که نشون دادین نیستین من پسش می برم . ازدواج من و لیلا در اثر عجله پدر لیلا بود . اون فکر می کرد که زمین و زمان از جریان با خبر شدند کسی نیست که دخترشو بگیره. اگه خونواده شما بفهمن آبرو ریزی میشه .. راستش منم تازه همسرم مرده بود . با این که زن نداشتم ولی نتونستم  دستمو به کسی برسونم که راضی نیست . اما من لیلا رو بیشتر از خودم دوست دارم . از شما به خاطر سیلی که به شما زدم عذر می خوام . من نمی تونم ببینم کسی آزارش میده .. مات مونده بودم . اولش فکر کردم نمایشه . بعدش خواب به نظرم اومد . حالا دیگه می شد فکر کرد دارن راست میگن . آب دهنمو به زور قورت می دادم . -من از روزی که باهاش ازدواج کردم اون همین جور سرد و خشک و مبهوته . همش در عالم خودشه . ..-ولی جعفر خان یک مسئله دیگه ای که مهمه اینه که اینجا شهر که نیست . پنجاه شصت تا خونوار داره .  همه هم همو می شناسن . اینا نمیگن چی شد جعفر خان زنشو طلاق داد و دکتر گرفت ;/; -راستش من که اطمینان نداشتم تو بخوای یه روزی لیلا رو بگیری . ولی این اطمینانو داشتم که اون به من و به هیچ مرد دیگه ای جز یه نفر اجازه نمیده که بهش دست بزنه و اون یه نفر تویی . برای همین این بهونه رو پیش کشیدم که چون من مرد معتقد و پای بند به اصول دینی هستم یه صیغه محرمیت خوندم که جا بیفته .  البته در شهر عقد کرده بودیم .. به همون صورت که در مورد از دواج هو انداختم در این مورد که لیلا چون میاد خونه مون و میره ودرکاراکمکون می کنه  می خوام گناه چشم ناپاکی نباشه صیغه خوندیم . خدا منو ببخشه که چقدر دروغ مصلحت آمیز گفتم .-ولی همه اینا بی جهت بود . اگه از اول با من در میون میذاشتین ..-پسرم آدم نمی تونه همه آدما رو بشناسه . زمونه بد شده . من و لیلا چند ماهه از هم جدا شدیم .. -ببینم میشه یه جوری هو بندازین که چند ماهه صیغه لغو شده .. در حالی که منو در آغوش کشیده بود گفت به شرطی که قول بدی تا یه هفته دیگه عقدش کنی . من دیگه میرم تا ببینم حرفاتون به کجا می رسه . ولی من به لیلا هم گفتم بهتر از صمد برای تو پیدا نمیشه و به تو هم میگم بهتر از لیلا واسه تو نیست . هنوز یادم نرفته در حق خونواده مسعود چیکار کردی . من و لیلا تنها موندیم . انگار به بدنم برق ولت وصل کرده باشند . سست سست شده بودم . نمی دونستم چی بگم . چیکار کنم . نمی دونستم از کجا حرف بزنم . یه دنیا حرف داشتم ولی خیلی سخته بعضی وقتا سر صحبتو باز کردن . با یکی صد ها ساعت , هزاران ساعت حرف بزنی ولی پس از ماهها جدایی ندونی چی بگی . -لیلا مثل این که خوشحال نیستی -تو خوشحال نیستی صمد ببخشید آقا دکتر -حالا منو دست میندازی ; /; -وقتی جعفر تو رو زد دوست داشتم منو می زد یا من می رفتم اونو می زدم با این که مرد خوبیه . -ولی من که تو رو زده بودم -حق من بود . می دونی چرا ;/; چون نفهمیده بودم که تا این حد دوستم داری . منو ببخش آقا دکتر صمد . -دیگه این جوری صدام نکن . -بیا بریم پشت اون درختا . نمی دونی وقتی خورشیدو از لای چتر سبز درختا می بینم چقدر لذت می برم . یادته ;/; پشت این درختا .. چقدر نوازشت می کردم ;/; -آره .- چطور تونستی لیلا .. -نمی دونم . به من حق بده . عاشقت بودم .نمی خواستم با سرنوشتت بازی کنم . -یه جور دیگه ای بازی کردی . -خیلی خوشحالم صمد .. ببین توی آبو . انگاری ماهیها زیاد شدن . -آره صمد اومدن بهمون تبریک بگن .. اونو بردم پشت درختا . قبل از این که خورشید رو ببینیم بغلش کرده تا بفهمه چی شده از اون لبای اناری اون بوسه ای داغ بر داشتم .. واسه این که ناراحت نشه زود ولش کردم -به همین زودی ;/;-بوسه رو میگی یا ترک بوسه رو;/; -ترکشو …یعنی ازم می خواست که طولانی تر ببوسمش . -صمد -بله -به یک دلیل نمی خوام باهات ازدواج کنم -چرا -چون تو صادق نیستی . یعنی در یک مورد که من می دونم . و از کیسه خلیفه می بخشی .. تا حدودی دوزاریم افتاد ولی بند آب ندادم . منم یه پهلو حرف زدم -کی بهت گفته -زهرا …حدسم درست بود . لیلا همه چی رو از زهرا شنیده بود . من که به اون گفته بودم چیزی نگه .. -قرار مون این نبود . -صمد پس تو حالا میری پیش فالگیر اون به تو میگه که جریان چیه یک پدری ازت در بیارم که . -تو که نمی خوای باهام ازدواج کنی . -کور خوندی ولت کنم بری از من جوونتررو بگیری ;/;الان کل دخترای ده از سیزده سال تا بیست سالش همه صف کشیده ان که زن آقا دکتر شن . چش همه شونو از کاسه در میارم .  وقتی تصادف کردی می خواستم خودمو بکشم . وقتی تو رو ماشینو از لای برف کشیدن بیرون می خواستم بمیرم . من همیشه دوستت داشتم . چرا این دلمو می شکستی -خانوم دست شما درد نکنه .همه چی رو از من قایم می کنی میری با یکی دیگه ازدواج می کنی اون وقت انتظار داری نامه فدایت شوم هم برات بنویسم . خیلی بدی . -دلم واسه شنیدن حرفای قشنگت تنگ شده . برام مثل اون روزا بگو از عشق بگو از دوست داشتن . تو حالا سوادت زیاد شده . من کم سواد زیاد وارد نیستم حرفای قشنگ بزنم .. -تا آخر دنیا برات حرفای قشنگ می زنم . تو منبع و منشا تمام حرفای قشنگ منی . باد موهاشو شونه می زد و منم با دستام موهاشو شونه می زدم . توی بغل من خوابش برد . باورم نمی شد که اون پیشم بر گشته باشه . مسعود و زهرا و بچه هاش از این روستا رفتند و دیگه ندیدیمشون ……………. من و لیلا هم تا حالا دو تا پسر داریم و دو تا دختر . گاهی توی روستا زندگی می کنیم و گاهی توی شهر . دارم متخصص ارتوپدی میشم .  با این حال هنوزم که هنوزه من و اون  رود خونه رو فراموش نکردیم ..البته  از چشمه هم خیلی خاطره داریم ولی رود خونه دور و برش قشنگ تره ..من و همسرم بازم رفته  بودیم پشت و زیر بعضی از درختا . جای دنج و آرامش روستا . بازم سرشو گذاشته بود رو سینه ام و بازم نوازشش می کردم . داشتم به این فکر می کردم که چی می شد که عمر ما بیشتر از عمر این رود خونه و درختا می شد …. پایان … نویسنده … ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها