داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

تصویرزیبای سکس 13


نه این طور نیست من و تو مال دو دنیای متفاوت هستیم و نمی تونیم تفاهم اخلاقی داشته باشیم .-این که مال چند ماه پیش بود و دیگه قدیمی شده . فکر می کردم این مسئله رو حل کرده باشیم .-خب من دوست داشتم که از این بحران روحی نجات پیداکنی . به زندگی برگردی از دست یک دیو خلاص بشی . می خواستم عشقمو بهت ثابت کنم .-آره دارم می بینم چقدر خوب ثابت کردی -خب بهتره هر کدوم از ما بریم دنبال کار و زندگی خودمون ..نوشین و نیما برای یک لحظه در چشمان یکدیگر نگریستند . نیما هر چه خواست تظاهر به بی تفاوتی کنه نتونست . با این حال نوشین انتظار شنیدن این حرفا رو از نیما نداشت . مرد صورتشو جلو اورد وگفت تو که عادت داری هرچی میخوای سیلی بزن -حیف که جاش نیست .. نیما به طرف پرایدش رفت .-نرو تنهام نذار . نیما اعتنایی نکرد . نوشین هر چه می تونست نثارش کرد .آ شغال عوضی دروغگو فریبکار حقه باز تو هیچوقت عاشقم نبودی تو هم یک روانی مدل جدید هستی نکنه عاشق یک دوشیزه شدی . چرا بیخود امیدوارم کردی ;/;ببین من برات یعنی برای خودم یک بکارت مصنوعی گذاشتم که لااقل به صورت سمبلیک برات دختر باشم دیگه هیچوقت ادعا نکن که عاشقم بودی …این عبارت آخر مثل تیری بر نیما نشست نگاه معنی داری به نوشین انداخت می خواست به او بگوید اگر عاشقت نبودم هرگز خود را جلوی چاقوی فرهاد نمی انداختم . به خاطر این که نو شین حس نکنه که به او منت میذاره از این حرفش پشیمون شد . حس حسادت زنانه نو شین تحریک شده بود . با زانتیا به تعقیب پراید رفت . در این ترافیک لعنتی خیلی مراقب بود که گمش نکنه . نیمساعتی گذشت جالب بود .  به خلوتکده همیشگی رفته بود . اتومبیلش را در دویست متری او ویکی دو کوچه اونو ورتر پارک کرد . تنها جایی که راحت می تونست تحت نظرش داشته باشه بالای پل هوایی مخصوص عابر پیاده بود . نیما سرشو میون دستاش گرفته بود و حرکاتش طوری بود که نشون می داد در حال گریستنه . گاه دستشو به سمت خالی نیمکت جایی که معمولا او می نشست می مالید و مثلا نوشین خیالی را نوازش می کرد -خدایا این چش شده ;/;یعنی جنی چیزی رفته تو تنش ;/;من باید سر در بیارم .. از آنجا دور شد و به خانه پدری رفت . مامان اقدس که هنوز از عکس العمل نیما خبر نداشت گفت دخترم راستی راستی می خوای خودتو بندازی تو هچل ;/;به خاطر کی زندگیتو نابود کردی ;/;یکی که از تو خیلی پایین تره ;/;تازه مادرش تو خونه های مردم کارگری و رختشویی می کرده . نوشین کمی مشکوک شده بود . خود را خیلی خونسرد نشان داد تا مادرش فکر کنه که او هم در این زمینه انعطاف پذیره . اقدس خانم از سیر تا پیاز ماجرای بین خود و نیما را برای نو شین تعریف کرد -مادر تو این حرفا رو بهش زدی باورم نمیشه . دیگه طوفان نوح هم جلودار نو شین نبود . گستاخ و بی پروا نگفتنی ها رو گفت . مادر تو به مادرش گفتی رختشور ;/;آیا اون به تو گفته که دخترت نو شین همون یکی یدونه بابا یک زن جنده فاحشه هرزه هرجایی کثیف بوده که شوهرش فرهاد با موز بکارتشو پاره کرده و در عرض دو ماه مجبورش کرده که با دست کم بیست مرد عشقبازی کنه ;/;بهت نگفته که فرهاد روانی بوده و از تماشای کوس دادن و گاییده شدن زنش تو سط دیگران لذت می برده ;/;بهت نگفته که به من زندگی دوباره داده ;/;بهت نگفت که خودشو جلوی چاقوی فرهاد پرت کرد تا من نمیرم ;/;بهت نگفت که سیل و سیلی های من و روزگارو تحمل کرد تا من شاد و خوشبخت باشم ;/;بهت نگفته که منو از منجلاب فساد و افسردگی بیرون کشیده ;/;بهت نگفته که منو با همه آلودگیها و نجاستم پذیرفته ;/;تو به مادرش میگی رختشور ;/;آدم اگه برای حفظ نجابت و عفتش بخواد کار کنه باید تحقیر بشه ;/;مگه همین تو نبودی که عاشق پدرآس و پاسم شدی ;/;تازه سواد نیما روهم نداشت . مادر عشق من اونقدر بزرگواری داره که من اگه چند بار براش بمیرم و زنده بشم بازم کمه . تو نماز میخونی ;/;تو روزه می گیری ;/;تو روز عاشورا خیرات می کنی ;/;اگه مادرم نبودی و احترامت بر من واجب نبود می گفتم که این نماز و روزه و خیرات کمرتو بزنه .. نوشین تا حدودی خودشو سبک کرده بود . اصغر اقا که در دستشویی سنگر گرفته بود تمام حرفای نو شینو شنید . دخترش با دو عدد قرص سمی قوی مشهور به سم برنج بر گشت . مادر !من دارم میرم دنبال نیما اگه راضی نشد برگرده برات زنگ می زنم تا دلشو بدست بیاری اگه دست خودم بود می گفتم ازش عذر خواهی کنی ولی اون اونقدر بزرگواره که حتی بهت اجازه نمیده ازش معذرت بخوای . آن قدر مرده که راضی نشد به خاطر من و حتی خودت واقعیتو به تو بگه . مادر دو تا قرص برنج دارم با خودم می برم . اگه اولیشو بخورم فکر نکنم فرصتی داشته باشم که دومیشو بخورم . روده و معده رو در جا می پاشونه و اونوقت دیگه از دختر توبه کارتو هیچی باقی نمی مونه . پیر زن و پیر مرد اشک ریزان به دست و پای دختر خود افتادند اما او فقط به مرد جوانمرد خود نیما می اندیشید . خدایا من برای نیمای نازکدل خودم بمیرم چقدر باید عذاب بکشه ;/;وقتی که ببیندش به دست و پاش میفته  .از او طلب بخشش می کنه . مگه یه انسان چقدر ظرفیت داره ;/;حس ششمش درست می گفت . معشوقش هنوز بر روی نیمکت عشق نشسته بود . آرام به سویش رفت نیما به شنیدن صدای پا سرش را بلند کرد .به زور لبخند خودرا در میان خشم و اندوه خود پنهان نمود .-مگه یاد نگرفتی که دیگه با آشغالا دمخور نشی ;/;این را گفت و از جا بر خواست و به طرف کوچه بغلی رفت . نو شین به دنبالش راه افتاد . از چی فرار می کنی ;/;اگه به حرفام گوش ندی پشیمون میشی . البته اگه به اندازه سر سوزنی هم که شده برات ارزش داشته باشم . نرو دوستت دارم . به من حق بده .. عشق تپش امروز برای زندگی فرداست .. اگر دوستم می داری با من بمان که بی تو فردایی نخواهم داشت .. نو شین قسمت دوم عبارت را از خود ساخته و به قسمت اول عبارت که ساخته نیما بود اضافه کرد -مادرم همه چی رو برام تعریف کرده . چیزی رو نگفته نذاشته . من هم از لام تا میم همه چی رو براش شرح دادم حالا مادرم همه چی رو در مورد من و تو می دونه وهم پدرم که نا خواسته حرفای منو شنیده . ببین اگه یک قدم دیگه از من فاصله بگیری من این قرص سمی رو می خورم . کار به یه دقیقه هم نمی کشه . درسته که دیگه دوستم نداری اما وجدان که داری  .می دونم که بهت خیلی ظلم شده اما خیلی برات متاسفم . تو گاهی وقتا خیلی سست عنصر میشی مگه عشق من و تو توی این دنیا برات از همه چیز بالاتر نبود ;/;درسته که احترام به بزرگترها واجبه ولی اگه حرف اشتباهی بزنن بازم باید ازشون اطاعت کنی ;/;اگه دوستت نداشتم اگه شخصیت تو و مادرت برام ارزشی نداشت هیچوقت خودمو پیش حونواده ام پست و حقیر نمی کردم . اون وقت تو با دو رنگیهات دل منو به درد میاری ;/;به من بگو دیگه باید چیکارکنم که متوجه بشی عاشقتم دوستت دارم .. نوشین با صدای بلند که بی شباهت به فریا نبود به سخنانش ادامه داد دوست داری برات بمیرم تا باورت بشه . همه چی بستگی به این تلفن داره .. با موبایلش به مادرش زنگ زد -مادر نیما الان کنارمه اگه می خوای دخترتو ببینی باید یه جوری از دلش در بیاری . باید برات ثابت شده باشه که من اهل شوخی نیستم . اگه قرار باشه من بدون نیما دق مرگ بشم همون بهتر که یک دفعه بمیرم . نیما گوشی را از دست نو شین گرفت و پس از سلام و علیک .. -پسرم ازت .. رفت که از نیما عذر خواهی کند که مرد حرفش را قطع کرد و گفت مادر شما خوبی دخترتونو می خواستین میدونم که قلب مهربونی دارین پدرم که خیلی زود مرد ولی من از پدر و مادرم یاد گرفتم که به بزرگتر از خودم احترام بذارم  حتی اگه حق با اونا نباشه . در اینجا نو شین لبش را به موبایل نزدیک کرد و با صدای بلند طوری که مادرش بشنود گفت ولی تو باید از حقت دفاع می کردی . ونیما یواشکی زیر گوش نوشین گفت بالاخره که حق به حقداررسید . هر چند که پاسخ مادرزن آینده اش را می دانست اما باز هم برای احترام و فروتنی گفت مادر حالا چی می فرمایید ;/;-باعث افتخار منه که دامادی مثل تو داشته باشم . خدا نیمای منو ازم دورکرده ولی یک نیمای دیگه به من داده پسرم . نوشین که گوشش را به گوشی چسبانده بود به محض شنیدن این کلام اجازه نداد که صحبتهای داماد و مادرزن ادامه پیداکنه . گوشی رو از دست نیما گرفت و یه ممنونم مامانی گفت و گوشی رو قطع کرد و درهمان کوچه هر دو عاشق دستان خود را دور کمر دیگری حلقه زده هر کدومشون سرشونو گذاشتن رو شونه اون یکی .-عزیز دلم وقتی مامانم اون برخوردو باهات داشت دل کوچولوت خیلی شکست .نه ;/;-منم به تو بد کردم آخه تو چه گناهی کرده بودی ;/;-حالا این سوالو می کنی ;/;راستی نیما تو راستی راستی دوستم داری ;/;دلت اومد دلی رو که به اسم توکردم بشکنی ;/;ناگهان در آن کوچه نیمه روشن صدای پاهایی شنیدند یک لحظه به خود آمده و تازه متوجه شدند که این کوچه ملک پدرشان نیست و انها هم تنها آدمهای آن نیستند .. ادامه دارد .. نویسنده ..ایرانی 
language=javascript> function noRightClick() { if (event.button==) { alert(“! حق کپي کردن نداري “) } } document.onmousedown=noRightClick

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها