داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

خیانت من یا تجاوز او (۲)

…قسمت قبل

چند روزی از ازدواجمان گذشته بود و من زندگی متاهلی و سکسهایی که جزو شیرین ترین لحظه های من بود را تجربه میکردم و روز دوشنبه بود که داود برای ناهار اومده بود خونه گفت که آقاصمد برای پنج شنبه شام دعوت کرده بریم خونه شون!!
روز پنج شنبه داود کمی زودتر از سرکار اومد گفت من برم آرایشگاه و بیام دوش بگیرم و بعد بریم خونه آقا صمد!! موقعی که داشت از خونه میرفت بهش گفتم مگه پول داری که بری موهاتو کوتاه کنی؟؟ گفت آقا صمد یه خورده از حقوقم رو پیش داد! (( فقط خواستم بفهمید چقدر وضعیت مالی مون افتضاح بود))
خونه آقا صمد غیر ما یه دوست دیگه صمد به نام علی هم با خانمش اونجا بودند ولی نگاه های سنگین صمد و علی بدجور آزار دهنده بود! موقع خداحافظی وقتی صمد و خانمش برای بدرقه تا دم در اومدند صمد به داوود گفت پس با چی اومدی داود گفت تاکسی صمد گفت اینطور که نمیشه بذار برسونمتون و خانمش رفت سوئیچ ماشین اش رو آورد و راه افتادیم موقع رانندگی داود جلو نشسته بود ولی نگاه های سنگین صمد از آینه ماشین روی مخم بود و موقع خداحافظی به رسم ادب از آقا صمد تشکر کردم به خاطر پاگشا ولی صمد از غفلت داود استفاده کرد و چشمکی بهم زد!!
موقعی که رسیدیم یه سکس خوبی انجام دادیم ولی واقعیت اش اولین سکسی بود که کمی اعصابم خورد بود و ارگاسم الکی کردم چون چشمک صمد بدجور فکرم رو داغون کرده بود!! بعد سکس به داود گفتم اگه پیش صمد نری و یه جای دیگه و یا یه کار دیگه پیدا کنی خیلی خوب میشه! داود گفت چرا آقا صمد که خیلی هوامون رو داره موقعی که نه خانواده تو ازت خبر زیادی میگیرند و نه خانواده من توانایی حمایت مون رو دارند باز دم صمد گرم که هوامون رو داره!؟ خوب کار خوب باشه و حقوق اش یه نمه بالاتر باشه من از خدامه!!
فردای اون روز داود برای نهار اومد خونه و دیدم آبجی و مامانش دویدند دم در هول شدم وقتی صدای داود رو از دم در شنیدم گفتم شاید اتفاقی براش افتاده منم دویدم طرف در ولی نگو اینا از بالا دیده اند که داود با موتور اومده از خوشحالی پیشش رفتند داود موتو رو دم در قفل کرد و اومد خونه پرسیدیم موتور برای کیه گفت آقا صمد امروز از موتور فروشی نزدیک مغازه با قسط ماهانه 100 هزار تومن برام خرید و گفت براتون سخته پیاده اینور و انور برید هرچند ته دلم خوشحال بودم ولی مطمئن بودم این کار صمد از روی خیرخواهی نیست بنابراین شروع کردم با داود بحث کردن که این همه قرض داریم در ثانی اقساط وامهای ازدواجمون و این که تا کی قراره این جا باشیم و فکری برای استقلال خودمون نمیکنی!!
و از داود فقط سکوت ولی آبجییاش و مادرش گفتند باید خوشحال باشیم که تونسته یه موتور بگیره!!

ولی مزاحمتهای صمد دیگه به اوج خودش رسیده بود تا این که یه روز که از باشگاه رسیدم خونه و یه ساعتی مونده بود که داود برای نهار بیاد خونه دیدم گوشیم زنگ خورد شماره صمد بود گوشی رو برداشتم و با سلام علیک بسیار سر و سنگین بهش گفتم کاری دارید پس داود کجاست گفت رفته ابزار بگیره بیاد گفتم نکنه اتفاقی افتاده گفت نه بابا نهار که اومد خونه میبینی که داود سرو مور گنده کنارته گفتم پس امری داشتید گفت مینا خانم بدجور عاشقتون شدم یه لحظه از فکرم بیرون نمیرید و… دیگه نذاشتم ادامه بده فقط گفتم خجالت بکش حروم زاده گوشی رو زود قطع کردم نمیدونستم چیکار کنم اونقدر اعصابم خراب بود که خود به خود نشستم فقط گریه میکردم!!
موقعی که داود برای نهار اومد دیدم با پراید هاچبک صمد اومده وقتی پرسیدم ماشی اون دست تو چیکار میکنه گفت موتور رو از خرید 1 میلیون و اینو داد بهم 3700 و قراره پولش رو ماهانه قسطی بدم اونم موتور رو فروخت و قراره یه ماشین پژو بخره!

بغضم ترکید و گفتم از روی خوشحالیه ولی خودم میدونستم این حاتم بخشیا و تحقیر ما فقط یه دلیل داره ولی نمیدونم چرا نمیتونستم چیزی به داود بگم اونقدر داود رو دوست داشتم که نمیخواستم با گفتم دعوا راه بیفته و اونقدر قلب داود پاک بود که نمیفهمید صمد چه آدم عوضی هست!!
داود گفت راستی قراره صمد با خانواده اش امروز برای شیرینی ماشین بیاند خونمون گفتم داود بیخیال شو بخدا خستم و چیزی تو خونه نداریم و… این حرفا و بعد از کمی جرو بحث داود بدون این که نهار بخوره رفت سر کار تازه کمی چشام سنگین شده بود و میخواستم بخوابم که با گوشیم زنگ خورد و بازم صمد بود گفت مینا جان از ماشین خوش ات اومد؟ گفتم آقا صمد بخدا اگه یه بار دیگه مزاحم بشی هم به دایی یام میگم و هم به داود ولی با وقاحت گفت میدونم که با دایی هات که میونه ای نداری و اونقدر هم داود رو دوست داری که هیچ وقت زندگی اش رو خراب نمیکنی در ثانی من که چیزی نمی خوام فقط اجازه بده از دور دوستت داشته باشم همین الانم داود بیرون رو ماشینه و میخوام زودتر راهش بندازم بیاد تا تدارک شام ببینید تا خواستم چیزی بگم گفت یه مقدار هم پول میزارم پهلوش به هز حال بده یه مرد تو جیب اش پول نداشته باشه اینو جوری گفت که من حقارت رو لمس کردم و در آخر گفت من واقعا بدون هیچ چشم داشتی دوستت دارم حالا تو هم چیمیشه دروغکی یه جمله بگی منم شما رو دوست دارم و من مجدد بر آشفته شدم و تا خواستم قطع کنم گفت راستی بابت ماشین دو تا سفته از داود گرفته ام تلفن رو قطع کردم!!
وقتی داود اومد خونه هنوز سرو سنگین بود و من خواستم از دلش در بیارم رفتم خودم رو لوس کردم و گفتم (( جوهر ر ر ر ژونم قهره؟؟)) و کم کم یخ داود آب شد گفتم هیچی تو خونه نداریم که گفت بریم هرچی لازم داری بگیریم موقعی که توی ماشین به سمت فروشگاه میرفتیم گفتم به منم یاد بده و از همون روز یادگیری من شروع شد توی یه هفته دیگه کامل می تونستم رانندگی کنم زندگی ام با این که سختی زیادی مخصوصا مالی داشتم ولی به دلیل دلبستگی زیادم به داود خوب بود و این که دیگه کاملا مربی موفقی بودم و با این که خیلی ریز اندام بودم
و برای خودم چند شاگرد و کلاس داشتم و بیشتر مواقع من با ماشین میرفتم چون داود میگفت وقتی بیرون یه عده به خانمها گیر میدند من غیرتم قبول نمیکنه زنم هم مثل اونا مجبور به شنیدن متلک هاشون بشه!!
ولی اصلا خبر نداشت که اوستا و یا به قول خودش دوست اش دیگه علنلا مزاحم من میشه و جمله همیشگی خودش که فقط یه بار بگو ((منم دوستت دارم صمد جان)) رو توی گوشم بلغور میکنه ولی نمی خواستم داود به خاطر من باهاش در بیفته چون میدونستم با این که جثه اون هم خیلی از صمد کوچیک بود ولی عاقبت اش خون و خونریزی میشه!!
دیگه کاملا فعالیت مادی و اقتصادی ما دست صمد بود ماهانه 1 میلیون حقوق به داود میداد که از اون هم 600 رو برای ماشین کم میکرد و چهارصد مابقی رو کرایه خونه که همش رو داود میداد خرج و مخارج خواهرهاش و مادرش و حتی حقوقی که من میگرفتم برای مخارج خودمون کفاف نمیداد فقط یه قسط از ماشین مونده بود و از ماه بعد راحت میشدیم !!
ولی یه روز که برای لیزر ماهانه رفته بودم دوباره این صمد حروزاده زنگ زد و من بعد اینکه از لیزر دراومدم و میخواستم برم خونه صمد زنگ زد و گفت اون یه جمله رو بگو تموم منم برم پی خودم و چون واقعا عصبی بودم یه دفعه با عصبانیت فریاد زدم بابا باشه دوستت دارم تو رو خدا دیگه گم شو ههههه! و تلفن رو قطع کردم ولی دوباره تماس گرفت و تا خواستم فحش بدم پیش قدم شد و گفت نشد اگه قرار من باعث عصبانیتت بشم دیگه اینطوری نگو و بدون خداحافظی قطع کرد و من به امید این که موفق بوده ام و دیگه زنگ نمیزنه یه نفس راحتی کشیدم!!

فردا صبح که صبحانه خوردیم و داود میخواست بره به داود گفتم ماشینیه مدتیه بد کار میکنه بوی دود و بنزین بد جور میاد داخل منم که امروز کلاس ندارم ببر ببین میتونی کاریش بکنی؟! گم
داود رفت ولی یه ساعت نگذشته بود که صمد دوباره زنگ زد و با عصبانیت گوشی برداشتم و بدون سلام و علیک دیگه فرصت ندادم گفتم بخدا به زنت همچی رو همین امروز میگم آخه تو… دیگه نذاشت حرف بزنم گفت بابا یه چیز دیگه میخوام بگم این طور گفتنش خوب نیست ولی تو دیگه چاره ای نزاشتی داود تصادف کرده ولی خودش نتونست بهت زنگ بزنه یعنی حالش زیاد بد نیست ولی خجالت کشید بهت بگه گفتم الان کجاست گفت آوردمش بیمارستان الان دارند سرش رو بخیه میکنند از… دیگه نذاشتم چیزی بگه آدرس بیمارستان رو گرفتم و به آژانس زنگ زدم تا داخل ماشین نشستم یادم افتاد که پول آژانس رو ندارم وقتی رسیدم دم بیمارستان به صمد زنگ زدم و گفتم من رسیدم ولی شرمنده همرام پول ندارم لطف میکنید پول اینو بدید و صمد فوری اومد دم در و من دیگه واینستادم و فوری داخل بیمارستان رفتم و تازه داود رو از اتاق بخیه آزاد کرده بودند و تا منو دید بغضش ترکید و منم زود بغلش کردم و دو تایی گریه میکردیم که صمد رسید و گفت دیدی باید به خانمت بگیم اگه این نبود میخواستی بغل من گریه کنی؟؟ و داود بدون توجه به حرف صمد گفت مینا بدبخت شدیم به ماشینی زده ام که کل زندگی مون پول یه گلگیر اون نمیشه که صمد گفت بابا مشکلی نیست ماشین خودتون که باهم یه کاریش میکنیم ماشین اونم که با بیمه… داود و من که انگار تازه یادمون افتاده گفت مینا بدبخت شدیم!
4روز بود از موعد بیمه گذشته بود و ما امروز و فردا میکردیم که از یه جایی پولی تهیه کنیم و وای وای…!!

دیگه چیزی نگفتم یعنی چیزی نمیتونستم بگم مثل مسخ شده ها فقط یه گوشه وایستادم و به بدبختی مون که انگار تمومی نداشت فکر میکردم که یه هو یه پرستار اومد و به داود گفت پس کجایی مگه قرار نشد بعد بخیه و پانسمان به دکتر مراجعه کنی که داود گفت تموم شد دیگه که پرستار گفت دکتر نوشته باید تا فردا صبح زیر نظر باشی به خودم اومدم که صمد میگفت شما اینجا هستید تا من برم مغازه همینجور مونده و حرکت کرد که بره که باز برگشت و منو صدا کرد و وقتی نزدیکش شدم دیدم زل زده روی سینه هام یه خورده شالم رو پائین تر آوردم و خیلی آروم گفت بابا به هیکل و وزن ات نمیخوره سینه های به این بزرگی داشته باشی و زیر لب بهش گفتم خجالت بکش بابا تو چرا… که دست اش رو از جیب اش درآورد و گفت اینجا پول لازم میشید و در حالی که کارت بانکی اش رو به طرف من میگرفت رمز کارت رو گفت و باز جوری که داود نشنوه گفت بخدا من اونجوری فکر میکنی نیستم و برگشت و رفت به خونه مادر داود زنگ زدم و تصادف اش رو گفتم

چند روزی از تصادف گذشته بود که معلوم شد هزینه ماشین اون یارو 4200 یا 4300 هزینه داره حالا ماشین خودمون که همین جوری و دست نخورده توی پارکینگ مونده بود البته این خسارت رو صمد بهم گفت و ادامه داد که نمیتونستم به خود داود بگم میترسم کاری دست خودش بده این چند روزه از لحاظ روحی و روانی داغونه و من به دروغ گفته ام که هزینه زیادی نداره بهش گفتم حالا چیکار کنم من صمد گفت به مقدسات قسم که من در حال حاضر همچین پولی ندارم و نمیدونم باید از کجا پیدا کنننننممم که انگار یادش افتاده باشه گفت البته شاید بتونم پول اسکونت دار از یکی پیدا کنم الته مطمئن نیستم داره یا نه بهت زنگ میزنم و قطع کرد و بعد از نیم ساعت این زنگ زد که طرف میگه به شرطی میدم که تا یه ماه با سودش برگردونند و یه سفته با امضای خودش یا خانمش بهم بدند. و ادامه داد چون چاره ای نبود قبول کردم و میام دنبالت و سر راه سفته رو از بانک میگیرم تا بریم پیشش بعد یه ربع زنگ زد و گفت من کوچه پشتی منتظرم و زودی آماده شدم و وقتی توی ماشین نشستم صمد گفت یه چیزی میگم ولی بالا غیرتی باز از کوره نریا مانتوی کوتاه و تنگ نپوش تو هم سینه هات و هم باسنت بدجور مردا رو مجذوب خودش میکنه هیچی نگفتم ولی درونم آتش گرفت و این سکوت من باعث شد صمد پررو تر بشه و بگه جون من سینه هات سایز اش چنده و باز هیچی نگفتم فقط سر به زیر انداختم و ادامه داد پس توکی میخوای بگی؟؟ میدونستم چی رو میگه!! (( صمد جان منم دوستت دارم)) ولی خودم رو به اون راه زدم و چیزی نگفتم وقتی سفته هارو داد و قرار شد یارو بره و از بانک اون پول رو به حساب ما انتقال بده ( چون اون موقع این همه پول رو نمیشد یه جا به کارت منتقل کرد یادم اومد اون شخص کیه همون علی که رفیق صمد بود و موقع پاگشای ما اون با خانمش هم بودند وقتی توی ماشین به صمد گفتم، گفت که چی خوب چیکار باید میکردم توی این چند روز به زور آماده ا‌َش کرده ام، گفتم یعنی اون زنگ زدن و… گفت نه اتفاقا باز زنگ زدم و اوکی آخر رو گرفتم و بعد به شما زنگ زدم بهش گفتم خیلی ممنون که این همه به فکر داود هستی لطف میکنید و باز برگشت و گفت خوب پس اونو بگو دیگه و باز من خجالت کشیدم و زیر لب و آهسته که انگار از داداش بزرگم تشکر میکنم گفتم منم دوستتون دارم و بلافاصله گفت خوب صبر کن نمیخواد الان بگی همون پشت تلفن هم بگی منو یه دنیا شرمنده کردی و از ماشین پیاده شدم و در حین خداحافظی گفت البته باید بگی(( صمد جان منم دوستت دارم)) خداحافظی کردم و دیگه زنگ نزدم که خودش زنگ زد و گفت هنوز منتظرم و منهم گفتم منم دوستت دارم آقا صمد گفت بابا این چه وضعه گفتن دوستت دارم با عشوه زنانه گی و فقط باید بگی (( صمد جان دوستت دارم))
منم گفتم صمد جان منم دوستت دارم گفت ای بابا فقط صمد جان دوستت دارم با عشوه و بدون منم و اینا میخوام این حرف رو تا آخر عمر یادم بمونه و منم گفتم

((( صمد جاااان دوستت دارم)))

پایان قسمت دوم

نوشته: مین aa

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها