داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

تصویرزیبای سکس 12


خانوم مزده بدین که خطر رفع شده ….دیگه بقیه حرفای پرستارو نمی شنید از کیفش دسته ای چک مسافری در آورد و به پرستار داد -خانوم این چیه مااجازه نداریم -بگیرش آتیشش بزن ببخشش هر کاری می خوای بکن فقط از من نپرس چرا …زار زار گریه می کرد بر کف سالن نشسته بود .ا همیتی نمی داد که دیگران با چه دیدی به او نگاه می کنند . خدایا ممنونم سپاس که صدای بنده گناهکارتو شنیدی . خدایا !سپاس که به من ثابت کردی که هرزه ها هم خدایی دارند خدایا اگه همه دار و ندارمو ببخشم اگه به یتیمانت کمک کنم اگه دست زنای بد کاره رو بگیرم تا از زمین بلند شن اگه به بیچاره ها کمک کنم بازم یه ذره جبران نمیشه . کف سالن از اشکهای او خیس شده بود .ا ونو به زور از اونجا بردند . باورش نمی شد … خدایا !تو بزرگی !تو مهربونی !تو صدای بنده هاتو چه گناهکار چه بیگناه می شنوی . خدایا منو حتما بخشیدی ;/;خاطرم جمع باشه ;/;قبلا هم قول دادم بازم قول میدم تا آخر عمر دنبال بدی نباشم . تحقیقات انجام گرفت . خوشبختانه آن دو جوون در همسایگی نو شین زندگی کرده صحنه فرار فرهادو تشریح کردند . بر روی چاقو هم اثر انگشت فرهاد مشخص بود البته اثر انگشت نیما هم بود ولی با شهادت نوشین و اعتراف خود فرهاد در پشت بوم دیگه به کش و قوس دار کردن مسئله نیازی نبود . با مرگ فرهاد نوشین خلاص شده بود . مهریه و حق الارث خودشو گرفت این ثروتو  واسه خودش نمی خواست  .نمی خواست اثری از فرهاد تو زندگیش داشته باشه . اصغر آقا و اقدس خانوم هنوز نمی دونستند که فرهاد چه بلایی سر نوشین آورده . برخوردشان با نو شین کمی سرد شده بود . فکر می کردند به خاطر خیانت نوشین و رابطه اش با نیما بوده که فرهاد به مرزجنون و دیوانگی رسیده . بعد از مرگ فرهاد و آزاد شدن نوشین اون و نیما همدیگه رو راحت تر می دیدند . یکی از روزها نیما کلید ویلایی رو تو کنار دریای بابلسر گرفت تا اون و نوشین برای استراحت و تفریح چند روزی رو برن اونجا . تصمیم داشتن تا یه ماه دیگه ازدواج کنن. نیما بازهم راضی به سکس نبود . می گفت اول ازدواج بعد سکس . اما در بعضی کارها تخفیف اومده بود . معلوم نبود تابع کدوم مر جعی بود که برخی مسائلو مجاز شمرده بود . روزهای خوشی را در کنار دریا و ساحل گذروندند . شبا با این که کنار هم می خوابیدند ولی دست از پا خطا نمی شد .ا لبته نو شین عاشق خطا کردن بود و نیما هم پر از شور و هوس . ولی حرف حرف مرد بود . مردی که تکیه گاه نوشین بوده وزندگی بدون اورا هر گز تصور نمی کرد . یکی از این روزها هنگام غروب از ساحل بر گشته به تراس ویلا رفته بودند . محوطه وسیعی از ساحل و دریا مشخص بود . خورشید در حال غروب زیباتر اتز همیشه به نظر می رسید . غم زیبایی را در دایره اش می دید . شاید ناله امواج همان اشکهای خورشید بود که دوست نداشت با دریای خود وداع گوید . هر چند که دریایی دیگر انتظارش را می کشید . گویی که خورشید در حال غروب پیامی از نا امیدی داشت . چون پاییزی که با همه زیباییهایش از مرگ می گفت . -نیما !ببین چقدر قشنگه !خورشید داره قایم میشه ولی در حقیقت این دریاست که داره باهاش قهر می کنه . -بگو ببینم تو خورشید منی یا دریا .-من برات همه چی میشم هرچی که تو بخوای فقط باهات قهر نمی کنم . بغلم کن . بگو تنهام نمی ذاری . بگو که هیچوقت از پیشم نمیری. بگو که همیشه دوستم داری . ببین دیگه شوهر ندارم . آزادم . حداقل تا روز عروسی که می تونم بوی گرم تنتو احساس کنم ;/;این را گفت و خود را در آغوش نیما انداخت . بوی گرم تن یکدیگر با عطر ملایم و نسیم دریا آرامش خاصی به آنها می بخشید . آنها در تراس خانه کاملا بر امواج و ساحل و خورشید و دریا مسلط بودند . آنقدر با نگاه عاشقانه خود قهر خورشید و دریا را تماشا کردند تا دیگر اثری از دایره خونین نبود . آری خورشید به جای اشک خون می گریست .ا ما اشکهای شوق نیما از گونه هایش جاری بود . زیباتر از اشک خورشید . اشکی که اشک خون نبود . عقده و حسرتی که پس از سالها سرگشوده و می رفت تا همراه با پیوند پاکشان رشته پیوند خود را با او پاره گرداند . نوشین اجازه نمی داد که اشکهای نیما بر زمین جاری شوند . با نوک زبانش انها را می لیسید و می نو شید . وگاه با دستهایش اشکهای عاشقانه اش را عاشقانه پاک می کرد . او دوست داشت که کاملا لخت و در اختیار نیما باشد ولی یقین داشت که تا همینجای کار هم معجزه شده که توانسته تا این حد تسلیمش کند . می دانست تا زمانی که همسرش نشود با اوآمیزشی نخواهد داشت ..هردو بر زمین غلتیدند . نیما در اوج آسمانها سیر می کرد . برای اولین بار بود که این چنین رابطه ای با کسی بر قرار کرده وتا این حد پیشرفت کرده بود . خود را کمی کنار کشید تا نوشین لای پای ورم کرده اش را نبیند واحساس نکند تا نفهمد که چقدر در دام هوس افتاده . می دانست که می تواند خود را از این دام رهایی بخشد . برای نوشین از روز هم روشن تر بود که نیما دم به تله نخواهد داد .  او اراده ای آهنین داشت .  برای همین بود که دیوانه وار عاشقش شده حاضربود برایش بمیرد . معشوقه خود را به معشوق چسباند لباشو رو لباش قرار داد . با معشوق ناشی همراهی کرد تا دیگه این قدر خجالتی نباشه . و راحت تر با همسر آینده اش کنار بیاد . نیما کم مونده بود که به خواب بره . برای اولین بار بود که همو می بوسیدند . بوسه ای گرم داغ و طولانی همراه با عشق . بوسه ای فراموش نشدنی در یکی از زیباترین شبهای زندگیشان . ان دو همچنان در حال بوسیدن یکدیگر بودند . نوشین شلوار نازکی به پا داشت . خود را در همان وضعیت به بدن نیما چسباند . کوس متورمشو از داخل شلوار یه طوری به کیر باد کرده و قایم شده نیما چسبونده و حرکتش می داد که اونو به شک نندازه که عمدا این کارو می کنه . پس از چند لحظه جهش و حرکت منی روتو شلوار نیما احساس می کرد . کاش این آبها تو کوسش می ریختند !هرچند نیما چشاشو هنگام بوسیدن بسته بود ولی هنگام ریزش منی مردمک چشاش با هر جهش کیر حرکت می کرد . خوشحال بود از این که کمر نیما رو سبک کرده ولی حیف کمر خودش سنگین شده بود . اما راضی بود و می دونست که به زودی جبران این مافات میشه . به خودش می گفت بخور بکش دختره احمق .. زجر بکش امتحان پس بده تو از اول نمی خواستی پس بکش  .بعد از باز گشت از سفر شمال اقدس خانم که از رابطه دخترش نو شین با نیما ناراحت بود به یکی از دبیرستانهایی که نیما در آن تدریس می کرد رفته و پس از پایان ساعت تدریس در گوشه ای خلوت مادرزن آینده بنای ناسازگاری را آغاز کرد و کلنگشو به زمین کوبید .-این روزا همش صحبت از اینه که تو باعث شدی که دخترم نوشین هوایی بشه و دست از شوهر نازنینش بکشه و اون جوری اونو به کشتن بده . خب هر کس دیگه ای به جای فرهاد بود همین کارو با تو انجام می داد حالا دیگه گذشته . به خاطر آبروی خانوادگیه که ساکت موندیم ولی دیگه حق نداری پاتو از گلیمت دراز تر کنی و بخوای با نو شین ازدواج کنی . قصد جسارت ندارم تو شاید جوان خوب و با فرهنگی باشی ولی تو و دخترم از یه طبقه اجتماعی نیستین . تو نمی تونی خوشبختش کنی . چه طور می تونی از پس مخارج زندگیش بر بیای ;/;تازه با این وضعیتی که اون زده به سرش و میخواد تمام ملک و املاکشو بذل و بخشش کنه . بیخود به امید ثروت پدرت نباش . تازه منم می دونم که مادرت یه رختشور بوده …با شنیدن این حرف نیما جوش آورده گفت حق ندارید به مادرم تو هین کنیدهر انسانی برای خود شخصیت دارد واقعا برایتان متاسفم .-اگه خوشبختی نو شینو می خوای ازش دست بردار اون دمدمی مزاجه اون اصلا نمی تونه عاشق دلخسته مردی باشه فکر کن شما از یه طبقه نیستین بد بختش می کنی . زندگی فقط یک روز و دو روز نیست . خوب فکر کن . آن قدر از این چرندیات گفت و گفت و گفت که حسابی کف کرده بود وبعضی حرفا رو واسه دو سه بار تکرار می کرد . دیگه حرف تازه ای واسه گفتن نداشت  شاید هم حق با مادر نو شین بود . اگر کوچکترین تو هینی به مادرش کبری و شخصیت او می شد زمین و زمان را به آتش کشیده آبرویی برای کسی باقی نمیذاشت ….چند روز گذشت و سراغی از نو شین نگرفت . زن نگران شد به مدرسه رفت تا او را ببیند بعد از تعطیلی کلاس بر روی یکی از نیمکتهای مشرف به دانشگاه تهران نشسته و سر صحبتو باز کرده بودند .نیما خیلی نقش بازی می کرد تا بر خوردسردی با نو شین داشته باشد .زن با امید از ازدواج هفته اینده اش می گفت .از این که هزینه هایی که خواهد کرد با پولی نیست که از فرهاد به او رسیده -نوشین فکر می کنی ازدواج ما کار درستی باشه ;/;-منظورت چیه ;/;شوخیت گرفته ;/;نکنه پشیمون شدی ;/;دیگه با من از این شوخیا نکن .-شوخی نمی کنم -دیوونه شدی ;/;نیما به اصرار خود ادامه داد .-نکنه داری فکر می کنی ازدواج با یه زن بدنام که گذشته اشو فراموش کرده برات شگون نداره ;/;..ادامه دارد ..نویسنده ..ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها