داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

تولدی دوباره 1


از پنجره هواپیما بیرونو نگاه می کردم . هیجان داشت دیوونه ام می کرد . حس عجیبی داشتم . یه حسی که با همه حسایی که از بچگی تا حالا داشتم فرق می کرد . غم بود و شادی .. تنفر بود وعشق .. امید بود و نا امیدی . گویی  همه تضاد ها در من جمع شده بودند . با این که از شر تضاد خلاص شده بودم ولی انگاری عنکبوت تضاد تازه به دورم تنیده شده بود . بعد از سه سال داشتم به ایران بر می گشتم . بودم انگلیس پیش داداشم که زنشم بچه همونجا بود . داداش بزرگم پنج سالی ازم بزرگتره . اون خیلی هوامو داشت و بهم محبت کرد . وقتی همه طردم کرده بودند اون و آلیس همسر مهربونش بودند که منو زیر بال و پر خودشون گرفته و این چند سالی که پیششون بودم تا بتونم تغییر جنسیت بدم واز حالت زنانه خودم در بیام و یه مرد کامل بشم از هیچ کمک مالی و روحی واسم دریغ نکردند . داداش هادی درکم می کرد . اون خودش یه دکتر بود و یه جراح زبر دست داخلی وحتی یکی دو تا از جراحی های منو اون انجام داد و رو بقیه عملها نظارت داشت . حالا من یه مرد شده بودم و داشتم به ایران بر می گشتم . داداش هامون منم که سال ازم بزرگتر بود تازگیها پزشکی عمومی رو تموم کرده بود و داشت تخصص مغز و اعصاب می گرفت و این میون من بودم که واسه بابام شده بودم مثل یه انگل . دیپلممو که گرفته بودم دیگه نتونستم ادامه تحصیل بدم . احساسات مردونه من نمیذاشت که بتونم حواسمو جفت درس خوندن کنم . من حالا بیست و پنج سالم بود . این سه سالی که در عالم برزخ زندگی می کردم فقط دوبار مامان هایده بود که بهم سر زد . ولی خب طرز نگاه و بر خوردش مثل قدیما نبود . دلسوزی مادرانه داشت ولی شاید این براش نوعی عادت شده بود . بابا منصور من که حالا سالش بود و یه بازاری قدیمی بود و چند تا حجره تو بازار شوش داشت که حالا شده بود یه وارد کننده بزرگ ظروف و به اصطلاح لوکس آلات از روزی که فهمیده بود من دو جنسیتی هستم زندگیش از این رو به اون رو شده بود . واین دگرگونی وقتی بیشتر شد که فهمید من با مجوزی که گرفتم قصد دارم از حالت ظاهری زنانه به حالت طبیعی مردانه در بیام چون گرایش من به این سمت بیشتر بود . واون احساسات زنانه در من وجود نداشت . یعنی راستش چیزی از این احساسات نمی دونستم که بدونم چیه . به جای این که دوست داشته باشم دوست پسر داشته باشم تو این فکر بودم که دوست دختر بگیرم . بابا عاشق دختر بود . این که خدا بهش دختر بده از آرزوهاش بود . وقتی بعد از دو تا پسر مامان منو حامله شد اون دل تو دلش نبود ووقتی که به دنیا اومدم به جای یه گوسفند دو تا گوسفند قربونی کرد . اسممو گذاشت هدیه .. هدیه ای از طرف خدا .. هر سال واسم جشن تولد می گرفت و از دو سه سالگی به بعد هم تو هریک از این جشن تولد هام یه لباس عروس تنم می کرد . همه امید و آرزوش من بودم . داداشام به من حسادت می کردند  . منم بابامو خیلی دوستش داشتم تا نوازشم نمی کرد و نمی بوسیدم خوابم نمی برد . هنوز مدرسه نرفته جهازم تکمیل شد ومامان همش حرص می خورد و می گفت مرد تو که خودت بازاری هستی این چیزایی که می خری و میذاری کنار چند روز دیگه از مد میفته . وقتی که متوجه شد حق بامامانه واسم شمش طلا می خرید و کنار میذاشت . از بچگی به جای این که عروسک بازی کنم دوست داشتم برم با پسرای کوچه فوتبال بازی کنم . یه بار وقتی فوتبالمون تموم شد دونفر از این پسرا که دو سه سالی ازم بزرگتر بودند منو بردن تو یه کوچه خلوت وشلوارمو کشیدند پایین و به اصطلاح مودبانه کار بد کردند . کیر کوچولوشونو گذاشتند تو کونم . بدم میومد . جلو دهنمو داشتند تا جیغ نکشم . از ترس و خجالت به کسی چیزی نگفتم . یکی از اون پسرا چند روز بعد رفت زیر ماشین و مرد ویکی دیگه شون از رو نرفت و چند سال بعد که بزرگتر شدیم بازم از این کارا باهام کرد و بازم به زور . فکر نمی کردم دیگه از این کارا باهام بکنه . همسایه مون بودند . باباش مرده بود و اونم با مادرش زندگی می کرد . همین یه بچه بود . یه روز بهم گفت که مامانش باهام کار داره و منو برد خونه شون و بازم بهم تجاوز کرد . منم واسه این که کبود نشم گذاشتم که این وحشی هر کاری که دوست داره باهام انجام بده دوست داشتم بمیرم . من دوبار عاشق شدم . عاشق دخترا . دوست داشتم که اونا مال من باشن یکی رو همین چنگیز نامردتجاوزگر از چنگم در آورد و باهاش ازدواج کرد ویکی دیگه که اسمش سمانه بود و یه بار که اومد خونه مون طوری اونو با عشق و هوس بوسیدم و بغلش کردم که فکر کرد من از اون منحرفهای لز بین هستم . یکی گذاشت زیر گوشم و بدون این که درکم کنه رفت و دیگه تو کلاس تحویلم نگرفت . تا آخر دبیرستان هم حتی یک کلمه باهام حرف نزد . خونه شون چند تا کوچه اون ورتر بود . حتما تا حالا ازدواج کرده . درسش هم خیلی خوب بود . حتما از پزشکی کمتر نباید قبول شده باشه . از بس گرفتار مشکلات خودم بودم دیگه نفهمیدم کی از حوالی ما کوچ کشیدند و دیگه ندونستم که چیکار می کنه .. خیلی بده آدم بیشترین عذاب زندگیشو به یکی وارد کنه که بیشترین عذابو از دست اون می کشه . بابا رو من خیلی حساب باز کرده بود . همیشه به من می گفت دختر عزیزم هر وقت عروس شدی فکر نکن فراموشت می کنم . هر سال جشن تولدت دوباره باید لباس عروس تنت کنی و خودم واست جشن می گیرم . تو همیشه هدیه کوچولوی خوشگل منی دختر ناز منی .. باورش نمی شد که قراره دخترشو از دست بده وصاحب سومین پسر شه .. ازم انتظار داشت که این کارو انجام ندم و امید و آرزوشو از بین نبرم . راضی به این کار نبود در هر حال به هر کلکی بود مامانم هم که تمایلی به این کار نداشت راضیش کرد . هر چند شاید رضایت اونم در این جور مواقع ضروری نبود . اون منتظر یه معجزه بود که من از این کارم پشیمون بشم . دوباره بشم دختر اون . هدیه کوچولوش ولی من نمی تونستم . می دیدم بقیه چطور زندگی می کنند . حس اونا رو درک می کردم ولی استقلال اونا رو نه . من دوشخصیتی بودم . یا همون دو جنسیتی . اونی که باید باشم نبودم . دوست داشتم لباسای مردونه بپوشم . با پسرا برم استادیوم فوتبال و به نفع تیم محبوبم شعار بدم . پدرم دیگه باهام حرف نزد . اون همه عشق ومحبت رفت واسه خودش . حتی موقع خداحافظی بغلم نکرد . اون هدیه شو بغل نزد -بابا من شاید دیگه هیچوقت بر نگردم . شاید زیر یکی از این عملها مردم . یه کاغذ نوشتم که من از بابا هیچی نمی خوام . داداشام ناراحت نباشن که در صورت مرد شدنم اندازه اونا ارث می برم . من هیچی نمی خوام . سهم دختری خودمو هم نمی خوام . من فقط می خوام زندگی کنم و اگرم نشد بمیرم .. دیگه نمی خوام مسخره ام کنند و به دید دیگه ای نگام کنند . وقتی خواستگار میومد خونه مون یا اونا به دیدن من فرار می کردند یا من اونا رو فراریشون می دادم -بابا من دارم میرم تو نماز خونی . با خدایی .. خلقت من این بوده من که گناهی ندارم . من که خلافکار نیستم . نمیگم دخترت نمیگم پسرت .. یکی نمیخوای بچه اتو موقع خداحافظی ببوسیش ;/; شاید دیگه هیچوقت همدیگه رو ندیدیم  . با یه دنیا رنج و عذاب بدون بوسه و نوازشهای پدر از ایران خارج شدم . فامیلا می دونستن چه بلایی سرم اومده و قراره که بیاد ولی در و همسایه ها نه .. حالا نمی دونم چه جوری با اونا بر خورد داشته باشم . بابام می گفت دست نگه داشته باشم . خدا خودش درست می کنه . اگه نه یه جوری عمل کن که همین جور دختر بمونی ولی دکترای وطنی گفتن که موفقیت در زمینه مرد شدن بوده و آب پاکی رو ریختن رو دستش و بابا رو نا امید کردند . اون انگار فقط منو می دید و منو مقصر می دونست . با این افکار دیگه به جایی نمی رسیدم . دیگه وقتش شده بود که زندگی کنم . همسایه های خودمونی فکر می کردند که من رفتم انگلیس و پیش داداشم زندگی می کنم و درس می خونم وخیلی هم افسوس می خوردند که این روزا که انگلیس رفتن مشکله چه شانسی آوردم من و همه اونو به شخصیت و قدرت داداش هادی نسبت می دادند . تو فرود گاه فقط مامان هایده وداداش هامون اومدند استقبالم از بابا خبری نبود . دیگه اندام زنانه نداشتم . حس و هوسم مردانه بود . صدام کلفت تر شده بود . صورتم ریش در آورده بود . دختر خوشگلی بودم و حالا شده بودم یه مرد جذاب و خوش تیپ . حس کردم مامان یه خورده نرم تر شده ولی بابا رو چی بگم هرچی باشه بابامه .. نمی دونستم چه جوری باهاش روبروشم کوچه مون واسم یه دنیا خاطره بود. من حتی نمی دونستم چه اسمی واسه خودم انتخاب کنم . باید شناسنامه امو عوض می کردم . خونه مون یه خونه ویلایی بزرگ بین سید خندون و میدون رسالت بود و یه خورده پایین تر از کوچه مون هم یه پارک معمولی ولی خیلی خوشگلی بود که کلی تغییر کرده بود . چقدر دخترای خوشگل تو این پارک بودند . تو هر گوشه ای از این پارک بعضی هاشون با دوست پسراشون گپ می زدند . این هور مون های مردونگی من وقتی که رسیدیم به وطن دوباره کارشون زیاد شده بود .یه زمانی بود که هنوزم وبلاگ امیر سکسی راه نیفتاده بود تا یه جوری خودمو مشغول کنم . هنوز کلیدو تو سوراخ در خونه مون وارد نکرده بودیم که دیدیم در خونه همسایه باز شد و یه زنی مث یه حوری بهشتی اومد بیرون . از اون تیپ انگلیسی ها بود . از اونایی که کونش از گردی و بر جستگی زیاد نیم متر اومده بود عقب و با پاهایی کشیده و قدی بلند و موهایی بلوند و صورتی گرد و جذاب و یه اندام بیست . همون اول کار شکارم کرد . یه نگاهی هم به من انداخت و مادرم منو به عنوان پسری که انگلیس بوده و تازه بر گشته معرفی کرد . اون زن چنگیز آشغال بود .. می خواستم دودستی بزنم تو سرم که پشیمون شدم وای این که نازی خوشگله من بود .که بیشتر بهش می گفتن مرسده . چطور نشناختمش . من مرد شده بودم اون که همین جور زن بود . چنگیز کوفتش بشه . عجب هلویی به گیرش افتاده بود . مرسده  اولین عشقم بود و بعدشم سمانه . یه عشقایی یک طرفه . واقعا عجب هلویی . از اون هلوهای پوست کنده ای که خوردن داشت . نمی دونم این چنگیز بد قیافه چطور زن به این خوشگلی نصیبش شده بود … ادامه دارد . .نویسنده .. ایرانی 
language=javascript> function noRightClick() { if (event.button==) { alert(“! حق کپي کردن نداري “) } } document.onmousedown=noRightClick

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها