داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

بهشت (۴)

…قسمت قبل

سلام به دوستان جقی عزیزم! امیدوارم که حال خودتون و پروستات تون خوب باشه و از خواندن کس و شعرات امثال ما لذت ببرید. مثل همیشه از ابراز لطف دوستانی که محبت داشتند و با نظرات خوبشون مشوق این راه بودند تشکر می کنم و برای اون دسته از دوستان کیر به دهن هم که کیر از دهانشان نمی افتد هم، از ذات اقدس باریتعالی درخواست شفا و درآمدن آلت عظمی از دهانشان را دارم. همچنین از اینکه احمد1358 هم با کامنت زیبایشان همه داستان ها و خاطرات را قهوه ای و رنگین می کنند و سری به داستان ما نمی زنند هم مراتب گلایه های خویش را ابراز می نمایم. راستی خدمت اون برادر عزیزی که گفته بود خانم ها پس از سکس کمرشون سفت نمی شه هم عرض کنم که اشتباه به عرضشان رسانده اند و خانم ها هم مثل آقایان پس از ارضا، برای بار دوم دیرتر ارضا می شوند. حالا دستت را از خشتکت در بیار و روی زیست شناسی بخصوص فیزیولوژیت بیشتر کار کن.
بگذریم! شنبه ظهر به در خانه ژیلا رفتم و اونو سوار کردم و عازم فرودگاه شدیم. در راه دستم را گرفته بود و محکم با انگشتاش فشار می داد. از هر دری حرف می زدیم. خوشحال بود. می گفت این اولین باره که به باریلوچه می ره. سوار هواپیما شدیم و شانه به شانه هم نشستیم. با اینکه لب گرفتن در اماکن عمومی برای آرژانتینی ها چیز عجیبی نیست و تو پارک و توی ماشین و پشت چراغ قرمز عابر پیاده عشاق آرژانتینی را می بینی که مشغول معاشقه هستند، اما ژیلا به عشق بازی در اماکن عمومی رغبتی نشان نمی داد و به گرفتن دستم تا پایان سفر کفایت کرده بود. در این دو ساعت و اندی تنها چند دقیقه ای سرش رو به بازوی من چسبوند و باز با همون نگاه گرم و لبخند ملیح به من نگاه می کرد. نمی دونم در باریلوچه چه چیز انتظار ما را می کشید. حسی از تمنا و کنجکاوی داشتم. ژیلا برا من حکم عروسکی را پیدا کرده بود که با نبودنش بیقرار میشدم و نمیتونستم بخوابم. باید هر روز عصر بغلش می کردم و موهای صاف و قهوه ای اش را بو می کردم تا کمی آروم می شدم. با اینکه تقریباً هر روز عصر یک ساعت با ژیلا لخت تو تختخواب می خوابیدم و هر روز زیبایی اندامش را مثل یک تابلوی نقاشی نگاه می کردم اما نمی دونم چرا باز مشتاق بودم باز اونو تو آغوشم ببینم. اشتباه نشه. هر روز سکس نمی کردیم اما گویی به دیدن اندام زیبایش اعتیاد پیدا کرده بودم. لامصب انگار همه انحناهای اندامش را لئوناردو داوینچی طراحی کرده بود. مانده بودم در خلقت خدا. این چه لعبتیه. چرا از دیدنش سیر نمیشم و هر روز بیشتر در باتلاق عشقش فرو میرم. اینجا بود که فهمیدم زیبایی در تناسب است نه بزرگی و کوچکی اندام ها…
تاکسی گرفتیم و به هتل رفتیم. تا حالا محلی به این زیبایی ندیده بودم. شبیه کوهستان های آلپ در تابستان بود. کوه هایی بلند که نوک قله های آن هنوز از برف سپید بود با جنگلی که تا توانسته بود از کوه ها بالا رفته بود اما دستانش از قله کوتاه مانده بود و دریاچه ای به زلالی اشک چشم که سنگریزه ها و جلبک های کف آن را می شد به راحتی مشاهده کرد. یک اتاق پرزیدنت گرفته بودم. کلی برام آب خورده بود اما به نظرم این بهترین عیدی بود که میتونستم به ژیلا بدهم. یک سوئیت با 3 اتاق تو در تو که سرویس بهداشتیش از اتاق کارم بزرگتر بود! تا رسیدیم ژیلا عزم حموم کرد. لباس هاشو در آورد و من روی صندلی محو راه رفتن خرامانش بودم. بلند شدم و رفتم در آستانه در حمام ایستادم و دست به سینه به آستانه در تکیه دادم و ژیلا را زیر دوش نگاه می کردم. لعنتی چرا اینقدر تو خوشگلی. با صدای ژیلا به خودم آمدم. نمی آیی؟ -چرا چرا الان میام! سریع لباسامو در آوردم و به او زیر دوش ملحق شدم. خیلی دوست داشت که با لیف می شستمش. حس میکرد مورد حمایت منه. دستمو به همه جاش می رسوندم. وقتی دستاش را به دیوار حمام زد سینه هاشو تو مشتم گرفتم. کونشو عقب داد و به کمرم چسبوند. کیرنیم خیزم رفت لای پاهاش. پاهاش را بیشتر باز کرد و کیرم به کصش چسبید. دستهاش را به شیر آب رسوند و کاملاً خم شد. روی پنجه پاهاش بلند شد و با دست چپش کیر منو که دیگه کاملا بلند شده بود به داخل کصش هدایت کرد. به قطره های آبی که روی کمرش می ریخت هم حسودی می کردم. دستمو دو طرف کمرش گرفته بودم و به خودم فشارش می دادم. این بار دستش را اورد عقب و به دست من رسوند و اونو گرفت و به طرف خودش کشید و روی سینه اش گذاشت. منم روش خم شده بودم و همزمان با تلمبه زدن سینه اش را هم می مالیدم. تو آینه بزرگ حمام زیباترین صحنه سکسی که تا حالا دیده بودم را تماشا می کردم. خیلی جلو خودمو گرفتم که ارضا نشم. ازش جدا شدم و قبل از اینکه برگرده و ببینه چی شده پشتش نشستم و شروع کردم به خوردن کصش. یک نفس صدا دار از دماغش کشید و لبش را گاز گرفت. بهش گفتم برگرده تا از جلو کصش را بخورم. برگشت و پای راستش را روی لبه وان گذاشت تا کصش باز بشه و من بهتر بخورمش. در حالی که دست چپش به دیوار بود که تعادلشو حفظ کنه با دست راستش سر منو به کصش چسبونده بود. دندوناش را بهم چسبونده بود و تو چشمام نگاه می کرد. گاهی هم سرش را عقب می داد و یک آه بلند می کشید و باز به چشمای من خیره می شد. قیافه آدم ها تو اوج شهوت خیلی جدی می شه. انگار جدی ترین کار زندگیشون را دارند انجام می دن. حرکت عقب و جلو کمرش نشون می داد که داره میاد. تو همون حالت که سر منو به کصش چسبونده بود، چشم از من برداشت و به دیوار روبرو خیره شد و در حالی که ناله هایی از سر شهوت می کرد تند تند خودش را عقب و جلو کرد و تو دهنم ارضا شد. یکم دیگه به خوردنم ادامه داد که خودشو عقب کشید. بلند شدم و بغلش کردم. محکم بغلم کرد. دوباره برگشت به پشت و من محکم بغلش کردم. خودش را بلند کرد تا کیرم بره لای پاش. دولا شد و باز کیرم را توی کصش هدایت کرد و من اینبار بدون اینکه اون چیزی بگه یا کاری بکنه دستم را به سینه اش رسوندم و شروع به تلمبه زدن کردم. قوس کمرش را بیشتر کرده بود تا کصش بیشتر بیرون بزنه و کیر منو بیشتر به درون خودش بکشه. همین باعث شده بود که حالت کونش خیلی دیدنی بشه و من محو تماشای این همه زیبایی بودم. فکر می کنم به خاطر اینکه حواسم به باسنش بود اینقدر دیر ارضا شدم اما بالاخره شهوت کار خودشو کرد و منم ارضا شدم و محکم بهش چسبیدم و تا آخرین قطره آبم را تو کصش خالی کردم. تو همون وضعیت خم شدم و کمرش را بوسیدم و کیرم از کصش به بیرون لغزید. چشم هاش را بسته بود و لبخند می زد. باز با دست شستمش. زودتر از زیر دوش بیرون اومد و حوله تنی حمام را پوشید و حوله ای هم به موهاش بست و بیرون رفت. تجربه جالبی بود.
شب رفتیم رستوران بیرون. مشروب سبکی سفارش داد. گفت شیرین است و معمولا خانم ها اونو می خورن. من اهل مشروب نیستم. برای همین به یک لیوان کوکاکولا رضایت دادم. پرسیدم مست میشی؟ گفت نه اما از نظر جنسی تحریک می شم و دوست دارم باز سکس کنم. برام جالب بود. اینو نمی دونستم. فهمیدم باز برای شب برنامه داره. شب رویایی را سر کردیم و تا فردا ظهر خوابیدیم. ظهر برای نهار باز رفتیم رستوران و بعد از گشت و گذار تو سان رافائل به هتل بازگشتیم. ژیلا یک بطری مشروب خریده بود. رنگش طلایی بود. لباس هاشو در آورد و رفت سمت میز و یک سینی و دو تا جام و مشروب را برداشت برد بسمت حمام. منم لخت شدم و دنبالش رفتم. وان حمام از این وانهای بزرگ جکوزی دار بود. پر آبش کرد و رفت توی آب. منم رفتم کنارش نشستم. آب گرم با فشار به پشتم می خورد. انگار آدم را ماساژ می داد. جام ها را تا نصفه پر مشروب کرد. اولی را داد دست من و دومی را خودش برداشت. هیچ حرفی نمیزدیم. جامش را آورد جلو و به جام من زد: سالود (زنده باد).
شروع کرد به مزمزه کردن مشروبش. منم بردم سمت لبم اما بوی تند الکل باعث شد پشیمون بشم. از بچگی قصه کور شدن مراد مطربه بخاطر مسمومیت الکل باعث شده بود نسبت به مشروب نگاهی بد همراه با ترس داشته باشم. هر کس یک ترسی داره و منم از مشروب می ترسم. ژیلا لب و لوچه اش را کج کرد و پرسید: پورکه نو توماس (چرا نمی خوری؟) بهش گفتم من حساسیت به الکل دارم و نمی تونم بخورم. اخمی همراه با لبخند کرد و باز یک جرعه دیگر خورد. معلوم بود مشروب بد مزه ای نیست چون مثل آب می خورد. جام من هنوز دستم بود. اون را از من گرفت و گفت اگر جام را به بطری برگردونه شگون ندارد. امان از این خرافات. اون را هم خورد. حالتش عوض شده بود. صداش سنگین شده بود. انگار یک آدم تو خواب حرف می زنه. خودش را بمن چسبوند و ازم لب گرفت. بغلش کردم و منم مشغول شدم. چند دقیقه ای این وضعیت ادامه داشت. دستش را بسمت کیرم برد و از همان زیر آب شروع کرد به مالیدنش. چشماش قرمز شده بود و مثل آدمی که مدتهاست نخوابیده به من نگاه می کرد و لبخند می زد. نمی تونست خودش را نگه داره و هی سرش سمت چپ و راست و عقب و جلو می افتاد. می خواست بلند شه اما اصلا نمی تونست. بلند شدم و زیر بغلش را گرفتم که بلند شه. به زور روی پاهاش ایستاد و دستش را به دیوار داد که نیفته. یکم نگران شدم. از وان بیرون اومدم و همینطور که دو طرف زیر بغل هاش را گرفته بودم از وان آوردمش بیرون. به زحمت حوله اش را تنش کردم. اول می خواستم دستش را بندازم دور گردنم و بیارمش بیرون اما دلم بدجوری براش قنج رفت. همینطور که دستش دور گردنم بود خم شدم و دست بردم پشت زانوهاش و بغلش کردم و یک لب محکم ازش گرفتم و به سمت اتاق خواب بردمش. اگرچه شاید 60 کیلو هم نبود اما برای من بشدت سنگین بود. نمی دونم تو این فیلم ها چطوری زنا را بلند می کنند عین قهرمانا… گذاشتمش روی تخت و در همون حالت که خم بودم پیشونیش را بوسیدم. فکر کردم میخواد بخوابه اما دستش را آورد بالا و دور گردنم انداخت و منو به سمت خودش کشوند. تعادلم را از دست دادم و ناخودآگاه کنارش روی تخت نشستم و شروع کردیم به لب گرفتن. من خیس بودم و اون حوله تنش بود. پاهاش را از زانو خم کرد تا حوله باز شه و بدنش بیرون بیفته و منو دیوونه کنه. مثل وحشی ها رفتم زیر گلوش را محکم میک زدم و آروم آروم پائین رفتم. لیسیدن یک بدن تمیز بعد از حمام لذت خیلی زیادی داره. سریع رفتم بین پاهاش و درازکش مشغول لیسیدن کس آبدارش شدم. نمی دونم تاثیر مشروب بود یا قلیان شهوت اما کصش به طرز وحشتناکی خیس شده بود به طوری که میشد آمدن آب از کصش را براحتی احساس کرد. بیحال بود اما در حد جیغ ناله می کرد و ملحفه تخت را تو مشتاش جمع می کرد. نمی تونست سرش را بیاره بالا یا حتی با دستش سر منو به کصش بچسبونه. لیزی کصش تحریکم کرد که همینطور که لیس می زنم با انگشت هم کصش را باز کنم. قشنگ آناتومی کس را لمس می کردم. حتی نقطه جی را. وقتی اونجا را می مالیدم ناله ای از ته گلو می کرد و سرش را کمی بالا می آورد و ملحفه را محکم چنگ می کرد. این ناله ها اینقدر ادامه دار شد که پاهاش را بالا آورد و بعد از جیغی ممتد ارضا شد و آستین حوله را میان دندوناش گرفت که بیشتر از این دندوناش را بهم فشار نده. نفس های صدا داری می کشید و با همان صدای خواب آلود ازم میخواست که ادامه ندم. فکر کنم کل سکنه سان رافائل و حومه فهمیده بودند که این بعد از ظهر سکسی آتشین در جریان است. بلند شدم و رفتم سمت حمام و خودم را خشک کردم. وقتی برگشتم خواب خواب بود. تو همون وضعیت آروم حوله خیس را از تنش درآوردم و در حالی که روی پهلوی راست افتاده بود روی صندلی کنار تخت نشستم و محو تماشاش شدم. باز همون خلسه ای که منو تو خودش می کشید اومد سراغم. دنده به دنده شدن ژیلا منو بخودم آورد. به ساعت که نگاه کردم دیدم یک ساعت و نیمه همینطوری خیره دارم به ژیلا نگاه می کنم و از دیدنش لذت می برم. بلند شدم و کنارش خوابیدم. بغلش کردم. فهمیدم چیزی غیر از سکس منو جذب این فرشته کرده. ترکیبی از شیدایی و شهوت معجونی در من ساخته بود به نام عشق…
شیخ می خواست از فرصت تعطیلات استفاده کنه و به کارهای شرکت در امارات سر و سامان بده. برای همین ازم خواست که 2 هفته به دوبی برگردم و تو بستن حساب های پایان سال بهش کمک کنم. حالا من مونده ام که با دوری ژیلا چه کنم. نه میتونم با خودم ببرمش و نه می تونم دوریش را تحمل کنم. این دو هفته جهنمی را باید هر طور شده تحمل می کردم. بخاطر تعطیلات سال نو همه چیز تو آرژانتین تعطیل بود و کار خاصی نداشتیم. برای همین امورات را به عبدالرئوف تحویل دادم و بعد از خداحافظی با بچه ها عازم دوبی شدم. همه اتاق های شرکت دوربین داشت و من از طریق اینترنت می توانستم فعالیت ها و رفت و آمدها به شرکت را ببینم. شب ها که کارها تموم میشد میرفتم برنامه دوربین را باز می کردم و مشغول دیدن ژیلا می شدم. حالا باز یک کسخلی پیدا میشه و میگه مگر ژیلا شب ها نمی رفت خونش پیش بچه هاش؟ و من هم به این عزیز جغول باید بگم که امارات و ایضا ایران 6.5 ساعت اختلاف زمانی با آرژانتین دارند و وقتی اینجا شبه اونجا هنوز ظهره… حالا باز برو روی جغرافیات کار کن و کمتر جق بزن!
چند روز بعد تو همین دید زدن های یواشکی دیدم ژیلا به سمت طبقه بالا رفت. کلید انداخت و وارد خونه من شد. اولش فکر کردم رفته برای نظافت. چند دقیقه بعد عبدالرئوف اومد بالا و دوتایی رفتند سمت اتاق خواب! هر دو سریع لخت شدن و عبدالرئوف با کمترین معاشقه افتاد بجون ژیلا و مستقیم رفت سر اصل مطلب. دنیا دور سرم چرخید. هم عصبانی بودم و هم احساس شرم می کردم. انگار که زنم بهم خیانت کرده باشه. آخه لعنتی من دوستت داشتم. تو که میدونی من دیوونتم… کارشون که تموم شد من مثل دخترای جوونی که بعد از سکس احساس گناه می کنن،‌شروع به گریه کردم. لعنت به این زندگی. اولش احساس ناامیدی کردم. حتی فکر کردم دنیا به آخر رسیده. از حماقت خودم عصبانی بودم که می خواستم وقتی برگردم از ژیلا خواستگاری کنم. اما حالا چی؟ حتماً می خواد مثل مردم مقدس تو چشمام نگاه کنه و با چشماش افسونم کنه… این خشم خیلی چیز خوبیه. خشم باعث میشه که ناامید نشی و فقط به یک چیز فکر کنی: انتقام…

نوشته: سینا

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها