داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

دلنوشته سحر

سلام اسم من سحره،خيلي وقت اين سايت و ميشناسم اما هيچوقت داستان جرات نكردم بنويسم اين باره اولمه پس اگر ايرادي داره به بزرگي خودتون ببخشيد و راهنماييم كنين،راستي اين يكي از اتفاقات زندگي منه…

عيد بود و خانوادم همه مسافرت بودن اما من بخاطر كنكورم كلاس داشتم و تنهابودم،يكربع يكبار بايد از خونه به بابام زنگ ميزدم اگرم كه كلاس بودم بايد اس ميدادم (اما تغس تر از اين حرفا بودم)
خطم قطع شده بود و مجبور بودم بازم از گوشي ساناز اس بدم!

من كلاسم.
كلاس پيچونده بوديم و ول ميچرخيديم تو خيابوناو با اعتماد به نفس كاذب مثله دو تا لش به تمام معنا سيگار ميكشيديم و از آزادي مون لذت ميبرديم!!! يه لباس نظرمو جلب كرد و رفتم تو مغازه،طبق معمول ساناز غرولند كرد كه بي خيال خريد بعدشم ببين چقد شلوغه،ما كه واسه خريد نيومديم!بي توجه به غرولندهاي هميشگيش لباس و برداشتم و رفتم تو پرو،هنوز دكمه هاي مانتومو باز نكرده بودم كه از بيرون اتاق ميشنيدم كه ساناز به يكي ميگه من آخه به شوهر شما چيكار دارم!
-من خودم نامزد دارم…
-اصلاً مگه با چه شماره اي تماس گرفتم…
+اَه كه هميشه خشتكت ُ ميكشي سرت يه بار نشد بيايم بيرون و تو سره اين مزاحم تلفني ها جيغ جيغ نكني(تو دلم گفتم)
صداش اوج گرفته بودوميشنيدم از پرو بغل كه همه ميپرسن چي شده؟؟ تو دلم كلي فحشش دادم كه چرا انقد داد ميزني و دنبال جلب توجهي! كله ام رو مثله گربه آوردم از بين در بيرون و با اشاره پرسيدم چي شده؟كه با حالت اخم سرشو آورد بالا و رفت ،سريع لباس پوشيدم و رفتم دنبالش
+چي شده چرا داري عربده ميكشي؟!
-بابا زنيكه كسخل ميگه شمارت رو خطه شوهرم بوده و چند روزه زنگ ميزني و اس ميدي،حالا اين گوشيه عنمم آنتن نميده…
گوشيش باز زنگ خورد حالا داره با عصبانيت راه ميره و منم دنبالش ميدوم كه ببينم داستان از چه قراره!!پيش خودم ميگم حتماً يا زنه سابقه پوريا دوست پسرشه يا يكي از زير خواباي جديد پورياس كه براي بار ١٠٠٠هزارم زنگ ميزنن و خط و نشون ميكشن،تو دلم بهشون ميخنديدم كه چقد ساده و خرن!و از همه خر تر، سانازه كه بعده همه ي اين داستانا هنوز با پورياس!
دنبالش كشيده ميشدم و ميخوردم به آدما،تو ذهنم فقط قضاوتش ميكردم و غر ميزدم و به حماقتش ميخنديدم آخه واسم مثله يه نمايش بود و فكر ميكردم حالا يارو تا دهنش و سرويس نكنه ول كنه ماجرا نيس وبادي به غبغبم انداختم و تو دلم به خودم آفرين گفتم كه هيچوقت گرد مرداي زندار نگشتم…اينهمه پسر چرا بايد گير بدي به اين آخه؟اين پسر حتي در حده تو نيس!انقدر احمقي كه انتخابت اينه؟!اصلاً اگر من انقدر ادعام ميشه،
چرامن يه آدمي كه همه ي رفتاراش به نظرم ناهنجارن و منو ناراحت ميكنه،بايد بشه دوست صميم؟!..آخه خودمم هميشه يه ياغي بودم و دوس داشتم بي پروا باشم اما تويه خانواده ي ديكتاتور ومنهدم بدنيا اومدم كه تمام تز زندگيشون آبرو داري و دهن مردم بود،فقط ياد گرفته بوديم كه نقش خانواده هاي خوشبخت و بازي كنيم و سكوت نمايانگر شخصيت…اما ساناز همون باباي دائم الخمرش و مامان سليطه اش كه هوچي گري رو بلد بودن،جواب تمام ناهنجارياش بود!اما اين بي پروايي و جراتش بود كه منو جذب كرده و اين حس قدرت و به منم القا ميكنه…
خودمو تاييد ميكردم واستدلال مياوردم كه با حرفش از عوالمم اومدم بيرون: آهان آهان وايسا…گوشيش رو داشت چك ميكرد،دنبال يه چيزي بود كه يهو خشكش زد، چشاش گرد شده بود و فقط نگاه ميكردبه صفحه ي موبايل و بدون اينكه حرف بزنه، عصبي نفس نفس ميزدو لبشو ميجويد
با يه غيضي يهو بهم خيره شدو با تمام زورش گوشي رو كوبيد تو صورتمو رفت!
خيلي شوكه شدم،وسط خيابون دستم رو صورتم بود،خيلي جا خورده بودم ووقتي به خودم اومدم كه آدما دورم جمع شده بودن ،عصباني گوشيو از رو زمين برداشتم و رفتم دنبالش
تو ذهنم سيل افكار بود كه فقط حس طلبكار بودنم رو بيشتر ميكرد وعلت كارش وميخواستم بفهمم…
بعد كلي دوييدن و فحش خوردن و داد و بيداد بالاخره وايساد حرفاش محكم تر از قبل ميخورد تو صورتم…
-مامان تو چي فكر كرده راجب من؟!خيلي بي شخصيتين!اگر به بابات شك داره اول مطمئن شه بعداً اين رفتارو كنه با آدمي كه حقشه نه مني كه دوست صميميه توام…ديگه نميشنيدم از حس حقارت و ناراحتي حتي سرمو نمي تونستم بيارم بالا…فقط زنگ زدم به گوشي مامانم…ساناز هنوز بي توجه به اطرافش داشت منو و خانوادم رو خورد ميكرد…
-الو سلام مامان…اَ…اَلو امير(داداشم) مامان اونجاس؟گوشي رو ميدي بهش؟
+سلام،مگه تو كلاس نيستي؟آره خوابه،از ٣ روز پيش كه بابا برگشته تهران ناراحت بودو ميگرنش اوت كرده…
سرم داشت سوت ميكشيد!!٣ روز پيش برگشته؟!يعني چي؟يعني…
ساناز روبه روم با قيافه ي حق به جانب كه جلوم وايساده داره با تلفنش حرف ميزنه:خاله…بله…بله … من سانازم خاله،منو نشناختين؟!سحر الان پيشمه گوشي دستتون…گوشي گوشي…
تماس قط شد.
جلوي چشمام تك تك برج هايي كه از بابام ساخته بودم، تمام فكرايي كه تا چند دقيقه پيش بهشون فكر ميكردم و خودم و محق ميدونستم،خوش باوري هام،من من كردنام،قضاوت كردناي بيجام… خيلي چيزاي ديگه همه خراب شدن رو سرم و لهم كردن!
اين قضيه خيلي قديميه توي زندگيم اما جرقه ي اتفاقاي جديد رو توي زندگيم زد.
ممنونم كه داستانمو خوندين.

نوشته: سحر

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها