داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

تصوير زيباي سکس قسمت دوم

پس از مقدمه چینی تمام ماجرا را از اول تا آخر برایش تعریف کرد।پرویز در دل خوشحال شد ولی به روی خود نیاورد.از نظر او خانواده عمه اش با ندادن نوشین به او تحقیرش کرده بودند.هر چند دختر عمه اش هم او را دوست نداشت.هنوز نوشین را دوست داشت نور امید در دلش تابیدن گرفت اما هنوز هم از دست دختر عمه عصبانی بود ।- اومدی خودتو درمان کنی یا شوهرتو ؟؟/؟؟ نگاه خریداری به نوشین انداخت که از دید طرف پنهان نماند و با نیشخندی که میشد نوعی توهین متلک یا خواسته را از آن خواند ادامه داد اگه بخوای میتونم مشکل تو یکی رو حل کرده درمانت کنم.دندون کرم خورده رو بندازش دور.رنگ از رخسار نوشین پریده بود.انتظارش را نداشت.دکتر پرویز که متوجه اشتباهش شده و دریافت که نمی بایست مطب را با خانه اشتباه بگیرد از او عذرخواهی کرد.دختر عمه از مطب خارج شد و فرهاد را هم بسمت بیرون هدایت کرد شوهرش که به زور به دکتر آمده و اصلا در باغ نبود از خدا خواسته از زنش پیروی کرد.چیزی هم نپرسید تا نوشین بیشتر گیرش ندهد.زن در خیال با خود میگفت خیر دکتر را خوردم امروز دیگه حوصله این کارها رو ندارم باشه یه روز دیگه میرم پیش یه غریبه.پروبز کثافت تازه موقع رفتن بمن لطفم کرد و گفت چون دوستت دارم به کسی نمیگم.معلوم نیست این آشغالا چطور شدن دکتر مملکت ؟/؟.کلاه گشادی سر نوشین رفته بود.شبش مجبور شده بود به قولی که داده عمل کند.فرهاد با او مثل یک موش آزمایشگاهی رفتار کرده انواع و اقسام وسایل را در کوسش فرو کرده و یکساعت تمام پس از نگاه کردن به کونش استمنا کرد و دشت کونش را حسابی آبیاری نمود نوشین دیگر از این تکرار بازیها خسته شده بود.در یکی از این شبها فرهاد به همراه مرد غریبه ای به خانه آمد که عنوان میکرد مهمان اوست.یک عرب ایرانی تبار اهل دبی که فارسی را با لهجه غلیظی صحبت میکرد.به گفته فرهاد او یکی از برج سازان بزرگ دبی بوده که در آمریکا با هم آشنا شده بودند و قراره که با هم چند قرارداد ببندند تا در دبی و تهران و بعضی کشورهای دیگه مشترکا ساخت و ساز کنن.- فرهاد تو مهمون میاری زودتر بمن نمیگی که اسباب پذیرایی رو آماده کنم؟/؟- غریبه که نیست سخت نگیر زنگ میزنم از بیرون شام بیارن.راستی تو جابرو یادت نمیاد؟؟/؟؟ توی عروسی ما بود.نوشین کمی فکر کرد و برای چند ثانیه به چهره میهمان که نگاهش به سویی دیگر بود خیره شد.- آه حالا یادم اومد قیافه اش از زمین تا آسمون فرق کرده توی عروسی ما یک ردای بلند عربی داشت با کلی ریش الان کت و شلواری و کراواتی و ریش تیغ کرده ای ؟/؟ این لباسو باید توی عروسی ما میپوشید.جابر طوری نوشین را برانداز میکرد که انگار میخواهد جنسی بخرد و گاه بی اختیار لبخندی بر لبانش می نشست.نوشین از نگاههای خریدارانه او چندشش میشد.از آنها فاصله گرفت آرام شوهرش را صدا زد و با صدایی پایین به او گفت این دوستت خیلی بد چشمه خوشم نمیاد حواست باشه کی رو میاری خونه ات.- عزیزم اینقدر زود قضاوت نکن آدم خیلی خوب و ثروتمندیه.اگه ثروت من بیست میلیارد تومن باشه اون کم کمش بیست میلیارد دلار سرمایه داره.نمیدونی معامله و شراکت با جابر چه سودی میتونه برای ما داشته باشه.- درست ولی دلیل نمیشه هر غلطی که دلش خواست بکنه.من مسخره بازیهای تو رو به امید اینکه یه روز درمان بشی تحمل میکنم ولی نگاههای هیز مرد اجنبی را هرگز.- عزیزم اشکالی نداره اگه یه خورده هواشو داشته باشی.- چی؟؟/؟؟ منظورت چیه؟/؟ من دیگه چیکار کنم؟؟/؟؟ منکه دارم ازش پذیرایی میکنم.فرهاد منو منی کرد و با صدایی لرزان گفت منظورم چیز دیگه ایه.- یعنی چه تو از من میخوای که خودمو بندازم بغل یک مرد غریبه عرب که به زن ایرانی رحم نمیکنه ؟/؟ غیرتت کجا رفته ؟/؟ من ناموس توام.زن توام.انتظار اینو دیگه ازت نداشتم.دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم.این را گفت و به اتاقی دیگر رفت تا پس از برداشتن چند وسیله به خانه پدرش برود.فرهاد به جابر گفت اگه میخوای کاری کنی همین الان باید بجنبی طعمه از دستمون در میره.فقط قول و قرارمون یادت نره.یه شرط دیگه هم داره که باید جلوی چشم من بکنیش تا منم حال کنم لذت ببرم.- فرهاد خان این همسر شماست ناراحت نمیشید که پیش شما.- من اگه میخواستم ناراحت بشم که اصلا بهت پیشنهاد نمیدادم.آخ خ خ نمیدونی چه کیفی داره جابر.- ولی اگه من یه موقع زن بگیرم همچین کاری باهاش نمیکنم.- اگه نمیخوای بکنیش بگو.- چی میفرمایید آدم هدیه به این خوشگلی رو که رد نمیکنه حاضرم هر چی که دارم به پاش بریزم تا یک شب مال من باشه.- اینو هم یادت باشه اگه مقاومت کرد که حتما هم میکنه به زور باهاش برخورد کنی من از هارد سکس هم خیلی خوشم میاد.شوهر بی غیرت تمام درهای خروجی را قفل کرده کلید آنها را برداشت.نوشین که جابر به او میگفت نوشی راه فرار نداشت.مردعرب به زن درمانده نزدیک شد.- نوشی خانم منکه نمیخوام شمارو بخورم یه امشب میخوام در خدمتت باشم و غلامی شما رو بکنم.- بمن دست نزن من شوهر دارم من زن پاکی هستم تا حالا هیچ مردی باهام طرف نشده حتی شوهر بی عرضه ام هم لیاقت اونو نداشته.- پس باعث افتخار منه که اولین مرد باشم و شمارو افتتاح کنم.- خواهش میکنم من هرزه نیستم من از اون زنها نیستم.در همین موقع فرهاد فریاد زد یاالله زود باش جابر لخت شو وقت نمیکنی ها وگرنه باید با لباس درب و داغون از اینجا بری.جابر هم مثل یک بچه حرف شنو دستورات فرهاد و انجام داد و چند دقیقه بعد فقط با یک شورت در وسط پذیرایی بود و به این ور و اونور دویدن نوشین خیره شده بود.- نوشی خانم فایده ای نداره.- نه.نه.نههههههه من یک زن نجیب هستم من شوهر دارم.- شما که خودت دیدی من اجازه تونو از شوهرتون گرفتم پس نگران چی هستین؟؟/؟؟- اون بی غیرت هیچی حالیش نیست من نمیخوام گناه کنم ولم کنین بذارم برم.جابر حلقه محاصره را تنگتر کرده بود فرهاد راه دیگر نوشین را بسته بود که از دستش در نرود و زودتر به دام بیفتد.چند لحظه بعد زن ایرانی در چنگال مرد عرب اسیر بود و دست و پا میزد.جابر دیگر نمیدانست چه میکند. التهاب فرهاد دست کمی از شور و هیجان جابر نداشت.شلوار نوشین را از پایش بیرون کشید با همه زور و قدرتی که داشت.پنج دقیقه برای این قسمت وقت گذاشته بود. نوشین با ناخنهای بلندش که بعضی از آنها هم در اثر حمله به جابر شکسته شده بودند چند جای او را زخمی کرده بود.مقاومت و دست و پا زدن زن مرد را حشری تر میکرد.هنوز هیچی نشده فرهاد کیرش را درآورده و بازی با آنرا شروع کرده بود. هنوز زود بود که خود را به اوج جلق زدن برساند.خستگی بر نوشین غلبه کرده بود.حرکت و مقاومتش کمتر شده بود اما ناله فریاد و التماسش بیشتر.جابر شورتش را هم درآورد.نوشین وحشت زده تر شد.بعد اخلاقی و معنوی قضیه به یکطرف از لحاظ جسمانی هم ترس برش داشته بود.آنچه که جابر میدید خیلی هوس انگیزتر و پر بارتر از آنچه بود که تصورش را میکرد.زن را از کمر به پایین لخت لخت کرده بود حالا نوبت بالا تنه اش بود.نوشین مقاومت میکرد و اجازه نمیداد و با لگد زدن سرعت جابر را کم میکرد.مرد چاره ای نیافت جز آنکه چاشنی زور را زیاد کند.سرانجام بلوز نوشین را با خشونت از تنش درآورد طوریکه قسمتی از آن پاره شد.معطل نکرد و سوتینش را هم فوری و با سه سوت باز کرد. نوشین اشک میریخت نمیخواست دامنش لکه دار شود.اینها همه به یک کنار حتم داشت کیرررررررر بسیار کلفت جابر اگر در سوراخ تنگ کوووووووسش جای گیرد او را روانه بیمارستان خواهد کرد نوشین دمرو بر روی شکم و صاف دراز کشیده بود و با حرکات موربی خود قصد مقاومت داشت.جابر کیرش را از طرف قاچهای کونش به کوس او نزدیک کرد.زن یک دستش را بر روی کوسش قرار داده و محکم فشار میداد که مانع از تماس کیر جابر شود.سوراخ کون نوشین هم هوش از سر مرد عرب پرانده بود.متخصص کون شناسی بود.تشخیص داد که هنوز پلمبش باز نشده.چه پیچها حاشیه ها و شیارهای خوشگلی داشت.وسط این شیارها که محل افتتاح و ورود آن به داخل کون بود به نوک سوزنی می مانست حاضر بود یک میلیون دلار بدهد تا کیرش را برای یکبار هم که شده وارد این سوراخ استثنایی نماید. نوشی خانم اگه دستتو برنداری من با سوراخ بالاییت ور میرم حتما وصف کیر عرب رو شنیدی بیشتر از این عصبانیم نکن تا الان به احترام آقا فرهاد بشما رحم کردم.نوشین ترسیده بود میدانست راه فراری ندارد.دستش را برداشت و خود را به دست سرنوشت سپرد.خواست با اندیشیدن به افکار منفی خود را از فضای سکس خارج نموده از لذتهای احتمالی دور نگه دارد.کوس او هنوز خشک بود.جابر کیرش را از لای دو قاچ کون زن به چوچوله ها و سوراخ وسط میمالید و با یک انگشتش با سر مقعدش بازی بازی میکرد.هر چه نوشین افکار منفی را بسراغ خود میفرستاد باز هم در یک آن این افکار دچار سکته شده و تماس کیر را با کوسش احساس میکرد.داشت با خودش تصور میکرد که پدرش مرده همه رفتن دفنش کنن کفن را از صورتش برداشتن تا برای آخرین بار ببینمش.آخ خ خ خخخخخخ کیررررررر داره منو میخوره.بعد که جسد پدر معلوم شد.اوووووووووف کووووووووسم خیس شده.خدایا چیکار کنم ؟؟/؟؟ اینجوری فکر کردن هم فایده ای نداره.جابر رو به فرهاد کرد و کفت با اجازه شما.- اجازه ما دست شماست آقا جابر شما صاحب اختیارید تا صبح هر کاری دلتون میخواد انجام بدین ما در مقابل شما و مردونگی شما صاحاب زن نیستیم.نوشین کنیز شماست.هنوز کلام فرهاد به پایان نرسیده بود که نوشین ورود و خوش آمد گویی اولین کیر زندگیش را احساس نمود.هر چه خواست خود را از این لذت برهاند نتوانست.صورت و لبانش را به زمین چسبانده دو دستانش را مشت کرده بود و بخود می پیچید تا جیغ نزده و اوج هوسش را به رخ متجاوز نشان ندهد.خیلی شیرین تر از کیر مصنوعی بود.فرهاد به هیجان امده مرتب کف میزد و هورا میکشید.نوشین نمیخواست فریاد بزند و غرورش را زیر پا بگذارد اما جابر از التهاب پوست بدن پر پیچ و تاب زن و کوسی که بی اندازه داغ و آبکی شده به همه چیز پی برده بود.فرهاد زبان باز کرده به نوشین میگفت دیدی؟/؟ دیدی؟/؟ گفتم خیلی حال میده من میدونستم هی کیر کیر میکردی اینم کیرررررررر بازم بگو فرهاد بده.بازم منو ببر دکتر.من یه چیزی میدونم که بهت میگم نوشین فقط رفت و برگشتهای کیر را در کوس خود احساس می نمود.احساس کرد اگر فریاد نزند و احساسات خود را بروز ندهد چون بادکنکی خواهد ترکید.جابر از ترس فقط نیمی از کیر خود را وارد کوس نوشین کرده بود.زن فریاد زد جووووووووون بیشتر بفرست توشششششششش جا باز کرده.اووووووف بازم جا دارهااااااااا نترس.پستی فرهاد هوس زیاد سستی ایمان خستگی بسیار از تلاشی بیهوده برای درمان شوهرش درماندگی و نداشتن راه فرار همه وهمه دست بدست هم داده تا او را قانع کنند که باید از این سکس نا خواسته نهایت لذت را ببرد و او همینکار را میکرد.جابر که چشمانش از هوس قرمز شده بود چند سانت دیگر کیرش را به جلو هدایت کرد نوشین آهی کشید و آرام گرفت.کیر کلفت اثرش را بخشیده بود.به یادش آمد که دیروز آخرین روز قاعدگیش بوده. جابر جووووون جای نگرانی نیست میتونی آبتو همون توش خالی کنی حامله نمیشم.- اگه میخوای کاندوم بذارم ؟؟/؟؟- نه نههههه کاندوم حال نمیده بین کیرت و کوس من جدایی میندازه.- هر چه شما بفرمایید من بخاطر شما گفتم تازه برای من باعث افتخاره که بابای بچه شما باشم.این را گفت و چیزی حدود یک دقیقه نوشین جهش کیر و فوران آب او را در کوس خود احساس نمود.قسمتی از آب برگشت کرد و مثل گلابی که بر روی خود بمالد با دست خود چند قطره برگشت کرده منی را از اطراف کوس خود به طرفین و روی باسن خود مالید و همه جا را حسابی چرب کرد فرهاد هم که این صحنه ها را میدید و حسابی تهییج شده بود به احترام جابر آبش را اینبار بر روی کون زنش خالی نکرده و در همان دستش ریخت نشئگی خاصی به فرهاد دست داده بود.انگار که یک لول تریاک کشیده باشد.نمیتوانست چشمانش را باز کند.معلوم نبود چه کیفی بود؟/؟ خستگی بود یا شادی و آرامش حاصل از کوس دادن زنش که عذرخواهی کرد و همانجا بر روی زمین دراز کشید و میخواست بقیه این فیلم سکسی را ببیند که به خواب رفت.جابر و نوشین به اتاق خواب رفته بر روی تخت دراز کشیده تا بکارشان ادامه دهند.زن پاهایش را به دو طرف باز کرد میخواست که حسابی سیر سیر شود.جابر زبانش را تا آخر از حلقومش بیرون کشید و آرام از پایین تا بالای کوس و چوچوله های نوشین را با ان لیسید.تازه عروس آنقدر لذت میبرد که فکر میکرد کیر کاری جابر در کوسش قرار دارد.- وااااااییییییی بخور عزیزم بخوررررررر سینه های او در دستان مرد هوس باز عرب اسیر بوده و پس از کوس نوبت جفت سینه هایش بود که بدهکاریش را بپردازد.حالا دیگر در آرامش عشقبازی میکردند از جنگ و گریز خبری نبود.لذت بود و اختیار.- منو ببوس منو ببوس.- تا صبح می بوسمت تا صبح میکنمت میخورمت. – ولم نکن.اووووووووف اوووووووف. نوشین طاقباز بر روی تخت افتاده بود و جابر خود را بر روی او انداخته و با کیری که درون کوسش انداخته بود او را به اوج هوس رسانده بود.دستهای نوشین بجایی بند نمیشد جز جفت کپلهای جابر که به ان چنگ بیندازد.- دردت میاد ؟/؟ ناخنم اذیتت میکنه؟//؟- نه خوشم میاد از اینکه می بینم هوست اینقدر زیاده.- این اولین سکس زندگیمه درواقع شب زفاف منه.شب عروسی من.- پس چرا بکارت نداشتی؟؟/؟؟ شوهر بی عرضه من با موز پرده منو پاره کرد.- فرهاد مرد خوبیه قدر زن به این خوبی رو نمیدونه من هم سعی میکنم کاری کنم که این شب زفاف به عروس خوشگل من خوش بگذره و هیچوقت از یادش نره.او را برگرداند تا موهای صاف و سیاهش را که به تازگی چند سانت از بالای باسنش را هم پوشانده بودند ببیند.موهایش را از بالا تا باسن ماساژ داد.دستش را بر روی کونش کشید و با کف دست آزادش کوس او را از پایین مالید.نوشین چشمانش را بسته اینبار به سراغ افکار مثبت رفته بود.خیلی جابر را اذیت کرده بود.دوست داشت از دلش دربیاورد میدانست که عبور از سوراخ کونش برای جابر رویایی شده که تحقق آن دشوار بنظر میرسید.- بیا برات ساک بزنم.برگشت کیر جابر را در دست گرفت با یک دستش ته کیر را محکم نگه داشت و با دست دیگر تنه اش را گرفت. اینبار او با تمام زبانش کیر مرد را می لیسید.شیر مرد را مانند بچه ای به زانو درآورده بود.خالی کن توی حلقم خودتو سبک کن خجالت نکش نمیخوام امشب بی بهره بشی شب زفاف منه شب خاطره ها شب تکرار نشدنی.چند ثانیه بعد آب سفید و شیری رنگ خیلی نرم و روان از سر کیر مرد عرب خارج شده و زن کیر را همچون بستنی قیفی تصور کرد و عصاره اش را تا آخر سر کشید.بالاخره با تردید زیاد به جابر گفت اگه دوست داری یه خورده میتونی با کونم ور بری و یک کمی سوراخشو انگولک کنی.فقط اگه دردم اومد تو رو خدا بذار واسه بعد.روغن زیتون اولین چرب کن دم دستشان بود.حسابی کیر جابر و سوراخ کون نوشین با آن اغشته شده و جابر سر کیر خود را آرام به سر مقعد عروس خانم فشار داد.نوشین بی اختیار فریاد کشید و شاه داماد دو سانتیمتر دیگر پیشروی کرد چهار پنج سانتیمتر از کیر جابر درون مخرج نوشین قرار داشت. بخاطر احترام به عروس خانم و اینکه دلش را برای تکرار سکس بدست آورد به همین مقدار بسنده کرده و تا همین حد عقب و جلو میکرد.جابر مثل گرگهای گرسنه به سطح تماس بین کیر و سوراخ کون نوشین می نگریست.اوج لذت و شهوت بود.حرکت کششی مقعد دایره ای که تکان میخورد و میلرزید.دفعه دیگر باید بیشتر رویش کار کند تا وقتی به دبی برمیگردد تا مدتها سیر سیر باشد.هر چند آدم از کردن این پری دریایی هرگز سیر نخواهد شد اما آنقدر بمن انرژی خواهد داد که میلی به دیگران نداشته باشم.فقط خودش باید مرا را ضی کند.با همان مقدار کیری که درون کون نوشین قرار داده بود و با دستمالی کردن جاهای دیگر زن بار دیگر او را به ارگاسم رساند و محتویات کیرش را به مقعدش ریخت.ساعتها مشغول بودند و هیچکدام راضی به پایان کار نبودند.هر دو میدانستند که تا ساعت چهار صبح مشغول بوده اند.وقتی هم که از خواب بیدار شدند نمیدانستند که کدامشان زودتر خوابیده است.خدمتکار یعنی همان صاحب خانه یعنی همان فرهاد خان زن فروش صبحانه مفصلی برای تقویت کمرشان آماده کرده بود.همه چیز آنطور پیش رفت که فرهاد میخواست.قرار داد کاری بین او و جابر امضا شده و در بسیاری از پروژه ها شریک شدند.قرار شد که جابر خان هم ماهی دو بار برای سرکشی به ایران بیاید البته چون مطمئن بود بخاری از فرهاد برنمی خیزد نوشین را ملک شخصی خود میدانست. دو سه روز گذشت.فرهاد برای بدرقه جابر به فرودگاه رفته نوشین در خانه تنها مانده بود.دیروز و امروزش را با هم مقایسه میکرد.میدانست که راه درست زندگیش را گم کرده است.حداقل خود را خیانتکار نمیدانست.میدانست که این مسکنی بیش نبوده راه درمان نیست.برای نوشین که شربت شیرینی از جام کیر نوشیده بود خیلی سخت بود تا جابر برگردد و به دوران ریاضتش خاتمه دهد.تازه اگر برمیگشت و پشت چراغ قرمز نمی ایستاد؟/؟ هر چند قصد داشت خوردن قرص های ضد حاملگی را شروع کند.با اینحال نمیتوانست چیزی را پیش بینی کند.از دست فرهاد بی اندازه کلافه شده بعضی شبها خود را برایش لخت نمیکرد.هر چه زار میزد توجهی نشان نمیداد.بعضی شبها هم بجای اینکه اجازه دهد با خیار و موز و کیر مصنوعی به جانش بیفتد خود را لخت کرده دمر میشد و میگفت دید بزن و هر چقدر میخواهی جلق بزن و هفته ای دو بار به او اجازه فعالیت کامل میداد.اینطوری راحت تر بود.در واقع فعالیت دکان کوس و کون خود را برای فرهاد 3 قسمت کرده بود.تعطیل.نیمه تعطیل و باز.اما آنچه که بیشتر او را آزار میداد طلب کوسش از او بود که آرام و قرار نداشت و با همان یکبار آتش زیر خاکسترش را شعله ور ساخته بود.هر کاری شروعش سخت است و او دیگر از نفس کوس دادن خجالت نمیکشید.ولی اینطور نبود که خود را بدست هر کسی بسپارد.شوهر درست و درمونی هم نداشت که از خیانت به او ناراحتی وجدان بیابد.تازه بخاطر خیانت برایش کادو هم میخرید.بخاطر کوس دادن به جابر یک زانتیای نقره ای از شوهرش هدیه گرفته بود.هر چند از پشت زانتیا نشستن زیاد خوشش نمیومد ولی دندون اسب پیشکشی رو که نمیشمرن.تازه از ترس اینکه مبادا زانتیا رو با پژوهای مدل ارزونترعوض کنه جیکش درنیومد.در هر حال اون ارزشی را که برای خود قائل بود از دست داده لکه ننگی که تا آخرعمر بر پیشانیش نشسته بود و اگر رسواهم نمیشد کسی جز او و خدایش آن لکه را نمی دیدند بشدت عصبی بود.دوست داشت در آغوش مرد خوش قیافه ای قرار گیرد لخت لخت تن خود را به او بسپارد.آن مرد کیری کاری داشته باشد.به او لذت بدهد و از بدنش لذت ببرد.از هوس بخود می پیچید.از بس حرص داشت با خود لج کرده حتی از موز و خیار و کیر مصنوعی و دستمالی خود هم بهره نمیگرفت.میگفت این همه زن دارن کیر میخورن من به این خوشگلی باید در حسرتش بسوزم ؟/؟ به چه کسی پناه ببرم؟؟/؟؟ چه کسی درمان دردم خواهد شد ؟/؟ تداعی و مرور این جمله در مخیله اش خود راهی برای تسکین و درمانش شد.آنشب تا صبح از خوشحالی خوابش نبرد.به میمنت این فکر بکری که به سرش افتاده بود خود را در اختیار شوهر قاطی کرده اش گذاشت و هر چه را هم که فرهاد در کوس و کون او فرو میکرد به حساب کیر طبیعی میگذاشت.فردای آنروز هم برایش چون چند سال گذشت تا اینکه غروب شد و به مطب پسر دایی پرویز رفت.انتخاب جملات و کلماتی که او را تسلیم شده نشان ندهد بسیار دشوار بنظر میرسید ولی خب مگر پرویز احساسات خود را نشان نداده بود؟/؟ مگر کسرش شده بود؟؟/؟؟ تحصیلات و مقام اجتماعیش که بالاتر بود.مال و منالش هم که تا چند وقت دیگه بیشتر از دارایی پدرش میشد یا اگر هم نمیشد پزشک متخصص مملکت بود و حسابش از خیلیها جدا بود.تا حالا که نازمو کشیده از این به بعد باید کاری کنم که هم نازمو بکشه هم نیازمو.در هر حال نوشین با کاسه چه کنم چه کنم وارد اتاق دکتر پرویز شد و پس از سلام علیک سر صحبت را باز کرد.- خودت خوب میدونیکه وضع زندگی من چطوره و با چه مشکلاتی دست به گریبان هستم.دیگه از دست شوهرم خسته شدم.مگه من چمه که اول جوونی باید بخورم و دم نکشم چشمش کور اگه میخواد معالجه بشه خودش بره دنبال درمانش من این روزها خیلی عصبی ام نمیدونم چیکار کنم درمان بشم راهنمایی ام کن یه نسخه ای برام بنویس قرصی کپسولی؟/؟.پرویز تا حدودی دوزاریش افتاده بود نمیخواست بیخود خود را امیدوار کند از طرفی اگر هم دختر عمه اش نیاز داشت و مستقیما رویش نمیشد که چیزی بگوید.حاضر بود بخاطر خودش هم که شده کاری کند که با حفظ شخصیت نوشین پیشروی کند.حالا که او شوهر کرده بود و فقط جسم او برایش ارزش داشت و در این شرایط راحت تر میشد با او حال کرد.- دختر عمه عزیزم برای درمان داروهای مختلفی وجود داره یه کپسول خیلی قوی هم هست که فکر میکنم بهترین راه باشه.- پرویز جون خواب آوره؟؟/؟؟- خب این کپسول معجزه میکنه اول که بخوریش بهت آرامش میده تمام بدنتو ریلکس میکنه سلولهای عصبی همه رو میبره سر جای خودش.کاری میکنه که تمام غمهای زندگیتو فراموش کنی بعد از یک یا دو ساعت راحت میگیری میخوابی.- دکتر جون روزی چند بار باید بخورم؟/؟- از خوبیهای این کپسول اینه که میزان مصرفش بستگی بخودت داره هرموقع احساس کردی حالت داره بد میشه میتونی مصرف کنی.ـ اعتیاد اوره؟؟/؟؟- راستش جواب این یکی کمی مشکله بستگی بخودت داره ولی اعتیادش طوری نیست که آدمو مثل معتادهای مواد مخدر بکنه.- گیر میاد؟/؟- مگه چاکرت دکتر پرویز مرده ؟//؟ البته اگه اطلاعات دقیقتر میخوای میتونی همینجا بشینی تا کارم تموم شه این کپسول چون وارداتی و خیلی کم پیداست میبرمت خونه علی الحساب از آرشیوم بهت میدم تا بعد.- نمیخوام دایی یا زن دایی متوجه وضع زندگیم بشن.- این حرفها چیه تو هنوز بمن اعتماد نداری ؟/؟ تازه کپسول توی آپارتمان مجردی منه میریم میدمش به تو و بعد میرسونمت خونه.- خودم ماشین دارم.- باشه هر طور که راحت تری.اتفاقا دکتر هم زانتیا داشت.این یکی به رنگ مشکی بود.نوشین به دروغ به فرهاد گفته بود که به مراسم تولد یکی از دوستان قدیمش دعوت شده تا اگر اوضاع بر وفق مراد پیش رفت شوهرش از تاخیر او تعجب نکند… ادامه دارد

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها