داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

بیراهه عشق

به نظر خودم از همه دخترای کلاسمون خوشگل تر بودم .  واحدهامون هماهنگی کاملی نداشت ولی تقریبا کلاسا از از نظر تعداد دانشجویان شبیه بهم بودند . بااین که پسرا و دخترای کلاس باید رعایت حال همدیگه رو می کردند ولی گاهی از مزه انداختن غافل نبودند . یه غرور خاصی در من وجود داشت که حس می کردم همه پسرا باید دوستم داشته باشن و چششون دنبال من باشه ولی من نباید به این آسونیها دم به تله بدم . همین طورهم بود . بااین که پسرای باحال و خوش تیپ و شیطون و متین و از هرمدلی که تو کلاسامون بخوای فراوون بود ولی من هنوز نتونسته بودم خودمو قانع کنم که با یکی جورشم . هیچکدوم از اینا ارضام نمی کردند . ارضا از این نظر که روح سرکش من نیاز به یک هیجان داشت . هیجانی که تا به حال حسش نکرده بودم . هیجانی که خیلی ها می گفتند خوابو از چشای ما پرونده ولی من دوست نداشتم به بی خوابی دچار شم . هیشکدوم از پسرا رو تحویل نمی گرفتم . دیگه حس می کردم داداش من هستن . هرچی بیشتر بهشون بی اعتنایی می کردم اونا بیشتر دوست داشتند که باهام دوست شن . تااین که یه ترم تموم شد و ترم بعدی اون اومد . یه پسری که خوش قیافه تر از بقیه نبود .. اون جوری گوشه گیر هم نبود ولی توجهی به من نداشت . یه روز دو روز سه روز .. احمق دیوونه مگه نمی دونه که ملکه اینجا منم ;/;  هیچ پسری نمی تونه حریف آیلین بشه . از اونایی هم نبود که ما دخترا پیش خودمون پشت سرشون اونا رو با لقب خواجه خطاب می کردیم چون با همه دخترا در حد معمول حرف می زد الا من .. گاهی پیش میومد که به ضرورت درسی و برخوردی ناخواسته چند کلمه ای بین ما رد و بدل شه ولی این منو راضی نمی کرد . من حال و روز تک تک پسرا رو می دونستم . چند تا از دوستام بهم رسونده بودند که پسرا از سر سختی من میگن و این که دور قلب آیلین یک دژنفوذ ناپذیر کشیده شده که حتی شاید با بمب اتمی هم از بین نره . بابک توجهی به من نداشت تا من نسبت به اون بی توجهی کنم . حتی یه روز به بهونه عقب موندن از جزوه نویسی نوشته اونو به امانت گرفتم ولی با یه بر خورد سرد و فقط با جواب تشکرم روبرو شدم . یه روز متوجه شدم که اون با یکی از دخترا به اسم شیوا گرم گرفته . من خیلی از اون خوشگل تربودم ولی اون باسیاست تر و یه خورده هم بلد بود کدوم حرفو کجا بزنه که به دل بشینه .. حس کردم که دربازی قدرت دارم شکست می خورم . بیشتر از اون که بخوام از دست  بابک ناراحت باشم از شیوا دلخوربودم .هیشکدومشون تقصیری نداشتند . یه روز اونا رو دیدم که انتهای محوطه دانشگاه و قسمت غرب اون که بی سرو صدا تر از بقیه جاها بود نشسته گرم صحبتن . یه گوشه ای پنهون شده خواستم ببینم عکس العمل اونا چیه . بدجوری گرم گرفته بوده و کم نمونده بود که تو اون محیط همدیگه رو بغل بزنند . درهمین لحظه یکی دوتا از خواهران و برادران فضول سر و کله شون پیدا شد و اونا مجبورشدن از جاشون پاشن . چند ثانیه بعد کسی تو اون فضای آروم نبود . یه چیزی رو نیمکتی که نشسته بودند جلب توجه می کرد . یه موبایل بود . با این که می دونستم موبایل شیوا نیست ولی باهاش ور رفتم . و فهمیدم که مال بابکه .. یه فکری به ذهنم رسید که یه خورده خطرناک بود و اگه  پلیس بازی در می آوردند می فهمیدند ولی می دونستم دانشجویانی که سرشون تو لاک درسشونه کاری به این کارا ندارند وحوصله دنبان تایم و زمان رفتن رو ندارند . یه پیام به موبایل خودم فرستادم که مثلا خیلی وقته می خوام باهات دوست شم ولی تو بهم اعتنایی نمی کنی و منم مجبور شدم با شیوا دوست شدم . از من گله ای نداشته باش . اگه  دلت می خواد باهام دوست شی بهم اس بده وگرنه من دیگه مقصر نیستم و…موبایل روگذاشتم سر جای خودش رو نیمکت و از اونجا دور شدم . هنوز زود بود که گندشو در بیارم . بابک و شیوا هنوز باهم بودند .  من از دور اونا رو می پائیدم . ظاهرا بابک متوجه میشه موبایلشو جا گذاشته و میره میاره . هنوزم زود بود اونا که ازهم جدا میشن من رفتم پیش شیوا -سلام چطوری خانوم خانوما . دوست پسر جدیدو بهت تبریک میگم . یه ماه درمیون دوست عوض می کنی .  -اگه بدونی بابک چه پسر ماهیه . می خوام اونو واسه خودم داشته باشم . میگه من اگه با یکی دوست شم واسه همیشه با اون می مونم و دنبال هیشکی دیگه نمیرم -ببینم تو هم دوستش داری ;/; -نمی دونم . یکی رو می خوام که اهل خیانت نباشه -ولی شیوا تو که خودت بولهوسی -این جوری هام نیست . پاش بیاد یه حالی هم می کنیم و این عشقمونو هم واسه روز مبادا نگه می داریم . -شیوا اگه بگم دوست پسرت هنوز باهات جیک نشده یه اس واسم فرستاده باورت میشه ;/; مگه بهش نگفتی من عادت ندارم با کسی دوست شم و هیشکدوم از اینا رو قابل نمی دونم ;/; -بیا بگیرش بخون .من که نمی دونم شماره اش چیه . اگه خودش فرستاده پس حتما میخواد باهام دوست شه .. شیوا وقتی پیامو خوند هر چی از دهنش در میومد نثار وجود بابک کرد . پسره حقه باز شارلاتان خدمتت می رسم . پس تو هم می خواستی باهام لاس بزنی . نشونت میدم .  الکی می گفت موبایلم گم شده و رفت واست پیام داد .  شیوا سریع دور شد و چند لحظه بعد بابابک بر گشت . قیافه حق به جانبی گرفته و خیلی اخمو و عصبانی و گوشه چش نازک کرده .. گفتم بابک خان ببخشید هر حرفی که دارین بیاین رودر رو به خود من بگین . یه نگاهی بهم انداخت و گفت من اینو ننوشتم . کار من نیست . -پس جن و پری نوشته ;/; این درسته که بایکی دیگه دوست باشی و پنهونی بخوای یه دختر دیگه رو تورش کنی ;/; -من این کارو نکردم . یکی از موبایل من استفاده کرده . یه لحظه شیوا دور و برشو دید گفت بچه ها بیاین گوشه باهاتون حرف دارم . رفتیم کنار دیوار و یکی گذاشت زیر گوش بابک برو گمشو کثافت دیگه دور و بر من نپلک . نتونستم جلو لبخند خودمو بگیرم دلم واسه شیوا نمی سوخت ولی یه خورده بابک مظلوم واقع شده بود . اخلاق شیوا رو می دونستم آخه اون از اونایی نبود که بایکی سر کنه . گاهی اوقات در آن واحد دو یا سه تا دوست پسر داشت و اگه دست خودش بود حاضر بود در یه لحظه با دوتاشون باشه . از در دانشگاه خارج شده بودم و می خواستم برم خونه . منتظر تاکسی بودم . راستش بابام می خواست یه ماشین دم دستی واسم بگیره ولی تو این ترافیک حوصله رانندگی نداشتم . منتظر بودم که یه پژو جلوم ترمز زد . سرمو انداختم پایین و با دستم علامت دادم که نه .. نمیام آخه از خفاش روز می ترسیدم . -آیلین خانوم سوارشین تا از این سوء تفاهم درتون بیارم .  وای بابک بود .  گفتم بشینم ببینم چی میگه . اتفاقا مسیرمون یکی بود . دوتایی مون از انقلاب می خواستیم بریم تهران پارس . یه خورده هم از کوچه پس کوچه ها کمک می گرفت . -باورکنین من اون پیامو نفرستادم . -خب یه کاری انجام شده . دیگه نباید حرفشو زد . آدم یه خواسته هایی داره . پسر و دختر هرکدوم یه گرایش های خاصی دارن و نمیشه بهشون ایراد گرفت ولی من دوست دارم اگه یه عشقی و حتی رابطه دوستی ساده ای بین دونفر باشه دیگه اون دو نفر دنبال شخص دیگه ای نرن و با اون دوستی خاص عشقی یا شبیه اون بر قرار نکنن . -منم همچین اعتقادی دارم و بیشتر واسه همین حرص می خورم . -خب آیلین خانوم برامن جالبه که شما به هیچ کسی باج نمیدین و اعتنایی نمی کنین . -پس واسه همین بود که با پیامتون می خواستین ثابت کنین که شما می تونین این طلسمو بشکنین ;/; -نه . من اونو ندادم . پسرا همش از سر سختی شما میگن . پس من به خاطر چی شانسمو آزمایش کنم . تازه شما که منو نمی شناسین . ببینم اگه شما رو به یه بستنی یا هر چیزی که خودتون دوست دارین دعوت کنم این که فلسفه شما رو به هم نمی ریزه -خواهش می کنم . ممنونم میشم . .. تو کافه یه ساعتی رو نشستیم و اصلا نفهمیدیم زمان کی گذشت .  می گفت شیوا اولین دختری بوده که می خواسته باهاش گرم بگیره .  پس با این حساب من می شدم دومی ولی بابک واسه من اولی بود البته اگه می خواستم باهاش باشم که همچین قصدی نداشتم .  اون شب تا صبح به این جریان فکر می کردم . روز بعد که رفتیم سر کلاس هرچی که این بابک خواست باهام گرم بگیره و صمیمانه صحبت کنه من نسبت به اون سرد بودم . نمی خواستم ارزش خودمو پیش بقیه پایین بیارم . دلم نمی خواست بقیه ضعف منو بفهمن .  وقتی کلاس تعطیل شد زمان بر گشتن به خونه بابکو تو محوطه دیدم و صداش کردم . -پسر کجا میری . همسفر نمی خوای ;/; با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت ببینم همکلاسی هات همه رفتن ;/; حالا دیگه کسی مراقبت نیست ;/; برو ولم کن . اصلا بهم نیومده با یه جنس مخالف گرم بگیرم . شما دخترا شاید بتونین هر روز با یه پسر گرم بگیرین ولی من این جوری دوست نمی خوام . من می خوام که یکی باهم همدل و یکرنگ باشه . درکم کنه نه این که به خاطر این که پیش بقیه خجالت نکشه به خیال خودش البته تحویلم نگیره . ازت چیزی کم می شد ;/; منم واسه خودم شخصیت دارم . من که ازت چیز زیادی نخواسته بودم . -ببینم این جور فکر نکن بابک . من نمی خواستم بهت بی احترامی کنم . -ولی زیادی می خواستی به خودت احترام بذاری . اون خیلی منو می خوند و درکم می کرد . هرچی می گفت راست می گفت -حالا امروز نمی خوای منو به خونه ام برسونی . -می خوام برم طرف آزادی . شام خونه عمو اینام هستیم . منو گذاشت و رفت . حس می کردم دروغ میگه و می خواد بره طرف تهران پارس . اون نمی خواست سوارم کنه . اون شب خیلی عصبی بودم . نمی دونستم فردا که اونو دیدم باید چه عکس العملی داشته باشم . هم می خواستم غرور خودمو حفظ کنم و هم این که اون بهم توجه داشته باشه . مثل بقیه پسرا که واسه گرم گرفتن با خوشگل ترین دختر کلاسشون حاضر بودن هر کاری بکنن . دوباره  بابک باهام سرد می شد .. داشتم له می شدم . روزبعدش توکلاس رفته بودم تو عالم خودم . حتی حوصله صحبت با دخترا رو هم نداشتم . وقتی کلاس تعطیل شد اون این بار خیلی سریعتر از بقیه گازو گرفت و رفت . رفت تا من بهش نرسم . یه لحظه به ذهنم رسید که واسش زنگ بزنم . همین کارو هم کردم . جوابمو داد . -آیلین من که دست از سرت برداشتم واسه چی میخوای مسخره بازی در بیاری و به همه ثابت کنی که همه عاشقتن . من که مثل بقیه نیستم . -پس واسه چی برام پیام فرستادی -صددفعه دارم میگم من اون کارو نکردم . حالیته دختر ;/;  -خیلی گستاخی بابک آدم با یه خانوم که این طور حرف نمی زنه -من بی ادب نیستم ولی در قبال بی احترامی ازخودم دفاع می کنم . -حالا آقای مدافع ! امروز می تونی منو برسونی ;/; -باشه دم در منتظرتم .  با خوشحالی زیاد رفتم طرفش . دیگه از این که کسی من و اونو با هم ببینه هراسی نداشتم . -بابک -چیه ..اگه یه آدم به خاطر کاراشتباهی که کرده از یکی عذر بخواد کوچیک میشه ;/; -به نظر من اون طرف شخصیت و بزرگی خودشو نشون میده -من اگه به خاطر رفتارم ازت معذرت بخوام قبول می کنی ;/; -نه واسه چی قبول کنم . -یعنی تو عذر منو نمی پذیری ;/; من تا به حال سابقه نداشته که از کسی معذرت بخوام . یا اعتراف به اشتباه بکنم . -آیلین جان تو کاری نکردی که عذر بخوای . چون من دوستت دارم نمی خوام اونی که دوستش دارم خجالت بکشه و غرور و بزرگی شو پیش خودش از دست بده ولی اینو می تونم قبول کنم و بخوام که اگه متوجه اشتباهت شدی دیگه منو پیش بقیه خرد نکنی چون آدما واسه خودشون شخصیت دارن .. با این حرفش درس بزگی بهم داد ولی من همش تو فکر کلمات دوستت دارم و اونی که دوستش دارم بودم .  اون با چه لحنی بیانش کرده ;/; دوستم داره مثل یه دوست یا یه چیز دیگه ای ;/; باهم رفتیم بیرون . این بار من اونو دعوتش کردم .. خیلی خوشحال تر از دوروز قبل می دیدمش . حس کرد که دیگه خیطش نمی کنم و خیطش هم نکردم ولی به بقیه رو نمی دادم و متانت خودمو حفظ می کردم . بابک هم جایگاه خودشو می دونست . دیگه به بهونه درس خوندن ساعتها با هم وقت می گذروندیم . البته نصف این مدتو درس می خوندیم و نصف دیگه اشو حرف می زدیم . حرف که تموم می شد فکرمی کردیم که دیگه چی بگیم که یاد خداحافظی نیفتیم . دوروزی که تو هفته کلاس نداشتیم و روزای جمعه پاک اعصابم به هم ریخته بودولی تلفنی با هم حرف می زدیم . هنوز یه فاصله و تابویی بین ما بود . حس کردم بهش وابسته شدم . اگه اونو با یکی دیگه می دیدم که ندیدم زهر ماری می شدم . اسم این چی می تونه باشه . خب حسادت دیگه .  انگیزه حسادت چی می تونه باشه ;/; ..نههههه نهههه این امکان نداره من عاشقش شده باشم . عاشق شدن تو ذات من نیست . خودمو هیچوقت علاف یکی دیگه نمی کنم . خودمو اسیر نمی کنم ..تو دام عنکبوت نمیندازم که هرچقدر به خودم بپیچم بیشتر تو تله بیفتم ..اون روز رفته بودیم به یکی از پارکهای شهر . دوتایی مون کنار استخر نشسته بودیم رویه نیمکت سنگی . چیزی گیر نیاوردیم به بچه های هفت هشت ساله ای که داشتن از وسایل بازی استفاده می کردند پیله کرده بودیم -راستی آیلین دوست داشتی بچه بودی ;/; -خیلی . اون موقع هراس هیچی رو نداشتم .. حس کردم دست راستم دوتاشد . بابک دست منو گذاشته بود تو دستاش . سختم بود . می خواستم پرتش کنم ولی دلم نمیومد . می خواستم بگم پاشیم دلم نمیومد . -ولی من دوست ندارم بچه شم آیلین . -واسه چی -واسه این که بچه شم نمی تونم عاشق شم . نمی دونی عشق چقدر قشنگه . آدم که یکی رو دوست داره و همه جا جلو چشاشه به امید اونه که برای فردا و فرداهاش می جنگه . ولی خیلی سخته که یکی رو دوست داشته باشه و نتونه بگه . دیگه بی خیال دستش شده بودم ..-ببینم شیطون تو کی عاشق شدی من خبر نداشتم .  می تونم کمکت کنم ;/;  یه نگاه معنی داری بهم انداخت که تنم لرزید . یعنی اون عاشق منه یا کس دیگه ایه .. من آمادگی عاشق شدنو ندارم .. دردسر داره .. پس حالا چی هستم ;/;  اینی که به دنبالشم و تحمل دیدن اون با یکی دیگه رو ندارم .  -آیلین یادت میاد اون روزی که از موبایلم یه پیام برات فرستاده شد و تو ناراحت شدی ;/; اگه یادت باشه یه چیزی هم بهم گفتی -خوب یادم هست .. یه چیزی تو مایه های این بود که بهت گفتم که شجاع باش و حرف دلتو بیا و رودر رو بهم بزن .  -راستی تو زندگی کسی به خاطر شجاع بودن باید بترسه ;/; -حرفای خنده داری می زنی .-به نظرت شجاعت خوبه;/;  -چی می خوای بگی بابک بگو تو که منو کشتی .  دستشو از رو دستم بر داشت .  می خوام یه چیزی بهت بگم که شاید برای همیشه از دستت بدم ولی می خوام شجاع باشم . یکرنگ .. آیلین حس می کنم عاشقت شدم . دوستت دارم .  از همون وقتی که دیدمت . شاید رفتن من به طرف شیوا یه خود فریبی بود . یه اعتماد به نفسی که می خواستم در خودم ایجاد کنم که می تونم با تو باشم ..من دوستت دارم . می خوام اینو بدونی و اگه یه وقتی با منی با این حس که من این حسو دارم در کنارم قرار بگیری .. ازاین طرز صحبتش شوکه شده بودم .. اصلا انتظارشو نداشتم . از جام بلند شدم . ازاین که اون کس دیگه ای رو دوست نداره خوشحال بودم ولی نمی خواستم این جوری بشه . ازش فاصله گرفتم . -پس داری میری تنهام میذاری . مغرور خود خواه .. فرار کن .  ولی من خوشحالم که احساسمو بهت گفتم و یکرنگ بودم .  برو آیلین تنهام بذار ولی من دوستت دارم . عاشقتم . این گناه نیست .  گناه اینه که تو هیچ جوابی بهم ندی و بذاری بری . مگه من چیکار کردم . ازدستش فرار کردم و خودمو رسوندم خونه . واسش زنگ هم نزدم . اونم همین طور .  روز بعد مصادف شده بود با تعطیلی . بازم تماس نگرفت . من باید واسش زنگ می زدم که نزدم . با یه اضطراب خاصی رفتم سر کلاس .. سلام اولو من کردم و اونم گفت سلام . فقط همین دو جمله کوتاه و تمام .. متوجه شدم که ماشینشو نیاورده که من دنبالش راه نیفتم .  پس از تموم شدن ساعت کلاس به سرعت رفت بیرون .  غرورمو زیر پا گذاشتم واسش زنگ زدم و گوشی رو نگرفت .  واسش پیام دادم که می خوام آخرین حرفامو بهت بزنم . دیگه هم کاری به کارت ندارم .  راستش نمی دونستم چی می خوام بهش بگم . اصلا فکری نکرده بودم . می خواستم زمان بخرم . اونو داشته باشم . ازنزدیک منو ببینه و دوباره یه حسهایی رو درش بیدارکنم . باهم رفتیم پارک .  -ببینم ازکی تا حالا پسرا ناز نازو شدن ;/; قهر مال دختراست .  -من که باهات قهر نکردم . این تو بودی که جوابمو ندادی و زدی به چاک . -خب من غافلگیر شدم انگار بهم شوک وارد اومده . انتظارشو نداشتم .  -من که ازت جواب نخواستم . یعنی درجا . -ببین من باید با یه حالت دیگه ای روبروت قرار می گرفتم ونمی تونستم . پس تو هم منو درک کن که نمی خواستم بهت بی احترامی کنم .  -ما دیگه نمی تونیم با هم باشیم آیلین . چون من یه احساس خاصی نسبت بهت دارم -چرا فکر می کنی یه دختر و پسر که با هم دوستن باید یه احساس خاصی به هم داشته باشن . چه اشکالی داره یه دوستی ساده بین اونا باشه .  -باشه عزیزم من با تو دوستم و دوست خواهم بود ولی میرم عاشق یکی دیگه میشم .  این جوری قبوله ;/; اگه من به  عقیده تو احترام میذارم تو هم باید به عقیده ام احترام بذاری .. اگه حس کردی که می تونی با این وضع کنار بیای اون وقت می تونی به خودت بگی که با خودت صادق بودی آیلین در غیر این صورت  اون چیزی رو که تو قبولش نداری من در وجودتو می بینم .  -خیلی به خودت می نازی بابک .  واسم دوست پسر قحط نیست . یه چشمک بزنم لب باز کنم ده نفر میان دورم .. -یعنی شخصیت خودتو با شخصیت یه دختر ولگرد خیابونی مقایسه می کنی ;/;  اون به من توهین نکرده بود بلکه به من بها داده  واقعیتو خیلی منطقی بیان کرده بود ولی من همین که عبارت ولگرد بیابونی رو شنیدم گذاشتم زیر گوشش و ازش دور شدم .  اون رفت و دیگه پشت سرشم نگاه نکرد .  وقتی که با خودم خلوت کردم و به جمله اش فکر کردم خودمو لعنت کردم که چرا به کلمه کلمه حرفاش دقت نکرده بودم . حس کردم که واسه همیشه اونو از دست دادم . حس و حدسم درست بود . روزا وقتی که تعطیل می شدیم اون دیگه خیلی آروم از کلاس خارج می شد یکی دیگه منتظرش بود . یه دختری از یه کلاس دیگه . همیشگی نبود ولی با یه حسرت خاصی  بهش نگاه می کردم . دختره خیلی خوشگل بود . تپل تر از من بود .  شبا از غصه نمی تونستم بخوابم .  ولش کن آیلین مگه تو یه دوست نمی خواستی .  اون نخواست دوستت باشه .. وقتی از در دانشگاه خارج می شدند دختره دستشو دور دست بابک حلقه می زد . اندوه من به اشک تبدیل شد و بعدش افت تحصیلی و بعدشم غیبت های زیاد از کلاس که اخطار پشت سر اخطار تحویل می گرفتم .. هیچی برام مهم نبود .  یه روز که از دور شاهد رفتنشون بودم ترجیح دادم که دیگه تعقیبشون نکنم .  مثل دخترای معتاد تو خیابون دانشگاه راه می رفتم . دیدم وضعیتم خیلی زننده شده .  یاد عبارت ولگرد خیابونی افتاده بودم که مثالشو بابک برام زده بود . حالا حاضر بودم همون حرفوبه صورت توهین هم که شده  بهم بزنه ولی پیشم باشه تنهام نذاره بایکی دیگه نره . ولی اون دیگه منو نمی خواست چطور می رفتم عشقشو ازش گدایی می کردم  اونم حالا که اون یکی دیگه رو می خواست .  جز نگاه کردن به حرکت اتوبوس  و ماشین شخصی ها کار دیگه ای از دستم بر نمیومد . نزدیک امتحانات بود و فکرم فقط مشغول همین چیزابود . سرم پایین بود و حتی حوصله دیدن روبرومو هم نداشتم .. دیدم یه دستی رو شونه هام قرار گرفت .. -خیلی احمقی مثل یه سایه افتادی رو سر خوشبختی من .. بعد از قرنی رفتیم یه پسر درست و حسابی تور کنیم گیر دو تا گیج افتادیم یکی تو یکی خودش . اصلا کی به تو گفت مثل یه بختک همش در  تعقیب ما باشی .. بهش میگی دوستش نداری اون وقت همه جا مزاحممون میشی .. منی که الان دو هفته است بهش میگم عاشقشم جوابمو نمیده .. پاتو بکش از زندگی ما بیرون .. اون سایه تو رو می بینه تو رو می بینه که دنبالشی و دچار تردیدش کردی . برو از زندگی من بیرون من قدرشو می دونم . می خوام اون آخرین دوست پسرم باشه . -ولی برای من اولین بود -خودت نخواستی که آخرین باشه . ازحرفای اون دختر خوشحال شده بودم . ظاهرا با بابک دعوا میفته و میگه باید تکلیفتو مشخص کنی . حالا بابک کجا رفته بود نمی دونستم . دلم می خواست  اونو ببینم . دلم گرفته بود رفتم همون پارکی که زده بودم زیر گوشش . اوخ خدای من چی می دیدم دستشو گذاشته بود جلو صورتش و روبرو استخر رو نیمکت نشسته بود . . دیگه تصمیممو گرفته بودم . می خواستم با صدایی آروم بهش بگم دوستت دارم عاشقتم .  یواش یواش از پشت بهش نزدیک شدم تا رفتم لب باز کنم گفت اینجا چیکار می کنی . -تو از کجا فهمیدی من اینجام -حست کردم اون حسی که هیچوقت در تو وجود نداشته و نخواهد داشت .  واسه چی اومدی اینجا . کی به تو گفت بیای و منو مسخره کنی . بس کن دست از سرم وردار .  -من اومده بودم یه چیزی بهت بگم ولی چون نمی خوای بشنوی باشه .  دیگه از من گله مند نباش  .  دلم شکسته بود .. خردم کرده بود .  می دونستم که بازم تقصیر نداره ازکجا می دونست من چی میخوام بگم با این حال حس می کردم تحقیر شدم . رفتم یه گوشه ای میون چند تا درخت که خلوت تر نشون می داد . نمی دونم چرا حس کردم که اون پشت سرمه . -بابک تویی .  -آره منم . منو دیدی -نه حست کردم . فکرکردی فقط خودتی که احساس داری ;/; بی احساس . اومدم که بهت بگم دوستت دارم . عاشقتم ولی تو نذاشتی که بگم . نخواستی بشنوی . حالا ولم کن بذار برم . بذار به حال خودم باشم .  سرمو گذاشتم پایین و رفتم .. می خواستم که نازمو بکشه دنبالم راه بیفته همون بهتر که چند دقیقه پیش خیطم کرد . می دونستم که میاد می دونستم که دوستم داره می دونستم که عاشقمه . -آیلین !  -چیه .. -برگرد .. ایستادم -برگرد می خوام ببینمت .  سرتو بالا بگیر . مثل یه بچه حرف شنو شده بودم -تو چشام نگاه کن ..  دوتایی مون تو چشای هم خیره شده بودیم . انگار داشتیم یه رمان عاشقونه می خوندیم .  -ازنگام چی می خونی آیلین -تو چی . دلمون باهم یکی بود چون یک صدا جواب دادیم قصه عشق .-بابک خیلی عجولی تو راستی راستی می خواستی با یکی دیگه دوست شی یا می خواستی آب شدن منو ببینی . من الان تو این حالت کیف و سر مستی عاشق شدن چه جوری بشینم شب و روز درس بخونم و عقب موندگی خودمو جبران کنم . وقتی با تو قهرم اون جور عذاب می کشم  حالا که آشتی هستم وقت ندارم . من کی باید از با تو بودن لذت ببرم ;/;  -آیلین دوستت دارم .. همیشه همیشه .. کمکت می کنم تا عقب موندگیهات جبران شه . خودم بهت تقلب می رسونم -آره اگه یه پسر پیش یه دختر بشینه . پس حالا میری با یه دختر دیگه رو هم می ریزی ;/;  گوششو کشیدم و گفتم من اگه با یه پسر دیگه می رفتم تو این جور منطقی بودی ;/; میدونی بابک آدم به وقت جدایی قدر لحظه های پیوندو می فهمه .  فهمیدم که چقدر دوستت دارم عاشقتم و بهت احتیاج دارم . فهمیدم که هیچ رازی نباید بین ما باشه که اگه رازی بین عاشق و معشوق وجود داشته باشه در واقع فاصله ای بین اونا وجود داره . دوستت دارم بابک با تمام وجودم دوستت دارم . منو ببخش . -تو منو ببخش آیلین . من یه خورده ترسو و عجول بودم . -جبران می کنم بابک .. رنجوندمت .. اون دختره نرگسو میگم امروز پیش من بود . می گفت که تو اونو وسیله قرار دادی که حس حسادت منو تحریک کنی . خب دیگه تجربه اش زیاده .  آدم که با چهار تا پسر برخورده باشه رو پنجمی اوسا میشه -چی ;/; اون به من می گفت اولین عشقشم .  -مگه همه مثل آیلین تو هستند که صادق باشند . فقط یه چیزی رو می خوام بهت بگم که دیگه هیچ دروغ و کلکی چه در گذشته و چه در حال بین ما نباشه و آینده عشقمونو محکم کنیم و اون این که اون پیامی رو که از موبایلت فرستاده شد به موبایل من ,  من خودم فرستادم . دلم نمی خواست تو و شیوا دوست باشین -پس دو به هم زنی هم می کنی .  -اونم چند تا دوست قبل از تو داشت . فقط این من بودم که به دردت می خوردم و می خورم . -آیلین اگه بهت بگم که من از اول هم می دونستم که کار تو بوده باورت میشه ;/; -تو از کجا می دونستی .. یکی ازهمکلاسیهامون که مثل من عاشقت بود تو رو تعقیب می کرد .  دست بالای دست بسیار است . اون همون موقع موضوع رو به من گفت . -چرا به روم نیاوردی -چون از همون اول عاشقت بودم . دوستت داشتم . نمی خواستم خجالت بکشی و آبروت بره . اشک همین طور از چشام جاری بود . -پس من چرا کور بودم ندیدم -سعی کن از حالا به بعد ببینی که چقدر دوستت دارم . آره دوستت داشتم و بهت چیزی نگفتم .. رو نیمکت نشستیم و به گلهای رنگارنگ روبرومون نگاه می کردیم . دلم می خواست خودمو بندازم تو بغلش و یه خیلی حرفای عاشقونه بهم بزنه و منو ببوسه ولی نمی شد . فقط دستاش تو دستای من بود . -عزیزم اگه  یه جای مناسب و خلوت بریم یه چیزی ازت بخوام انجامش میدی ;/;  -چیه آیلین .. -میخوام منو ببوسی تا به لذت و شیرینی پیوند عاشقونه مون مهر تایید بزنیم . -چقدر دلم میخواد که با یک بوسه داغ راز دلمو بهت بگم .. بگم که دوستت دارم عاشقتم دیوونتم … پایان .. نویسنده .. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها