داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

رمان دو روی عشق19


م : نريز من نميخورم ها.
ا : ديگه ريختم. اين روهم بخور.ديگه نخور.ليوانش رو آورد بالا و سلامتي گفت من هم مثل تو يدفعه از دهنم در رفت و گفتم : نووش. بره اونجا كه غم نباشه. بدبخت كپ كرده بود. نميدونست چي بگه. من هم براي اينكه تو خماري بزارمش ليوانم رو رفتم بالا. لامصب دوباره سوختم. دوباره افشين جوجه داد بهم و خوردم. يه چند باري با ترفند و تعريف برام مشروب ريخت. گرم شده بودم. يه حس غريب بهم دست داده بود. نميگم بد بود. چون خيلي هم خوب بود. اونجا بود كه فهميدم امثال تو چرا با مشروب خوردن حال ميكنيد. بعد از ناهار رفتيم تو ساختموني كه توي باغ بود. افشين بغلم كرده بود و من رو به خودش فشار ميداد. شهوت و مستي توي چشاش موج ميزد. چشماش تمنا ميكرد همراهيه من رو و من سر خوش بودم. گرم بودم. از مستي و البته شهوت. دوست داشتم من رو محكم به خودش فشار بده. هوس سكس كرده بودم. فكر ميكردم دارم از تو انتقام ميگيرم. با خودم لج كرده بودم. اين وسط افشين بود كه سودش رو برد.اولين سكسمون همون روز اتفاق افتاد. اونقدر حشري بودم كه اجازه دادم مثل تو از عقب باهام سكس كنه. خيلي لذت بخش بود. بعد از دو بار سكس توي اونروز بساطمون رو جمع كرديم و به سمت تهران برگشتيم. توي راه افشين بهم سيگار تعارف كرد. با كلي كلنجاربا خودم يه نخ روشن كردم و مثلا شروع كردم به كشيدن. اون هم داشت حال ميكرد كه من رو به راه آورده.وقتي رسيدم خونه از ترس اينكه بابا اينا چيزي نفهمن رفتم توي اتاقم و به بهانه خسته بودن خلوت كردم با خودم. يواش يواش از كرده خودم پشيمون شده بودم. دلم ميخواست با يكي درد و دل كنم. تنها كسي كه محرم اسرارمه تويي.
زنگ زدم خونت جواب ندادي. به موبايلت زدم. بعد از چند تا بوق برداشتي.صداي نفس نفس زدنت ميومد.ازت پرسيدم چكار ميكني;;; گفتي كه ص خونه اته. سريع هم دست به سرم كردي و قطع كردي.وقتي گوشيو گذاشتم سرجاش به اين نتيجه رسيدم كه خوب كاري كردم.منم آدمم و حق انتخاب دارم براي خودم. پس از اون روز من هم شدم معشوقه افشين. ديگه هر وقت جايي رديف بود كه ميتونستيم با هم باشيم نه نميگفتم و ميرفتم. افشين هم اين رو به خوبي متوجه شده بود و كمال استفاده روهم ميكرد.دوست داشتم كه من رو مثل ص دوست داشته باشي. مني كه از وقتي خودمون رو شناختيم در كنار هم بوديم.خدايه من چي ميشنيدم. از مريمم. پاك ترين دختري كه ميشناختم. بي غل و غش.ساده.مهربون و فقط به خاطر يه لجبازي كوچيك با من خودش رو سپرده بود به دست يه آدم مادر قهبه كه ازش سوء استفاده بشه.تو دلم گفتم كه بايد يه درس اخلاق و معرفت به اين آقا افشين بدم. اينجوري نميشه. هنوز نفهميده بودم كه كي مريم اوپن شده. بايد ازش ميپرسيدم.خشم سراپا وجودم رو گرفته بود. ولي بايد صبر ميكردم ببينم آخرش چي ميشه. نميخواستم زود قضاوت كنم.
ك : خوب. باقيش رو بگو.
مريم يه آهي كشيد و شروع كرد. غم و ترس رو ميتونستم توي چهره اش بخونم. ميدونست اگر قاطي كنم. يه بلايي سر افشين ميارم.از اون روز بود كه خودم رو كامل در اختياره افشين قرار دادم و سعي كردم عاشقش بشم و اون هم عاشقم بشه. هر كاري از دستم بر ميومد براش انجام ميدادم. اغلب اوقات تنهاييم صرف افشين ميشد. افشين هم همه رقمه هوامو داشت و مواظبم بود. بيشتر مواقع ; موقع سكس سعي ميكردم تو رو فراموش كنم. ولي چون افشين هيچ وقت نميتونست نيازه بدنم رو بفهمه و بهش پاسخ بده تو ميومدي تو ذهنم و من در خيالم با تو سكس ميكردم. جسمم در اختيار افشين بود ولي روحم در كنار تو. بعد از مدتي مشروب خوردن و سيگار كشيدن برام عادي شد. ميخوردم و ميكشيدم و با مستي حال ميكردم. از خودم بيخود ميشدم. ميدوني وقتي مست ميكردم آروم ميشدم. به همون آرامشي ميرسيدم كه انتظارش رو داشتم. اين قضايا گذشت تا هفته پيش.يادته بهت گفتم كه با بچه هاي دانشگاه ميخوايم بريم شيراز;; دروغ گفته بودم. هم به تو هم به خانوادم. با افشين رفتيم دماوند. باغ دوستش. من و افشين بوديم. دوست افشين و دوست دخترش. قرار بود روز رو اونجا بگذرونيم و به قول معروف عشق و حال كنيم. اول جاده دماوند قرار داشتيم با دوست افشين اسمش نادر بود. اسمه دوست دخترش هم زيبا بود. بچه هاي خوبي بودن. وقتي به هم ملحق شديم حركت كرديم به سمت دماوند. توي راه به افشين گفتم : تو مطمئني كه حضورمون براي اينا باعث ناراحتي نيست ;
ا : آره بابا. خيالت راحت. خود نادر دعوتمون كرده.
م : فقط اونجا يه كم مراعات كن. نميخوام اينا راجع به من فكر بد بكنن. باشه ;
ا : نترس خانومي. خيالت راحت باشه. اينا تو اين قضايا زياد سخت گير نيستن. حتي يه بار نادر جلوي من با زيبا سكس كرده و من تماشا ميكردم.
م : واي. خاك بر سر شون. يه وقت به سرت نزنه از اين كارا بكنيها.
ا : نترس. مگه خرم.
ديگه رسيده بوديم به دماوند. هوا به شدت سرد بود. برف گوشه و كنار به چشم ميخورد. افشين پشت سر نادر ميروند. رسيديم جلوي يه در بزرگ كه در يه باغ بود. نادر پياده شد در رو باز كرد. زيبا نشست پشت فرمون ماشين نادر و ماشين رو برد داخل. پشت سرشون هم ما وارد شديم. يه باغ بزرگ كه با برف پوشيده شده بود. درسته سرد بود ولي جاي قشنگي بود.رفتيم داخل ساختمون و پسرا سريع بساط آتيش رو به پا كردن تا ساختمون گرم بشه. من و زيبا هم مشغول صحبت شده بوديم.نادر و افشين لوازمي كه با خودشون آورده بودن رو از ماشينها خالي كردن و آوردن توي ساختمون.من و زيبا هم كمكشون كرديم تا زودتر تموم بشه كارشون. كارها كه تموم شد. چند تا ساندويچ ژامبون درست كرديم و به عنوان ناهار خورديم. تو اين ميون هم كه زيبا خانوم براي نادر عشوه ميومد و نادر هم گهگداري يه دستي به سر و گوش زيبا ميكشيد. حتي چند بار محكم زد در كون زيبا اونم ميخنديد و بيشتر به نادر ور ميرفت. من يه كم معذب بودم توي اين جمع.افشين متوجه شد و بهشون توضيح داد كه من معذبم. اونا هم يكم خودشون رو جمع و جور كردن. بعد از ناهار اون دوتا كه رفتن تويه يكي از اتاقها و خيلي زود صداشون بلند شد.به پيشنهاد افشين من رفتم روي كولش و از بالاي پنجره اتاق شروع كردم به ديد زدن. نادر و زيبا لخت مادر زاد بودن و نادر كيرش رو كرده بود تو كس زيبا و با تمام قدرت تلمبه ميزد. ديدن اين صحنه ها حسابي تحريكم كرده بود. زيبا اندام خوش فرمي داشت و نادر هم هيكل تو پري داشت. سكسشون خشن بود نسبتا. احساس كردم كه خودم رو خيس كردم مخصوصا كه افشين هم اون پايين دستش به هر جا كه ميرسيد رو ميماليد. بعد از چند لحظه با كمك افشين اومدم پايين. تشنه سكس بودم. افشين هم اين رو خوب فهميده بود. دستش رو كرد توي شلوارم از بغل شرتم دستش رو به كسم رسوند.
ا : واي دختر چته ; چي شده ;
م : هيچ چي.
ا : تو كه راست ميگي. ( لبش رو گذاشت رو لبم )
تمام اعضاي بدنم تشنه سكس بودن. با افشين رفتيم توي يه اتاق ديگه و مشغول شديم. يه سكس جانانه كرديم و بعدش يه چرت زديم. بعد از ظهر كه از اتاق اومدم بيرون زيبا نشسته بود رو مبل. صدام كرد رفتم پهلوش نشستم.
ز : چطوري خوشگله. خسته نباشيد. حال داد ;
م : چي حال داد ;
ز : مياي ما رو ديد ميزني و بعدش ميري با دوست پسرت عشق و حال ميكني. بعد خودت رو ميزني به اون راه.
م : كي گفته ;
ز : خودم ديدمت شيطون. تازه ايرادي نداره كه. من كه ناراحت نشدم.
م : به هر حال ببخشيد.
ز : نه بابا. راحت باش. تا حالا گروپ سكس داشتي ;
م : نه.
ز : ميخواي داشته باشي ;
م : ببين زيبا جان من مثل تو آزاد نيستم. اگر هم سكس ميكنم كامل نيست. من دخترم هنوز.
ز : ا. پس مزه سكس رو هنوز نچشيدي. حيف باشه.
م : مگه چقدر فرق ميكنه ;
ز : بيشتر از اون چيزي كه فكرش رو بكني.
م : نميدونم چي بگم.
يه كم راجع به سكس از جلو صحبت كرديم و بقيش رو هم راجع به زندگي و اين حرفها.شب وقتي بساط مشروب پهن شد ميخواستم نخورم ولي به اصرار اون سه نفر خوردم. خيلي هم خوردم. هممون مست بوديم تو لحظه خوش.ديگه هيچ چي حاليم نبود. زيبا به بهانه گرم بودن تاپش رو در آورد. با يه سوتين و شلوارك نشسته بود. نادر هم كه اصلا اينگار ما اونجا نبوديم داشت باهاش ور ميرفت. من با وجود مستيم ولي خجالت ميكشيدم. بعد از چند لحظه ديدم دست افشين روي سينه هامه و داره ميمالدشون. برگشتم به سمتش و يه نگاهي بهش كردم. نذاشت حرف بزنم لبهامو به دندون گرفت و شروع كرد به خوردن. با دستم هولش دادم عقب و گفتم : افشين مگه نميبيني اينجا آدم هست.
ا : خوب باشه. اونا هم دارن همين كار رو ميكنن.
ز : مريم جونم سخت نگير. اتفاقا اينجوري بيشتر حال ميده.
ن : آره مريمي. به داد افشين برس كه اوضاعش خرابه.( با نگاهش نگاه منو راهنمايي كرد به سمت كير افشين. بد جوري سيخ كرده بود. )
دوست نداشتم به اين كار تن در بدم ميخواستم بلند شم برم تو يكي از اتاقا كه افشين دستم رو گرفت و من رو كشيد به سمت خودش.
ا : بيا خوشگلم. چرا اينا دل ما رو آب بندازن. بيا همين جا حال كنيم روشون رو كم كنيم.
م : نه افشين من نميتونم.
ا : نميتونم نداره.اومد و خوابيد روم.ديگه نميتونستم از دستش در برم.با وجود مقاومتي كه ميكردم تاپم رو از تنم درآورد.صداي تشويق زيبا و نادر بلند شد. آفرين آفرين ميگفتن و افشين رو تشويق ميكردن به ادامه كارش. نميگم بدم ميومد چون داشتم لذت اين حس جديد رو ميبردم ولي يه كم خجالت ميكشيدم.چند لحظه اي كه گذشت با وجود زبونهايي كه افشين به اندامم ميزد من هم تحريك شدم و خودم رو سپردم به دستش. فهميده بود كه رام شدم بلند شد و سوتينم رو هم در آورد و بازبون و دندوناش افتاد به جون سينه هام. مست بودم. مست مشروب و مست شهوت. هيچ چيز برام مهم نبود ديگه. خجالتم جاش رو داده بود به دريدگي. الان هم باورم نميشه اون شب چه شكلي تونستم جلوي تا غريبه با دوست پسرم سكس كنم. ولي اون حس جديد تشويقم ميكرد به ادامه كار. ديگه به لطف افشين لخت لخت بودم. زيبا هم همينطور. ناله هاش من رو كه دختر بودم تحريك ميكرد واي به حال پسرا. يه كل كلي بين من و زيبا افتاده بود. هر كاري من ميكردم براي افشين اون هم ميكرد. يا برعكس. هر دومون داشتيم توي يه مسابقه نانوشته شركت ميكرديم. مسابقه سكس. ولي بازنده اين مسابقه من بودم.زماني كه به اوج شهوت رسيديم زيبا پاهاش رو باز كرد و نادر بين پاهاش قرار گرفت و سر كيرش رو سر داد تو كس زيبا. زيبا هم شروع كرد به سرو صدا كردن و همزمان با سينه هاي خودش ور ميرفت. قافيه رو باخته بودم. دلم ميخواست من هم بتونم از جلو سكس كنم. به دليل : _ پوز اون جنده خانوم رو بزنم. _ راه رو توسط افشين باز كنم تا خودم رو در اختيار تو قرار بدم.نميدوني چه زمانهايي كه من با فكر سكس كامل با تو به خواب رفتم. فكر ميكردم تنها برتري ص نسبت به من همين بود كه تو ميتونستي باهاش سكس كامل داشته باشي. همين. اما ميدونستم اگر از تو بخوام حتما مانعم ميشي.تو همون لحظه بود كه اون تصميم عجيب رو گرفتم. سر كير افشين رو گرفتم و با سوراخه كسم تنظيمش كردم. بهش فهموندم كه بايد بكنه. برق شادي و ترس رو همزمان تو چشاش ديدم. ولي شادي بيشتر از ترس بود. سر دوراهي بود. بهش گفتم : افشين منو بكن. منو بكن.
ا : آخه تو هنوز دختري.
م : ميگم بكن. زود باش.
ديگه تاخير نكرد و خيلي آروم كيرش رو به كسم فرو ميكرد. درد داشتم. سوزش عجيبي توي تموم تنم به جريان افتاده بود. از درد داد ميكشيدم. زيبا و نادر هم مثل چوب خشك وايساده بودن و نگاهمون ميكردن.بالاخره تموم شد. آتش شهوتم خاكستر شد و رو به سردي رفت. تازه فهميدم كه چه اشتباهي كردم. بدنم به شدت درد ميكرد. پاهام خشك شده بود. از همه مهمتر قلبم پاره پاره بود. ديگه با چه رويي برگردم خونه. با چه رويي با تو مواجه بشم. از عكس العملت ميترسيدم. الان هم ميترسم. چون حس ميكنم آرامش قبل از طوفانه.اونشب تاصبح گريه كردم. افشين بي خاصيت هم كه شهوتش خوابيده بود و يه گوشه به خواب رفته بود. اون دوتا هم كه تو بغل هم كز كرده بودن و خرناس ميكشيدن.كامران. كاش اونجا بودي. دلم براي خودم. بابام. مادرم و تو ميسوخت.گريه امونش رو بريده بود. باور نميكردم كه رفتار من باعث شده باشه كه مريم اجازه بده بي عصمت بشه ولي به من برسه.چرا;; آخه چرااااااا;;; سرش رو گرفتم روي شونه ام و گذاشتم اشكاش سرازير بشه. نميتونستم تو اون لحظه ملامتش كنم. بايد صبر ميكردم.داشتم نقشه ميكشيدم كه چه جوري ننه اين افشين رو بگام. بايد يه كاري ميكردم تا آخر عمرش نتونه سرش رو بالا بگيره.درسته مريم ازش اين رو خواسته بود ولي اون هم نبايد به اين كار تن در ميداد.هق هق مريم به قلبم خنجر ميزد. سرش رو بوس كردم و دستم رو كردم بين موهاش.
ك : عيبي نداره. يه اشتباهي كردي. ولي درست ميشه.
م : يعني ميخواي بگي كه از دستم ناراحت نيستي ;
ك : هه. دختر خوب اينقدر عصبانيم كه الان ميتونم زمين و زمان رو به هم بدوزم. ولي به خاطر شرايط روحيه تو فعلا كاري نميكنم و خود خوري ميكنم. حساب اون افشين مادر به خطا رو هم ميذارم كف دستش. اونم به وقتش.
م : كامي. من ازش خواستم اين كار رو بكنه.
ك : اولا تو غلط كردي كه فكر كردي با اين كارت ميتوني دوست داشتنت رو به من ثابت كني. من يه موي گنديدت رو با هزار تا حوري بهشتي عوض نميكنم. دوما من اگر بهت كم توجهي كردم دليل بر اين نميشه كه ص من رو ارضا ميكنه و تو نميتوني. اگر هم با هم سكس ميكرديم فقط صرفا به خاطر همين مسايلي بود كه ازش ميترسيدم و آخرش هم اتفاق افتاد. سوما بر فرض مثال كه تو خواستي اون پسره عوضي چرا خواسته تو رو عملي كرده بايد تاوان اشتباهش رو بده.چهارما اگر فكر ميكني كه من تو رو دوست ندارم بايد بگم كه من عاشقتم. احمق اين رو درك كن.
م : منم عاشقتم كامران. به خدا دوست دارم. خيلي زياد باورت نميشه از جونم بيشتر دوست دارم.
ك : ديوونه من هم دوست دارم. قربونت برم.
م : كاش ميشد با هم عروسي كنيم.
ك : آره. اي كاش ميشد. ولي خودت كه بهتر ميدوني دايي نظرش راجع به من چيه. پس جزوه محالاته.
م : آره ميدونم. ميدونم. هيچ كاري هم نميشه كرد.
خيلي دلم ميخواست اون اتفاق ميافتاد. ولي چه كنم راهي نداشت.دايي من خر خودش رو سوار بود و پياده هم نميشد.
خیلی اعصابم خورد بود. از مریم جدا شدم و مثل مرغ سربریده توی اتاق میگشتم. مطمئنا اگر افشین اونجا بود با خواهر و مادرش وصلت مبکردم. باید یه بلایی میاوردم سرش اینجوری نمیشد دست روی دست بزارم.یه نخ سیگار روشن کردم و رفتم توی آشپزخونه. بساط چایی رو ردیف کردم. باید یه کاری میکردم که روی اعصابم مسلط بشم. یه چای ریختم واسه خودم و یه سیگار دیگه هم روشن کردم. مریم از اتاق اومد بیرون. وقتی من رو دید ترجیح داد برگرده داخل اتاق.یکم که به خودم مسلط شدم برگشتم پیشش. یه غم عجیبی توی چهره اش بود که خیلی اذیتم میکرد. باید بهش دلداری میدادم.نشستم پهلوش و گرفتمش تو آغوشم. تشویش رو از اندامش میشد حدس زد. میدونست که آرامش قبل از طوفانم.چند لحظه بعد با یکم من و من کردن ازم پرسید:
کامی ; میخوای چیکار کنی ;
ک : خودم میدونم. اونش با من دیگه تو کاری نداشته باش به این کارا.
م : کامی این مسئله مربوط به منه. باید بدونم چیکار میخوای بکنی.
یه نگاه به ساعت روی دیوار انداختم. تقریبا . بود.
ک : یه زنگ بزن افشین بیاد اینجا.
م : میخوای چیکار کنی ; ( از ترس میلرزید. دندوناش رو به هم فشار میداد )
ک : کار خاصی ندارم. میخوام یکم باهاش حرف بزنم.
م : نه. من تو رو خوب میشناسم. میخوای شر به پا کنی.
ک : دیوونه اینجا خونه منه. تو خونه خودم که شر به پا نمیکنم که. تو فقط بگو بیاد میخوام باهاش حرف بزنم فقط.
م : باید قول بدی دعوا راه نندازی. قسم بخور.
ک : به جون خودت که میدونی چقدر دوست دارم و قسم راستم رو سرته باهاش کاری ندارم. میخوام اتمام حجت کنم باهاش.
م : باشه. بذار ببینم میاد یا نه.
ک : نه دیگه نشد. اگر اومد که هیچ. اگر نیومد بهش بفهمون که باید بیاد. وگرنه من میرم پیشش. اونوقت مسئله بغرنج میشه.
مریم گریه اش گرفته بود. با گریه ادامه داد : ای خدا. من چیکار کنم.
ک : کاری که من میگم رو انجام بده همین.
با حالی زار و پریشان رفت به سمت تلفن.بعد از یک دقیقه اومد توی اتاق.
ک : خوب چی شد ;
م : هیچ چی. گفت با دوستام بیرونم. نمیتونم بیام.
ک : گه خورده بچه سوسول. مادر به خطا.
رفتم سمت تلفن. زدم روی ردیال.
ا : گفتم که نمیام. باز زنگ زدی که چی بشه ;
ک : بیخود کردی. اگر تا دم در خونه من نباشی. امشب زندگیت رو به خاکستر تبدیل میکنم. منو خوب میشناسی کاری رو که بگم انجام میدم.
ا : سلام کامران. فکر کردم مریمه.
ک : الان که فهمیدی کیه ;
ا : آره. فهمیدم.
ک : تا اینجایی. اوکی ;
ا : اتفاق خاصی افتاده مگه ;
ک : نه جون تو. میخوایم با هم یکم گپ بزنیم. اشکالی داره مگه ;
ا : باشه من تا اونجام.
ک : گفتم مثل اینکه نشنیدی. یا خودت رو زدی به خریت.
ا : باشه. سعیم رو میکنم بیام.
ک : تا نیای جلوی در خونتون آتیش به پا میکنم. فهمیدی. ;
ا : باشه. اونجام.
گوشیو قطع کردم.افشین پسر خاله سامان یکی از دوستای خوب من بود. مریم رو توی جمع ما دیده بود و بعد از چند بار سر راهش سبز شدن بالاخره با مریم دوست شده بود. روز اول دوستیشون به هر دوشون اخطار های لازم رو داده بودم. باهاش شرط کرده بودم که اگر آسیبی به مریم برسونه خشتکش رو میکشم روی سرش. اونروز زیاد به این تهدید من وقعی نذاشته بود تا اینکه یه بار با ما اومد شمال. اتفاقا توی همون سفر هم اکیپ ما با چند از محلیهای اونجا دعوامون شد و یه کتک کاری حسابی کردیم. بعد از اون قضیه به سامان گفته بود که این کامرانه قاطی میکنه بد جوری کسخل میشه. سامان هم خر فهمش کرده بود که حواسش باشه دست از پا خطا نکنه. یه جورایی حساب میبرد یا احترام بود نمیدونم. ولی حرف من برش داشت براش. ( میدونستم که سر ساعت دم در خونه است. اصلا شکی نداشتم. )
م : کامی ;
ک : بله ;
م : یادت باشه قول دادیا.
ک : میدونم. چشم.
م : مرسی.
ک : تشکر نیازی نیست. خوب بعدش چی شد.;
صبح که از خواب پاشدن. زیبا اومد پیشم و یه کم دلداریم داد. با هام صحبت کرد و من رو مجاب کرد که با این قضیه باید کنار بیام و در ضمن خودم از افشین خواستم که این اتفاق بیافته. پس من هم اندازه افشین مقصرم.از شدت ترس و دلهره و عصبانیت نفهمیدم کی ظهر شد و بعدش هم عصر.روز سختی بود. دلمشغولی نداشتم. همش تو فکرم داشتم تحلیل میکردم که اگر بابا اینا بفهمن چه اتفاقی میافته.بعد از شام من و زیبا رفتیم توی یکی از اتاقها و پسرا هم با هم رفتن توی یه اتاق دیگه و خوابیدیم. البته نصفه شب زیبا رفت بیرون با نادر یه کارایی کرد و برگشت توی اتاق.حالم از سکس به هم میخورد. از معاشقه. از شهوت. از بوی مرد. از همه چیز. افشین نامردی رو در حقم تموم کرده بود و داشت به ریشم میخندید. چند باری بهم نزدیک شد ولی با برخورد بد من ازم فاصله گرفت. بالاخره روز بازگشتمون فرارسید.نمیخواستم بشینم توی ماشینش ولی مجبور بودم. راه افتادیم سمت تهران. توی راه افشین سر حرف رو باز کرد و شروع کرد توجیه کردن کارش. بعضی وقتها هم من رو مقصر میدونست که تشویقش کردم به این کار. یواش یواش صحبت به اینجا رسید که ما همدیگرو دوست داریم و میتونیم با هم ازدواج کنیم. و از این دسته خزعبلات. من احمق هم خام شدم و باهاش آشتی کردم. از اون روز تا الان هم دیگه پیگیرش نشده و فقط و فقط هر وقت به سکس احتیاج داره من رو به هر بهانه ای میکشه بیرون و باقیش هم که خودت میدونی.گر گرفته بودم. انگار مواد مذاب آتشفشان فوجی یاما رو داشتن میریختن رو بدنم. داغ بودم. داغ انتقام.( نمیدونم تا حالا شده تشنه انتقام از یه نفر باشید یا نه. تا وقتی که زهر خودتون رو نریزید آروم نمیشید)
ک : آخرین باری که باهاش بودی کی بود ;
مریم سرش رو انداخت پایین. میترسید توی چشام نگاه کنه.
ک : من منتظر جواب سوالم هستم.
م : دی.. دی.. دیروز.
ک : سکس هم داشتین ;
با سر علامت آره رو بهم نشون داد.نفهمیدم چی شد. فقط جای دستم که روی صورتش نقش بسته بود رو دیدم. خودم باورم نمیشد روی مریم دست بلند کنم. اصلا توقع همچین چیزی رو خودم نداشتم چه برسه به مریم. تو شوک بود. چونش میلرزید. اشک تو چشاش منتظر بود که بریزه پایین. یواش یواش اشکش سرازیر شد. بغلش کردم. به خودم فشارش دادم. صدای هق هقش اتاق رو پر کرده بود. چشام خیس اشک بود. دلم میخواست گریه کنم و خودم رو خالی کنم ولی از مریم خجالت میکشیدم. مریم مثل ابر بهار گریه میکرد. بدنش به شدت تکون میخورد.
ک : مریم. منو ببخش. به خدا دست خودم نبود. باور کن.
م : میدونم. کمترین چیزی بود که باید منتظرش میبودم. لیاقت من مرگه کامی.
ک : از این حرفها نزن که خوشم نمیاد. دنیا به آخر نرسیده. همه چیز درست میشه. مطمئن باش.
م : خدا کنه که درست شه. واقعا غیر قابل تحمل شده برام.
ک : تویی که از این قضیه رنج میبری چرا دوباره رفتی تو بغل اون مادر قهبه ;
م : میترسیدم کامی. به خدا هیچ لذتی نمیبردم از سر اجبار بود.
ک : این و نگو که باور نمیکنم. باشه ;
هق هقش دوباره بلند شد. با تمام وجودش ناله میکردو اشک میریخت. خیلی دلم براش سوخت. بیچاره مثلا به من پناه آورده بود اونوقت من احمق بد تر از دیگران باهاش برخورد کرده بودم. سرش رو گرفتم بالا و یه بوس از گونش کردم. در گوشش نجوا کردم. : عزیزم. منو ببخش. به خدا دست خودم نبود.
م : عیبی نداره. حقمه. حقمه.
به ساعت نگاه کردم. نزدیک بود. الان دیگه این مادر به خطا پیداش میشد. باید آماده میشدم. باید نسخش رو همونجا میکشیدم.
به مریم گفتم که توی اتاق میمونی و تا من نگفتم بیرون نمیای. حتی اگر دعوامون شد.
م : تو قول دادی. یادت رفته ;
ک : گفتم حتی اگر ; متوجه شدی حالا ;
م : آره. متوجه شدم.
صدای زنگ در بلند شد. استرس و تشویش به سراغم اومد. باید منطقی برخورد میکردم با این قضیه. چون پای آبروی مریم در میون بود. باید از راهش وارد میشدم.
آیفون رو برداشتم.
ک : بله ;
س : کامی سامانم در رو باز کن.
ک : این طرفا ;
س : هوا سرده. درو باز کن به جای سوال پیچ کردن.
ک : تنهایی ;
س : نه. افشین هم باهامه.
در رو باز کردم و تیز رفتم یه زنگ به رضا زدم گفتم بیاد دم در خونه کارش دارم. اون هم گفت تا یک ربعه دیگه اونجاست.

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها