داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

دختر خاله مجبورم کرد پیش مامانم لباس زنونه تن کنم

سلام دوستان حتما داستان اول من به نام دختر خاله ام مجبورم کرد لباساشو بپوشم را خوندین باید بگم اسم دختر خاله ام لیلا هست و اسم من معین الان ۲۴ سالمه و این داستان مال ۱۲ سالگیم هست
چند روزی بود که بود دختر خاله ام از اصفهان به گنبد آمده بود و در یکی از روزها مامانم یه مهمونی زنونه میخواست بگیره و همه زن های فامیل و دوستاش را دعوت کنه اما چون هزینه مهمونی زیاد شده بود و فقط نمیدونست با کمک دختر خاله ام کارها را بکنه روز قبل مهمونی دختر خاله ام را صدا کرد من داشتم تلویزیون میدیدم اونجا بهش گفت لیلا جان ببخشید چند روز امدی مسافرت تو زحمت انداختمت برای مهمونی فردا من نمیتونم یکی دیگه را بیارم کمک دستمون چون هزینه ها زیاد شده یکم باید بیشتر کار کنی لیلا گفت نه خاله چه زحمتی راستی برای اون نفر دیگه نگران نباش با یکی دوستام صبحت میکنم بیاد کمکمون اسمش مبیناس دختر خوبیه در همین لحظه به من چشمکی می‌زند و من تو دلم میگم بدبخت شدم
فردا میشه من صبح با دختر خاله ام بیرون میرم به مامان میگم امروز مهمون داری من میرم خونه یکی از دوستام دختر خاله هم یکم خرید داره باهاش میرم تا تنها نباشه مامانم میگه باشه برو به بسلامت لیلا جان فقط دیر نکنیا لیلا میگه نه تازه با مبینا میام میریم بیرون دختر خاله ام میگه برو یه لباس فروشی و مانتو فروشی باید برات لباس بگيريم و چادر و اینا رفتیم یه پاساژ وارد یه مغازه شدیم دختر خاله ام یه کت سبز گرفت و آمدیم بیرون گفت کت مهمونیتو گرفتیم بریم بعدی خوشگلم بعدش رفتیم مغازه بعدی یه مانتو مشکی با دور دوزی سفید گرفت و بعدش رفتیم یه کلاه گیس و یه کفش خریدیم بعدش دختر خاله ام گفت برو فلان جا خونه دوستمه نترس فعلا خونه نیست بریم اونجا لباس هاتو بپوش و آرایش کن برای مهمونی آمده بشیم گفتم لیلا بی خیال شو گفت نه برو نگران نباش لباس زیر برات اوردم مبینا جون رفتیم به خانه دوستش و اونجا همه لباس ریخت تو اتاق گفت خب بریم سراغ لباس زیرات بعدش یه ست سوتین و شرت بنفش از کیفش درآورد گفت این را بپوش بعدش یه شلوار لی داد پوشیدم بعدش یه پیرهن سیاه داد پوشیدم بعدش گفت حالا بریم غذا بخوریم رفتیم غذا سفارش داد ده دقیقه سفارش را آوردن گرفتیم خوردیم بعدش آمد گفت خب مانتویی که خریدم برات بپوش زود منم پوشیدم بعد گفت خب بریم سراغ آرایش کردنت منو برد سمت میز آرایش کلی آرایشم کرد بعدش هم ناخن مصنوعی صورتی رنگ به دستام زد بعدش هم کلاه گیس را سرم کرد بعد گفت خب بزار آژانس بگیرم بریم مهمونی آژانس گرفت با آژانس به سمت خونه رفتیم در آژانس گفت راستی کتت را برداشتم فقط اون لباس پسرونه هات انداختم دور یادت باشه هر وقت تو مهمونی صدات کرد بیا و کتت را بپوش منم چون حوصله دعوا توی آزانس را نداشتم با ناراحتی گفتم باشه رسیدیم خونه و رفتیم داخل مامان رو به دختر خاله ام کرد گفت سلام به موقع رسیدی لیلا الان مهمون ها میان بعد آمد من دید گفت ایشون هم باید مبینا خانم باشن دستش طرف من آورد منم بهش دست دادم گفت خوش آمدین ببخشید باعث زحمت شدیم من گفتم نه چه زحمتی لیلا جون گفتن ما هم آمدیم خلاصه مهمون ها کم کم آمدن من و لیلا هم پذیرایی میکردیم و گاهی لیلا با مامان با مهمون ها گپ میزدن تا اینکه مامانم آمد تو آشپزخانه لیلا به مامان گفت خاله ببخشید اگه میشه مبینا بره لباسش را عوض کنه با مانتو سختشه مامان گفت باشه بره اون اتاق عوض ‌کنه لیلا و من رفتیم مانتو را درآوردم و کت را پوشیدم آمدم تو آشپزخانه خلاصه با هر زحمتی بود مهمونی تموم شد و وسایل جمع کردیم و من هم داشتم تو آشپزخانه بقیه ظرف ها را میشستم که دیدم مامانم و لیلا دارن منو نگاه میکنن و ریز می‌خندن گفتن لیلا چی شده مامانم گفت نترس معین جان لیلا هم چیز را بهم گفت منم خیلی خوشم آمد از این به بعد وقتی تنهاییم این جوری باش الان برو لباس های خودت را بپوش این لباس هات بده من برات نگه دارم دخترم تا بابات نیامده من رفتم تو اتاقم و در راه به دختر خاله ام گفتم خیلی نامردی و از اون روز به بعد وقتی خونه با مامانم تنها بودم با لباس زنونه بودم
ادامه دارد

نوشته: معین

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها