داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

خاطره یک دوست قسمت دوم


;سلام احسانم ميخوام داستان دومين سكس واقعي خودم رو براتون بنويسم.يكي دو سال پيش بود كه با يك دختر تقريبا خول و چل به نام الناز اشنا شدم از همون لحظه اول كه ديدمش چشمم به سينه هاي قلنبش افتاد بخاطر همين از همون لحظه اول بفكر مالوندش بودم من كلاس دوم دبيرستان بودم كه با الناز اشنا شدم.هر روز وقتي از مدرسه برميگشتم ميديدمش و يك بهش لبخند ميزدم.چند روز بعد موضوع رو با سامان دوست صميميم توی مدرسه درميون گذاشتم اونم استقبال كرد و گفت بدش نمياد كه اونم يه دستي به كس و كون الناز بكشه و يكم بمالونش.بلاخره تصميم گرفتيم كه هرطور شده جورش كنيم ; چند روز بعد من ديدمش و بهش گفتم ميشه امشب نيم ساعت وقتت رو به ما بدي;/; اولش قبول نكرد ولي بعدش گفت باشه.قرار شد ساعت هفت ونيم بياد سر كوچه مدرسه ما ; منم به سامان زنگ زدم و موضوع رو براش گفتم اون گفت اگر ببريمش خونه امكانش هست كه بعدا بلايي سر خودش بياره بندازه گردن ما منم حرفشو تاييد كردم قرار شد ببريمش توي يك جاي خلوت و بمالونيمش.راس ساعت هفت و نيم اون سر قرار بود منو سامان هم دستشو گرفتيم و برديمش توي يك كوچه بن بست و شروع كرديم به مالوندنش وااااااااي چه سينه هايي داشت اينقدر نرم بود كه داشتم ديوونه ميشدم من با سينه هاش مشغول بودم و سامان هم داشت كس و كونشو دستمالي ميكرد يك لحظه نميدونم چي شد كه دكمه هاي مانتوشو باز كردم فقط يك بلوز تنش بود و سوتين نداشت بلوزشو دادم بالا و شروع كردم به خوردن اينقدر خوردم كه ابم داشت ميومد وقتي چشمام رو باز كردم ديدم كه سامان شلوار و شرت الناز رو دراورده و داره با كس الناز بازي ميكنه تا اينكه كسشو ديدم ديونه شدم شلوارمو تا زانو كشيدم پايين و كيرمو بردم دم دهنش به زور كردمش تو دهنش هيچ عكس و العملي نشون نمیداد يكم كيرمو تو دهنش پايين بالا كردم تا اينكه احساس كردم ابم داره مياد از دهنش كشيدمش بيرون و گذاشتمش لاي سينش دو بار كه عقب جلو كردم ابم با فشار زد بيرون و همش ريخت رو صورت و سينش وقتي ابم اومد شلوارمو كشيدم بالا كه بريم ولي ديدم سامان تازه كارشو شروع كرده ; سامان داشت كس الناز رو با ولع ميخورد خيلي مست شده بود يهو كيرشو دراورد و گذاشت لبه كس الناز و ميخواست فرو كنه كه يك صدايي از سر كوچه اومد كه گفت تخم سگها دارين چيكار ميكنين;;/;; ما كه هيچ راه فراري نداشتيم و تقريبا خودمون رو خيس كرده بوديم سريع خودمونو جمع و جور كرديم ولي الناز همونجوري لخت رو زمين بود يارو اومد جلو و گفت بي ناموسها اينجا چه غلطي ميكردين;/; ما هم كه لال شده بوديم و هيچي نميگفتيم يهو درد يك سيلي محكم رو روي صورتم حس كردم تا اومدم چيزي بگم يارو يك نفر ديگه رو صدا كرد يك زن و مرد وارد كوچه شدن زنه اومد كنار الناز و بلندش كرد و لباس تنش كرد اون يكي ديگه ام اومد دست منو سامان و گرفت و برد به طرف ماشينشون بله اونها خانواده الناز بودن و چون بهش شك كرده بودن تعقيبش كرده بودن.بلاخره ما رو بردن كلانتري و بعد از يك شب بازداشت به قيد ضمانت بابام ازاد شديم از اون روز به بعد بابام ديگه نزاشت با سامان بگردم چون فكر ميكردن اون منو تو اين راه كشونده. اميدوارم از اين داستان خوشتون اومده باشه.اگه بازم از داستانهاي من ميخواین نظر بدین. پایان. تشکر از آقا احسان برای ارسال داستان زیباش.مرسی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها