داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

به خاطر خدا نمیر دخترم !

من خودم دختر ندارم ولی این داستانو تقدیمش می کنم به همه باباهایی که دختر دارن و قدرشو نمی دونن … آرش کوچولوی من خیلی خوشگل بود . خیلی خوشگل و شیرین زبون .. چشاش آبی بود و موهای سرش بور و  صورتش سرخ و سفید بود .. من پسر به این خوشگلی ندیده بودم .اون شبیه مادر بزرگم بود . عین اون . مثل یه سیبی که از وسط نصف کرده باشن ولی در دنیایی که علم پزشکی پیشرفت کرده  نوزادان و بچه ها به این سادگیها نمی میرن آرش من یه روز به ناگهان دست و پاش لرزید و یه تشنج بهش دست داد و برای همیشه چشاشو بست . آخرش نفهمیدم واسه چی تنهامون گذاشت . یکی می گفت مننژیت بوده . یکی می گفت قلبش یه  روزنه داشته .. یکی می گفت چش خورده .. یکی می گفت مگه میشه چشم آبی ها رو چش کرد . آرش من رفته بود . کوچولوی شیرین زبون من رفته بود پیش خدا . دیگه چه اهمیتی داشت که چه جوری مرده . من دیگه پسر نداشتم . دیگه تاج سر نداشتم . خدا اونو ازم گرفته بود . از زمین و زمان و از همه آدماش بدم اومده بود . وقتی منو دلداریم می دادند دلم می خواست گردنشونو می گرفتم و خفه شون می کردم . آزیتا دوباره بار دار شد . دو تایی مون مخصوصا من پسر می خواستم . به این که بچه پسر باشه اطمینان داشتم . اون موقع وقتی که بچه هفت ماهش می شد می تونستی بفهمی که دختره یا پسر ولی من حس می کردم که باید پسر باشه . می گفتم حتما خدا می خواد یه جورایی این بلایی رو که سرمون اومده تلافی کنه .دیگه ازی رو نفرستادم  سونو گرافی .  فکرم رفته بود پیش این که اگه پسرم چشاش آبی نباشه و مثل اون خوشگل و شیرین زبون نباشه چی ;/;  اسمشو میذاریم آرش عیبی نداره .. وقتی آزی آرزو رو به دنیا آورد دنیا جلو چشام تیره و تا ر شده بود به زور بر خودم مسلط شدم . . تا مدتها بغلش نکردم . نمی خواستم که به یاد پسرم بیفتم .  دلم می خواست آزی بازم واسم بچه بیاره تا غم از دست دادن پسر کمتر رودلم سنگینی کنه ولی دکتر  تا اطلاع ثانوی اونواز بار دار شدن ممنوع کرده بود . آرزوی منم خوشگل بود . چشم و ابرو و موهایی مشکی داشت . موهاش صاف بود . صورتش گرد و سفید بود . بینی قلمی اون منو به یاد بینی گربه مینداخت ولی همیشه یه حس عجیبی نسبت به اون داشتم چرا پسر نشده . چرا طوری به دنیا نیومده که من اسمشو بذارم آرش . . با به دنیا اومدن اون زندگی اقتصادی من از این رو به اون رو شده بود . تمام آپارتمانهایی که ساخته بودم و رو دستم باد کرده بود و خریداری نداشت  رو با دوبرابر هزینه ای که کرده بودم به فروش رسوندم . کار و بارم روز به روز سکه تر می شد . همه اونو به پا قدم آرزو نسبت می دادند ولی من اعتقادی به اینا نداشتم . من اونو به وضع بازار روز نسبت می دادم . آرزو مثل دخترای دیگه که عاشق باباشونن منو دوستم داشت . منتظرم می شد تا بر گردم خونه . تا بغلم بزنه تا منو ببوسه و خودشو واسم لوس کنه . بمیرم براش هیچوقت نازشو نکشیدم . ازش کینه داشتم که چرا پسر نشده ولی اون بازم دوستم داشت . هر چند بهش می رسیدم . نمی ذاشتم سختی بکشه . بعدا که بزرگ شد و رفت مدرسه چند برابر دخترای همکلاسش پول توجیبی می گرفت . و من امکاناتی خیلی بیشتر از امکانات بقیه براش فراهم می کردم . ولی اون همش در انتظار چیزی بود که بهش نمی دادم . بزرگ تر شده بود . خیلی بیشتر از سنش می فهمید یازده سالش بود . هنوز به سن بلوغ نرسیده بود . مامانش می گفت که اونم در این سن بالغ شده . دیگه آرزو خیلی مهربون بود کارایی می کرد که حرصمو در می آورد . خیلی از پولاشو می داد به این و اون . -آرزو من که صبح بهت هزار تومن دادم . چرا گشنه ته ..نگام کرد و چیزی نگفت . وقتی می رسیدخونه مثل گرسنگان افریقایی می افتاد سر غذا .. آزی می گفت که اون پولاشو با دخترایی که بابا ندارن قسمت می کنه .. -پس بد نشد من میرم سگ دو می زنم این دختر میره پولامو حیف و میل می کنه . مگه من ضامن دار اینم که کی پول داره کی نداره . ده تا ازاین پول توجیبی ها رو بریزم توجیب آرزو خیالم نیست بچه های مردم به من چه ربطی داره . زنم به زور جلو مو گرفت تا  خشم خودمو سر دخترمهربونم خالی نکنم . . دیگه آرزو  با تمام وجود و رگ و ریشه اش می دونست که جای آرشو گرفته . آرزو هیچی ازم نمی خواست . نمی گفت اینو می خوام و اونو برام بخر .. . مادرش به فکرش بود . هر وقت می خواستیم بریم جایی دعوتی با اون سن کمش سعی می کرد لباس ساده تری بپوشه می گفت اگه از بقیه شیک تر باشه ممکنه اونا یه جوری بشن ولی اگه خودش یکی شیک تر از خودشو ببینه خیالش نیست . با تعجب نگاش می کردم . مادرش از این اخلاقا و از این فکرا نداشت . اینا رو کی توی کله اش انداخته بود نمی دونستم . حس کردم باید معلم دینی از این حرفا بهش زده باشه . ولی کم هستند دخترایی که مثل اون عمل کنن . دکتر اجازه  بار دار شدنو اونم پس از دوازده سال به آزی داده بود . فکر شو نمی کردیم این قدر زود جواب بده . آرزو جای این که حسادت کنه خوشحال تر از بقیه نشون می داد . نمی خواستیم بدونیم که جنسیت بچه چیه ولی علم از بس پیشرفت کرده بود که به جای هفت ماه خیلی زود تر می شد گفت که بچه پسره یا دختر . از اونجایی که بچه پسر بود و پزشک می دونست جریان ما رو بهمون گفت .. پس از دوازده سیزده سال تازه نسیم زندگی رو احساس می کردم که بر روح و وجودم وزیدن گرفته . تازه حس می کردم که زندگی داره به من لبخند می زنه . آرزو هر روز خوشحال تر از روز قبل نشون می داد . خیلی ها بهم می گفتند کاری نکنم که آرزو احساس حسادت کنه . مخصوصا حالا که کلاس پنجمشو تموم کرده داره میره مدرسه راهنمایی و درساش سنگین تر میشه . . برای من این چیزا اهمیتی نداشت . بذار حسادت کنه . بذار نکنه . من آرش خودمو بغلش می زنم . می بوسمش . بوش می کنم . پیش آرزو نازش می کنم . بذار بفهمه که من سالهاست که به دنبال پسرم . بذار بفهمه که اون مال پسر مردمه و یه روزی از خونه من میره ولی این پسره که عصای دستم میشه . … تابستونی رفته بودیم به یکی از ویلاهای کوهستانی خودمون در اطراف  شهر . پزشک گفته بود آب و هوای سالم برای مادر و بچه خیلی نیازه . . آرزو خیلی کمک حال مادرش بود . دخترم هیکلش درشت شده بود . دو سه سالی رو بزرگ تر از سنش نشون می داد . ولی فکرش پنج شش سالی  رو از سنش جلو بود . دومین روزی بود که رفته بودیم ویلا .  من نمی تونستم زیاد پیش اونا بمونم . رفته بودیم اون طرف جاده تا یه سری وسیله از سوپری بخریم بر گشتنی روبروی خودم در حاشیه جاده چشمم خورد به یه پسری دو ساله بغل باباش . عین آرش بود . انگاری پس از سیزده سال زنده شده و اومده . پاهام سست شده بود . وسط جاده گیر کرده بودم . به نظرم اومد یکی می خواد از پهلوم رد شده ولی نمی تونه . ناگهان حس کردم یکی هلم داد و منو انداخت به سمت حاشیه جاده . صدای  ترمز شدید ماشینو  شنیدم و رومو که بر گردوندم دیدم یه  پژو سی چهل متری رو منحرف شده و قبل از اون آرزوی منو به یه گوشه ای پرت کرده . شوکه شده بودم . جرات تکون خوردن نداشتم . حس کردم خدا آرزوی منو گرفته . خدا داشت باهام بازی می کرد . آرزو هلم داده بود . اگه اون نبود حالا من جاش مرده بودم .. باورم نمی شد . فاصله بین مرگ و زندگی کمتر از یک نفس .. مردم همه جمع شدند . رفتم بالا سرش . بغلش کردم فریاد کشیدم . خدا رو صدا کردم . چشای خوشگلشو بسته بود . حالا واسم شده بود زیبا ترین دختر دنیا . خوشگل تر از داداش آرشش . اون خودشو کشت تا من نمیرم . راننده از صورتش خون می ریخت . کمرش درد گرفته بود . یکی می گفت که آرزومرده . یکی می گفت که نفس می کشه .. ولی نمی دونم چرا حس می کردم که اون مرده ..به یاد نداشتم که واسه آرش این قدر اشک ریخته باشم . حالا که  از دستش داده بودم تازه فهمیدم که چقدر دوستش دارم .حالا که اون جونشو واسه من از دست داده بود . . یکی می گفت حرکتش بدیم یکی می گفت ندیم .. آمبولانس اومد و من و دخترمو سوار کرد و برد تهرون .. دیگه واسم مهم  نبود که آزی نگران باشه یا نه . دیگه به اون و بچه توی شکمش فکر نمی کردم . آرزوی من رفته بود . همه چیز من رفته بود .. می خواستم سرشو بذارم تو بغلم ولی نذاشتند . خودم روش خم شدم . اونو بوسیدم . تنش گرم بود . شاید زنده بود . اون هنوز نمرده بود ..  پشت در اتاقی که بستری بود آن چنان شیونی به راه انداخته بودم که منو به زور از اونجا دور کردند .. هیچوقت اونو با احساس پدرانه ای که با تمام وجودم حسش کنم بغل نکرده بودم . اومدنش دست خودش نبود . رفتنش هم همین طور .. وقتی آزی واسم زنگ زد طوری بهش نگفتم که آرزو  وضعش خرابه .. آرزوی من همچنان بیهوش بود . دوستاش که اینو شنیده بودند اومدن بیمارستان . همه شون اشک می ریختند . یکی یکی از کاراش می گفتند . یکی از دوستاشو بهتر از بقیه می شناختم . اسمش بود بنفشه . اون پدر نداشت . دوست جون جونی آرزو بود . در حالی که می گریست صدام کرد و منو برد یه گوشه ای .. .. شما واسه چی گریه می کنین . .. شما که دوستش نداشتین. اون تا می تونست هوای  دوستاشو داشت . می گفت اگه خونه متوجه نشن حاضره لباس نوهاشو ببخشه . از شما می ترسید . می گفت بابام دعوام می کنه .. یه بار بهش گفتم خوش به حالت بابا داری .. می دونی بهم چی گفت .. ;/;  گفت من خیلی دوستش دارم ولی اون که دوستم نداره .. خیلی خوشحال بود که خدا می خواد یه داداش بهش بده تا شما خوشحال باشین .. شما که دوستش ندارین واسه چی گریه می کنین ;/; من فقط سرمو می زدم به دیوار . منتظر بودیم تا ببینیم آرزوی من از خطر خونریزی مغزی رها میشه یا نه .. .. دوازده سال بهترین هدیه خدا رو در کنار خودم داشتم و قدرشو ندونستم . خدایاااااااااااا من همین یه آرزو رو دارم . آرزوی منو ازم نگیرش . منو ببخش خدا . من بهش بد کردم . من به دخترم بد کردم . آزی ! اون هلم داد تا منو نجات بده . می دونم اون می تونست خودشو خلاص کنه .. آزی اون واسه من داره می میره .. . پسرمونو باید خودت بزرگش کنی . من بعد از آرش تونستم ولی بعد از آرزو نمی تونم . من قدر دخترمو ندونستم . همش پسر پسر کردم . همش نا شکری کردم . اون از انسان و فرشته بالاتر بود . اون یه نق هم نزد . نگاه کن .. به دوستش گفت بابام دوستم نداره .. ولی من بابامو دوست دارم .. من آرزومو می خوام . حالا متوجه می شدم با این که آرزو خیلی کم توقع بود چرا گاهی تند و تند لباس می خرید ووقتی مامانش می گفت بریم خرید نه نمی گفت .  اون می بخشید و بابای پست و حقیرش روزی ترس بود . من فقط یک آرزو داشتم . به خاطر خدا نمیر .. . خدایا من کی گفتم دختر نمی خوام ;/; کی گفتم دختر بده ;/; اونو بهم پسش بده . خدایا من عوض میشم . اخلاقمو عوض می کنم . خدایا اونو ازم نگیرش . من یدون اون می میرم . آزی اون اگه طوریش بشه من میرم پیشش . من پیش شما نمی مونم . از الان دارم بهت میگم .. -کاش اون وقتی که چشاش باز بود و بهت نیاز داشت این طور بهش توجه می کردی . اون توی قلبش  اثری از کینه ونفرت  نیست . اون خیلی دوستت داشت .  اون عاشقت بود . من خودم  زنم . هنوزم عاشق بابام هستم . عشق به پدر با عشق به همسر فرق می کنه . اگه بدونی بیشتر از صد دفعه نگاههای آرزو جیگرمو آتیش داد این که می خواست بغلش کنی و اونو با تمام احساس و عشقت ببوسی . -آزی من کم بغلش نکردم -آره ولی خشک و سرد و بیروح . مثل این که یه مرده خودشو به یه زنده بچسبونه . دخترا عاطفه و احساسشون قویه .اونا حالیشونه . اونا عشقو بیشتر می فهمن . اون باباشو می خواست .. -بس کن . بس کن آزی .. ..در اتاق آرزو باز شد . از چهره دکتر نمی شد فهمید که امیدی هست یا نه . چرا این قدر خونسردن ;/; نکنه اون مرده باشه .. امید پنجاه پنجاه و بینا بینی داشتیم .. بین زمین و آسمون و بیم و امید دست و پا می زدم . وقتی که دکتر گفت آرزو زنده می مونه همونجا رو زمین ولو شدم . اون فقط باید یه پاش جراحی می شد و دستش گچ گرفته می شد .. می خواستم حرف بزنم نمی تونستم . می خواستم از جام پاشم نمی تونستم . توی قلبم با خودم و با دلم داشتم حرف می زدم و خدا رو شکر می کردم . فریادسپاس بودم و از درون در حال انفجار .. بقیه ترسیدن که نکنه سکته کرده باشم . منو از جام بلند کردند . دستمو گذاشتم رو قلبم . از اون فضا خارج شدم . آروم تر شده بودم . بغضم ترکید . اشک از چشام جاری شد .  من به آرزوم رسیده بودم . دختر مهربون من فرشته زندگی من همه هستی من دار و ندار من .. امید من آرش من نعمت و برکت و رحمت من .. از وقتی که تو آمدی با خودت همه خوبی ها رو آوردی حتی ثروت منو چند برابر کردی . به خاطر قدمهای تو بود و من شعورشو نداشتم . ..اون شب بهترین شب زندگی من بود . بهتر از شبی که آرش به دنیا اومده بود . بهتر از شبی که از دواج کرده بودم و به عشقم رسیده بودم . بهتر از هرروز دیگه ای .بهتر از شبی که شنیده بودم آزی بازم می خواد برام پسر بیاره .. . آزی با اون شرایط بار داری خودش بیمارستان موند . هر چی خواستم که من بمونم قبول نکردند .. نمی دونم از خوشحالی بود از آرامش به خواب سنگینی رفته بودم که دیدم صبح تلفن خونه مون داره خودشو می کشه .. -کجایی دخترمون بیدار شده و داره خودشو می کشه میگه بابام مرده شما دارین بهم دروغ میگین که اون زنده هست .. واسه چی هر چی زنگ می زدم گوشی رو نمی گرفتی .. -می خوام باهاش حرف بزنم -پاشو بیا اینجا . گرفته خوابیده .. اگه تا غروب حالش خوب باشه و دکترا تایید کنند پاشو عمل می کنن . دلم نمیاد بیدارش کنم . همش خبر تو رو می گرفت .. . یه چیزی می خواست بگه گریه امونش نداد . -آزی چیزی شده . خبر بدی داری ;/; -نه همه چی آرومه . فقط زود تر بیا دختر بهشتی تو منتظرته که من و تو لیاقت یک تار موشو نداریم .. وقتی رسیدم بالا سرش هنوز چشاش بسته بود . . ولی درجا لبخند زد و چشاشو باز کرد . منم که این دو سه روزه خیلی احساساتی شده بودم فوری گریه رو سر دادم . اون همین جور رو تخت خوابیده بود و من دستامو از زیر گذاشتم دور گردنش و لبامو گذاشتم رو صورت قشنگش .. اونم به گریه افتاده بود . بوی بهشتو از صورت گرم دخترم احساس می کردم . بوی الکل  و بتادین و بیمارستان و اسید و این چیزا حالیم نبود فقط بوی بهشتو از جسم دخترم احساس می کردم که  ار مغانی بود از روح پاک و بی آلایشش .. . بد جوری احساساتی شده بودم . -بابا بازم این جوری بغلم می کنییییییی ;/; بازم این جوری منو می بوسیییییی ;/; انگاری این دختر هرچی می گفت احساسات منو جریحه دار تر می کرد . دو دقیقه ای کشید تا تونستم بغضمو بخورم و بهش بگم آره عزیزم واسه همیشه این جوری بغلت می زنم . دیگه نمیذارم حس کنی که دوستت ندارم . دقایقی بعد ازش پرسیدم واسه چی هلم دادی و نخواستی خودتو نجات بدی .. . آزی یه لحظه نگام کرد .. انگاری می دونست چرا .. از اتاق رفت بیرون . من و دخترم تنها موندیم .. -بابا دیدم تو سیخ وایسادی . تکون نمی خوردی ماشین به سرعت بهمون نزدیک شده بود . می تونستم خودمو نجات بدم .. ولی اگه ماشین تو رو می زد و می مردی داداش کوچولوی من بی بابا می شد . منم همین طور.  این دوستام که بابا ندارن همش حسرت منو می خورن . . تازه .. با خودم گفتم کسی که منو دوست نداره .. شاید مامانم یه خورده دوستم داشته باشه من اگه بمیرم کسی واسم ناراحت نمیشه .. ولی حالا خوشحالم بابا . می دونم دوستم داری . می دونم دوستم داشتی . خوشحالم که این کارو کردم . اگه این کارو نمی کردم چه جوری می تونستم بفهمم که تو دوستم داری ;/; چه جوری  می تونستم به آرزوم برسم و اون جوری که دوست داشتم بغلم بزنی .. . خدایا .. دخترم مثل خانوما حرف می زد . مثل تحصیل کرده هایی در کلاسهای بالاتر و عالیه .. دلم می خواست خودمو از این پنجره پرت کنم پایین .. -بابا ازم فرار می کنی ;/; بابا من پولمو میدم به دوستام تو ناراحت میشی ;/; از سهمیه خودم میدم . اونا خوشحال میشن . . گاهی ماماناشون دعام می کنن ولی میگم منو دعام نکنین . بابامو دعاش کنین . من که از خودم پولی ندارم . بابا نکنه پول تو جیبی هامو کم کنی ;/; صدای خنده ها و گریه هام قاطی شده بود . گاهی می خندیدم و گاهی می گریستم . بعضی حرفاش از کودکی اون میگفت و از سادگیش .. بابا پول توجیبی منو قطع نکنی .. چقدر ساده بود دخترم . ساده و خوش قلب و پاک نیت .. .خدایا نگه دارش باش . تا وقتی که بر گرده خونه پی در پی قربونی می کردم . سعی داشتم براش یه پدر خوب باشم . اونم هیچوقت سوء استفاده نمی کرد . من زندگیمو مدیون اون بودم . گاهی از مامانش اجازه می گرفت که بیاد پیش من بخوابه . سرشو میذاشتم رو سینه ام . نوازشش می کردم . بهش محبت می کردم . می خواستم دو تایی مون اون سالهایی رو که این جوری بغلش نمی کردمو فراموش کنیم . اسم پسر خودمو آرش نذاشتم . اسمشو گذاشتم امید . آرش دیگه مرد . اون رفت پیش خدا . وقتی که پرستار روبروی من و آرزو , امیدو بغلش کرده منتظر بود تا من باباش , پسرمو بغل یزنم سر آرزو رو به سینه ام فشرده و با تمام وجودم می خواستم خودمو بی خیال نشون بدم . نمی خواستم دخترم احساس حسادت کنه . می دونستم اون روح  والایی داره ولی دلم می خواست خونسرد باشم با این حال لبخندی به چهره ام نشسته بود . -بابا اجازه هست داداشمو بغل کنم بیارم پیش خودمون .. یه پولی گذاشتم کف دستش  و اونم دوزاریش افتاد . یه انعامی به خانوم پرستاره داد و کوچولو رو آورد پیش ما . امید منم خیلی ناز نشون می داد . ظاهرا چشاش آبی نبود ولی هیچ کدوم از اینا واسم مهم نبود . دستمو گذاشتم دور کمر آرزو . با یه دست امید و آرزومو بغل زده بودم . آزی بیدار شده بود . لبخندی گوشه لباش نقش بسته بود . فدای آرزوم بشم که اون فکر ما رو هم می خوند . شاید حرفی رو که مادر امید می خواست بزنه اون پیشدستی کرد و گفت . رفتیم طرف مامان امید و آرزو . اونو هم بغلش زدیم . . آرزو بهم گفت دیدی مامان گلم بالاخره یه کاکل زری واست آورد ;/; بابا حواست کجاست زود باش  تا بیات نشده هدیه مامانو بهش بده …. پایان … نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها