داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

داستان اولین و آخرین عشق قسمت اول


این داستان بسیار زیبا رو از طرف خودم و ایرانی عزیز تقدیم میکنم به همه عاشقهای واقعی که توی این زمونه تعدادشون بسیار کمه چون هوس جاشو داده به عشق. یادش بخیر آن روزها.انگار همین دیروز بود من سالم بود و سال دوم دبیرستان بودم و او هم سالش بود و در اول دبیرستان درس میخواند.با آنکه نامم جواد بود همه جاوید صدایم میزدند و کم کم به این اسم عادت کرده بودم.عشقم هم شهره نام داشت.فرزند دیگر خانواده ما فقط یک دختر بنام جیران بود که از من سال کوچکتر بود.شهره هم فقط یک برادر ساله بنام شهروز داشت.ما در یکی از کوچه پس کوچه های چهار راه حسن آباد تهران همسایه دیوار به دیوار بودیم.خانواده من و شهره از بسیاری جهات بهم شباهت داشتند.مادرانمان فاطمه و مرضیه هر دو ساله و خانه دار بودند و پدرانمان جعفر و شاهین هر دو با سی و پنج سال سن دبیر یکی از دبیرستانهای تهران بودند خانه ما هم تقریبا هم اندازه بود کلنگی تمیز و قابل سکونت بود متر زیر بنا ومتر هم حیاط داشت و هر چقدر هم مشتری برای خرید و تبدیلش به آپارتمان میامد هیچکدام از پدرها راضی به فروش خانه شان نمیشدند.مادرانمان در طی روز مدام به خانه هم میرفتند و هفته ای یکبارم به نوبت در خانه یکی شب نشینی داشتیم از وقتیکه یادم بود با این شهره هم بازی بودم.چهار سالم بود یا پنج سالم بود دقیقا خاطرم نیست.با پا توپ بازی میکردم و با دست هم عروسک شهره را برداشته و به او نمیدادم خیلی سر به سرش میگذاشتم.مدام از دست من شاکی بود.هر چه بزرگتر میشدیم نسبت به هم حجب و حیایی بیشتر پیدا میکردیم.دو خانواده ما را مثل خواهر و برادر هم میدانستند یکسال از او بزرگتر بودم و در درسها کمکش میکردم.درسم هم خیلی خوب بود.حداقل خیلی بهتر از او درس میخواندم.گرایش خاصی نسبت به او پیدا کرده بودم دلم میخواست بیشتر ببینمش.درسهایم را با دقت بیشتری میخواندم تا زمان بیشتری را به او اختصاص دهم.یکبار نگاهم را به نگاهش دوختم تا شاید راز قلب خود را در آن ببینم اما فوری نگاهش را از من برگرفت و سرش را به سویی برگرداند;/;.خیلی ناراحت شدم.جریان به یکسال قبل برمیگشت یعنی من سال و او سالش بود حرفی نزدم و از آن پس توجه کمتری به او نشان دادم.یکبار که در خانه سرگرم درس دادن به او بودم دختر دایی ام که هم سن من بود به همراه مادرش به خانه ما آمد و با ناز و کرشمه بطرف من و شهره آمده و بمن گفت آقا جاوید که همیشه سرش شلوغه پس کی میخواد برای ما وقت بذاره;;/;; این حرف نازنین شهره را که خیلی حساس و پیش خود حسود بود ناراحت کرد گفت آقا جاوید من دیگه رفع زحمت میکنم فامیل واجبتره سعی میکنم دیگه مزاحمت نشم شما و نازنین هر دو اول دبیرستانی هستین و درستون یکیه راحت تر با هم کنار میاین.بر خلاف اون من کمی خودمانی تر صحبت میکردم.- چی میگی شهره این فقط یک امروز رو اومده اینجا تازه وقتش کو توی این ترافیک هر روز از سلسبیل پاشه بیاد اینورا;/;.شهره بحرفم توجهی نکرد و با خشم از خانه ما رفت و تا چند روز هم پیدایش نشد.خانوادها از اینکه او با جدیت هر چه تمامتر به خودکفایی آموزشی می اندیشد خوشحال بودند.فکرم پریشان شده بود.دیگر حوصله درس خواندن نداشتم.دلم برای دیدن هیکل لاغر و چهره زیبایش خیلی تنگ شده بود.چشمان سیاه ابروانی کشیده صورتی سپید لبانی سرخ و غنچه ای که نیازی به روژ نداشت و مهمتر از همه نجابت و متانش بود که به هیچ پسری رو نمیداد.عاقبت یک روز بخود اجازه داده و هنگام بازگشت از مدرسه بر سر راهش سبز شدم.سلام شهره خانوم.- سلام آقا جاوید.شروع کردم به احوال پرسیهای الکی ولکی.- مامان اینها خوبن ;/;- الحمدالله مامان که هرروز یا یکروز درمیون میاد می بینیش;/;- برای درس خوندن نمیای;/;- مثل اینکه خیلی خوشت میادهمیشه ضعیف باشم تازه من مزاحم تدریس شما به نازنین خانم نمیشم.- بمن چه مربوطه خودش اومد.اخمی کرد و رفت.شب جمعه ما میزبان بودیم و آنها میهمان.حسابی شیک کرده بخودم رسیدم انگار که میخواهم به دعوتی بروم اما خبری از شهره نشد;;/;;خانم شنبه را چون امتحان داشتند ترجیح دادند در خانه بنشینند و مطالعه نمایند.دل به هفته بعد بستم که ما میهمان میشدیم اما باز هم رودست خوردم این بار جلو اومد و سلام علیکی کرد و با یک عذرخواهی درس رو بهونه کرد رفت.از درسهام عقب مونده بودم و از درجه عالی به خوب تنزل کرده بودم حس عجیبی نسبت به شهره داشتم.هر چقدر او بیشتر بمن بی اعتنایی میکرد من گرایش بیشتری نسبت به او پیدا میکردم.شبها با فکر او میخوابیدم همه جا یاد او با من بود. احساس کردم عاشقش شده ام.باید کاری میکردم;/; نویسندگی ام بد نبود.با احساس قوی وعاشقانه ای که داشتم میدانستم میتوانم یک نامه کوتاه ولی درست و حسابی برایش بنویسم اما کمی میترسیدم.اگر آبرویم را ببرد;/;اگر به پدر و مادرش بگوید هرگز خودم را نخواهم بخشید;;/;;اما عشق من نسبت به او آنقدر محکم بود که پذیرای چنین ریسکی شدم نامه ای برایش نوشتم که قسمتی از متن آن چنین به یادم مانده است ((سلام به آنی که بیش از همه دنیا دوستش میدارم.سلام به ستاره ای که نور عشق را در دلم تاباند سلام به خورشیدی که سراسر وجودم را لرزاند.سلام بر غرور مهتابی که شبهای سیاه زندگانی مرا روشن نموده است.بدانکه بی تو برای تو میمیرم و با تو برای تو زنده هستم)) در آن نامه از او خواستم که به ندای درونیم پاسخ مثبت دهد وگرنه رسوایی ببار نیاورده و همه چیز را فراموش کند.بار دیگر هنگام بازگشت از مدرسه این بار دم در خانه شان نامه را به او دادم.اولش پرسید این چیه;/; گفتم بگیر بخونش میفهمی.چند روز گذشت و خبری نشد.باز هم خدا را شکر میکردم که گندش درنیامده است تا اینکه یکروز دیدم که اخم و تخم کرده همراه مادرش به خانه ما آمد.رنگ و رویم پرید.واااااااااای حتما لو رفتم;/; پس چرا زودتر لو نداد;;/;; اما از این خبرها نبود.مرضیه خانم عذرخواهی کرد و گفت اگه آقا جاوید وقت داره امروز یکخورده به اشکالات شهره رسیدگی کنه ممنونش میشم.چند لحظه بعد منو شهره تنها بودیم.نامه ای از جیبش درآورد و بمن داد شبیه کاغذی بود که من به او داده بودم;/;برای اینکه جلب توجه نکنه و حملش راحت تر باشه من نامه را داخل پاکت نذاشته بودم اوهم همینکار را با من کرد کمی گرفته بود.ظاهرا همان کاغذ مرا بمن برگردانده بود;/; مچاله اش کرده در جیب گذاشتم با بی حوصلگی کمی با او درس کار کردم.او هم بی حوصله تر از من بود شهره موقع خداحافظی یکی دو جمله گفت که اصلا متوجه منظورش نشدم;;/;; البته بعدا فهمیدم.- این روزها سایه ات خیلی سنگین شده مثل اینکه دختر داییت هوش از سرت برده خیلی هم بی ادب شدی اگه جواب نمیخواستی چرا نامه امو مچاله کردی;/; این را گفت و بغضش را فرو برد و بزحمت خود را کنترل کرده خارج شد.من هاج و واج اصلا مهلت پیدا نکردم که به او بگویم فکر کردم تو نامه مرا بمن پس داده ای.نامه مچاله شده را که بوی خوشی میداد باز کرده خواندم قسمتی از مطالب آن به یادم مانده است ((من مدتها پیش از آنکه تو دوستم بداری دوستت می داشته ام پیش از آنکه تو عاشقم شوی روح عشقت را در آغوش کشیده بودم.میگویند عشق یعنی سوختن وعشق یعنی جدایی.من سوختن در آغوش گرم وعاشقانه تو را دوست میدارم اما جدایی از تو را هرگز.آنچه را که در اعماق قلبم میدیدم در نگاه تو خواندم.شاید آنروز از نگاه تو لرزیدم لرزشی با ترس.ترس از جدایی.ترس از لحظه هاییکه دیگر در کنار تو نباشم.هراس از لحظه هاییکه دیگر نتوانم به تو بگویم که دوستت دارم.ترس از لحظه هاییکه دیگر نتوانی بمن بگویی که دوستم میداری)) نوشته ها در مغز و اندیشه ام میرقصیدند.پس از خواندن چند جمله از خوشی و سرمستی زیاد دیگر به مفهوم آنها توجهی نمیکردم دنیا مال من بود قلبش را تسخیر کرده بودم.با خود عهد بستم که تا آخرعمرم به او وفادار بمانم به او خیانت نکنم.او اولین و آخرین عشقم باشد آیا کار سختی بود;/; فعلا باید دست به نقد رو درست میکردم و از دلش در می آوردم گوشی را برداشته و به خانه شان تلفن زدم.اولش قهر کرده بود ولی قبل از اینکه گوشی رو قطع کنه مثل فرفره گفتم من خیال کردم که نامه منو پس دادی بمن برخورد مچاله اش کردم.تو که میدونی من چقدر دوستت دارم.با شنیدن این حرفها کمی آرام گرفت گفت پس نازنین چی ;/;- بابا همون یکروز اومد و رفت منکه نمیتونم قلم پاشو بشکنم خونه عمه اش نیاد;/; بعد که دیدم کمی آرومتر شده گفتم فردا میای درس بخونی;/;- ببینم چی میشه.فردای آنروز زمانی به خانه ما آمد که من تنهای تنها بودم.مادر و خواهرم به بازار رفته بودند و پدرم هم خانه نبود.هر دو لحظاتی در سکوت و خیره به یکدیگر نگاه میکردیم. میخواستم بغلش کنم.میخواستم موهایش را نوازش کنم.سرش را به روی سینه ام بگذارم به او بگویم که دوستش دارم ولی جرات اینکار را نداشتم.بدون اینکه کلمه ای از آنچه دیروز بین ما گذشت بگوییم درس را شروع کردیم.هیچکدام چیزی از آنچه که می گفتیم و می شنیدیم نمی فهمیدیم تا اینکه بار دیگر سکوت بین ما حکمفرما شد سرش بطرف شانه ام خم شده بود.بوی موهای بور و بلندش که با بوی شامپو درهم آمیخته بود بینی ام را قلقلک میداد.جرات پیدا کرده سرش را بطرف شانه چپم هدایت کردم.دست راستم را به میان موهایش برده آرام نوازشش میکردم.او چشمهایش را بسته بود و من با همان دست به نوازش صورتش پرداختم بینی من بر روی صورتش قرار گرفته بود. صورتش به گرمی پاکی مظلومیت و معصومیت یک نوزاد بود.صدای تپشهای قلب یکدیگر را میشنیدیم.آرام در گوشش نجوا میکردم که دوستت دارم.- هیچوقت فراموشم نکن هرگز بمن خیانت نکن جاوید.- هرگز هرگز من عشق تو رو توی دنیا با هیچی عوض نمیکنم.- توی کتابها خوندم که همه مردها اولش همینو میگن ولی یه مدت که گذشت همه چی براشون عادی میشه میرن دنبال تنوع البته به اصطلاح خودشون عشق براشون ارزشی نداره.ـ من اینجوری نیستم شهره حالا میبینی میبینی که عشق من نسبت به تو چقدر پاکه.آنروز تا میتوانستیم از عشق و وفا گفتیم دنیا فقط مال ما بود خوشی فقط در آغوش ما بود دوست داشتیم در آغوش گرم و عاشقانه هم چشمان خود را ببندیم و به خوبیها بیندیشیم و چنین هم کردیم اما صدای باز شدن در ما را از خواب خوش بیدار کرد خود را سریع جمع و جور کرده و خیلی جدی و مبادی آداب سرگرم درس خواندن و حلاجی مسائل شدیم بقیه نوازشها و درد دلها را هم بفردا موکول کردیم دنیا برایم زیبایی خاصی پیدا کرده بود.شب را با لذت عشق او میخوابیدم به امید آینده ای که نمیدانستم چه خواهد شد ولی باید برای هر دویمان درس میخواندم او روح خود را بمن سپرده بود و من باید از گوهر جسم و جان او دفاع میکردم.روزها هفته ها و ماهها میگذشتند و ما غرق در عشقی پاک خود را به امواج زندگی سپرده بودیم تا ما را به ساحل خوشبختی و وصال برساند.شعله های هوس در میان عشق بی آلایش ما جرات افراشته شدن نمیافتند.خانواده های ما از بس بما اطمینان داشتند از تنها گذاشتن ما ابایی نداشتند.از نظر آنها ما مثل خواهر و برادری بودیم که از بچگی با هم بزرگ شده ایم.رابطه ما سیر یکنواخت خود را طی میکرد تا اینکه شبی از شبهای جمعه عروسی پسر یکی از همکاران پدرانمان جعفر و شاهین بود.هر دو خانواده هم دعوت داشتند و من و شهره هم به بهانه درس ترجیح دادیم که با خانواده نرویم بنظر میرسید که آنشب کمی وسوسه شده باشیم چون به طرز عجیبی به هم نگاه میکردیم صورتهای ما لحظه به لحظه به یکدیگر نزدیکتر میشدند.در یک آن یک دستم را پشت سرش گذاشته و لبانش را به لبانم چسباندم مقاومتی نکرد ثانیه هایی بعد همراهم شد.تشنه یکدیگر لبان هم را میمکیدیم کاش عقربه زمان از حرکت باز می ایستاد و آن لحظات هرگز به پایان نمیرسید.از نفسهای عاشقانه و شاید هوس انگیز خود هم لذت می بردیم بهم چسبیده بودیم نفسهایمان تندتر شده بود و ضربان قلب هم بسیار شدید برجستگی سینه های کوچکش را بر بدن خود احساس میکردم کیرررررم حسابی داغ و شق شده بود.میدانستم که او هم متوجه این موضوع شده چون به شدت به وسط پای او که شلوارلی پوشیده بود فشار می آورد.دستم را از داخل وارد بلوزش کرده با کف دستم از شانه ها تا پایین کمرش را میمالیدم.- واااااااایییییی تو رو خدا نه جلوتر نرووووو من میترسم.بلوزش را بالا داده از سرش درآوردم سوتین نبسته بود سینه های سفید و کوچک و نوک تیزش را با دو دست خود آرام چنگ گرفته طوریکه درجا بیحال شد و با صدای دخترانه التماس میکرد که ادامه ندهم.لبانم را به سینه اش چسبانده به نوبت یکی را میک میزدم و یکی را در دست گرفته و با آن ور میرفتم هر چند لحظه جای دست و لب راعوض میکردم که عدالت بین سینه ها رعایت شود.شهره کاملا تسلیم شده بود فقط صدای ناله های آرام او به گوش میرسید.لبانش را گاز میگرفت.- حواست باشه یه وقت کار دستم ندی من دیگه نمیتونم سرمو بالا بگیرم هاااااااااا;/; زیپ شلوارش را پایین کشیدم.- نه نه نههههههههه مقاومتی نکرد شلوارش را درآوردم حالا دیگر من و او فقط یک شورت داشتیم.باسن کوچک و دخترانه اش وسوسه ام کرده بود انگار بر روی شورت کوچک قرمزش آب پاشیده باشند از پشت و جلو هر دو طرف خیس بود.یقین داشتم که این اولین تجربه هر دوی ماست دستم را از قسمت جلو وارد شورتش کردم خیس خیس و پر از ترشحات چسبناک بود.موهای آکبند کس آکبندش را با انگشتانم لمس کردم سکس نداشته ولی مطالعات و اطلاعات سکسی زیاد داشتم دستم را در راستای کس و چوچوله شهره بحرکت درآورده و او همش التماس میکرد که مواظب باش انگشتتو زیاد داخل نفرستی چون من با انگشت میانی دست راستم در حال گاییدن کسش بودم و با آنکه میدانستم تا چهار پنج سانت اشکالی ندارد ولی فقط یک بند انگشت را به داخل کس فرستاده و با آن بازی میکردم به اوج هوس رسیده بود.بر بالشها چنگ می انداخت دستمال پارچه ای را چهار تا کرده بود و بین دندانهای پایین و بالایش قرار داده و با گاز زدنهای محکم آن مثلا هوس خود را کنترل میکرد.شورت او و خودم هر دو را درآوردم از دیدن کیررررررررر کلفت و درازم که هفده هیجده سانتی میشد تعجب کرده بود تمام بدنش راغرق بوسه کردم حتی سوراخ کونش را هم لیسیدم منکه نمیتوانستم کسش را بکنم خطرناک بود فکری بذهنم رسید.پاهایش را باز کردم ترسید و خود را کمی جمع کرد زبانم را بر روی کس خیلی کوچولو و تر و تازه اش گذاشتم از بالا تا پایین آنرا لیس میزدم برجستگیهای دو طرف کس و برآمدگی نخود مانند بالای آنرا با لبان و دندان خود میمکیدم و ملایم میجویدم و آنقدر اینکار را درمیان ناله های بلند و فریادهای شدیدش ادامه دادم که آب گرم و روانی را بر روی لب و زبان و چانه ام احساس کرده و دریافتم که کمر شهره را بدون هیچ دست از پا خطا کردنی سبک کرده ام شهره هم کیرم را در دست گرفت و گفت بیا تا برایت ساک بزنم با تعجب به او نگاه کرده و گفتم تو این اصطلاحاتو از کجا یاد گرفتی;;/;;- ناراحت نشوعشقم من همون شهره چشم و گوش بسته دیروزی تو هستم دخترهای مدرسه از بس پر رو هستند هر چی هم بهشون میگم از این صحبتها پیشم نکنن دست بردار نیستن.بیچاره راست هم میگفت چون خیلی ناشیانه ساک میزد ولی حسابی حال میکردم کیرم داشت زخم میشد ولی برای اینکه توی ذوقش نزنم و حالشو نگیرم و کارشو سبک نشمرم گذاشتم همین جوری میک بزنه ولی عجب دندونهای تیزی داشت سرانجام به او گفتم که دوست دارم روی سینه هایت خیس کنم او هم دراز کشید و من کیرررررررم را وسط جفت سینه هایش گذاشته و در هر رفت و برگشت اصطکاک کیر با سینه ها لذت فوق العاده ای میبخشید لحظاتی بعد فوران آب سفید و شیره ای منی از کیر فضای سینه و شکم و گردن شهره را پوشاند و سرعت آن از بس زیاد بود چند قطره ای هم به صورت او پاشیده شد که شهره با زبان درحال هدایت یکی دو تا از این قطره ها به دهانش بود که من کمکش کرده و اغراق نیست اگر بگویم حداقل سی ثانیه آب کیر از من خارج میشد.آنروز را تا همین حد بسنده کردیم اما مزه آن تا چند روز حسابی زیر دندانمان مانده بود فاصله ما تا سکس بعدی زیاد نبود اینبار تجربه بیشتری داشتیم شور و هیجان و نشاط دست کمی از بار اول نداشت کمرش را گرفته و از پشت و با نوک زبانم کس و کونش را میلیسیدم بعد که حسابی حشریش کردم مدام طلب کیرررررررر میکرد.هر چه نگاه کردم اثری از سوراخ کون ندیدم انگار اون وسط مسط ها آب شده بود.تا اینکه یک روزنه ای اون پشت مشت ها توجه ام را جلب کرد و فهمیدم که سوراخ مقعدش میباشد.به کیر خود نگاه کردم و به آن سوراخ احساس کردم باید یک شتر را از سوراخ یک سوزن رد کنم ولی تا آنجاییکه میدانستم هیچ کون و سوراخ کونی در جهان نبود که گاییدنی نباشد…ادامه دارد

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها