داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

خاتون , فرشته عشق وهوس

خاتون زیبا ترین دختر ده بود . دختر ارباب . هر چند در روستا ها مدتها بود که چیزی به نام ارباب نداشتیم ولی از اونجایی که  پس از اصلاحات ارضی و تقسیم زمین هنوز هم خلیل آقا بیش از  سی هکتار زمین واسش مونده بود و کلی هم دم و دستگاه داشت و از قدرت و نفوذ زیادی بین حکام محلی و دولتی بر خوردار بود بازم حرف اولو می زد . خاتون تنها دختر خانواده خلیل آقا بود و ارباب به غیر از اون سه تا  پسر داشت که همه از خواهرشون بزرگتر بودند . اون وقتا که تحصیل در  روستاها زیاد مد نبود من دیپلممو گرفته بودم و اتفاقا معلم  روستای خودم و چند روستای اطراف شده بودم . من و خاتون از بچگی همدیگه رو دوست داشتیم . اون تازه داشت درسشو در  دبیرستان تموم می کرد  . خونواده من مثل بقیه خونواده های ده از طبقه  رعیت بودند که بعد از اصلاحات ارضی صاحب زمین شدند . با این که من و خاتون همو دوست داشتیم ولی پدرش می خواست اونو به زور به پسر ارباب چند تا روستا اون طرف تر شوهر بده . اون وقتا دختر نمی تونست رو حرف باباش حرف بیاره . ولی من و خاتون از بچگی عاشق هم بودیم و هم بازی . هرچند بیشتر وقتا برادراش میومدند و ما رو از هم جدا می کردند . اگه ترس از ارباب یا پدرشون نبود خواهره رو می زدند . این که بتونم یه روزی با خاتون ازدواج کنم از آرزوهام بود . من قوی ترین و خوش قیافه ترین پسر روستا بودم . ولی  از نظر پدر و مادر خاتون در شان خونواده اونا نبودم . کار به جایی رسیده بود که دیگه بهمون اجازه نمی دادند که همدیگه رو ببینیم یا زمینه برای  بودن با هم فراهم شه . البته اون موقع روستاها سوراخ سنبه های زیادی داشت .  ما در شمال زندگی می کردیم . هر فصلی زیبایی خودشو داشت . تابستون که می شد دشت و مزارع برنج مثل یک سفره سبز بهشت طبیعتو می پوشوند . با این که رطوبت و شرجی بودن هوا تا حدودی آزار دهنده بود ولی بوی عشق و طبیعتو می شد از همه جا احساس کرد . هر چند برای یک روستایی اینا باید عادی باشه ولی من و خاتون از همون روز ها با لذت بردن از زیباییهای طبیعت وابستگی شدیدی احساس می کردیم . روز ها  و ماهها یکی پس از دیگری می گذشتند و سالها . اون زود تر از من به سن بلوغ رسید . یه تغییرات خاصی رو درش احساس می کردم . شاید یه نیاز های خاصی بهم داشت ولی با همون حجب و حیای دخترونه اش بهم خیره می شد و چیزی نمی گفت تا این که وقتی خودم بالغ شدم احساسشو درک کردم . اون روز ها فقط چند بار دستمون بهم خورده بود . اون بهونه درس خوندنو می کرد و با یک سگ گردن کلفت که انگاری اونو نگهبانش کرده بودند میومد انتهای زمین باغی خودشون . با  پسر همسایه اون زمین دوست بودم و هر وقت که می خواستم خاتونو ببینم از مسیر خونه اونا خودمو با یک حمله گاز انبری می رسوند م به خاتون . خاتون دو سالی رو ازم کوچیک تر بود . اولین بار که دستای همو گرفتیم و رفتیم به عالم عشقی که همراه با فکر و سکوت باشه وقتی بود که هردومون از سن بلوغ گذشته بودیم . همون روزا بود که بوسیدمش . اون خودشو کنار نکشید . چقدر دلم می خواست اونو واسه همیشه و تا آخرین نفس درکنارم داشته باشم . بیشتر از این که غروب خورشید و در اومدن ماه رو با هم ببینیم طلوع خورشیدو با هم می دیدیم . چون اون زمانی بود که به بهونه درس خوندن  در صبح زود می تونست بیاد انتهای باغ و در شیبی که هیچ دیدی هم نداشت و اشکالش در این بود که هر دو سه دقیقه خاتون باید یه سرکی می کشید که کسی از دور نیاد . اگه هم کسی میومد فوری خودمو پرت می کردم به  باغ خونه بغلی . چه دنیایی بود چه صفایی و عشق و حالی ! من تک پسر خونواده بودم و دم این و اونو دیدیم و واسه من معافی گرفتند و زود استخدام شدم .  . ما با هم از عشق می گفتیم از رویا هامون . ولی تازگیها اون  خیلی ناراحت و نومید نشون می داد از این که داداشاش و پدرش و حتی مادرش هیشکدوم دوست ندارن که با من از دواج کنه . معلوم نبود که از کجا فهمیدن که ما همدیگه رو دوست داریم . در هر حال محیط ده کوچیکه و هر چی قایم شی کافیه که این پرندگان آسمون خبر ببرن . -شعبان من نمی تونم بدون تو زندگی کنم . اگه بخوان به زور منو شوهر بدن خودمو می کشم . من نمی خوام با پسر ارباب ده پایین ازدواج کنم . دوستش ندارم عاشقش نیستم .  من نمی خوامش . -خاتون من نمی خوام زندگی تو رو خراب کنم . آبروت بره . این که با یکی پایین تر از خودت ازدواج کنی . خونواده ات فکر کنن که سر افکنده شدی .. بهتره که همه چی رو تمومش کنیم -نه شعبان . اگه بخوان منو به یکی دیگه شوهر بدن خودمو می کشم . -ولی اونا نمی ذارن که ما به هم برسیم . تو دلت می خواد من بمیرم ;/; راستش با این حرفا می خواستم کاری کنم که اون با عشق و علاقه ای که به من داره دست از سرم بر داره . من عاشق , اون عاشق , نمی شد گفت کدوممون بیشتر اون یکی رو دوست داره . هیشکدوم ایثار همو قبول نمی کردیم . ناگهان بغلم زد -شعبان بیا تمومش کنیم . بیا دختری منو بگیر . -خاتون دیوونه شدی ;/; به رسواییش می ارزه ;/; واسه تو بد میشه . -شعبان از عذاب جدایی که بالاتر نیست . اینا هیشکی حالیشون نیست که من نمی خوام با پسر ارباب ازدواج کنم . من دوستش ندارم . تو اگه بری من خودمو می کشم . من از همه چیزم می گذرم . حتی اگه منو از خونه بیرونم کنن . من بدون تو و عشق تو نمی تونم زندگی کنم . خاتونو بغلش کردم . اونو که زیبا ترین دختر ده بود . با ابروانی کمانی و چشای درشت و سیاهش  که اشک و لبخند رو در هم آمیخته بود مظلومانه به من زل زده و می خواست که ترتیبشو بدم . -خاتون  دلم می خواد  تو زنم شی و…-بس کن تو که از جدایی حرف می زنی .. در یک روز گرم بهاری به آسمون آبی بالا سرمون نگاه می کردیم و به خورشیدی که یه گوشه ای قایم شده بهمون لبخند می زد و واسمون دعا می کرد . خودمونو یه گوشه ای قایم کرده بودیم . یه  سقفی گلی که سه طرفمون بسته بود و کاملا به روبرو مسلط بودیم . خاتون خودشو بهم چسبونده بود . اون   جسمشو همراه با روح و فکر و خواسته هاش تسلیم من کرده بود . -خاتون خیلی خطرناکه -دوستم نداری ;/; تو که گفتی واسه من هر کاری می کنی . ببین من یه دخترم . من که باید بیشتر ناراحت باشم . -اشک تو چشام حلقه زده بود . خاتون هم بد تر از من . -نمی دونم واسه چی میگن خدا خدای عاشقاست . چرا بابام باید این قدر کوته فکر باشه . -هیس اون خوبی تو رو می خواد . لبامو رو لبای سرخ و کوچولوی خاتون گذاشته و همون اول حشریش کردم . در اون شرایط نه چندان راحت باید باهاش عشقبازی می کردم . این بار بوسه های ما عطش و هیجان خاصی داشت . هیچوقت تا به اون حد به خودم این اجازه رو نداده بودم که به جاهای ممنوعه اش دست بزنم . وقتی سینه های قشنگ خاتون قشنگو با دستام می مالیدم خیلی آروم ناله می کرد  و ازم می خواست که زود تر اونو به آرامش برسونم . زودتر اونو به جایی برسونم که یه دهن کجی به بابا مامانش کرده باشه . من هنوزم دودل بودم . بازی خطرناکی بود که بوی خون می داد . در اون فضا نمی تونستیم کاملا لخت شیم . دستمو گذاشتم توی شورتش و لاپاش .-شعبان زود باش اگه گیر بیفتیم و یه کسی بیاد لااقل دلمون نسوزه .. این قدر حرصم نده -همین جوری بی مقدمه ;/; -آره بعدا یه کوفتی میشه .. خاتون زیبا و ایثار گر من اون قدر عاشق بود که خودشو این جوری تسلیم من کرده بود . به من و عشق من ایمان داشت . پس از بیست سال زندگی هنوز یک بار هم سکس نداشتم . فقط از دوستای شیطونم یه چیزایی در مورد دخترا و ساختمون بدنی اونا شنیده بودم و عکسایی که در کتاب  های  تجربی اون زمان دیده بودم . البته اون وقتا به این رشته درسی می گفتند طبیعی . کس خاتون خیلی خیس بود . خیلی جالب بود که بدون این که ببینمش کیرمو گذاشتم روش . نمی دونستم به کجا فشار بیارم .  به هر جا که فشار می آوردم سر کیرم می پرید . کیر کلفت من و کس تنگ خاتون به این سادگیها به هم نمی رسیدند . انگار مثل رابطه عاشقانه من و اون شده بود که اونا هم باید سختی می کشیدند . -آهههههههه ..شعبان چقدر کیف داره .-خاتون گناهه -نه نههههه این گناه نیست . اسمشو نمی تونی بذاری هوس . گناه اونیه که من و تو با همه عشقمون از هم دور باشیم . گناه اونایی می کنن که دل ما رو می شکنن . شعبان دارم می سوزم . چقدر کیف داره . دستشو  ته کیرم حلقه زد پاهاشو باز تر کرد . من خودمو جلو تر کشیدم اون سر کیرمو به کسش مالید .. -خاتون چقدر داغه .. -آره شعبان کاش زیر یه سقف بودیم و الان راحت لذت می بردیم . چقدر بیرحمن اونایی که جدایی من و تو رو می خوان ببینن . حالا سر کیر من   به سر سوراخ کسش چسبیده بود و یه خورده جاشو محکم کرده بود . -ببین همین جا رو فشارش بده . روبه جلو حرکت کن . نترس . اونجامو کسمو پارش کن تا من واسه همیشه مال تو بشم . نترس شعبان .. -خاتون به نظرت من لیاقت تو رو دارم ;/; پشیمون نمیشی ;/; -ببینم این بس نیست که من و تو از شش هفت سالگی تا حالا با همیم ;/; -تو دیگه کی هستی . همه آرزوشونه که یه لبخند منو ببینن -اگه دوست داری می تونی  منو نخوای .-شعبان  من واسه همین پاکی و سادگیته که می خوامت . -نگی که نامردی کردم ;/; فکر نمی کنی که کارم تموم شه بذارمت برم ;/; -تو این کارو نمی کنی . گوشمو کشید و کفت جراتشو نداری . اون وقت خودم با تفنگ پدرم می کشمت . چقدر سفت و سخت این کیرم راهشو پیدا می کرد . خاتون هم درد می کشید هم لذت می برد . دستشو جلو دهنش داشت . با این که کیر خیلی سخت می رفت ولی حس کردم پرده شو خیلی راحت پاره کردم . خاتون  با کف دستش چند بار بهم اشاره زد که جلو تر نرم .  صورت سرخ و سفیدش عین گچ سفید شده بود . حس کردم که یه خون شفافی داره از کوسش می ریزه بیرون . یه خورده که کیرمو عقب کشیدم مشخص تر شده بود -آخخخخخخ شعبان بالاخره من زنت شدم . این حق تو بود که این کارو انجام بدی و حق من که با کیر تو زن شم . نه اون مثل برق اومده ای که  خونواده می خوان منو به زور بدن بهش . چشاشو بست و من با پیراهن خودم خون کسشو پاک کردم . لبامو گذاشتم رو لباش . اونو می بوسیدم تا سوزش کسش کمتر شه . . نوک سینه هاش  خیلی تیز شده بود همین اونو هوس انگیز تر کرده بود . سینه هاشو دونه دونه می ذاشتمش تو دهنم و آروم آروم میکشون می زدم -شعبان عزیزم .. بخورش بخورش . آروم آروم رو کسم دست بکش . بهم بگو که هنوز دوستم داری . هنوز منو می خوای . -خاتون دوستت دارم . عاشقتم . بیشتر از هر وقت دیگه ای . من بیشتر از هر وقت دیگه ای قدر تو رو می دونم .ارزش این کاری رو که واسم انجام دادی -واسه خودمونه شعبان . . لحظاتی بعد کیرمو آروم آروم کردمش تو کس خاتون . دیگه راهشو خوب می دونستم . حس می کردم که کوه کندم . خیس عرق شده بودم . از این می ترسیدم که آبرو ریزی کنم و کاری از دستم بر نیاد . خاتون من چشاشو به هم می فشرد و لباشو گاز می گرفت . اونو لقمه گشاد تر از دهنم می دونستم . دختر ارباب دختر قدرتمند ترین مرد چند آبادی خودشو در اختیار من گذاشته بود . برای لحظاتی از حال رفته بود . خون زیادی دورو برکسشو قرمز کرده بود . برای مدتی فقط به هم نگاه می کردیم رود خونه نزدیک ما قرار داشت . دلم می خواست آب می آوردم و کس خاتونو می شستم . به جای حجله گاه زفافمو نو همین جا به جا آورده بودیم . با یه لیوان شکسته ای که اون نزدیکیها افتاده بود رفتم لب رود خونه و با چند بار رفت و بر گشت خاتونمو تمیزش کردم . از این که این جور خونین کنار من افتاده بود خجالت می کشید ولی خاتون من یک خاتون واقعی بود . یه خانوم که همه دخترای ده دوستش داشتند . با همه خوب بود و خاکی . تا دقایقی فقط  چشم در چشم هم دوخته بودیم . -خاتون تو چشام چی می بینی .-این که خیلی آقایی . گاهی وقتا فکر می کردم که خاتون من می خواد شرمنده ام کنه از بس تا این حد خاکی و فروتنه . -ببینم آقا دوماد من نمی خواد وظیفه دومادی خودشو انجام بده ;/; بدنش روی زمین سرد و مقداری سبزه قرار داشت . می خواستم بگم بیاد روم دیدم کمرش درد می گیره در این حالت هم  نم و رطوبت زمین اذیتش می کرد . ولی با چشای عاشق و نگاه مظلومانه و صورتی که دنیایی از خلوص و پاکی  رو می شد در پوست لطیفش دید دستاشو گذاشت دور گردن من و لباشو به لبام چسبوند . همین جور که آروم داشت منو می بوسید گفت بدت میاد که دستتو بمالی رو کوسم ;/;  فوری این کارو انجام دادم . آخه من که تجربه ای نداشتم بدونم چی به چیه . فقط یکی از همکلاسی هام توی شهر یه مجله سکسی داشت که درش یه مردی داشت کوس یه زنو می لیسید . راستش من خوشم نیومده بود ولی اون زنه خیلی حال می کرد . حتما خاتون منم خوشش میاد . وقتی که  لبامو از رو لباش بر داشته و رفتم سر وقت کسش تا زبونمو بذارم روش اون یه خورده خودشو عقب کشید -نه شعبان خوب نیست . مجبور نیستی -خاتون من عاشقتم . کسی که عاشق کسی باشه این  کا را رو هم با کمال میل انجام میده .. -من سختمه -سختت نباشه . اگه خوشم نیاد رو در واسی ندارم . دیگه از خون اثری نبود . موهای کسش زیاد نبود . کسش خیلی تپل و ناز بود . یه حالت بیضی متمایل به گرد داشت . کوچولو ولی تپل و گوشتی . راستش نمی دونستم چیکار کنم ولی با لب و دهن و چونه هام افتاده بودم به جون کسش .. یه بار هم ناشیانه گازش گرفتم که خودشو عقب کشید .. -خاتون هر جوری که بیشتر خوشت میاد بگو .  یواش یواش یاد گرفته بودم که چیکار کنم . از طعم کوس داشت خوشم میومد . کمی بوی خون هم می داد وقتی که قسمت بیشتری  از وسط کوسشو می ذاشتم تو دهنم . .. موهای سرمو می کشید .. بی اختیار ناله هاشو سر داده بود و منم بی اراده محکم جلو دهنشو داشتم .. اون قدر دست و پا زد تا سبک و ساکت شد ولی من در همون حالت بار ها و بار ها جلوی آبمو گرفتم . ظاهرا اون به حداکثر خوشی رسیده بود . حالا این من بودم که واسش ناز می کردم . اون کیر منو گرفت تو دستش و می خواست واسم ساک بزنه . شاید می خواست از خجالت کس خوری من در بیاد .. هر چند ساک زدن اونم مثل کس خوری من ناشیانه بود ولی یواش یواش با چند تا فشاری که به خودم آوردم دنده و فرمون کار خوب افتاد تو دستش و قلق گیری کرد . چه جورم از این کارش خوشم میومد . بیشتر از اون لحظه ای که واسه اولین بار کرده بودم تو کسش بهم مزه داد . شاید اون لحظه از این می ترسیدم که حالش بد شه . ولی می دونستم الان بکنم تو کسش بیشتر حال میده . انگاری دیگه بی خیال شده بودم و یه حال و هوایی شبیه به جلق زدن بهم دست داده بود . یادم رفته بود اینی که کیرمن داخلش قرار داره دهن خاتونه .. آبم راه افتاد طرف دهنش . کیر منم انگاری سر حلقش گیر کرده بود . هر چی می خواستم بکشمش بیرون نمی شد . می دونم این خاتون سختش بود که آبم تو دهنش بریزه ولی بیچاره حرفی نزد . هر دو مون اولین تجربه مون بود . از عشق و سکس شاید فقط اینو می دونستیم که کیر باید بره توی کس . -خاتون منو ببخش کیرم تو دهنت گیر کرد . تو خودت می خواستی بخوریش . این کارا چیه .. .از اون یه تیکه جا که اندازه یه قبر بود نمی تونستیم تکون بخوریم تازه با ترس و لرز کارمونو انجام می دادیم . -شعبان کسمو بکن . کسمو . البته از اصطلاح  کسمو بگا زیاد استفاده می کرد . پاهای  سفید و خوشگل خاتون خوشگلمو به دو طرف بازشون کرده و این بار کیرمو راحت تر از دفعه قبل رونه کس خاتونم کردم . چه حالی می داد . کیرم توی کس تنگ خاتون گرم افتاده بود . نمی دونم اون حالت برای اولین بار گاییدن و کیرو تقریبا تا آخرای کسش فرستادنو به چی تشبیه کنم . منو به یاد جوراب تنگی مینداخت که رو پاشنه و مچ پا می کشیدم و بالاخره می پوشیدمش . . حرکات سریع پاهای خاتون که نشون می داد چقدر لذت می بره سر حالم کرده بود . از این که داره با کیر من کیف و حال می کنه لذت می بردم . عشق می کردم . داغ شده بودم . با این که توی دهنش خالی کرده بودم ولی کسش حرف نداشت . تنگ تنگ . دیگه رو سینه هاش خم شده و به نوبت هر طرفو می خوردم . چشاشو بسته بود و سرشو تکون می داد . -شعبان شعبان همین جوری بگا .. ول نکن .. دوست دارم خوشم میاد .. هر وقت  دیگه راضی شدم آبتو بریز توی کوسم .. -نههههه خاتون چی داری میگی ..-آره درست شنیدی من بچه می خوام . این قدر باید ادامه بدیم تا بچه ام بشه . من نمی خوام از دستت بدم . -این دختره زده بود به سرش .. ولی وقتی که خوب فکر می کردم شاید اگه منم جای اون بودم این کارو می کردم . آخه من و اون قبل از این که بریم مدرسه با هم بودیم . تمام زندگیمونو . بار ها و بار ها با هم سبز شدن شالیزار ها رو دیده بودیم . شکوفه های بهاری رو .. زرد شدن برگهای درختان در پاییزو .. وقتی که بچه بودیم با هم ستاره های آسمونو می دیدیم و می شمردیم و بعدش که بزرگتر شدیم حس کردیم که اون ستاره ها یه پیام خاصی رو برامون دارن . ماه آسمونو زیبا تر می دیدیم . حس می کردیم که قلب ما یه جور دیگه ای می تپه . شاید قبلش واسه این زیاد با هم می رفتیم بیرون که طبیعت زیبا رو ببینیم . هر چند که طبیعت و تماشای اون برای روستایی ساده دل امری طبیعی بود .. اما بزرگتر که شدیم حس کردیم که قلب ماست که برای هم می تپه . اگه در کویر خشک و بیابون بر هوت هم که باشیم بازم دلمون واسه هم پر می کشه .بیشتر دیدار های ما حتی وقتی که بچه بودیم پنهونی بود . گاهی مادر خاتون متوجه می شد ولی اون اون وقتا زیاد گیر نمی داد .  خاتون جسم و روحشو کاملا در اختیار من قرار داده بود . کاش می تونستم کاملا لختش کنم و تمام بدنشو ببینم .. بالاخره یک بار دیگه ار گاسمش کردم . این اصطلاح رو هم اون روزا نداشتیم . -آقا شعبان ! …..می دونستم که آبمو می خواد .. دو تایی مون با لذت به هم نگاه می کردیم . بعد اونو بغلش کرده و یه بار دیگه با تمام وجودم بوسیدمش و در همین حال تا اونجا که هوس داشتم و آبم میومد توی کس عشق نازنینم خالی کردم -آخخخخخ شعبان شعبان همیشه عاشقم باش تنهام نذار تنهام نذار دوستت دارم .. . بازی خطرناک ما شروع شده بود .. اون از خونواده اش یه چند وقتی مهلت خواست تا در مورد خواستگارش تصمیم بگیره .. دوماه بعد متوجه شدیم که بار داره . از این بر نامه ها زیاد داشتیم . خاتون می خواست خونواده شو در مقابل دو مشکل قرار بده . یکی دوشیزه نبودن و دیگری بار دار بودن .. اون اول موضوع رو به مادرش گفت .. تا می تونستند خاتونو بستند به فحش ولی نتونستند با همه وحشی گری و بد جنسی هاشون کتکش بزنن چون بار دار بود و مادره هم نمی ذاشت . می خواستند به قصد کشت من از خونه بیان بیرون ولی خاتون تهدید به خودکشی کرد . این بار می خواستند کاری کنند که خاتون بچه رو سقط کنه ولی اون بازم گفت که خودشو می کشه .. تا چند روز خونه ارباب شده بود عزا خونه . اونا نمی خواستند موضوع به بیرون درز پیدا کنه . آبروی ارباب در خطر بود . اون شخصیت خودشو له شده می دید . ولی چاره ای نداشت . بالاخره پس از یک هفته تهدید و جنگ و اعصاب و کارای دیگه مجبور شدند که موافقت کنند . فکر نمی کردم به این سرعت بشه موفق شد باورم نمی شد. تا یه مدتی بهم کم محلی می  کردند . ولی اون قدر خودمو خود ساخته و بی نیاز به مال پدر زنم نشون دادم که شدم جفت چشای پدر زنم . اون حتی بیشتر از پسراش به من ایمان داشت . تو خونواده هر کی به مشکلی می خورد میومدن سراغ من . اگه تقسیم جنس و مالی بود می دادند دست من تا  عدالتو رعایت کنم . شاید خصلت من این طور بوده ولی چیزی که بیشتر سبب می شد برای خوب بودن تلاش کنم سادگی و صداقت دختری زیبا به نام خاتون بود که من اونو از جونمم بیشتر دوست داشتم . کوچکترین خیانتی بهش نکردم . خدا یه پسر و دو تا دختر بهمون داد . تقریبا داریم به سن و سال چهل می رسیم . پسرمون عاشق شده . عاشق  یه دختری از خونواده ای که وضع مالیشون خوب نیست .. من و خاتون دور اون جایی رو که واسه اولین بار سکس کردیم یه پوشش پرچین مانند خیلی کوچولویی دادیم و هر چند وقت در میون میریم داخلش و یه تجدید خاطره ای می کنیم . زن و شوهر یکی از یکی دیوونه تریم .-آقا شعبان به نظر تو این دختره به درد پسرمون می خوره ;/;  دختر بدی نیست . -هر چی تو بگی درسته خاتون . فقط بیا کاری کنیم که اینا حداقل در شب عروسی خودشون افتتاح کنند . -می بینم که از سر نوشت خودمون پند گرفتی که ما یه بابا مامان منطقی باشیم .. -این که آره خاتون جونم ولی چیزی که هست من یکی اگه  هر ملک و املاکی رو واگذار کنم این یه تیکه جای پرچین شده رو   که درش(توش ) با کلید خودم قفل دربسته رو بازش کردم به کسی نمیدم … پایان .. نویسنده .. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها