داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

رمان دو روی عشق10

تو فكر بودم كه قيافه فرانك اومد جلوي چشمم.قيافه اي معصوم و دوست داشتني. ولي من احمق اين دختر دوست داشتني رو از خودم روندم.ياد روز آشناييمون افتادم.يادش به خير.تو ياهو مسنجر به قول قديميها چرخ دور ميزدم و از هر اي دي كه خوشم ميومد يه پي ام ميدادم. به يكي پي ام دادم.جواب داد.خودم رو معرفي كردم و اون هم خودش رو فرانك معرفي كرد. يه كم كه چت كرديم براي اينكه بفهمم واقعا دختره يا سر كارم بهش پيشنهاد دادم كه با تل صحبت كنيم. خياي ريلكس قبول كرد.اما ازم قول گرفت اگر از هم خوشمون نيومد مزاحمتي ايجاد نكنم براش. من هم قول دادم و خواستم تل بدم كه خودش شماره خونشون رو برام تايپ كرد. پرسيدم كي زنگ بزنم. گفت : هر وقت دوست داشتي.من هم همون موقع بهش گفتم : ديس بشه تا من زنگ بزنم بهش.به شماره اي كه داده بود يه نگاه كردم و پيش خودم گفتم : آخه كسخل الانه كه زنگ بزني و چند تا سبيل كلفت اونور خط از ته دلشون بخندن بهت و مسخرت كنن.اما از اونجايي كه من آدم پررويي هشتم دل رو زدم به دريا و زنگ زدم به شماره اي كه فرانك داده بود. بعد از تا بوق يه دختر گوشيو برداشت. يه نفس راحت كشيدم كه اسكل نشده بودم.

ف : بفرماييد ;

ك : سلام. كامران هستم.

ف : سلام. حال شما خوبه ;

ك : ممنون به مرحمت شما. خانواده محترم خوب هستن ;

ف : خوبن. سلام دارن خدمتتون.

خلاصه از اين دسته حرفها.بعداز نيم ساعت صحبت كردن قرار بر اين شد كه جمعه همديگرو ببينيم و اگر از هم خوشمون اومد با هم دوست بشيم.از اون روز تا جمعه اش هر روز با هم حرف ميزديم و يواش يواش يخ بينمون آب شده بود و خيلي ريلكس شده بوديم با هم.جمعه شد و روز قرار. من ديوونه قرار رو گذاشتم جلوي سينما قدس تو ميدان وليعصر. حواسم نبود كه بعد از ظهر تو اون يه تيكه سوزن بندازي پايين نميره. حالا ما دو تا كه تا حالا هم رو نديديم چه شكلي ميخوايم هم رو پيدا كنيم.بالاخره بعد از مصيبتي كه كشيديم(البته فرانك)بالاخره هم رو پيدا كرديم.داشتم با نگاهم دنبالش ميگشتم كه موبايلم زنگ خورد. شماره غريبه بود. جواب دادم.

ك : بفرماييد ;

ف : آقا كامران كجاييد شما ;

ك : من سر قرارم شما كجاييد. ;

ف : من هم همونجام. كدوم يكي هستيد ;

ك : شما كجاييد بگيد تا من پيداتون كنم.(راستش مشخصات لباسام رو عوضي گفته بودم بهش تا من بتونم زود تر اون ببينم و سريعتر از اون ارزيابي كنمش)

ف : من دم باجه تلفن كارتي جلوي سينما هستم.

نگام رفت اون سمتي. تا كيوسك بود. تو هر دوش هم دختر بودن. اولي رو كه ديدم نزديك بود قالب تهي كنم. ( يا مرتضي عقيلي ) اين ديگه چيه;.يه غولي بود از لحاظ هيكل. راحت ميشد وزنش. گفتم : كامي جون تو كونت پارس نري جلو ها. كافيه يه روز دعواتون بشه. ميزنه آبلمبوت ميكنه.داشتم به اين چيزا فكر ميكردم كه صداي فرانك از پشت گوشي منو به خودم آورد.

ف : كوشي پس ;

ك : كدومشوني ; دستت رو بگير بالا.

دستش رو گرفت بالا. يه نفس راحت كشيدم. اشتباه گرفته بودم. از ته دلم خندم گرفته بود با تصوراتي كه داشتم. من هم دست تكون دادم و اون منو ديد و گوشيو گذاشت سر جاش و اومد سمتم.از فكرهايي كه كرده بودم هنوز لبم خندون بود.رسيديم به هم.يه دختر با هيكل متوسط. نه خيلي لاغر و نه خيلي چاق. هيكش خوب بود در كل.قدش هم در حدود بود.موهاي لختش از زير شالش زده بود بيرون.مشكي وبراق.خيلي به رخش ميومد. صورت گرد. چشاي قهوه اي با عينك كه فريمش خيلي قشنگ بود.گريف بود و مشكي. رنگ فريم عينكش با پوست سفيدش تو جنگ بودن و به زيبايي چهره فرانك كمك ميكردن.در كل دختر خوشگلي بود. به دلم نشست تو همون نگاه اول.

ف : بايدم بخندي. منو گذاشتي سر كار نبايد گريه كني كه.

ك : به شما نميخنديدم. باور كن. داستانش مفصله.

ف : خوب پس بگو من هم بخندم.

با اشاره سر بهش دختر گنده ارو نشون دادم و گفتم : ببينش تا بعد بهت بگم چي بود قضيه.

با هم رفتيم سمت كافي شاپ سوگلي تو خيابون آبان. رسيديم اونجا. سفارش داديم. من قهوه سفارش دادم فرانك هم كافه گلاسه.يه كم كه گذشت سر صحبت باز شد و من قضيه جلوي سينما رو براش تعريف كردم. يه كم هم از خودم پياز داغش رو زياد كردم و يه فيلم نامه كمدي براش سر هم كردم.از بس خنديده بود اشك تو چشاش جمع شده بود.ذاتا دختر خوش خنده اي بود با وجود مشكلا تي كه تو زندگيش داشت ولي از ته دل ميخنديد. بعضي وقتها بهش حسوديم ميشد كه ميتونه اينقدر راحت بخنده و از كنار مشكلاتش به راحتي رد بشه.اهل مطالعه بود و عاشق نوشتن. رشته تحصيلي اش هم تقريبا يه همچين چيزي بود(سر يه چون اون الان يكي از نويسنده هاي خوب يكي از.. پرفروش ايرانه).يه كم راجع به كتاب و درس و غيره با هم صحبت كرديم. يه چند تا شعر واسه هم خونديم كه بيشتر جنبه كل كل داشت تا چيز ديگه. بعد از يه ساعت بلند شد يم و از كافي شاپ زديم بيرون.بالاخره بعد از اين ملاقاتمون قرار شد كه دوستان خوبي بشيم واسه هم.(مريم تو دوست دخترهاي من از همه بيشتر از فرانك خوشش ميومد. خيلي با هم جور بودن. حتي وقتي رفتم و باهاش خداحافظي كردم. مريم تا ماه جواب سلامم رو هم نميداد.يكي از دلايلي كه با ص لج افتاده بود همين قضيه بود).ياد روزي ميافتم كه براي اولين بار به خونم دعوتش كردم. بدون چون و چرا قبول كرد. ميتونم بگم رو سر من قسم ميخورد. خيلي بهم اطمينان داشت. من هم به خاطر همين قضيه هيچ وقت فرانك رو به چشم دختري كه بشه باهاش سكس كرد نگاه نكردم و الان خوشحالم كه از اعتمادش نسبت به خودم سوء استفاده نكردم.جمعه بود و قرارمون ناهار بود تو خونه من. من هم سنگ تموم گذاشتم براش. براي ناهار لازانيا درست كردم و سالاد ماكاروني.مريم رو هم با اجازه فرانك دعوت كردم تا هم به فرانك بفهمونم كه تو فكر كارهاي بدبد نيستم و هم اينكه مريم رو با فرانك آشنا كنم. مريم از وقتي كه اومده بود همش از فرانك سوال ميكرد و هي تيكه ميانداخت.

ميگم كامي. اين عروس خانوم كي قراره بياد ;

ميگم كامي. تو تا حالا يادت مياد براي من يه همچين كارايي كرده باشي كه به خاطر اين فرانك خانوم انجام ميدي ;;@;و از اين دسته شوخيها كه همش هم منجر ميشد به تو سر و كله هم زدن.با كمك مريم ميز رو چيديم و دسر هم حاضر كرديم.(مريم خيلي خوش سليقه بود و هميشه تو تزيين دكوراسيون خونه كمكم ميكرد)بالاخره زنگ در خونه زده شد و مريم در رو باز كرد و رفت به استقبال فرانك.بعد از چند لحظه هر دوشون داخل خونه شدن.از همون اول نگاه كنجكاو فرانك كل خونه رو ور انداز كرد.بعدش من رو از نظر گذروند. بنده خدا چند بار منو ديده بود. هميشه هم با تيپ اسپرت. اما اونروز من يه تيپ رسمي زدم كه خودم خيلي باهاش حال ميكنم.يه شلوار پارچه ايه مشكي پام كرده بودم و يه پيرهن مردونه مشكي با كجراه نقره اي. يه كراوات نقره اي هم بسته بودم كه رنگ لباسم رو بشكنه. فكر ميكنم جذاب شده بودم. چون اگر غير از اين بود مريم مسخرم ميكرد.(زماني كه داشتيم خونه رو ميساختيم به پيشنهاد من طبقه اول رو يه واحدي ساختيم و خيلي هم تو نقشه خونه ريزه كاريها رو در نظر گرفتيم. خيلي خوش ساخت شده بود.هنوز هم كه هنوزه هر كس بار اولش باشه بياد تو خونه من خيلي با ساخت اونجا حال ميكنه).آپارتمان من در حدود متره با دو تا اتاق خواب بزرگ ; يه حال و پذيرايي نسبتا بزرگ و جادار. تو حمومش هم ميشه قشنگ كشتي گرفت.فرانك رو راهنمايي كردم تو پذيرايي. مريم با يه چشمك يواشكي بهم فهموند كه بالاخره من هم راه افتادم و از انتخابم راضي بود. لبخند رضايت رو تو چهرش ميديدم.فضاي اتاق پذيرايي رو با كمك مريم طراحي كرده بودم. يه گوشه اش شومينه بود.بالاي تاقچه شومينه دو تا لاله طرح شاه عباسي گذاشته بودم. جلوي شومينه هم يه صندلي نعنويي با چوب آبنوس كه هر وقت ميشينم روش ياد پدر پسر شجاع ميافتادم.يه دست مبل راحتي نفره كه دو تاش كاناپه بود تو پذيرايي رو بروي تي وي گذاشته بودم و ميز وسطش رو هم از اصفهان خريده بوديم. منبت كاري بود.چهار تا گلدان چيني بزرگ دارم كه يكي از دوستاي بابا از چين فرستاده بود براش و من ازش گرفتمشون. روشون اژدها نقاشي شده. گذاشته بودم بين مبلها.بغل شومينه هم يه گرام گذاشته بودم.(همه اين چيزايي كه ميگم هنوز هم هستن اما اون موقع كجا و الان كجا).در كل خونه رو با عناصر سنتي و مدرن تلفيق داده بوديم. هر كس كه ميومد نميفهميد من سنتي هستم يا مدرن.ديوار پذيرايي هم پر از تابلو هاي منبت كاري شده و مينا كاري شده است. چند تا از سياه مشقهايي كه نوشته بودم و خوب در اومده بود رو قاب كرده بودم وزده بودم به ديوار.فرانك بعد از تعارف كردن معمول نشست رو كاناپه و من مريم رو به فرانك و فرانك رو به مريم معرفي كردم.اون دو تا داشتن تعارف تيكه پاره ميكردن كه من رفتم تو آشپزخونه و تدارك پذيرايي اوليه رو ديدم.با سه تا شربت به ليمو تپل رفتم پيششون. بهشون تعارف كردم خودم هم نشستم روبروي فرانك.

ف : كامران نگفته بودي خونتون اينقدر دنجه.

ك : آره. فقط جون ميده براي تنهايي.

م : نيست كه تو هم هميشه تنهايي;;;.(آخه اغلب مواقع مهمون داشتم. رو حساب دوستاني كه داشتم از همه قشر آدمي ميومد خونه من. از شاعر بگير تا هنر پيشه. البته الان هم از اين رفت و آمدها دارم اما خيلي كم.بيشتر دوست دارم تنها باشم.اونوقت ها بيشتر بساط تخته نردمون براه بود.ميشستيم با بچه ها بازي ميكرديم و كري ميخونديم.روزهايي هم كه فوتبال داشت به اندازه ورزشگاه آزادي آدم تو خونه من بود كه فقط با هم كل كل ميكرديم و سرو كول هم ميزديم).يه چشم غره به مريم رفتم كه حساب كار بياد دستش. ولي اون بچه پررو هر چيزي رو كه به فرانك نگفته بودم رو بهش گفت. آخرش هم ميپرسيد : كامران بهت گفته بود اينارو ;

بيچاره فرانك هم جواب ميداد : حتما ميخواسته بعدا بهم بگه.

خلاصه با حرف زدن سرمون گرم شد و وقت ناهار شد. من به فرانك و مريم تعارف زدم كه بريم سر ميز ناهار خوري.فرانك از ديدن چيدمان ميز خيلي خوشش اومد و از مريم تشكر كرد. چون تابلو بود اين يكي ديگه كار من نميتونه باشه. البته مريم به فرانك توضيح داد كه غذا رو من درست كردم تا اگر غذا به مذاق فرانك خوش نيومد خودش رو تبرئه كنه.ناهار رو در سكوت خورديم. فقط صداي يه موزيك از شهريار قنبري پخش ميشد.بعد از ناهار فرانك ميخواست ظرفها رو بشوره كه با اصرار من و مريم بيخيال شد.مريم گفت : تا كامي اتاق ارواح رو بهت نشون بده.من هم يه چايي حاضر ميكنم.

ف : كامي ; اتاق ارواح چيه ديگه ;

ميخواستم جوابش رو بدم كه مريم جواب داد : اتاق خوابشه. من كه ميترسم برم اون تو.

ف : بريم ببينيم چه شكليه.

من هم با استيصال قبول كردم و با اشاره به مريم فهموندم كه فاتحه ات رو بخون.به سمت اتاقم راهنماييش كردم. در اتاقم رو كه باز كردم استرسي كه به فرانك وارد شد رو ميشد حس كرد.ادامه دارد…..
تو فكر بودم كه قيافه فرانك اومد جلوي چشمم.قيافه اي معصوم و دوست داشتني. ولي من احمق اين دختر دوست داشتني رو از خودم روندم.ياد روز آشناييمون افتادم.يادش به خير.تو ياهو مسنجر به قول قديميها چرخ دور ميزدم و از هر اي دي كه خوشم ميومد يه پي ام ميدادم. به يكي پي ام دادم.جواب داد.خودم رو معرفي كردم و اون هم خودش رو فرانك معرفي كرد. يه كم كه چت كرديم براي اينكه بفهمم واقعا دختره يا سر كارم بهش پيشنهاد دادم كه با تل صحبت كنيم. خياي ريلكس قبول كرد.اما ازم قول گرفت اگر از هم خوشمون نيومد مزاحمتي ايجاد نكنم براش. من هم قول دادم و خواستم تل بدم كه خودش شماره خونشون رو برام تايپ كرد. پرسيدم كي زنگ بزنم. گفت : هر وقت دوست داشتي.من هم همون موقع بهش گفتم : ديس بشه تا من زنگ بزنم بهش.به شماره اي كه داده بود يه نگاه كردم و پيش خودم گفتم : آخه كسخل الانه كه زنگ بزني و چند تا سبيل كلفت اونور خط از ته دلشون بخندن بهت و مسخرت كنن.اما از اونجايي كه من آدم پررويي هشتم دل رو زدم به دريا و زنگ زدم به شماره اي كه فرانك داده بود. بعد از تا بوق يه دختر گوشيو برداشت. يه نفس راحت كشيدم كه اسكل نشده بودم.

ف : بفرماييد ;

ك : سلام. كامران هستم.

ف : سلام. حال شما خوبه ;

ك : ممنون به مرحمت شما. خانواده محترم خوب هستن ;

ف : خوبن. سلام دارن خدمتتون.

خلاصه از اين دسته حرفها.بعداز نيم ساعت صحبت كردن قرار بر اين شد كه جمعه همديگرو ببينيم و اگر از هم خوشمون اومد با هم دوست بشيم.از اون روز تا جمعه اش هر روز با هم حرف ميزديم و يواش يواش يخ بينمون آب شده بود و خيلي ريلكس شده بوديم با هم.جمعه شد و روز قرار. من ديوونه قرار رو گذاشتم جلوي سينما قدس تو ميدان وليعصر. حواسم نبود كه بعد از ظهر تو اون يه تيكه سوزن بندازي پايين نميره. حالا ما دو تا كه تا حالا هم رو نديديم چه شكلي ميخوايم هم رو پيدا كنيم.بالاخره بعد از مصيبتي كه كشيديم(البته فرانك)بالاخره هم رو پيدا كرديم.داشتم با نگاهم دنبالش ميگشتم كه موبايلم زنگ خورد. شماره غريبه بود. جواب دادم.

ك : بفرماييد ;

ف : آقا كامران كجاييد شما ;

ك : من سر قرارم شما كجاييد. ;

ف : من هم همونجام. كدوم يكي هستيد ;

ك : شما كجاييد بگيد تا من پيداتون كنم.(راستش مشخصات لباسام رو عوضي گفته بودم بهش تا من بتونم زود تر اون ببينم و سريعتر از اون ارزيابي كنمش)

ف : من دم باجه تلفن كارتي جلوي سينما هستم.

نگام رفت اون سمتي. تا كيوسك بود. تو هر دوش هم دختر بودن. اولي رو كه ديدم نزديك بود قالب تهي كنم. ( يا مرتضي عقيلي ) اين ديگه چيه;.يه غولي بود از لحاظ هيكل. راحت ميشد وزنش. گفتم : كامي جون تو كونت پارس نري جلو ها. كافيه يه روز دعواتون بشه. ميزنه آبلمبوت ميكنه.داشتم به اين چيزا فكر ميكردم كه صداي فرانك از پشت گوشي منو به خودم آورد.

ف : كوشي پس ;

ك : كدومشوني ; دستت رو بگير بالا.

دستش رو گرفت بالا. يه نفس راحت كشيدم. اشتباه گرفته بودم. از ته دلم خندم گرفته بود با تصوراتي كه داشتم. من هم دست تكون دادم و اون منو ديد و گوشيو گذاشت سر جاش و اومد سمتم.از فكرهايي كه كرده بودم هنوز لبم خندون بود.رسيديم به هم.يه دختر با هيكل متوسط. نه خيلي لاغر و نه خيلي چاق. هيكش خوب بود در كل.قدش هم در حدود بود.موهاي لختش از زير شالش زده بود بيرون.مشكي وبراق.خيلي به رخش ميومد. صورت گرد. چشاي قهوه اي با عينك كه فريمش خيلي قشنگ بود.گريف بود و مشكي. رنگ فريم عينكش با پوست سفيدش تو جنگ بودن و به زيبايي چهره فرانك كمك ميكردن.در كل دختر خوشگلي بود. به دلم نشست تو همون نگاه اول.

ف : بايدم بخندي. منو گذاشتي سر كار نبايد گريه كني كه.

ك : به شما نميخنديدم. باور كن. داستانش مفصله.

ف : خوب پس بگو من هم بخندم.

با اشاره سر بهش دختر گنده ارو نشون دادم و گفتم : ببينش تا بعد بهت بگم چي بود قضيه.

با هم رفتيم سمت كافي شاپ سوگلي تو خيابون آبان. رسيديم اونجا. سفارش داديم. من قهوه سفارش دادم فرانك هم كافه گلاسه.يه كم كه گذشت سر صحبت باز شد و من قضيه جلوي سينما رو براش تعريف كردم. يه كم هم از خودم پياز داغش رو زياد كردم و يه فيلم نامه كمدي براش سر هم كردم.از بس خنديده بود اشك تو چشاش جمع شده بود.ذاتا دختر خوش خنده اي بود با وجود مشكلا تي كه تو زندگيش داشت ولي از ته دل ميخنديد. بعضي وقتها بهش حسوديم ميشد كه ميتونه اينقدر راحت بخنده و از كنار مشكلاتش به راحتي رد بشه.اهل مطالعه بود و عاشق نوشتن. رشته تحصيلي اش هم تقريبا يه همچين چيزي بود(سر يه چون اون الان يكي از نويسنده هاي خوب يكي از.. پرفروش ايرانه).يه كم راجع به كتاب و درس و غيره با هم صحبت كرديم. يه چند تا شعر واسه هم خونديم كه بيشتر جنبه كل كل داشت تا چيز ديگه. بعد از يه ساعت بلند شد يم و از كافي شاپ زديم بيرون.بالاخره بعد از اين ملاقاتمون قرار شد كه دوستان خوبي بشيم واسه هم.(مريم تو دوست دخترهاي من از همه بيشتر از فرانك خوشش ميومد. خيلي با هم جور بودن. حتي وقتي رفتم و باهاش خداحافظي كردم. مريم تا ماه جواب سلامم رو هم نميداد.يكي از دلايلي كه با ص لج افتاده بود همين قضيه بود).ياد روزي ميافتم كه براي اولين بار به خونم دعوتش كردم. بدون چون و چرا قبول كرد. ميتونم بگم رو سر من قسم ميخورد. خيلي بهم اطمينان داشت. من هم به خاطر همين قضيه هيچ وقت فرانك رو به چشم دختري كه بشه باهاش سكس كرد نگاه نكردم و الان خوشحالم كه از اعتمادش نسبت به خودم سوء استفاده نكردم.جمعه بود و قرارمون ناهار بود تو خونه من. من هم سنگ تموم گذاشتم براش. براي ناهار لازانيا درست كردم و سالاد ماكاروني.مريم رو هم با اجازه فرانك دعوت كردم تا هم به فرانك بفهمونم كه تو فكر كارهاي بدبد نيستم و هم اينكه مريم رو با فرانك آشنا كنم. مريم از وقتي كه اومده بود همش از فرانك سوال ميكرد و هي تيكه ميانداخت.

ميگم كامي. اين عروس خانوم كي قراره بياد ;

ميگم كامي. تو تا حالا يادت مياد براي من يه همچين كارايي كرده باشي كه به خاطر اين فرانك خانوم انجام ميدي ;;@;و از اين دسته شوخيها كه همش هم منجر ميشد به تو سر و كله هم زدن.با كمك مريم ميز رو چيديم و دسر هم حاضر كرديم.(مريم خيلي خوش سليقه بود و هميشه تو تزيين دكوراسيون خونه كمكم ميكرد)بالاخره زنگ در خونه زده شد و مريم در رو باز كرد و رفت به استقبال فرانك.بعد از چند لحظه هر دوشون داخل خونه شدن.از همون اول نگاه كنجكاو فرانك كل خونه رو ور انداز كرد.بعدش من رو از نظر گذروند. بنده خدا چند بار منو ديده بود. هميشه هم با تيپ اسپرت. اما اونروز من يه تيپ رسمي زدم كه خودم خيلي باهاش حال ميكنم.يه شلوار پارچه ايه مشكي پام كرده بودم و يه پيرهن مردونه مشكي با كجراه نقره اي. يه كراوات نقره اي هم بسته بودم كه رنگ لباسم رو بشكنه. فكر ميكنم جذاب شده بودم. چون اگر غير از اين بود مريم مسخرم ميكرد.(زماني كه داشتيم خونه رو ميساختيم به پيشنهاد من طبقه اول رو يه واحدي ساختيم و خيلي هم تو نقشه خونه ريزه كاريها رو در نظر گرفتيم. خيلي خوش ساخت شده بود.هنوز هم كه هنوزه هر كس بار اولش باشه بياد تو خونه من خيلي با ساخت اونجا حال ميكنه).آپارتمان من در حدود متره با دو تا اتاق خواب بزرگ ; يه حال و پذيرايي نسبتا بزرگ و جادار. تو حمومش هم ميشه قشنگ كشتي گرفت.فرانك رو راهنمايي كردم تو پذيرايي. مريم با يه چشمك يواشكي بهم فهموند كه بالاخره من هم راه افتادم و از انتخابم راضي بود. لبخند رضايت رو تو چهرش ميديدم.فضاي اتاق پذيرايي رو با كمك مريم طراحي كرده بودم. يه گوشه اش شومينه بود.بالاي تاقچه شومينه دو تا لاله طرح شاه عباسي گذاشته بودم. جلوي شومينه هم يه صندلي نعنويي با چوب آبنوس كه هر وقت ميشينم روش ياد پدر پسر شجاع ميافتادم.يه دست مبل راحتي نفره كه دو تاش كاناپه بود تو پذيرايي رو بروي تي وي گذاشته بودم و ميز وسطش رو هم از اصفهان خريده بوديم. منبت كاري بود.چهار تا گلدان چيني بزرگ دارم كه يكي از دوستاي بابا از چين فرستاده بود براش و من ازش گرفتمشون. روشون اژدها نقاشي شده. گذاشته بودم بين مبلها.بغل شومينه هم يه گرام گذاشته بودم.(همه اين چيزايي كه ميگم هنوز هم هستن اما اون موقع كجا و الان كجا).در كل خونه رو با عناصر سنتي و مدرن تلفيق داده بوديم. هر كس كه ميومد نميفهميد من سنتي هستم يا مدرن.ديوار پذيرايي هم پر از تابلو هاي منبت كاري شده و مينا كاري شده است. چند تا از سياه مشقهايي كه نوشته بودم و خوب در اومده بود رو قاب كرده بودم وزده بودم به ديوار.فرانك بعد از تعارف كردن معمول نشست رو كاناپه و من مريم رو به فرانك و فرانك رو به مريم معرفي كردم.اون دو تا داشتن تعارف تيكه پاره ميكردن كه من رفتم تو آشپزخونه و تدارك پذيرايي اوليه رو ديدم.با سه تا شربت به ليمو تپل رفتم پيششون. بهشون تعارف كردم خودم هم نشستم روبروي فرانك.

ف : كامران نگفته بودي خونتون اينقدر دنجه.

ك : آره. فقط جون ميده براي تنهايي.

م : نيست كه تو هم هميشه تنهايي;;;.(آخه اغلب مواقع مهمون داشتم. رو حساب دوستاني كه داشتم از همه قشر آدمي ميومد خونه من. از شاعر بگير تا هنر پيشه. البته الان هم از اين رفت و آمدها دارم اما خيلي كم.بيشتر دوست دارم تنها باشم.اونوقت ها بيشتر بساط تخته نردمون براه بود.ميشستيم با بچه ها بازي ميكرديم و كري ميخونديم.روزهايي هم كه فوتبال داشت به اندازه ورزشگاه آزادي آدم تو خونه من بود كه فقط با هم كل كل ميكرديم و سرو كول هم ميزديم).يه چشم غره به مريم رفتم كه حساب كار بياد دستش. ولي اون بچه پررو هر چيزي رو كه به فرانك نگفته بودم رو بهش گفت. آخرش هم ميپرسيد : كامران بهت گفته بود اينارو ;

بيچاره فرانك هم جواب ميداد : حتما ميخواسته بعدا بهم بگه.

خلاصه با حرف زدن سرمون گرم شد و وقت ناهار شد. من به فرانك و مريم تعارف زدم كه بريم سر ميز ناهار خوري.فرانك از ديدن چيدمان ميز خيلي خوشش اومد و از مريم تشكر كرد. چون تابلو بود اين يكي ديگه كار من نميتونه باشه. البته مريم به فرانك توضيح داد كه غذا رو من درست كردم تا اگر غذا به مذاق فرانك خوش نيومد خودش رو تبرئه كنه.ناهار رو در سكوت خورديم. فقط صداي يه موزيك از شهريار قنبري پخش ميشد.بعد از ناهار فرانك ميخواست ظرفها رو بشوره كه با اصرار من و مريم بيخيال شد.مريم گفت : تا كامي اتاق ارواح رو بهت نشون بده.من هم يه چايي حاضر ميكنم.

ف : كامي ; اتاق ارواح چيه ديگه ;

ميخواستم جوابش رو بدم كه مريم جواب داد : اتاق خوابشه. من كه ميترسم برم اون تو.

ف : بريم ببينيم چه شكليه.

من هم با استيصال قبول كردم و با اشاره به مريم فهموندم كه فاتحه ات رو بخون.به سمت اتاقم راهنماييش كردم. در اتاقم رو كه باز كردم استرسي كه به فرانك وارد شد رو ميشد حس كرد.ادامه دارد…..

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها