داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

رمان دو نيمه سيب قسمت دوم

نمیدونستم چیکار کنم ;;/;; به نیما بگم ;/; نگم ;/; رفتم سراغ گوشیم یک لحظه دلم براش تنگ شد اومدم جواب بدم یاد حرفهاش و دعواهاش افتادم ياد حرفهای نيما. پشیمون شدم دویدم سمت اتاق نیما تصميم گرفتم ديگه در جريان همه اتفاقات مربوط به شهروز باشه ديگه نميخواستم با يک قربونت برم و فدات شم خر شم. با عجله گفتم نیمااااا نیماااا شهروزه شهروزه. با عجله اومد سمتم گفت جواب بده بدووووو. با استرس جواب دادم بله ;/; صدای خشنش پیچید توی گوشم. ش: سلام. با جدیت سلام کردم بهش دل و جراتم بخاطر وجود نیما بیشتر شده بود. ش: سراغی از ما نمیگیری ;/; منتظری من یه چیزی بگم تو هم بری دنبال خوشی خودت هان ;;/;; صدامو بردم بالا گفتم کدووووووم خوشی هاااااااان ;/; تو خوشی هم گذاشتی واسه من ;/; نیما اون دستمو که آزاد بود گرفت توی دستش بهم اشاره کرد آروم باشم نفس عمیق کشیدم. شهروز گفت اوه اوه چه صداشو میبره بالا واسه من دست پیشو میگیری پس نیفتی ;/; هیچی نمیگفتم با پوزخند گفت چیه ;/; لال شدی ;/; نگاه مظلومانه ای به نیما کردم گوشیو به سمتش گرفتم و گفتم نیما من نمیتونم با این حرف بزنم کلافه ام میکنه. نیما گوشیو چسبوند بگوش خودم نمیخواست الان حرف بزنه باهاش صداش دوباره اومد. با عصبانیت گفت من کلافه ات میکنم عوضی ;/; رفتی پشت داداشت زبون درآوردی واسه من ;;/;; داد زدم عوضی جد و آبادته بیشعوررررررر خسته شدم از دستت همش دعوا همش فحش همش گیرای الکی نمیخوام آقاااااااااااا نمیخوام باهات باشم خسته شدمممممممم میفهمی ;/; نمیدونستم دارم کار درستی میکنم یا نه فقط هرچی توی دلم بود گفتم. نیما که متوجه بهم ریختگی من شد گوشیو از دستم کشید بیرون صداشو برد بالا و گفت الووووو الووووووو مثل اینکه شهروز حرف نمیزد نیما از شهروز سال بزرگتر بود شاید ازش ترسیده بود ;/; باز گفت چرا حرف نمیزنی ;/; مرتیکه عوضی سر تا پا هیکلته جرات داری دهنتو وا کن تا حالیت کنم با کی طرفی. یک چند ثانیه ای گوشی دست نیما موند بعدشم خندید و گفت بیا قطع کرد بدبخت خاک بر سر. دستام میلرزید داشتم میمردم از ترس شهروز خیلی کله خر بود ممکن بود بلا ملایی سر من یا حتی نیما بیاره واسه نيما بيشتر دلم سوخت گریه ام گرفت اشکام تند تند ریخت روی صورتم. نیما با تعجب نگام کرد گفت چرا گریه میکنییییییی ;/; دیوونه شدی ;/; تو الان باید بخندی خره همونطورکه گریه میکردم با صدای خفه با چونه ای لرزون گفتم نیما میترسممممممم ازش ميترسمممممم ميترسم يه كاري كنه. نیما با تمام وجود بغلم کرد و سرمو گذاشت روی سینش. کنار گوشم آروم گفت عزيزممممممم نترس فداي اون اشكات بشم مگه من مردم ;/; ميدوني از ديشب تا حالا چقدر اشك ريختي ;/; نكن اينجوري با خودت بخدا طاقت اشكاتو ندارم ندا گريه نكن. باز متوجه شدم که چقدر توی آغوشش اروم میشم. با گرماي تنش با بوي بدنش سفت بغلش کرده بودم و دلم نمیومد ازش جدا شم احساس میکردم تنها جاییه که میتونم توش به آرامش برسم الان انگار تنها داراييم تو اين دنياست با گریه فقط اسمشو تکرار میکردم. نیماااااا نیماااااا. اونم توی موهام دست میکشید و سرمو میبوسید. – جان نیما آروم باش عزیزم آروم باش هیچی نمیشه مگه شهر هرته ;/; غلط کرده کاری کنه هم من هستم هم بابا خواست غلطی بکنه خودمون حسابشو میرسیم از هیچی نترس از هیچییییییی. خیلی آروم شده بودم خودمو از توی آغوشش کشیدم بیرون رفتم عقب نگاهش کردم نهایت مهربونی یه آدمو میشد تو صورتش دید برای اولین بار صورتشو آوردم پایین و بوسش کردم احساس کردم چقدر صورتش داغه ;/; به آرومی گفتم مرسی من اگه تو رو نداشتم ميمردم. با مهربوني نگام كرد عزيزم الان كه هستم بخاطر من زنده بمون. دستم كه توی دستش بود رو آورد بالا و پشتشو بوسيد. بغضم گرفت پا شدم رفتم از اتاق بیرون رفتم توی اتاقم و باز غصه خوردم از خودم بدم ميومد هم بخاطر اينكه به شهروز اجازه داده بودم كه اينقدر منو تحقير كنه و هم بخاطر اينكه نيما رو هم اينقدر اذيت ميكردم فقط وقتی صورت مهربون و صدای قشنگ نیما توی ذهنم میومد آروم میشدم سر درس و مشقم بودم که مامان اومد با چند تا كيسه خريدي كه كرده بود رفت توی اشپزخونه و مشغول آماده کردن ناهار شد منم مشغول درس خوندن بودم نیما هم توی اتاقش کاراشو میکرد ساعت طرفهای بود که نیما اومد دم اتاقم در باز بود گفت فينگيلي این فیلمه که دیشب بهت دادم بریز رو کامپیوتر میخوام ببرمش. گفتم خودت بریز اگه میشه ميخواستم حواسم پرت نشه و درسمو بخونم اومد نشست و مشغول شد منم پایین پاش روی زمین ولو شده بودم داشتم درس میخوندم ولي چيزي كه حواسمو پرت ميكرد خود نيما بود وسط درسم دستمو از آرنج خم کردم زدم زیر سرمو شروع کردم نگاه کردنش. ازش خیلی خوشم اومده بود قبلش هم خيلي دوسش داشتم همونطوركه گفتم نيما تو خيلي از موارد كمكم كرده بود اما مورد به اين مهمي تا حالا پيش نيومده بود كه ببينم جايي كه بقيه با خشونت برخورد ميكنن و كتك ميزنن و حتي سر ميبرن اون چطوري برخورد ميكنه ;/; و الان خيلي برام با ارزش بود كه به جاي اينكه شلوغش كنه و آبرومو ببره اينقدر منطقي برخورد كرده و داره نقش محرم و حامي و سنگ صبورمو بازي ميكنه یه داداشی منطقی توووووپ کم پیدا میشه ولی خدا رو شکر که داره کمکم میکنه و خیالمو تا حدودی راحت کرده همونطوریکه داشتم نگاش میکردم انگار متوجه شد سرشو خم کرد سمت من نگامون خورد به هم بهش خندیدم ولی اون فقط نگام کرد یه چشمک بهش زدم و بازم خندیدم که یعنی تو فکر نیستم و الان خوبم ولی اون باز فقط نگاه کرد تعجب کردم سرمو انداختم پایین و به کتابم نگاه کردم ;/; چند ثانیه بعد باز نگاهش کردم و دیدم باز داره منو نگاه میکنه بلند شدم نشستم روی زمین کنارش – چیه نیما ;/; توی فکری ;/; چیزی شده ;/; نگاهشو از من برید و مانیتور رو نگاه کرد زدم به زانوش. – نیما با توام چی شد ;/; نگام کرد و باز با همون آرامشش گفت هیچی عزیزم هیچی نشد درستو بخون ميدونستم كه يه چيزيش هست ولي خوب شايد الان راحت نيست بگه نخواستم اذيتش كنم باز ولو شدم روی کتابهام کارش که تموم شد پا شد از اتاق رفت کم کم باید میرفت مغازه مامان ناهار رو آماده کرده بود صدامون کرد رفتیم سر میز. یکم با مامان باز سر اینکه من چرا دیروز گریه میکردم بحث کردیم ولی نیما اصلا خودشو قاطی ماجرا نکرد انگار که هیچی نمیدونه تموم مدت سر ناهار ساکت بود نمیدونم چش شده بود ;/; میترسیدم نکنه خبری شده بمن نگفته ;/; آخه چه خبری شده باشه مثلا ;/; ناهارش که تموم شد پا شد رفت مغازه تقریبا روز از اونروزیکه شهروز بمن زنگ زد و با نيما حرف زد میگذشت توی اين روز بار زنگ زده بود ولي من اصلا جواب نداده بودم شايد ميترسيدم شايد هم نميخواستم بيشتر از اين تحقير بشم. حرفهاي نيما خيلي روم تاثير گذاشته بود بار هم اس ام اس زده بود محتواي همشون هم از اين شروع ميشد كه تو مال مني و من هرجور شده تو رو نگه ميدارم و نميذارم ازم بگيرنت و در نهايت به فحش و بد و بيراه بمن و خانواده ام ختم ميشد ;;; نميدونم چرا اين پسرها تا با يكي دوست ميشن سريع نسبت بهش احساس مالكيت پيدا ميكنن و فكر ميكنن دوست دخترشون يه ملكه كه سندشو شش دنگ زدن به اسم اونها ;/; نميخوان ببينن كه اين دختر هم يه آدمه عين خودشون با احساسات و افكار مشابه و مثل اونها آزاده از مردي هم فقط ميزنم و ميكشم و سكس رو ياد گرفتن البته استثنا هم دارن يكيش داداشي گل خودم ;;; جريان تماسهاي چپ و راست و اس ام اس هاي شهروز رو به نيما گفته بودم گفت بهش بي محلي كن خودش خسته ميشه من نميگم باهاش بهم بزن انتخاب خودته ميتوني انتخاب كني كه همينجوري باهاش باشي و تحقيرت كنه و به همين وضعيت رضايت بدي ميتوني هم انتخاب جديدي داشته باشي و تصميم بگيري براي خودت ارزش غائل بشي و باور كني كه هزاران نفر هستن كه منتت رو ميكشن هزاران هزار نفر هستن كه حسرت داشتن تو رو دارن و از ته دل آرزو ميكنن كه تو رو داشتن با اين حرفهاش بهم اميد ميداد توی خونه هم خيلي هوامو داشت نميذاشت بهم سخت بگذره و هواي شهروزو كنم يکشب هم دوتائي شام رفتيم بيرون خلاصه اش كه برادري رو در حق من تموم كرده بود صبح از خواب پا شدم و زود حاضر شدم باید میرفتم دانشگاه صبحونه خوردم و اومدم برم نیما رو دیدم لباس پوشیده گفت میرسونمت منم شدید حال کردم گفتم ایول بدو بریم پس هوا بازم سرد بود من توی حیاط موندم تا ماشینو بياره بیرون صورتمو توی شال گردنم پوشونده بودم بس که سوز میومد اول صبحی اومد در حیاطو ببنده گفت بدو برو سرما میخوریااااا رفتم توی ماشین بخاری رو روشن کرده بود داشتم یخ میزدم اصلا نه برفی بود نه بارونی نه چیزی ولی خيييیلی سوز سردی میومد دستمو کردم توی جیب کاپشنم و با خنده گفتم ووووووی سررررررده بخاري رو زياد كرد و آروم گفت الان گرم میشی راه افتادیم سمت دانشگاه یه بیست دقیقه ای راه بود تا برسیم دیگه کم کم داشتم گرم میشدم دستامو درآوردم از توی جیبم داشتم میکشیدمشون بهم تا گرمتر بشم نگهام کرد گفت سردته هنوز ;/; گفتم خوبه زیاد نه دستمو گرفت توی دستش گفت الان چی ;;/;; خندیدم گفتم اووووه چه داغی تو بچه ;/; چه خبره ;/; یه پا بخاری تشیف داری بلند بلند خندید و دستمو برد جلوي دهنش ها كرد بعد اروم اروم شروع کرد به ماليدن دستم برای عوض کردن دنده هم دستم توی دستش بود چند لحظه یکبار برمیگشت نگاه میکرد بهم و باز جلو رو نگاه میکرد اونروز خيلي مهربون شده بود هیچی نمیگفتیم بهم من توی فكر اين بودم كه نيما چشه و اون هم حواسش به رانندگي خودش بود. داشتیم کم کم میرسیدیم توی کوچه دانشگاه پیچیدیم دم دانشگاه دستمو ول کرد و منم خیلی سریع کیفمو برداشتم گفتم مرسی نیما دستت درد نکنه پریدم از ماشین بیرون يكي از دوستهام كنار در ماشين ايستاده بود منو كه ديد نيشخندي زد و رد شد منظورشو نفهميدم ;/; از توی شیشه با نيما خدافظی کردم رفتم سمت در دانشگاه برگشتم ببینم رفته یا نه دیدم سرش به شیشه ماشینه و داره منو نگاه میکنه براش دست تکون دادم و رفتم توی دانشگاه هنوز به دم پله های حیاط نرسیده بودم که موبایلم زنگ خورد نگاه کردم نیما بود ;/; ن: جونم عزيزمممم ;/; چی شد ;/; نيما: یادم رفت ازت بپرسم کی بیام دنبالت ;/; ن: نمیخواد با یلدا میام با عجله گفت نه نه خودم میام دنبالت کی بیام ;/; خندیدم و گفتم پس یلدا رو میرسونیاااااااا گفت باشه باشه حتما کی بیام ;/; – ساعت کلاسم تموم میشه ولی تو که باید بری مغازه ;/; خیلی بی تفاوت گفت به امیر میگم یه ساعت بیشتر بمونه مشکلی نیست من دم دانشگام ازش تشکر کردم و خدافظی کردم برخوردم به همون دوستم كه دم در دانشگاه بود لبخندي زد و گفت خدا شانس بده – چرا چي شده ;/; درحالیكه با مسخره گي حرفهاشو ميكشيد گفت: آخه مردم دوست پسرشون ميرسوندشون دااااانشگاه بعد هم وايمي ايسته تا برن توی دانشگاه خيالش راحت شه الان هم خودش بود نه ;/; با خنده گفتم خره اين داداشمه. – بابا اينو وقتي گرفتنتون بايد بگي نه بمن – الاغ ميگم اين نيما داداشمه. – جون من ;;/;; – آره بخدا ببين عكسش هم توی كيفمه اينم عكس خانوادگيمون. – ااااااااااي بابا ;/; آخه همچين گرفته بوديش در نره هركي ميديد فكر ميكرد ليلي مجنون ايد .- داداشيمه خوب دوشش دالم – ولي خدائيش داداش خوشتيپي داري هااااااا كوفتت بشه – كوفت صاحبش بشه – فعلا كه مال توئه – خفه شو بدو برو سر كلاست واقعيتش تا اونموقع اصلا دقت به اين موضوعها نكرده بودم ولي دختره راست ميگفت داداشيم هم خيلي خوشتيپ بود هم منو خيلي دوست داشت منم خيلي دوسش داشتم آخی داداشی گلم قربونش برم خدایا شکرت ساعت : بود که جلوی در دانشگاه با یلدا منتظر نیما بودیم. اومدش و به یلدا نشون دادم ماشینو رفتیم سمتش در رو که باز کردم گرمای بخاری خورد به صورتم کیفففففف کردم پریدم توی ماشین یلدا هم عقب نشست دوتایی به نيما سلام کردیم راه افتاد سمت خونه توی راه برعکس پویا خیلی ساکت بود نه كه يلدا هم بود بچه ام محجوب بود طفلکییییییییییی بیشتر منو یلدا با هم حرف میزدیم نيما هم یک زمانهایی که ازش چیزی میپرسیدیم جواب میداد یلدا رو رسوندیم تا دم خونشون خیلی اصرار کرد که زودتر پیاده بشه تا ما راهمون دور نشه ولی نیما قبول نکرد. یلدا که پیاده شد راه افتاديم به سمت خونه نيما هیچی نمیگفت توی ماشین ساکت ساکت بود دیگه داشتم نگران میشدم به آرومی گفتم نیماااا ;/; سرشو چرخوند سمتم – جانم ;/; – چیزی شده داداشي ;;/;; سرشو به علامت منفی تکون داد گفت نه چی باید شده باشه ;/; گفتم آخه ساکتی از اونموقع تا حالا ;;/;; صبحی هم ساکت بودی حتما یه چیزی شده دیگه از دست من دلخوری ;/; سریع برگشت سمت من با تعجب گفت از توووووو ;/; دلخورم ;/; واسه چي ;/; شونه هامو بالا انداختم گفتم چه میدونم اینجوریکه تو توی خودتی آدم هزارتا فکر میکنه لپمو کشید و خندید گفت من هیچیم نیست فینگیلی هیچیم نیست تکیه دادم به صندلی و طبق معمول رفتم توی فکر تا زمانیکه رسیدیم دم در خونه نشستم تو ماشین تا در رو باز کرد و ماشینو برد توی حیاط از ته دلم بهش گفتم دستت درد نکنه نیما خیر ببینی جوون خندیدم و از ماشین زدم بیرون نگهاش کردم هنوز توی ماشین بود. بهم خندید و منم رفتم تو خونه نه روز از زمانیکه با شهروز دعوام شد میگذشت باور نميكنيد كه توی يه هفته تا اس ام اس برام زده بود با وجود اينكه من حتي يه اس ام اس هم بهش نداده بودم زنگ زدنهاش هم كه برقرار بود وقت و بي وقت حتي نصفه شب به نيما گفتم. گفت ببين ندا همونطوريكه گفتم انتخاب با خودته من مجبورت نميكنم اما اگه انتخابتو كردی بهترين راه خلاص شدن از دستش اينه كه موبايلتو عوض كني خطتو بفروش خودم برات عوضش ميکنم و يه شماره جديد برات ميگيرم – آخه من اين شماره رو دوست دارم همه دوستهام اين شماره رو دارن – اينكه چاره اش خيلي ساده است فينگيلي يه اس ام اس رو سند تو آل ميكني و شماره جديدتو به همه میگي – خيلي خوب هرچي تو بگي بعد درحاليكه سرم پائين بود و فكر ميكردم آروم گفتم : نيما ;/; ن: جان نيما ;/; ندا : يه وقتهايي شك ميكنم ن: به چي گلم ;/; ندا: به اينكه شايد شهروز دوستم داره شايد اينكارهاش هم از روي علاقه است ;/; ن: ديوانه اییییییی بخدا. ندا: پس چرا اينقدر مياد دنبالم ن: آخه دختر مگه هر دنبال اومدني نشونه عشقه ;/; اون پسره من ميشناسمش الان از اينكه تو خودت به هم زدي ناراحته غرورش صدمه ديده ميدوني براش افت داره دوست داره خودش تموم كننده باشه واسه همين نميتونه قبول كنه كه تو بگي ديگه نميخوام و اون هم بگه چشم اون هم با اون ديد مرد سالاري سال پيشي كه اون داره ديد اون ديد پدر بزرگهاي ماست مگه زن هم حق انتخاب داره ;/; با لباس سفيد مياد با كفن سفيد ميره حالا مرد هر بلايي ميخواد سرش بياره حق نداره جيك بزنه مطمئن باش بعد از اينكه دوباره خيالش راحت شد كه برگشتي و مال اوني همون بساطه روز از نو روزي از نو ندا : نميدونم خيلي خوب پس بيزحمت خودت اين خط منو عوض كن ممنونت ميشم اين كارو ميكني ;/; زحمتت نميشه ;;/;; ن : من واسه تو همه كار ميكنم آبجي خانم تو رحمتي. فردا شبش توي اطاقم بودم و افتاده بودم روی كتابها كه نيما وارد اطاق شد دوتا دستهاشو قايم كرده بود پشت سرش اومد روبروم نشست روی زمين منم نشستم و توی چشامهاش نيگاه كردم – سلام داداشي خسته نباشي – سلااااااامممممممم تو هم خسته نباشي ندا يه دقيقه گوشيتو ميدي يه زنگ باهاش بزنم ;/; تعجب كردم نيما معمولا گوشي منو نميگرفت ولي گفتم آره حتما سريع گوشيمو بهش دادم گوشيو برداشت و رفت بيرون چند دقيقه بعد برگشت گوشيو داد بهم و گفت ندا يک شماره بهت ميدم از خونه بهش زنگ ميزني ;/; من كه ميگيرم جواب نميده ببين جواب تو رو ميده ;/; ديگه واقعا مشكوك ميزد نيما هيچوقت نميگفت من با دوستهاش يا هركس ديگه اي صحبت كنم يا براش شماره بگيرم رفتم سمت تلفن و گفتم بگو – – چه شماره باحاليه ;/; وزارت اطلاعاته ;;/;; – آره بگير ببين كي برميداره شماره رو گرفتم اولين بوق رو كه زد موبايل منم زنگ خورد – نيما ببين كيه بمن زنگ زده ;/; – بذار جواب بدم الوووووووو صداش از توی گوشي خونه اومد ;;/;; – نيما ;;/;; – نگفته بودی شماره ات اينقدر رنده فينگيلي ;/; گوشيو گذاشتم و دويدم طرفش – نيما چيكار كردي چي شد ;/; اين خط منه ;/; – از امروز اين شماره شماست پريدم بغلش كردم – واااایييييي واااايييييي نيما مرسيیییییییی چه جوري اينكار رو كردی ;/; اونم يه روزه ;/; – تو ديگه به اونش كاري نداشته باش فضول مهم اينه كه ديگه راحت شدي ولي واقعيت اين بود كه از اونروز دردسرم بيشتر شد تا يكي دو روز از شهروز خبري نبود ولي از دو سه روز بعدش تلفن خونه شد كابوس من. توی خونه نشسته بودم كه تلفن زنگ زد روي تلفن رو كه نگاه كردم قلبم ايستاد شماره شهروز بود انتظار اين يكيو نداشتم اگه مامان بابام ميفهميدن كه ديگه واويلا بود نيما هم خونه نبود كه بگم اون گوشيو برداره اينقدر شماره اش رو نگاه كردم كه قطع كرد نميدونستم چيكار ميخواد بكنه يعني چي ميخواد ;;/;; اگه كس ديگه اي گوشيو برداره چيكار ميكنه ;/; حرف ميزنه ;/; چي ميگه ;/; شب دوباره زنگ زد دويدم و گوشي رو دادم نيما و گفتم شهروزه زنگ ميزنه خونه گوشي رو گرفت ولي شهروز قطع كرد – نيما چيكار كنم ;/; چه غلطي كردم اگه بابا اينها بفهمن كه بدبخت ميشم كاش جوابشو بدم – نه اون دقيقا همينو ميخواد يكم ديگه صبر كني بيخيالت ميشه از طرف بابا اينها هم خيالت راحت اگه زياد زنگ زد من ميگم يكي از مشتريها يا طلبكارهاي منه كه ميخواد مزاحم بشه فوقش تلفن رو ميديم كنترل فعلا صبركن تا من بموقعش پدر اين مرديكه رو دربيارم با قدر شناسي دستشو گرفتم – نيما من تو رو نداشتم ميمردم سرمو تكيه دادم به ساعدش – مرسي نيما خيلي دوست دارممممممم دست مهربونش كه روي سرم كشيده ميشد آرومم ميكرد هر چقدر كه من از شهروز دور ميشدم احساس نزديكي و وابستگي بيشتري به نيما ميكردم نیما هنوز هر روز منو میرسوند و میاورد ولي فرداي اونروز بايد صبح ميرفت از بازار جنس مياورد رفيقش هم نبود و دست تنها بود بخاطر همين با من من خواست كه اونروز با من نياد – ندا من امروز بايد برم بازار امیر هم نيست تو ميتوني تنهايي بري ;/; ناراحت نميشي ;/; – نه قربونت برم منكه خودم هر روز ميگم كه راضي نيستم بخاطرم هر روز صبح زود بلند شي و منو تو اين سرما برسوني – فقط امروز ندا فقط امروز از فردا بازم خودم ميرسونمت اونم به اين شرطیكه امروز رو با آژانس بري – خيلي خوب تو امروز رو به كارت برس صحبت میكنيم پس من زنگ ميزنم آژانس رسيدي اس ام اس بده – چشممممممم نگاهش كردم چقدر دوستش داشتم همه چيزم بود يه فرشته بود هر روز بخاطر من صبح زود پا ميشد و منو ميرسوند چقدر با بوندش احساس امنيت ميكردم ياد شعر گوگوش افتادم
;;; تو از كدوم قصه ای ;;;
;;; كه خواستنت عادته ;;;
;;; نبودنت فاجعه ;;;
;;; بودنت امنيته ;;;
صداي نيما منو به خودم آورد – ندا آماده شو زنگ زدم آژانس براي اولين بار توي اون چند روز داشتم تنها ميرفتم دانشگاه چقدر جاي نيما خالي بود چقدر دلم براش تنگ شده بود كاش الان پيشم بود دلم واسه وقتهاييكه دستامو تو دستاش ميگرفت و گرمشون ميكرد تنگ شده بود بدجوري وابسته اش شده بودم توی همين فكرها بودم كه رسيدم دم در دانشگاه كرايه آژانس رو حساب كردم و پياده شدم ريز ريز داشت برف ميومد يقه هاي لباسم رو كشيدم بالا و خواستم برم توي دانشگاه كه صداي خشن آشنائي بيشتر از سرماي وحشتناك اونروز لرزه به تنم انداخت به به خانم فراري تنها تشريف آورديد داداش بادي گاردتون كو ;/; تندي برگشتم نگاهش كردم دو قدم بيشتر با من فاصله نداشت خداياااااااا چقدر تنها بودم نيما كجاييیییییییی …. ادامه دارد

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها