داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

راز نگاه 76


این ماشینو یه جایی قایمش کنین . اگه هم پرسید که چی شد که یه ماشین پنج میلیونی ده میلیون فروش رفته بهش بگین واسه یه خیر صحبت کردی و اون خواسته قدم خیری بر داره . از این آدما هنوز تو جامعه ما هستن -آره دخترم خودتم یکی از اونایی -ولی به هیچ وجه نباید به کوروش چیزی بگید -مطمئن باش فقط شک نکنه ;/;-نه به من یکی شک نمی کنه . فکر می کنه من مث اون آس و پاسم نمی دونه که دو دانگ فروشگاه مال منه -دخترم تو با این کارت در های بهشتو بروی خودت باز کردی . به یک نفر که نه به چند نفر زندگی میدی . حرفای حاجی آرومم می کرد -تو رو خدا حاج آقا فقط کوروش نفهمه . قول نامه رو هم یه جوری ماس مالیش کن و بگو طرف رفته و بعدا میاد . یا ان که یک نفر قلابی رو به عنوان خریدار بیار جلو تا عمل عاطفه تموم شه . بعدا هم ماشینو بهش پس بده باید زندگیش بگرده . خرج داره . نمی خوام عذاب بکشه . خرج خودش و سه نفر دیگه هم رو دوششه . گریه امونم نداد . اشک مثل آب روان از چشام جاری شد و هر چی رو که به مژه ها و دور چشام مالیده بودم شست -دخترم دوستش داری ;/; عشق و دوست داشتن اگه براهش باشه گناه نیست . توکل کن به خدا همه چی درست میشه -من باز فردا باهاتون تماس می گیرم ببینم چیکار کردین . کارتشو به من داد و منم اونجا رو ترک کردم و از بس با خودم فکر کردم که فردا چی میشه ;/; آیا کوروش پولمو قبول می کنه ;/;  گیر نمیده و از این خیالات که مجبور شدم با یک قرص آرام بخش خواب آور خودمو خواب کنم واما از حوادث  وماجراهای روز بعد بگم که صبح زود خیلی راحت تر از اونچه که فکرشو می کردم حسن آقا بر نامه رو ردیف کرد و کوروش با خوشحالی به دنبال ردیف کردن بر نامه عاطفه رفت و از بد شانسی این که دایی جون عاطی کوچولو به نرخ چند ماه پیش گفته بود ده میلیون . حالا یه چیزی بالغ بر سیزده تا هزینه اش می شد . برای من فرقی نمی کرد حاضر بودم کل دارایی ام رو بدم ولی آخه با چه بهونه ای .  اون اگه می فهمید اون وقت چی می شد ;/; این دفعه یه خورده اضافه تر از حسابم کشیدم و دوباره رفتم پیش حاجی حسن که یه جوری قال قضیه رو بکنم . چاخانهایی رو هم که باید بگه آماده کرده بودم -حاج آقا اگه صلاح می دونین بهش بگین یه وام کم بهره گرفتین مثلا با قسط ماهی صد تومن . قرض الحسنه خونوادگی داشتین یا از بانک وام گرفتین . بالاخره تو رو خدا یه کاریش بکنین دیر میشه زبونم لال عاطفه از دست میره وجز پشیمونی کار دیگه ای نمی تونیم بکنیم -چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی -آخه کوروش هم از اول به من نگفته بود همچه جریانیه اگه می گفت شاید تا این حد خود خواه و کله شق نمی شدم -برو دخترم خاطر جمع باش تخت بگیر بخواب . شاید به خاطر کار خیر خدا ما رو ببخشه . خدا کنه خدا این دروغ مصلحتی رو از ما بپذیره . این بار دیگه همون شب خود حاجی باهام تماس گرفت و خبر خوش راضی کردن کوروشو بهم گفت . از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم دل تو دلم نبود احساس می کردم تو آسمونا دارم پرواز می کنم . پروازی که جفت من همرام نیست ولی از این که می تونستم به جوجه کوچولوی خوشگل و ناز و مامانی زندگی بدم کلی احساس خوشحالی و آرامش می کردم . داشتم به هدفم می رسیدم . شاید این جوری از بار سنگین گناهم کم می شد . اون شب راحت خوابیدم هر چند دلم پیش کوروش و احساس عاشقونه ای که نسبت بهش پیدا کردم بود . این آقا جنه هم در جشن و شادی من شرکت کرد و سه دفعه اومد سراغم . دو سه شبی بود که پیداش نمی شد . شاید طلب شبای قبلو هم یه جا ازم وصول کرده بود در هر حال اعتراضی هم نکردم . چه کاری از دستم بر میومد هر چند مدتها بود راز نگاه کسی رو نخونده بودم . فعلا دوست نداشتم این جنه رو از خودم برونم دوست داشتم این قدرتو همچنان داشته باشم شاید یه جایی وقت تنگی به دردم می خورد … ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
language=javascript> function noRightClick() { if (event.button==) { alert(“! حق کپي کردن نداري “) } } document.onmousedown=noRightClick

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها