داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

داستان اولين و آخرين عشق قسمت دوم

وازلین و روغن نباتی و کرم نیوآ و هر چی دیگه از این مخلفات در خانه داشته جمع کرده و به دور مخرج شهره مالیدم و کمی هم با انگشت به داخل فرستادم بیچاره خیلی دردش گرفت او که طاقت این انگشت نازک را نداشت با کیر کلفت چه میخواست بکند؟/؟ تمام این آسان کن ها را بر روی کیر خود هم مالیدم.شهره بیچاره از اولش جیغ میکشید.- عزیزم تحمل داشته باش راحت میشیم یخورده صبر کن راهش باز میشه اونوقت همیشه کیف میکنیم حال میکنیم و با دستم کسش را میمالیدم که شهوتش زیادتر بشه و درد کون کمتر بیادش بیاد.آنقدر مدارا کردم که نیمساعت کشید تا نصف کیر وارد سوراخ بسیار بسیار تنگ و چسبان شهره شود.در ابتدا و انتهای این نیم ساعت دوبار آبم آمده بود و حسابی داخل کون شهره رو که تازه پلمبش رو باز کرده بودم چرب کرده بودم جیغ ناله فریاد و کیر خواهی شهره مرا کشته بود.این مدلی راضی نمیشد کسش ملتهب شده و داغ کرده بود.هر چه بالایش را چنگ میگرفتم هر چه با سینه هایش بازی میکردم.عاقبت او را روبروی خود نشاندم کمی دل و جرات بیشتری پیدا کرده و به گفته های او که خواهش میکرد مواظب باشم هم بی توجه نبودم کیرم را برای اولین بار به کسش چسباندم از پایین به بالا بدون اینکه بطرف داخل نشانه بگیرم.شهره مدام فریاد میکشید سوختم سوختم به دادم برس چرا با من اینجوری میکنی یه وقت خودم کار دستت میدم هاااااااااا.کیرم را از کسش جدا کرده و با زبان به جانش افتادم.حالا نلیس کی بلیس زبان در حال لیسیدن بود و یک دستم با بالای کسش ور میرفت دست دیگرم سینه هایش را چنگ میزد.طولی نکشید که با این شیوه کمرش را سبک کرده و آبش را آوردم بعد از سکس هم یکدیگر را بغل زده و به او گفتم یادت باشه که خیلی دوستت دارم و او هم در جواب گفت امیدوارم از اینکه تسخیرم کرده ای دلت را نزده باشم؟/؟ من با عشق و تمام احساسم به او گفتم روح و وجود تو برایم خیلی بیشتر از جسم تو و اینجور سکسها ارزش دارد و این سخنان بار دیگر هوس هر دومان را بیدار میکرد هوسی توام با عشق.مدتها به همین شیوه عشقبازی میکردیم تا اینکه یکبار در اوج شهوت هوس کردیم که کله کیر و یکی دو سانتیمتر بعد از آنرا به داخل کس بفرستیم همین کار را هم کردیم صدای اووووف اووووف شهره مرا کشته بود.از طرفی خیلی مواظب بودم که کیرم بیش ازحد معمول تجاوز نکند وگرنه باید فرار را بر قرار ترجیح میدادیم.شهره آنقدر حشری و کم تحمل شده بود که بی اراده کسش را بطرف انتهای کیرم سوق میداد و این من بودم که از ترس خود را عقب میکشیدم.- دختر مواظب باش داری چیکار میکنی؟/؟ تو که همش بمن میگفتی احتیاط کنم خودت چرا انقدر ناشیانه کار میکنی؟/؟ شهره همینطور که آه ه ه و ناله میکرد گفت مقصر خودتی که آتیشو با آتیش تماس دادی.- یعنی تو نمیخواستی؟/؟- چرا الانشم میخوام بمن کیر بده کیررررررر کی میشه این کیرت تا ته بره توی کووووسم و منم تا دلم میخواد جیغ بزنم و این با لشتهارو با دندونهام گاز بگیرم سر کسم ته کیرتو میخواد ته کسم سر کیرتو کی میشه من زنت بشم تا کی باید صبر کنم منکه مردم بکننننن بکننننن منو بکن کیر میخوام پوست و گوشت کیرم در تمام سطوح داغ کرده بود چیزی نمیفهمیدیم آخرشم متوجه نشدیم که تقصیر کیست؟/؟ اگر افسر راهنمایی میامد پنجاه پنجاه میگرفت در یک آن بطرف یکدیگر کشیده شدیم برخورد خفیف کیر با مانعی را احساس کردم و ثانیه هایی بعد خون از کوس شهره جاری شد وااااااای پرده بکارتش پاره شده بود رنگمان گاه زرد و گاه سفید میشد برای دقایقی از خواب بیدار شدیم هوس پرید و حواس برگشت شهره گریه میکرد از آبروریزی میترسید ولی بیشتر ترس و نگرانیش از این بود که با از دست دادن این گوهر پیش من بی ارزش شود.من به مقدسات عالم سوگند خوردم که هرگز فراموشش نخواهم کرد و این مسئله کوچکترین خللی در عشق من به او وارد نخواهد کرد.- عزیزم شهره جون من تو رو برای خودت دوست دارم.- نه شما همه مردها همینطورین وقتی به خواسته تون میرسین همه چی رو فراموش میکنین.- از این حرفت خیلی ناراحت شدم ولی چون درکت میکنم زیاد باهات یکی به دو نمیکنم اگه هم این تویی که واقعا دوستم نداری بگو؟/؟- چیه دلت میخواد ولت کنم بری با یک دختر دیگه؟/؟- منکه همچین حرفی نزدم.آنقدر او را بوسیدم و نوازشش کرده در گوشش زمزمه های عاشقانه نجوی کرده که نه تنها رام و آرام شد بلکه با برگشت هوس اینبار دیگر حواس را پرت نکرده و کیر را تا انتهای کسش فرستادم اینبار دیگر مواظب بودم که آبم را داخل نریزد و شهره با همه ترسی که داشت تن به اینکار داده بود.- عزیزم امروزه رو بخیر میگذرونیم فردا میرم یک اسپری بی حسی و یک بسته کاندوم میگیرم که خیلی کمکمون میشه راستی راستی هم خیلی لذت بخش بود چه کیفی داشت کیررررر را تا انتهای کوووووس فرستادن و عقب و جلو کردن این کیف و لذت باعث شده بود که برای دقایقی فاجعه آنروز را فراموش کنیم فکری بخاطرم رسید کیرم را از کسش درآورده و گفتم اول من آبمو خالی میکنم تا مقاومتم بیشتر شه بعد دوباره میذارم توی کست خواستم بر روی سینه هایش خالی کنم اما او که کمی احساس سرخوردگی میکرد برای اینکه بیشتر هوای مرا داشته باشد کیرم را در دست گرفت و اینبار استادانه ساک زد و در حالیکه چشمانم بسته بود قطرات آب کیرم را حرام نکرد و همه را خورد و دست آخر هم گفت عجب خوشمزه بود؟/؟ ثانیه هایی بعد با اطمینان از خالی بودن اسلحه بطرف کس شهره شلیک کردم آن هم چه شلیکی.آه ه ه آه ه ه چه خوب شد میتونی راحت منو بکنی تا کی میخواستیم صبر کنیم جوووون چه لذتی داره کیرم آنروز دوبار آبش را آورد اما این دلیل نمیشد که در طلب کاندوم و اسپری نباشم حداقل اسپری واجب بود تابستان آمد و شهره خانم پیش من تقویتی کار میکرد تا برای سال جدید آماده بشه منم که تا حدودی از اصلاح و ارایش مردانه چیزی سرم میشد گاه گداری به آرایشگاه سر کوچه میرفتم و هر موقع که خیلی شلوغ میشد مثلا غروب پنجشنبه و موقع جشنها و اعیاد کمکش میکردم و درصد میگرفتم و با پولش برای شهره هدیه میخریدم تا علاوه بر محبت خشک و خالی که بهش میکنم از این راه هم بفهمه چقدر دوستش دارم مدام مواظب بودم کاری نکنم که احساس بکنه بی ارزش شده به دخترهای دیگه توجهی نمیکردم میدونستم خیلی حسوده حتی چند بار هم که نازنین به خونه ما اومد و اونم اونجا بود سعی کردم به چهره نازنین نگاه نکنم البته نازنین که همسن من بود چند بار بمن اظهار علاقه کرده و با اینکه دختر زیبایی بود و میشد باهاش مدارا کرد اما دریچه قلبم به روی دیگری بسته شده بود من و شهره هم روابط روحی و جسمی خود را حفظ کرده بودیم برایش نامه های عاشقانه مینوشتم کلمات تازه تحویلش میدادم همان لذت اولیه را از سکس می بردیم برای گاییدن کسش هم از سه راهکار استفاده میکردم به کمک اسپری و کاندوم با اسپری و تخلیه بر روی بدنش تخلیه منی در ابتدای کار و عدم استفاده از اسپری برای لذت بیشتر در هر حال خیلی مراقب بودم که قطره ای از منی وارد کس نشود و خوشبختانه کوچکترین اشتباهی نکردم.ماهها و سالها گذشت من در کنکور سراسری رتبه خوبی آورده و در رشته پزشکی دانشگاه شیراز پذیرفته شدم دوست داشتم وارد دانشگاه تهران شوم ولی یه خورده کم آوردم شهره به همان اندازه که برایم خوشحال شد بخاطر خودش ناراحت بود.- میدونم میری دکتر میشی منم سنم میره بالا منکه دانشگاه برو نیستم خیلی هنر کنم دیپلم بگیرم اونوقت با یک همکلاسیت که بعدا خانم دکتر میشه دوست میشی ازدواج میکنی شهره کیه دیگه بره گمشه.- قربون شکل ماهت برم چیه واسه خودت همینجوری میبافی میری بذار منم حرفمو بزنم یعنی تو هنوز منو نشناختی؟؟/؟؟عشق تو برام توی دنیا از همه چی بالاتره تو دکتر منی ملکه منی زن منی عشق منی هستی منی خورشید منی ماه منی ستاره بخت منی من بدون تو میمیرم.این را گفته و در آغوشش کشیدم لبانم را بر روی لبانش نهاده در حالیکه عاشقانه یکدیگر را میبوسیدیم هر دو اشک میریختیم آخر من هم تحمل دوریش را نداشتم خلاصه کلام به شیراز رفتم و پس از ثبت نام در دانشگاه زیاد هم پیگیر خوابگاه نشدم چون اولا دخترها در اولویت بودند و از طرفی اگر هم بی دردسر خوابگاهی گیرم میامد حوصله شلوغ پلوغی ها را نداشتم و از دست بچه های شیطون و علاف نمیتونستم درس بخونم برای همین من و کریم که اونم بچه تهرون بود و پدرش هم بازاری دو نفری یک خونه نقلی دربست کرایه کردیم دو نفری بهترین حالتش بود یک نفری حوصله آدم سر میومد و سه نفری هم شلوغ میشد سنگینی درسها و دوری راه موجب میشد که نتوانم زود زود به تهران بروم ولی برای دیدن شهره هم که شده حداقل ماهی یکبار به تهران میرفتم ترم اول را شنبه ها درس نداشتم ماهی یک پنجشنبه را با هواپیما به شهرم میرفتم و با اتوبوس به شیراز برمیگشتم شهره هم سال آخرش بود و اگر شانس یاری میکرد و موقع تدریس دو نفری در خانه تنها بودیم به فیض جسمانی و روحانی میرسیدیم در غیر این صورت به فیض روحانی بسنده میکردیم و به امید ماه دیگر دل خوش میکردیم البته از ماچ و بوسه سریع و نوازشهای با احتیاط غافل نبودیم هنوزم برایش نامه های عاشقانه مینوشتم هنوزم با تمام وجود دوستش داشتم هنوز برای او و دیدن او قلبم بشدت می تپید او هم همینطور بود ولی خیلی نگران و حسود بود از دانشجویان دختر میترسید راستش من اصلا توجهی به همکلاسیهای دختر نداشتم هرگز از خوش تیپی خود سواستفاده نمیکردم سرم به درسم بود میخواستم یک پزشک خوب و لایق شوم به مردم خدمت کنم و زندگی راحتی برای خود و شهره فراهم نمایم چند سالی به همین منوال گذشت شهره خواستگارانش را به بهانه های مختلف رد میکرد او به بهانه های مختلف سرش را گرم میکرد تا دیگران از ازدواجش سخن نگویند گاه به کلاس خیاطی میرفت گاه دنبال یادگیری گلدوزی بود پیش یک بنده خدایی فال قهوه یاد میگرفت کلاس کامپیوترم رفته بود بعد از دیپلم در کنکور شرکت نکرد چون میدونستکه قبول نمیشه دیگه حوصله درس خوندن را نداشت یکمدت توی یکی از دفاتر بلیط فروشی ترمینال غرب کار گرفته بود ولی چون اتوبوس واحد سوار نمیشد کرایه ماشینش از حقوقش بیشتر بود و زیادم اونجا دوام نیاورد 6 سال گذشت و یک ترم مانده بود که بعنوان پزشک عمومی فارغ التحصیل شوم.آنزمان من و شهره 24 و23 ساله بودیم درست ده سال از آشنایی من و او میگذشت خیلی مراقب بودیم که کسی متوجه رابطه مان نگردد.خواهرم تازگیها کمی مشکوک شده بود یواش یواش باید رابطه مان را علنی میکردیم با توجه به اینکه دیگر درسی نبود که به شهره بدهم مجبور بودیم که پنهانی با هم بیرون برویم یا اگر خانه یکی شانسی خالی شد با هم سکس داشته باشیم حتی کار بجایی رسیده بود که آجرهای دیوار بلند ته خانه را در چند نقطه زخمی کرده و همین کار را در طرف دیگر هم انجام داده بودم و نیمه شبها به اتاق شهره که تنها میخوابید میرفتم و پس از قفل کردن در از داخل یکی دو ساعتی را لخت در آغوش هم سر میکردیم بیشتر اوقات که چه عرض کنم همیشه مجبور بودم از همان دیوار برگردم چون نه تنها در خانه مان سه قفله میشد بلکه از داخل زبانه ای داشت که بر روی گیره ای دیگر انداخته میشد اگر هم کلید داشتی نمیتوانستی وارد خانه شوی یکی از این شبها نزدیک بود گند بزنیم پس از یک عشقبازی درست و حسابی سستی و آرامش خاصی بما دست داد همینجور لخت توی بغل هم خوابیدیم چشم که باز کردیم دیدیم صبح شده و از طرف حیاط ما صدا میاد منم جلدی لباسم را پوشیده و به همراهی و کمک شهره از در اصلی فرار کردم خدا رحم کرد مادرم که برای نماز صبح بیدار شده بود گیره در را باز کرد و در را از حالت سه قفله خارج کرد صداشو از پشت در میشنیدم که داره همه ما رو برای نماز صدا میزنه در را با کلید باز کرده و یواشکی وارد خانه شدم جیران مرا دید ولی هیچکدام به روی بزرگواری هم نیاوردیم مادر از سحرخیزی من تعجب کرده بود در هر حال این ماجرا هم برای خود خاطره ای شد چند وقت بعد که عشقمان را علنی کردیم همه تعجب کردند برای اینکه بی احترامی نشود از جزئیات و مدت زمان و این حرفها چیزی نگفتیم که یک موقع لج نکنن اولش گفتن شما از بچگی مثل خواهر برادر بودین و از این تعارفات خانواده عروس راضی تر بنظر میرسیدند چون قرار بود یک دکتر سر به زیر نصیبشان شود اما خانواده ما هم خیلی خوشحال بودند ××× در جامعه ای که اکثر دخترها هر روز با یکی می پلکن و دوست پسر زیاد داشتن ××× افتخاری برای آنها شده دختری بود نجیب و بی آلایش که از بچگی او را میشناختند بله برونی کردیم و شیرینی ای خوردیم و انگشتری زدیم و صیغه محرمیتی خواندیم و قرار شد که چند ماه بعد پس از فارغ التحصیل شدن عقد کنیم این را هم با آنان طی کردم که اگر در امتحانات ورودی بعدی موفق شوم درسم را ادامه داده و در یکی از رشته ها پزشک متخصص خواهم شد که سه چهار سالی زمان می بره اونها هم حرفی نزدن دیگر نه هول بز داشتم نه بزغاله از دست موش و گربه بازی خسته شده بودم البته اگر در تهران میماندم اینقدر خسته کننده نبود به شیراز برگشتم تا ترم آخر را بهتر تمام کنم مدت کوتاهی پس از پایان ترم هم باید برای دوره تخصصی امتحان میدادم کتابهای گذشته ام را هم مرور میکردم تا با پذیرفته شدن در مرحله بعدی شهره جون و خانواده بمن افتخار کنند تمام سختیها را بجان خریدم بجای ماهی یکبار هر دو ماه یکبار به تهران میامدم به شهره میگفتم صبر و تحمل داشته باش کاری خواهم کرد که تخصصم را در تهران بگیرم به رشته زنان و زایمان علاقه زیادی داشتم کسی هم از همکلاسیها مخصوصا دخترها بگویم که به هیچ وجه نتوانستند مرا به دام بیندازند یکی از آنها که بچه همان شیراز بود و فرشته نام داشت دختر پاک و نجیبی بود و خیلی از مشکلات درسیمان را با هم حل میکردیم اوایل دوستی او با من خیلی معمولی بنظر میرسید اما یکبار دستم را طوری در دستش گرفت که حالتهای نوازش شهره را داشت با نگاهش با حرکات و رفتارش بمن میگفت که دوستم دارد شاید فکر میکرد که من هم دوستش دارم؟/؟ اما رویم نمیشود در این مورد با او سخنی بگویم عاقبت وقتیکه بمن اظهار عشق کرد مجبورشدم موضوع شهره را بطور خلا صه برایش بگویم تا چند روز با من سر سنگینی میکرد یکه خورده بود باورش نمیشد چند بار متوجه شدم که فرشته پنهانی اشک ریخته است و در این مواقع رویش را برمیگرداند و اشکهایش را پاک میکرد آخر بیش از 6 سال بود که در کنار هم بوده و با خلق و خوی هم آشنا شده بودیم با تمام علاقه مندیها و زیر و بم زندگی یکدیگر آشنا بوده و شناخت کافی از یکدیگر داشتیم اوعشق خود را در سینه پنهان کرد و در این مورد دیگر با من سخنی نگفت هر دو امتحانات پایان ترم را با موفقیت پشت سر گذاشتیم و هر دو در دوره تخصصی زنان و زایمان دانشگاه تهران پذیرفته شدیم با آنکه شیرازی بود و دختر اما ترجیح میداد جایی ادامه تحصیل دهد که من هم باشم و از طرفی عمو و زن عموی پیر و سرمایه دارش که تمام بچه هایشان را سر و سامان داده بودند خیلی خوشحال میشدند که فرشته را چند سالی بیشتر درکنار خود ببینند البته فرشته یک خواهر و برادر کوچکتر از خود هم داشت که تا حدودی جای خالی او را در خانه پر میکردند قبل از امتحانات پایان ترم شهره و مادرش برای دیدن من به شیراز آمدند یک بار که من و فرشته سرگرم تفسیر مطلبی بودیم و بی اختیار درمورد نکته خاصی خندمون گرفت و خندیدیم شهره نگاهی چپ به من انداخت و سگرمه هایش درهم رفت البته دل به دل راه داشت فرشته هم به او حسادت میکرد هر چند که از من قطع امید کرده بود بعد که تنها شدیم بمن گفت اون داشت تو رو با چشمهاش میخورد حنما بهش گفتی من خواهرتم و این زنی هم که الان رفته شاهچراغ مادرته – ببینم جاوید این دختره مثل اینکه خیلی ازت خوشش میاد؟؟/؟؟- شروع نکن شهره ما با هم همکلاسیم 6 ساله که بیشتر واحدها رو با هم پاس کردیم به هم کمک کردیم ما فقط با هم دوستیم.- -تهران که بودی از این دوستیها خبری نبود؟/؟- آخه چرا حالیت نیست منکه دانشجو نبودم.- چرا انقدر داد میزنی نو که اومد به بازار کهنه شده دل آزار؟/؟ من خودم یک زنم از نگاهش متوجه میشم که چقدر دوستت داره و عاشقته. خداییش این یکی رو خوب تشخیص داده بود اما من با قسم و آیه اونو آروم کردم و بهش گفتم که میدونه من و تو همدیگه رودوست داریم کریم هم که خونه رو برای ما خالی گذاشته بود و خودش رفته بود خوابگاه پیش یکی از دوستاش البته با این روحیه ای که از مادر شهره سراغ داشتم میدانستم که تا سه چهار ساعت دیگه هم برنمیگرده یه خورده عشق نازمو نازش کردمو دستی به موهاش کشیده و بوییدم و بوسیدمش تا یواش یواش از دلش درآورده و آرومش کردم لبهام روی لبهاش تنش به تن گرم من چسبیده بود دیگه فکرهای مزاحمو از خودمون دور کرده بودیم جاوید؟/؟- جان – هنوزم مثل اونموقع ها دوستم داری؟/؟ مثل اون وقتیکه برای اولین بار بهم نامه داده بودی و تا صبح خوابت نمی برد؟/؟ – آره عزیزم خیلی بیشتر من بدون تو میمیرم من برات میمیرم دستمو گذاشتم توی بلوزش از زیر سوتین با سینه هاش بازی کردم دیدم یه خورده آزاد نیستم کرستو آزادش کردم سینه هاش دیگه کوچولو نبود خوش استیل درشت رسیده و آبدار بود زیاد بهش فشار نمی آوردم که بد فرم نشه و موقع مکیدن هم مواظب بودم زیاد و با فشار به جانش نیفتم که دور سینه هاشو خیلی زود کبود کنم هر چند اگه اون زشت ترین زنهای دنیا هم میشد باز هم دوستش داشتم.- جاوید نکنه یکی سر برسه؟/؟- نه مطمئن باش اگه مامانت نیاد هیشکی دیگه نمیاد.- چقدر هوس تو رو کرده بودم الان دو ماهه همش سرت توی کتابته اصلا هیچ به فکر من هستی؟/؟- دیوونه من از چهار سالگی که همه جا رو شناختم تو رو دیدم تا حالا چطور میتونم به یادت نباشم این درساهم خیلی سنگینه مردم که الکی دکتر نمیشن حداقل 25 کیلو نسبت به ده سال قبل چاقتر شده بود یه 70 کیلویی میشد یعنی 5 کیلویی کمتر از من خیلی بدن یکدست و خوش فرمی داشت کسش برخلاف سینه ها و باسنش رشد نکرده بود این را هم به حساب خوش شانسی خودم گذاشتم.- عزیزم شهره قشنگم دوست داری کجاتو بخورم؟/؟- تو هر جامو بخوری برام لذت بخشه توی بغل تو احساس امنیت میکنم برام فرق نمیکنه چیکاره هستی چقدر پول و ثروت داری من فقط تو رو میخوام تو رو بخاطر اخلاقت بخاطر رفتارت بخاطر عشق پاکت منم از سه سالگی فقط تو رو در کنارم میدیدم البته راستش تا چهار سالگی که چیزی یادم نمیاد ولی چه زود گذشت تو همه چیز من بودی بعضی وقتها دوست بعضی وقتها مثل یه برادر بعضی وقتها بهتر از یه خواهری که نداشتم گاهی هم مثل یه دوست دختر مدرسه ایم میشدی معلمم بودی استادم شدی یه ده سال گذشت و فهمیدم که تو همه چیز منی عشقمی هستی منی پرنده لونه قلب منی حرفهای قشنگی میزد دلم نمیومد نطقشو کور کنم ولی دیدم شاید وقت کم بیاریم همینجوری که داشت صحبت میکرد لباشو به لبام چسبوندم و دستمو به کسش رسوندم و لخت لختش کردم آنقدر در اوج لذت و هوس بودیم که اگر یک فیلم ویدیویی از ما میگرفتند فکر میکردند برای اولین بار است که با هم عشقبازی میکنیم پس از آنکه حسابی کسش را جویدم او را بغل کنان یک متر از زمین بالاتر آورده و کوووووووسش را سوار بر کیرررررر خود ساخته و بشدت میگاییدمش البته اینطوری کمرم درد میگرفت ولی غرورم بمن اجازه نمیداد که چیزی بگویم او را درازکش و بروی شکم بر زمین خواباندم اول سیر سیر اندامش را دید زدم ماشاالله چه کووووونی کرده بود انشاالله صاحبش که من بودم خیر ببینه با دو دستم دو قاچ کونش را به پهلوها فشار داده تا راه کس تنگ و کوچکش بازتر شود کس نازش اون وسط گم شده بود کیرم دیگر راهش را بلد بود ده سال بود که در این جاده رانندگی میکرد اوایل جاده خاکی بود اما حالا صاف صاف و حسابی آسفالت شده بود باید یه خورده مواظب بارندگی می بودم که منحرف نشم ولی این از اون بارونهایی بود که وقتی میرفتم توی مسیر دیگه نیازی به فرمون نداشتم یکساعت تمام او را گاییدم و هر دو دوبار ارضا شدیم یکبار آبم را داخل سوراخ کونش ریختم و بار دیگر برایم ساک زد و نوش جان کرد نزدیک بود شیطان گولمان بزند و گفتیم حالا که قراره تا 2 ماه دیگه ازدواج کنیم چه بهتر که داخل کس آب بریزم که پشیمان شده و گفتیم هر چیز در جای خود نیکوست… ادامه دارد

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها