داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

خانم مهندس قسمت دوم


منظورش اين بودکه دستاتو بايد از روي سينت برداري و آستين لباس رو تنت کني.گفتم باشه نگاه نکنيااااااا.دست راستمو آروم برداشتم و بهرام دوباره زل زد به سينه هام چشمم افتاد به شرتش انگار مثل چند دقيقه قبل نبود و يه چيزي داشت زيرش وول ميخورد.تعجب کردم واقعا انگار چيزش داشت راست ميشد.به روي خودم نياوردم حالا مثلا راست بشه کاري نميتونه کنه.گفتم بهرام قرارشد پيرهن رو تنم کني نه شيطوني;;;.گفت ببخشيد و دستمو گرفت تا توي آستين پيرهنم کنه يهو يه درد شديد توي بدنم پيچيد و داد زدم آرومممممممم ولش کننننننن دستم درد گرفت.يخورده بازوم رو ماساژ داد و گفت بهتر شد;;;;; گفتم خوبه خواست دوباره پيرهن رو تنم کنه گفتم صبرکن تا دردش آرومترشه.گفت ميخوايد تا دستتون خوب ميشه شلوار رو بپوشين;;;; گفتم آره.يهو يادم افتاد شرت پام نيست ولي ديگه دير شده بود و بهرام مانتو رو از روي پام برداشت.چشماش زد بيرون.تازه اصلاح کرده بودم و کوسم سفيد سفيد شده بود.کیر بهرام مثل يه تيکه چوب بلند و صاف بنظر ميرسيد و سرش از پشت شرتش زده بود بيرون.من چشمم به اونجاي بهرام بود و بهرام چشمش به اونجاي من.بعداز چند لحظه دستمو جلوي خودم گرفتم و داد زدم بهراااااممممممممممم;;;;; بخودش اومد سرشو بالا آورد و چشم به چشم من دوخت بخاطر اخمي که بهش کرده بودم گفت بخدا نميدونستم از قصد اينکار رو نکردم.به شرتش اشاره کردم و گفتم پس چرا اين اينجوري شده;;;; يه نگاه به شرتش کرد و دستشو جلوش گرفت تا معلوم نشه.نميدونستم بازم بهش اجازه بدم کمک کنه يا نه از طرفي هم اگه بهرام کمک نميکرد نميدونستم چيکار بايدکنم.خودمم ديگه خسته شده بودم و ميخواستم زودتر برم خونه براي اينکه بهرام هم پررو نشه با اخم گفتم بهرام زود بيا اينا رو تنم کن تا بريم.گفت کجاااا بريم;;; من که هنوز لباسام خيسه دوباره باهمون اخم گفتم عيبي نداره توي راه خشک ميشن.با تعجب نگام کرد و گفت روشنک خانوم چرا عصباني ميشي من که عذرخواهي کردم خودتونم ميدونيد تقصيرم نبود.خيلي ناراحت شده بود انگار من تند رفته بودم گفتم خوب عيبي نداره حداقل بيا زودتر کمکم کن لباسامو بپوشم زشته اينجوري جلوي هم ايستاديم.با ناراحتي گفت باشه ولي درست نيست شماهم انقدر بمن شک داريد دستتون رو از روي بدنتون برداريد تا منم راحت و سريع لباسو تنتون کنم خيالتون هم راحت من هيچ نظري بشما ندارم.خيلي ناراحت و عصباني بنظر ميرسيد حقم داشت اون همه کمکم کرده بود اونوقت من باهاش اينجوري رفتار کردم;;; دستمو از رو سينه هام و کوسم برداشتم و با لبخند گفتم خوب شد الان;;;;; هيچ جوابي نداد و با همون اخم اومد جلو تا پيرهن رو تنم کنه.براي اينکه از اون حالت ناراحتي و اخم درش بيارم و باهاش شوخي کرده باشم با پشت دست زدم به شرتش و چيزش و با خنده گفتم ميدونم منظوري نداشتي ولي انگار اين منظور داشت;;; خودشو عقب کشيد و با تعجب نگام کرد چقدر بي جنبه بود دوباره کیررررررش بلند شد.گفتم وااااااااااا بهرااااااممممممممم;;;;; باز که اينجوري شدي;;; گفت خوب مگه تقصير منه;;;; شما همش يکاري ميکني که اينجوري ميشه ديگه.گفتم خوبه حالا بي جنبه بازي خودتو تقصير من ننداز بچه مگه تو ديشب خالي نشدي;;; الان که نبايد اينجوري شي.براي اين باهاش اينطور راحت صحبت ميکردم که هم از اون حالت ناراحتي در بياد و هم فکر نکنه من آدم خشک و بسته اي هستم.سرشو از خجالت پايين انداخت و دوباره دست چپم رو آروم کرد تو آستين پيرهن مثل چند دقيقه قبل نبود دستش داشت ميلرزيد.خواست آستين رو کاملا تا شونم بياره بالا که دستش خورد به سينه هام نميدونم اتفاقي بود يا از قصد;; گفتم آرومترررر چيکار ميکني;;;; با صداي لرزون گفت تقصير ايناست که بزرگ و دست و پا گيرن.منظورش سينه هام بود.گفتم نخير تقصير توئه که نميتوني خودتو کنترل کني;;; با صدايي که لرزشش بيشتر شده بود گفت هشتاد هستن;;;;; گفتم يه چيزي تو اين مايه ها حالا تا منو بيشتر از اين بي آبرونکردي زودتر پيرهن رو تنم کننننننن.ازجاش بلند شد و جلوم ايستاد تا اون يکي آستن رو از پشتم به اينور برسونه.چون تکيه داده بودم پيرهن رو نميتونست بياره اينور براهمين يخورده خودمو کشيدم جلو که صورتم دقيقا اومد جلوي شرتش و کیر راست شدش اونم هي لفتش ميداد و خودشو جلوتر ميکشيد تا کیررررررش بخوره به صورتم.چيزي بهش نگفتم ولي ول کن نبود و اونجاش رو ميماليد به صورتم.گفتم بهرااااااامممممممم اينو بکش کنارررررررر چيکار ميکني;;; مثلا داري لباسمو تنم ميکني;;;; راستش خودمم حالم بهتراز بهرام نبود ولي نميتونستم با برادر صميميترين دوستم کاري کنم.متوجه شدم پيرهن رو ول کرده و دستاشو گذاشته روي ديوار پشت سرم و خودشو با دست تکيه داده به ديوار.منم چون کمرم خسته شد دوباره تکيه دادم به ديوار و پاهام رو دراز کردم دستاش دقيقا بالاي سرم بود.چون من رفتم عقب و تکيه دادم اونم خودشو بيشتر جلو کشيد و دوباره کیرش رو به صورتم و لبام ميزد.چيزي بهش نميگفتم زبون خودمم بند اومده بود.پيش خودم فکر ميکردم شايد خودش بيخيال شه ولي نميشد.گفتم بهراااااااااممممممممم.سرمو بالا آوردم و نگاش کردم از بالا بهم زل زد و با صداي لرزون گفت يخورده فقط;;;; لبخندي زدم و سرمو به علامت منفي بودن جوابم تکون دادم.ميخواست که براش ساک بزنم ولي من نميخواستم کارمون به اينجا بکشه.دوباره بلندتر گفت بخدا همين يدفعه است توروخداااااااااا;;;; دوباره کیرش رو آورد نزديک صورتم.گفتم پررو نشو بهراااااامممممم تا همينجام خيلي شيطوني کردي گفت همين يه بار;;; داشتم تحريک ميشدم ناخود آگاه دستمو گذاشتم پشت باسنش و يه ماچ از روي شرتش به کیرش زدم بعد بخودم اومدم و براي اينکه بهرام فکر نکنه خبريه گفتم فقط تا همينجا تونستم کمکت کنم.ولي انگار اينکارم داغترش کرد و با دستش کيرش رو از شرتش درآورد و گرفت جلوم.خيلي بزرگ بود سرش خيس بود با تعجب نگاه کردم نتونستم حرفي بزنم.خودش شروع کرد به ماليدن کيرش و هي ميزدش به لبم ولي من دهنمو بسته بودم.خودمم داغ شده بودم خيلي بزرگ بود دوست داشتم مزش رو امتحان کنم ولي نميتونستم.آخر با دستم گرفتمش و گفتم بهرام ببرش اونور يه وقت کثيفم ميکني;;;;.گفت روشنک خانم پس تو روخدا يخورده بمالش بخدا همين يه باره.خودم هم نميخواستم ولش کنم ولي نميخواستم بهرام فکر کنه منم تحريک شدم براهمين با صحبت کردن خواستم لفتش بدم تا بيشتر تو دستم بمونه.گفتم بهرام خودتم ميدوني کارت درست نيست حالا اگرم داري ادامش ميدي لطفا ببرش اونور;;; ملتمسانه داشت نگام ميکرد بي اختيار شروع کردم به بازي کردن باهاش بهرام هم دستشو آورد پايين و شروع کرد به ماليدن نوک سينه هام.خيلي تحريک شده بودم نميدونستم دارم چيکار ميکنم;;; کير بهرام رو آوردم جلوتر و چند بار سرش رو ماچ کردم يهو بهرام سينمو محکم فشارررررررررر داد که دادم رفت هوااااااااااا.آ خ خ خخخخخخخ.اونم ازموقعيت سو استفاده کرد و وقتي دهنم از درد باز مونده بود سرکيرش رو کرد تودهنم اولش مقاومت کردم ولي انقدر فشاررررررر داد که مجبور شدم دهنمو بازترکنم و تا نصفه رفت توش.چند بار آروم عقب جلو کرد تا آخر منم باهاش همراه شدم باز داشت با نوک سينه هام بازي ميکرد و منم دستمو گذاشتم پشت باسنش و اونو توي دهنم عقب جلو ميکردم که ديدم داد و بيداد بهرام رفت هوا و گفت داره ه ه ه مياااااااددددددد منم حرکتمو تندتر کردم.احساس کردم يه چيز گرمي توي دهنم خالي شد.خود بهرام زود کشيد بيرون و بقيش ريخت گوشه لبم و سينه هام.صداي آ ه ه ه ه ه و اوهش همه جا رو برداشته بود.منم دوست داشتم ارضا شم ولي جلوي بهرام نميشد.بعداز چند دقيقه بهرام بخودش اومد چيزي نگفت و فقط شورتشو کشيد بالا و رفت يه گوشه نشست.منم به روش نياوردم و گفتم يه دستمال بده اينا رو پاک کنم;;;; يکي از حوله هاي کارگرا رو داد دستم سرش همش پايين بود معلوم بود خجالت ميکشه.با حوله خودمو تميز کردم ديدم بهرام به گوشه لبم اشاره کرد زبونمو زدم گوشه لبم و فهميدم يخوردش اونجا ريخته.زبونم رو دور لبم چرخوندم تا اگه چيزي مونده پاک شه.بعد از چند دقيقه بالاخره بهرام به حرف اومد و گفت نميدونم چي بايد بگم شايد ديگه از فردا نذارين باهاتون بيام سرکار يا به بهاره خواهرم بگيد ولي اگه دست خودم بود حتما جلوي خودمو ميگرفتم.گفتم کاريه که شده حالا بعدا درموردش فکر ميکنم فعلا اون مانتو رو بده بندازم رو خودم که داره سردم ميشه.مانتو روآورد و خودش انداخت روم گفت انگار حالتون بهتر شده;;; گفتم آره بهترم.گفت روشنک خانم چرا اون کار رو کرديد;;; گفتم کدوم کار;;; گفت همون که با زبونتون آب گوشه لبتونو خورديد;; جوابي ندادم و يه نگاهي بهش کردم که يعني خيلي پررو شدي.باز ادامه داد خوشتون مياد مگه نه;;; گفتم نه اصلاهم اينطور نيست گفت ولي من مطمئنم خوشتون مياد چون قبلشم يخوردشو خورديد.ايندفعه با اخم بهش نگاه کردم و گفتم بهرام لطفا بس کن ديگه.تا همينجاشم خيلي باهات کنار اومدم.گفت ببخشيد روشنک خانم اگه اونطوری حرف زدم ولي من نمي فهمم چرا شما ميخواي چيزيکه بهش علاقه داري رو توي خودت سرکوب کني;; يه نگاهي بهش کردم و گفتم بهرام اين روش مخ زني که تو درپيش گرفتي به درد همون دختراي هم سن و سال خودت ميخوره با اين چرنديات که نبايد احساست رو سرکوب کني و امل نباش و از اينجور چيزا نميتوني منو خر کني ميفهمي چي ميگم;;; يه خنده اي کرد و سرشو پايين انداخت گفتم ديگه هم نميخواد کمک کني الان حالم بهتره و ميتونم خودم لباسامو بپوشم پس برو بيرون.ازجاش بلند شد و وقتي خواست از در بره بيرون گفت اگه دوست داريد لباستونو بپوشيد ولي بنظر من بدنتون بوي خوبي نميده اگه بريد خونه شايد کسي شک کنه بهتره قبلش يه دوش بگيريد.براي اينکه باهاش مخالفت کرده باشم گفتم اونش بخودم مربوطه دوست دارم باهمين وضعيت برم خونه حالا زود برو بيرون.بعداز رفتنش خودمم احساس کردم بوي آب مني ميدم اگه ميرفتم خونه کسي بيدار بود و ميفهميد چي;;;خودمم داشت حالم بهم ميخورد تازه بخاطر آب استخر وهم بخاطر آب مني بهرام بدنم يه جورايي بد بو شده بود.مانتو رو پوشيدم تا اول برم يه دوشي بگيرم و بعد برم خونه.تا ازاتاق اومدم بيرون ديدم بهرام باهمون شرت يه گوشه ايستاده و داره با گوشيش بازي ميکنه.منوکه ديد گوشي رو گرفت پايين و گفت به اين زودي آماده شدي;;; بعد چشمش به پايين مانتو افتاد که چيزي پام نبود گفت شلوار نپوشيدي;;; اينجوري ميخواي بياي;;; گفتم نخير ميخوام اول دوش بگيرم توهم بجاي اس ام اس دادن و بازي کردن با گوشيت تا من بيام بيرون زود برو وسايلو جمع کن.رفتم زير يکي از دوشها بدنم هنوز کوفته بود ولي خيلي بهتراز ساعت قبل بودم آروم شروع کردم به شستن خودم که احساس کردم يکي داره از جلوی درسالن دوشها نگاه ميکنه مطمئن بودم بهرامه.چون لخت بودم بدون اينکه سرمو بالا بيارم و نگاش کنم پشتمو به در کردم و گفتم چي ميخواي;;; همه وسايلو جمع کردي;;; گفت بله همشو مرتب کردن پروژکتورهم افتاده بود کف استخر آوردمش.سرمو بطرفش برگردوندم ديدم باز باهمون شرت تکيه داده به چارچوب در گفتم پس چرا ايستادي منو نگاه ميکني;;; برو آماده شو تا منم بيام.گفت آخه بدنم به کلر حساسيت داره و اگه دوش نگيرم پوستم خشک ميشه ميخواستم اگه ميشه منم دوش بگيرم;;; گفتم خجالت بکش اين سوسول بازيا چيه مگه تو دختري که ميترسي پوستت خشک شه;; گفت آخه اگه خشک شه همش ميخواره.گفتم تقصير باباته که انقدر سوسول و بچه ننه و پررو بارت آورده زودبيا دوشتو بگير.خنديد و اومد دقيقا دوش سمت راست من و آب روباز کرد به شرتش يه نگاه کردم عادي بود با اينکه من لخت بودم ولي چيزش تکون نخورده بود.ديدم داره صابون ميزنه به بدنش گفتم اينو از کجا آوردي;;; صابونو جلوم گرفت و گفت ازاتاق کارگرا شماهم ميخواي;;; از دستش صابونو گرفتم و گفتم با آب خالي تميز نميشه.بالا تنم رو راحت شستم ولي پاهامو نميتونستم بشورم وقتي خم ميشدم کمرم درد ميگرفت خواستم بجاش پاهامو بالا بيارم که ديدم بازم نميشه.بهرام همونجورکه داشت خودشو ميشست انگار متوجه تقلا کردن هاي منم شده بود.سرشو برد زيردوش و گفت ميخواي کمکت کنم;;; اول با ترديد بهش نگاه کردم ولي رفتار عاديش يخورده اطمينانم رو بهش بيشتر کرد.گفتم اگه ميشه پاهامو با صابون تميزکن يخورده از آبت روشون ريخته.هيچ عجله اي نشون نداد بعداز اينکه کاملا خودشو شست صابونو گرفت و جلوي پام روی زانوهاش نشست و شروع کرد به کفي کردن پاهام.بعدکه کاملا کفي شد صابونو يه گوشه انداخت و دستاشو از بالاي رونم تا مچم پايين ميکشيد تا تميزشه.از تماس دستاش با پاهام که بخاطر صابون ليز ميخورد خوشم اومده بود ولي نميخواستم باز اتفاقي بيوفته براهمين گفتم بهرام فکر ميکنم تميز شد ممنون.ولي بدون اينکه توجهي بحرفم کنه بکارش ادامه ميداد.گفتم بهراااااامممممم;;; گفت چرا صدات ميلرزه;;; گفتم نخير صدام عاديه توهم لطفا بس کن.دوست داشتم بکارش ادامه بده ولي ميترسيدم تحريکم کنه.باز گفتم بهرام لطفا بس کن ميخوام بدنمو آب بکشم تا بريم.باز توجهي نکرد و ايندفعه دستشو برد پشتم و شروع کرد به ماليدن باسنم.نميدونستم چي بايد بهش ميگفتم.زور زدم تا دستاشو از روي باسنم بکشم کنار ولي زورم نميرسيد.گفت روشنک خانم چيکار ميکني;;; خودت گفتي تميزتون کنم.گفتم من فقط خواستم پاهامو تميز کني نه اين پشت رو.گفت فکر کردم شايد اينجاهم نياز به تميز کردن داشته باشه زياد طول نميکشه اگه شما بذاريد زود تموم ميشه.دستمو کنار کشيدم و گفتم پس زودتر تمومش کن.بعداز چند دقيقه ماليدن باسنم دستشو آورد جلو فکر کردم تمومش کرد ولي يهو دستش رو از پايين به بالاي کوسم کشيد.توي يه لحظه تموم بدنم لرزيد.تا بخودم اومدم ديدم داره با شستش روي چوچولم رو ميماله.لذتش اجازه هيچکاري رو بهم نميداد.آروم گفتم بهرام لطفا بذار برم.گفت آخه شما اونموقع ارضا نشدي;;; گفتم اون بخودم مربوطه بهرام کارت درست نيست;; باز بدون توجه بحرفام بکارش ادامه داد.با هرمالش شستش روي چوچولم بدنم تکون ميخورد.دست راستمو گرفتم زير سينه هام که تکون نخورن و اون يکي دستمو هم تکيه دادم به ديوار.بهرام گفت من فقط ميخوام لطف شما رو جبران کنم همين.کار بدي دارم ميکنم;;; گفتم منکه ازتو چيزي نخواستم.شستش رو بيشتر فشار داد که دردم گرفت گفتم آرووووووومممممممم محکم فشارررررر نده ه ه ه دردم گرفت.سرشو برد جلو شروع کرد زبون زدن روي چوچولم.داد زدم بهررراااااااممممممم نميخوام اينکار روکنيیییییییییی.گفت فقط يه دقيقه طول ميکشه.ديگه نميتونستم سر پا بايستم.پاهام ميلرزيدن.دستامو گذاشتم روي سرش تا تعادلمو حفظ کنم.گفتم نککککککننننننن بهرررررراااااااامممممممم من خجالت ميکشم توکه ارضا شدي ديگه چيکار بمن داري;;;; گفت اگه خجالت ميکشي چشماتو ببند.هي چوچولمو مي مکيد.گفتم حداقل آرومتر داري ميکنيش.گفت مزش خيلي خوبه نميشه ازش دست کشيد.ديگه توحال خودم نبودم سرشو بيشتر فشار دادم به کوسم.نميفهميدم توي اون لحظه دارم چيکار ميکنم.بهرام هنوز داشت با زبونش با چوچولم بازي ميکرد سرم رو بردم درگوشش و آروم گفتم لطفا بخورشششششششش و دوباره سرشو فشار دادم به کووووووووسم.با زبونش از پايين تا بالا رو ليس ميزد و چوچولمو زير لباش فشاررررر ميداد.نميتونستم روي پاهام بايستم زانوهام خم شده بودن.بهرام دستشو دور کمرم گرفت و آروم منو کف سالن خوابوند و دوباره سرشو برد لاي پاهام.آب دوش کاملا ميريخت روشکمم و به اينور و اونور ميپاشيد.هنوز داشت کوسمو ميخورد دستمو روي سرش فشار دادم تا بيشتر احساسش کنم.چشمامو بسته بودم و قدرت هيچکار ديگه اي رو نداشتم.بعداز چند دقيقه ديدم يه چيزي به لبم خورد;; چشممو بازکردم و ديدم بهرام انگشت اشارش رو گرفته جلوي دهنم گفت بخورشششششش.دهنمو باز کردم و انگشتشو کرد تودهنم مثل آب نبات مي مکيدمش که انگشتو کشيد بيرون.چند لحظه بعد احساس کردم يه چيز گرمي ميخوره به سوراخ عقبم.بهرام بود که همون انگشتو داشت ميکرد سوراخ عقبم.خودش نميدونست با اين کارش ديگه داشت منو به اوج لذت ميرسوند.من عاشق سکس ازعقبم.انگشتش کاملا تا آخر رفته بود توعقبم و هي عقب جلوش ميکرد و از اينورهم جلومو ميخورد.داشتم ديوونه ميشدم.سرشو بالا آورد و گفت بازه;;;; با سرجواب مثبت دادم و دوباره رفت پايين.ايندفعه انگشت اون يکي دستشو کرد توي کوسم.داد زدم تندتررررررر بيشتر فشارررررررر بده ه ه ه.هنوز چندبار عقب جلو نکرده بود که انگار يه چيزي توبدنم خالي شد.اين لحظه ارضا شدن هميشه بهترين لحظه زندگي هر آدميه.تموم بدنم شروع کرد به لرزيدن.صداي جيغم توي محوطه سالن مي پيچيد.بهرام خودشو عقب کشيد و داشت منو نگاه ميکرد.خودم دستمو بردم روي کوووووسم و شروع کردم به ماليدن تا کاملا ارضا شم.نفس عميقي کشيدمو کف سالن ولو شدم.بهرام اومد جلو و دستشو گذاشت روي کوسم که دستشو پس زدم.هميشه وقتي ارضا ميشم تاچند دقيقه بدم مياد کسي بياد طرفم يا لمسم کنه.خود بهرام هم فهميد و ازجاش بلند شد.رفت زير دوش و بعداز چند لحظه آب رو بست و از سالن رفت بيرون.به زحمت ازجام بلند شدم و روي زمين نشستم.آب دوش ميريخت روي سرم.نميتونستم باورکنم امشب چيکار کردم;; اصلا امشب برام باورنکردني بود.اول اون اتفاق پرت شدنم توي آب استخر بعدم اونکار با بهرام و الانم اينکار بهرام که باهام کرد.هيچکدوم باورکردني نبود.توي اين فکرها بودم که بهرام صدام کرد.سرمو بالا آوردم ديدم لباساشو پوشيده.گفت روشنک خانم لباساتونو گذاشتم کنار در.من ميرم ماشينو گرم کنم شما هم زودتر آماده شيد تا بريم دير وقته.توي راه خونه هيچکدوم حرفي نزديم.بهرام منو رسوند درخونه گفتم ماشينو با خودت ببر گفت نه نميخواد سر خيابون آژانس هست با آژانس ميرم.وقتي رسيدم خونه ديدم بابا داره با تلفن حرف ميزنه ساعت از گذشته بود نميدونم با کي حرف ميزد ولي حتما مسئله کاري بود.با همون کوفتگي و شل و ولي کيفمو يه گوشه گذاشتم و خواستم برم تواتاقم که بابا تلفنش تموم شد و گفت روشنک چرا اينجوري تلو تلو ميخوري;;; چيزي شده;; قضيه افتادنم تواستخر رو براش تعريف کردم.خيلي ناراحت شد و گفت بنظرم ديگه نبايد اين پروژه رو ادامه بدي فردا خودم با کاراپتيان صحبت ميکنم و ميگم يکي ديگه رو بفرسته سرکار.خيلي خورد تو ذوقم.گفتم بابا من ميخوام اينو تمومش کنم بچه که نيستم ميدوني اگه اينکارم بگيره بعدش چقدر پروژه هاي ديگه گيرم مياد;;;; قول ميدم از فردا مراقب باشم.گفت نه نميشه اينجا استخره و هرلحظه ممکنه يه اتفاقي برات بيافته.گفتم بابا من خسته ام و نميتونم باشما بحث کنم پس لطفا اذيتم نکن منکه قول دادم از فردا بيشتر مراقبم.گفت فردا هيچ جا نميري تا من با دوستم صحبت کنم.منم چون حوصله نداشتم گفتم چشم و رفتم تواتاقم.تا افتادم روي تخت خوابم برد و فرصت نکردم به جريانات اونشب فکر کنم.فرداش وقتي ازخواب بيدار شدم ساعت رو نگاه کردم و ديدم بعد ازظهر شده باعجله ازجام پريدم.بدنم هنوز درد ميکرد ولي خيلي بهتر از ديشب شده بودم.تا آماده ميشدم به مامان گفتم يه چيزي آماده کنه بخورم تا زودتر برم داشت ديرم ميشد.بابا خونه نبود.مامان گفت بابام گفت که امروز نميري سرکار;; منم براي اينکه بپيچونمش گفتم استخر نميرم ميرم جاي ديگه کار دارم.ساعت : بود که رسيدم در خونه بهرام اينا چند بار زنگ زدم به موبايلش ولي جواب نميداد.آخر زنگ زدم خونشون که بهاره گوشي رو برداشت.گفتم پس بهرام کجاست;;; چرا نمياد پايين;;; گفت بذار صداش کنم خودت باهاش حرف بزن.بهرام گوشي رو گرفت و گفت بله;;; گفتم پسر جون کجايي پس;;; يه ساعته دارم زنگ ميزنم زود بيا پايين که کارمون عقبه.بهش فرصت ندادم جواب بده و زود قطع کردم. دقيقه بعد درخونشون بازشد و بهرام اومد بيرون با ترديد در ماشينو باز کرد و سوار شد.زود گازشو گرفتم و گفتم پس چرا دير کردي;;;; چرا گوشيتو جواب نميدادي;;; گفت خواب بودم گوشي رو هم سايلنت کرده بودم آخه فکر نميکردم ديگه بياي دنبالم; گفتم خودمم نميخواستم بيام دنبالت ولي هم کار عقبه هم نميدونستم براخواهرت چه بهونه اي بيارم حالا اينکار که تمومشه خيالت راحت باشه ديگه باهات کار نميکنم.بهرام خنديد و گفت هرچي شما بگی.وقتي رسيديم کارگرهاي ساختموني رفته بودن ولي آقاي کاراپتيان اونجا بود بعداز سلام وعليک گفت دخترم بابات گفت ديشب چي شده و منم فکر ميکنم اينکار برات خطرناک باشه اگه چيزيت بشه من ديگه نميتونم توي روي بابات نگاه کنم.کلي خواهش و التماس کردم تا راضي شد بذاره بقيه کار رو انجام بدم.بعداز رفتن آقاي کاراپتيان به بهرام گفتم همون پروژکتورهاي ديشبي رو نصب ميکنيم.بهرام گفت ميخواي ايندفعه من برم بالا;;; گفتم لازم نکرده ديگه تو نميخواد با من مثل احمق ها رفتارکني خودم ميتونم.نزديکاي شب بود که نصف پروژکتورها رو وصل کردم و براي خستگي درکردن اومدم پايين.بهرام برام چايي ريخت يه نخ سيگار درآوردم و روشن کردم.ديدم بهرام نگاه ميکنه گفتم ميخواي;;; با سر گفت آره و پاکتو جلوش گرفتم و اونم يه نخ برداشت.نزديکاي : بود که پاشدم تا برم سراغ بقيه کارا از لبه استخر که رد ميشدم احساس کردم بهرام داره پشت سرم مياد.سرمو برگردوندم و گفتم چيزي شده;;; چرا دنبال من مياي;;; برو اونور پروژکتور رو با طناب ببند تا بکشمشون بالا.گفت يه کاري داشتم باهات;; ايستادم و گفتم چيکار;;; همينطورکه به چشمام زل زده بود به سمتم اومد و دقيقا جلوم ايستاد.چند قدم رفتم عقب که اونم باز اومد جلوتر من عقبتر ميرفتم و اونم هي جلوتر ميومد تا اينکه پشتم خورد به ديوار و ديگه نتونستم عقبتر برم.بهرام هم دوباره چند قدم اومد جلوتر.گفتم بهرام باز داري چيکار ميکني;;; بخدا ايندفعه زنگ ميزنم به بهاره.خنديد و گفت منکه کاري ندارم شما داري درميري;/; من خواستم يه چيزي بگم که شما هي در رفتي.خندش يخورده آرومم کرد و متوجه شدم قضيه زياد جدي نيست.گفتم خوب حرفتو بزن;; همونطورکه جلوم ايستاده بود دست چپشو گذاشت روي ديوار پشتم دقيقا کنار گوشم يخورده خودمو جمع کردم.گفت بخدا فقط ميخوام بابت اتفاقهاي ديشب عذرخواهي کنم.گفتم هميشه وقتي ميخواي از يکي عذرخواهي کني اينجوري گوشه ديوار گيرش ميندازي;;; گفت ناراحت شدي;;; گفتم خوب عذرخواهي کردي ديگه حالا برو.گفت نه بايد بوست کنم تا از ته دلت دربياد.خندم گرفت و گفتم بچه پرو بوس کردن من چه ربطي به عذرخواهي داره;;;گفت خوب من اينجوري عذرخواهي ميکنم ديگه.دوباره خنديدمو لپمو جلو گرفتم تا بوسم کنه.گفت نه بوس از اينجا که براي عذرخواهي نيست بوس از لپ براي تشکرکردنه.گفتم پس منظورت چه بوسيه;;; بچشماي همديگه خيره شده بوديم که انگشت شست اون يکي دستشو کشيد روي لبم و گفت بوس ازاينجا براي عذرخواهي کردنه.گفتم بيخود کردي بچه پرو مگه خوابشو ببيني من بخشيدمت نيازي به بوس کردن نيست.گفت نميشه من فقط اينطوري مطمئن ميشم ديگه ازدستم ناراحت نيستي.ديگه نميتونستم توچشماش نگاه کنم خنده اي کردم و سرمو انداختم پايين.با دستش زير چونمو آروم گرفت و صورتمو بالا آورد بعد آروم لبشو گذاشت روي لبم.من هيچ عکس العملي نشون ندادم و مثل يه تيکه چوب ايستادم ولي بهرام لب گرفتنش داغتر ميشد تا اونجا که منم نتونستم تحمل کنم و لبشو خوردم.احساس کردم دستشو برد پشت باسنم و خودشو بيشتر بهم چسبوند.خيلي قشنگ لب ميگرفت وقتي بخودم اومدم ديدم زبونمون بهم گره خورده و بهرام هم داره باسنمو ميمالهههههههههه.ادامه دارد

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها