داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

رازنگاه 11


;سلام دوستان گلم میخوام یک خاطره از سکس ضربدریم رو با خواهر زنم براتون بگم.اول یکم به جزئیات بپردازیم و خودمو معرفی کنم.من امیر هستم و اسم زنم شهین.من حدودا ساله که ازدواج کردم.خونواده مادر زنم تشکیل شده از تا دختر که دختر بزرگه همین همسر منه.دختر وسطی که اسمش شهنازه زن باجناقم رامینه که سال قبل باهم ازدواج کردن و آخرین خواهر زنم که الهی من قربون اون کوس و کونش برم اسمش شهره است.من از همون شب خواستگاری خیلی از شهره خوشم اومد یه دختر شاد و سر زنده و خوش استیل.خداییش از زن خودم خوشگلتر و خوش استیل تر بود.بعد از اینکه ما زندگی مشترکمون رو شروع کردیم شهره بیشتر با من احساس راحتی میکرد مثلا شوخی و دیدن فیلم صحنه دار و… اما رابطه سک بین ما نبود و من همیشه توی کف اون هیکل نازش بودم و دلم میخواست یکبارم که شده ازش یه لبی بگیرمو یه حالی باهاش کنم اما اصلا نمیتونستم.از یکطرف روم نمیشد از یکطرف هم اون دختر بود و هنوز ازدواج نکرده بود و خونه باباش بود که این کارمو سخت میکرد.سالها گذشت تا اینکه باجناق من آقا رامین اومد خواستگاری شهناز و اونهاهم زندگیشون رو شروع کردن.با شهناز مثل شهره اصلا راحت نبودم و خیلی باهم رسمی برخورد میکردیم حتی بعد از ازدواجش هم همینطور بودیم.رامین برخلاف ظاهر مظلومش خیلی شر بود.یه روز که داشتم میرفتم طرف خونه مادر خانمم که همگی اونجا دعوت بودیم ناخودآگاه چشمم به رامین افتاد که با یه خانم خوشگل و شاسی بلند درحال صحبت بود و باهم داشتن قدم میزدن.تعجب کردم;;;;;;; یعنی این خانم خوشگله کیه;;/;; رامین انقدر سرگرم صحبت بود که اصلا متوجه من نشده بود.منم بیتفاوت گذشتم و به راهم ادامه دادم و رفتم خونه مادر زنم.رفتم داخل که همه اومدن به استقبالم و خوش آمد گویی و…از شهناز سوال کردم پس این باجناق ما کجاست;;/;;;; شهناز گفت بنده خدا یکم گرفتار بود در مغازش گفت دیرتر میاد.توی دلم گفتم آره کوس عمش داره با یه خانم خوشگله لاس میذنه.خنده ای کردم و گفتم بابا یکم هواشو داشته باش گناه داره این باجناق ما.انقدر نذار سر کار بمونه خسته میشه طفلی;;; شهنازم که خوشش اومده بود گفت من همش بهش میگم انقدر کار نکن اما گوش نمیده یا چک داره یا دنبال طلبش از مردمه.رامین بوتیک داره و منم که شرکت دارم.بازم خندم گرفته بود از این شهناز که انقدر ساده بود اما به روم نیاوردم.خلاصه شهره جووووونم هم اومد و مثل همیشه شاد و سرحال یکم سر به سر هم گذاشتیم و تقریبا یک ساعت بعدش آقا رامین باجناق کوس باز ما اومد.یکم نشستیم و باهم خوش و بش کردیم.اصلا نمیشد چیزی بگم چون این خواهرا همشون مثل کنه چسبیده بودن به ماها و حرف میزدن.نزدیکهای شام بود که همه رفتن برای آماده کردن وسایل شام و موقعیت جور شد.به رامین گفتم خوب باجناق تعریف کن دیگه چه خبر;;;/;;; ر:خبری نیست امیر جون همش کارهای تکراری و همیشگی.من:آره ظاهرا کارهای تکراری زیاد اذیتت نمیکنه چون چهرت خسته نبست تازه برعکس خیلی هم شاد و سرحالی;;; ر: نه امیر جون دارم میمیرم از خستگی بس که امروز دوندگی کردم.من: تنهایی;;/;; یکدفعه رامین جا خورد.ر: یعنی چی تنهایی;/;; من: هیچی بابا منظور خواصی نداشتم.آخه داشتم میومد اینجا دیدمت با یه نفر داشتی قدم میزدی و اصلا تو این دنیا نبودی ازبس محو تماشای اون خانم خوشگله بودی هواست به اطرافت نبود.;;/;; رامین که اصلا انتظار این برخورد و از من نداشت مثل برق گرفته ها دست و پاشو گم کرده بود و نمیدونست چی جوابمو بده.ر: کی….ک.جا….م.ن.;;/;; گفت آره دیگه چند ساعت قبل توی خیابون….. نزدیک چهار راه داشتی شونه به شونه خانم خوشگله میرفتی یادت نیست;;;/;;; ر: آهان چرا یادم افتاد اون یکی از مشتریهای مغازم بود یکم بدهکار بود داشتم باهاش حرف میزدم که کی بدهکاریش رو میاره.من: اه جدی;;/; خوش بحال تو با این مشتریهات اما ازحق نگذریم خوب کووووووووووووسی بودااااااااااااااا;;;;//; رامین که دیگه واقعا داشت از اینجور حرف زدن و برخورد من سکته میکرد آخه اصلا ما باهم اینقدر خودمونی نبودیم که اینطور صحبت کنیم.بهش گفتم دست مارو هم بگیر باجناق کیر ما خار ندارهاااااااااا;;/;; رامین که دیگه کم کم داشت یخش باز میشد با لبخند تلخی گفت ای بابا امیر جون کی به ما پا میده;;/;; گفتم خلاصه هوای منو داشته باش.خسته شدم ازبس چند ساله خورشت قیمه خوردم.منظورم زنم بود.یدفعه هم مهمون تو یه چلو کباب بده بخوریم مگه چیزی میشه;;;;; رامین دیگه نتونست خودشو نگه داره و خندش گرفت اما نه مثل خنده دفعه قبل که تلخ بود بلکه از ته دلش میخندید.خلاصه این شد سرآغاز کوس کردنهای من با رامین.چند سری باهم رفتیم چلو کباب زدیم تو رگ و حسابی به زیر شکممون رسیدیم.دمش گرم هردفعه کوس میاورد یکی از یکی خوشگلتر و باحالتر.اوایل جدا جدا کوس میکردیم یعنی یا اون اول میکرد و میومد بیرون از اتاق یا بعدش من میرفتم یا برعکس.اما این اواخر دیگه باهم کوس و کون خانم خوشگلها رو جرررررررر میدادیم.دیگه باهم رله شده بودیم البته من چندباری کوس آوردم و باهم کردیم اما رامین بخاطر شغلش دست و بالش بازتر بود.خلاصه زندگی همینطور ادامه داشت تا شهره خانم گلم هم بختش باز شد و با آقا سعید ازدواج کرد.یه شب که همه خونه ما شام بودن به رامین گفتم نظرت درباره شهره چیه;;/;;; با تعجب نگام کرد و گفت یعنی چی;;//;;;…ادامه دارد

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها