داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

باغ عشق

تا حالا هیچ پسری جرات نکرده بود بهم  این جوری نگاه کنه . این جوری دنبالم راه بیفته . و این جوری بهم لبخند بزنه . خیلی به خودش می نازید . مغرور و از خود راضی . من بچه کوهستان بودم و اون همراه خونواده اش از تهرون اومده بود که مهمون ما باشه . بابام قبلا شاگرد باباش در یکی از رستورانهای تهران بود .  شاگرد یا بهتره بگم گارسن  . حالا پدرم هنوزم گارسن رستورانی   در جاده هراز و نزدیک پلور بود . ماهم یه خونه ای همون اطراف محل کار پدرم زندگی می کردیم . خونه مون یه خونه قدیمی ولی بزرگ بود . یه خونه خشتی و یه قسمتش آجری . مرتضی و خواهرش مرضیه که همسن من بود و پدر و مادرش طبق معمول هر تابستون اومده بودند تا چند روزی رو مهمون ما باشن . از بچگی تا حالا که سالم می شد این سیزدهمین باری بود که اونو می دیدم . اونا چند هفته ای رو پیشمون می موندند . ولی بابای مرتضی یه سره پیش ما نبود . داشت یه خونه می ساخت نزدیک خونه ما  عین یه کاخ . خیلی خوشگل بود . الان دو سال بود که داشت می ساخت و تموم نمی شد . نمی دونم چرا بابای من پولدار نبود که بتونه از این خونه ها بسازه ولی حسرت اونو نمی خوردم . هر وقت که مرتضی رو می دیدم که با چه دک و پزی میاد به ییلاق با اون ماشین آخرین سیستم باباش به این فکر می کردم که چرا داداشم نباید این ماشینو داشته باشه مرضیه خواهرش که همسن من بود و خاکی تر از داداشش از این می گفت که مرتضی به اندازه موهای سرش دوست دختر داره . هر هفته هم با یکیه . نفرت داشتم از این جور آدما از  پسرایی که به ثروت و خوش تیپی خودشون می نازن و معلوم نیست آخرش میخوان چیکار کنن . به تنها چیزی که فکر نمی کردم از دواج بود . داشتم واسه کنکور درس می خوندم . محیط روستایی و کوهستانی ما هم طوری بود که اگه یه دختری با پسری دوست می شد پنهون کاری اونا بیشتر از یک هفته دوام نداشت . من خوشگل ترین دختر اون منطقه بودم . خیلی هم خواستگار داشتم ولی بابام خلاف بیشتر اهالی دوست نداشت دخترشو زود شوهر بده . شاید دوست داشت که بیشتر پیش اون بمونم . من اصلا به خودم نمی رسیدم . خیلی ساده می پوشیدم . زندگی ما در اون محیط  که هوای سالمی هم داشت و بدون تجملات بود نمی تونست و نبایستی تشریفاتی می بود . من از این زندگی لذت می بردم . یه روز که رفته بودم از باغمون در انتهای آبادی میوه بچینم مرتضی رو دیدم که کنار در وایساده . درش اسما در بود وگرنه هر کی می تونست بره داخل .. -ببینم بنفشه خانم شما قرار بود یه ساعت پیش بیاین چطور شد این قدر دیر کردین .. -نمی دونستم شما تشریف میارین . وگرنه یه گوسفند قربونی می کردم .. اصلا از این جور آدمای پر مدعا که همه چی رو واسه خودشون می خواستن خوشم نمیومد . .دو تا سبد با خودم داشتم . سیب و هلو و گیلاس و آلبالو و…. شروع کردم به میوه چینی .. -اگه کمک می خواین من هستما -دست شما درد نکنه . شکم شما هم درد نکنه . مراقب باشین رو دل نکنین . میوه نشسته غیر بهداشتیه . از این که اون اونجا باشه خیلی سختم بود . هر چند پس از سیزده سال این حرفا رو با هم نداشتیم و به نوعی خانه محرم شده بود با این حال با این سر و وضع ساده ای که داشتم و این که اون خیلی هم دختر باز بود خیلی سختم بود . حس کردم که اون ثابت یه جایی نشسته . از گوشه چشم می دیدم که به من خیره شده . لعنتی چرا به کارت نمی رسی . این بار دیگه برام پسر خاله شد و خانوم بنفشه رو انداخت . -بنفشه خیلی سخته این جور زندگی . ولی دخترایی هستند که مثل تو زحمتکش نیستند ولی بهترین زندگی و امکاناتو دارن . همه چی براشون فراهمه .. لعنتی رو مخ من داشت راه می رفت . این میوه های دم دست چیده شده بود یا باید می رفتم بالای درخت یا بر می گشتم . -ببینم بنفشه کمک می خوای ;/; -به نظرت یه بچه شهری می تونه از یه درخت بره بالا -فکر کردی ما از پشت کوه اومدیم ;/; -فکر نمی کنم . یقین دارم .. پوزه شو به خاک مالیده بودم . برای اولین بار بود که این جور با خشم باهاش حرف می زدم . نمی دونم چرا دوست داشتم باهاش مبارزه کنم . با این اخلاقش بااین تکبر و خود بر تر بینی اون . -بنفشه میای  با ماشین یه دوری بزنیم ;/;-کلاس ماشینت میاد پایین . -تو چرا امروز این جوری شدی ;/; راست می گفت تند خو شده بودم . از وقتی که مرضیه اون حرفا رو راجع به برادرش زده بود خشم عجیبی رو نسبت به اون در خودم حس می کردم . این پسرایی که فکر می کنن با یه اشاره می تونن هر دختری رو تور کنن از آشغال هم آشغال ترن . -اینجا که کسی نیست چرا روسریتو  از سرت بر نمی داری . -ببینم مگه تو آدم نیستی ;/; -بنفشه چته امروز . -خیلی سر به سرم میذاری آقا مرتضی -حالا نمیشه آقاشو بندازی  ;/; -آقاش خیلی وقته که افتاده -می خوای نشونت بدم . ;/;  در مقابل تند خویی های من حقم بود که این جواب دندان شکن رو بهم بده ولی خیلی بی تر بیتانه بود .. برای اولین بار بود که ما تا این مرحله از بحث و کل کل کردن پیش رفته بودیم . سبدای میوه رو بر داشته قصد بیرون رفتن از باغو داشتم که اومد و مچ دستمو گرفت که مثلا سبدو بدم بهش و کمکم کنه . -دستتو بکش -دختره لجباز . نمی دونی که وقتی لج می کنی چقدر خوشگل میشی . -من مث اون  دختر تهرونی ها نیستم که فکر کردی با یه اشاره می تونی رام و خامشون کنی . دست از سرم ور دار . -چیه واسه خودت کارت دعوت می فرستی ;/; اصلا کی تو رو آدم حسابت می کنه . یادم باشه سال دیگه روز زن یه عطری ادکلنی بهت هدیه بدم . -برو گمشو بی شعور . کاری نکن به بابام بگم . فکر نمی کردم جنست این قدر خراب باشه که به من هم رحم نکنی . برو گمشو وگرنه جیغ می کشم . -من که کاریت نکردم . فقط خواستم بگم خیلی خوشگلی . در نگاهت یه چیزی هست که منو به طرف تو می کشونه . -مثل نگاه اون صد تا دختری  که باهاشون دوست بودی ;/; -مرضیه غلط کرده همچین دروغایی رو بهت گفته . اونو دکش کردم و یه گوشه باغ به دیواری تکیه دادم و رو زمین نشستم . تا می تونستم گریه کردم . علنا بهم می گفت بوگندو . من بوی طبیعت اونجا رو می دادم . چرا قصد داشت تحقیرم کنه . چرا این قدر به خودش می نازید . من خونه عطر داشتم . ولی هر وقت می خواستم برم مهمونی به خودم می زدم . اگه می خواستم کمی به خودم برسم از بابام خجالت می کشیدم . احمق به تو چه مربوطه من روسری ندارم . کار این جناب این بود که روزا بشینه پای ماهواره و تا غروب فیلم تماشا کنه . همین کارو توی تهرون هم می تونستی انجام بدی . خوشبختانه دیگه نتونست تنها گیرم بیاره . . دفعه بعد که می خواستم برم باغ دور و بر خودمو یه نگاهی کردم و هر چند متر در میون پشت سرمو یه دیدی مینداختم . تنها جایی که می تونست تنها گیرم بیاره همونجا بود . مرضیه حال و حوصله گشتن توی باغو نداشت . می گفت حشرات  ریز پوستشو آزار میدن . کی میره این همه راه رو ;/;  درو پشت سر خودم بستم ولی اون دیوونه رو پای درختا دیدم . -حرف نزن بنفشه می دونم چی می خوای بهم بگی . ولی بیرون نمیرم تا پنج دقیقه بهم مهلت ندی که حرفامو بزنم . -بنال بچه پررو . دیگه اصلا نمیشه احترام تو رو نگه داشت . میگن به روی بچه بخندی روش زیاد میشه . چی خیال کردی ..-صداتو بیار پایین بنفشه . اینجا محیط کوچیکه آبروی خودت میره . بنفشه تو خیلی بد اخلاق و عصبی و تند خو هستی با خودت قهری . میگی هر چی که خودت میگی درسته . مغروری . حرف تو کله ات فرو نمیره . با همه اینا من دوستت دارم . عاشقتم . چون یه حسی بهم میدی که هیشکی دیگه بهم نمیده . خونم به جوش اومده بود . از اون پررو تر هم توی این دنیا آدم پیدا میشه ;/; سرمو به روی زمین خم کرده و دنبال یه کلوخ کوچیک می گشتم . پرت کردم طرفش دو تا سه تا پشت سرهم .. -برو گمشو عوضی .. برو بیرون .. فرار را بر قرار ترجیح داد .. واسه چی داره مسخره ام می کنه . یه روز بهم میگه بوی بد میدی . یه روز میگه دوستم داره . من که دوستش ندارم ولی به خاطر حرفاش تا صبح خوابم نبرد . بهم گفته که یه حسی بهش میدم . من که همش خیطش می کنم . دروغگوی هوسباز . نمی دونم چرا می خواستم بازم به چرندیاتش گوش بدم ببینم بالاخره هدفش چیه .روز بعد  عطرمو از تو گنجه در آورده گذاشتم توی جیب مانتوم و توراه خودمو خوشبو کردم . دیگه پشت سرمو هم نگاه نکردم که فراریش بدم . با این که علاقه ای بهش نداشتم دوست داشتم ببینم چیکار می کنه . پیداش نشد . دلم می خواست وقتی درو باز می کنم اونو اونجا ببینم بازم نبود . حوصله میوه چینی رو نداشتم . دلم می خواست بازم اونو ببندم به فحش دلم خنک شه . پسره پررو دختر باز ولی اون منو کاشته بود . حتما رفته شهر با یکی قرار داشته . به من گفته عاشقمه . چه مسخره . تازه راستشو گفته باشه واسم چه اهمیتی داره .. صدای کوفته شدن یه چیزی رو به در می شنیدم .. یه لحظه لبخند و تبسم رو لبام نشست و به صورتم گل انداخت ولی خونسردی خودمو حفظ کردم . -تو نمی خوای دست از سرم برداری ;/;-دیدی پسر خوبی شدم ;/; حالا دیگه در می زنم . -بیا داخل به شرطی که حرفای الکی از عشق و عاشقی نزنی -باشه حرفای راستکی از عاشقی می زنم . -از جون من چی می خوای -تو رو بنفشه -هنوز پات وارد باغ نشده داری از این حرفا می زنی ;/; -صبر کن بیام داخل بیشتر میگم . درو بست و این بار من خواستم که باهاش حرف بزنم و بهش بگم که دروغاشو باور ندارم -مرتضی من نمی تونم حرفاتو باور کنم . مشتی دروغه . دروغی که خودتم باورش نداری . دنیای من و تو فرق می کنه . نگاه کن داری تو محله ما کاخ می سازین . تمام خونه ها رو کنار هم بذاری به اندازه قیمت خونه شما نمیشه . بس کن . با این حرفات فریبم نده . -ببین این خونه ها چند تا میشه . پنجاه تا ;/; صد تا ;/; .. ولی من اگه تمام دخترای دنیا رو کنار هم بذارم بنفشه من نمیشه . -چیه حالا دلتو زدن ;/; حالا که با همه تفریح کردی ;/; -بنفشه این جوری در مورد من قضاوت نکن . چرا میگی من باهاشون تفریح کردم . تو دیدی ;/; آره من با خیلی ها رفتم بیرون . ولی با هیشکدومشون اون رابطه ای رو که تو و مرضیه فکر می کنین نداشتم . -بس کن یه دحتر نا کجا آبادی که بوی شیر دوشیده گاو رو میده هر چقدر هم که زیبا ونجیب باشه چه ارزشی برات داره . -اینو تو نباید ازم بپرسی . اینو من خودم باید از خودم بپرسم . تو نمی دونی نیاز یک مرد رو . همه چی فقط هوس نیست . همیشه حق با تو نیست . حق  اون چیزی نیست که دیده میشه . تو هرچی از دهنت در میاد بهم میگی . من می دونم چرا . می دونم . چون فکر می کنی نمی تونم عاشقت باشم . نمی تونم دوستت داشته باشم . .. حس می کردم که با این حرفاش تپش قلبم بیشتر و سریعتر شده ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم و خونسرد نشون بدم -فرض می کنیم تو درست بگی . دوستم داری عاشقمی . نباید این قدر خود خواه باشی . باید بدونی که طرفت هم حق انتخاب کردن داره . حق داره که قبولت کنه یا نه . چون سرمایه داری چون خوش قیافه ای کافیه ;/; دل منم باید بپذیره .-یعنی تو دوستم نداری ;/; نمی تونی داشته باشی ;/; ولی من از نگات یه چیز دیگه ای حس می کردم . -ازبس که مغروری . فکر می کنی هرچی رو که می خوای می تونی به سادگی به چنگ بیاری . -تو این طور فکر می کنی ;/; -آره مرتضی دلم می خواست بمونه و واسم حرف بزنه . بازم بگه دوستم داره . اون قدر بگه تا باورم شه . تا گوشم پر شه و دلم باور کنه که دوستم داره . اون قبل از این که خودم متوجه شم که چقدر دوستش دارم متوجه نگام شده بود ولی نمی خواستم بهش بگم که درست فهمیدی .. من رنجوندمش . قهر کرد و برگشت تهرون . مادر و خواهرش موندن وقتی داشت می رفت بهم گفت خیلی مغروری . خیلی . … راست می گفت . حالا این من بودم که بهش فکر می کردم . فکر نمی کردم منی که یه روز سایه اونو با تیر می زدم و دلم می خواست کله شو بکنم این جور منتظرش باشم . گاهی به انتهای شیب خاکی کنار خونه مون که چسبیده به جاده اصلی هراز بود نگاه می کردم تا ببینم که آیا یه دفعه با یه دور تند میاد بالا یا نه ;/;  همه جا سایه ای از اونو می دیدم . وقتی بهم گفت با بقیه فرق دارم راستش احساس غرور کردم . حتما حالا بازم با دخترای دیگه داره خوش می گذرونه . ولی اون که اینو نگفته بود . به ستاره های آسمون که نگاه می کردم اونو وسطشون می دیدم . وقتی که به دماوند سفید و استوارنگاه می کردم زیبایی عشقو می دیدم . همه جا بوی اونو حس می کردم . دلم می خواست بازم بیاد و برام حرفای قشنگ بزنه . منو با بوی طبیعی طبیعت بخواد . بابوی هیمه های عشق .. با صداقت و نجابتی که خودش می گفت ولی من اونو رنجونده بودم . اون بر گشت ولی با یه دختر خیلی خوشگل و ناز . هرچند خیلی میکاپ کرده بود . بوی عطرش  از بیست متری احساس می شد . وای نیسادم . نمی دونستم به کدوم طرف فرار کنم . اون چرا دوست دخترشو اینجا آورده . چقدر تحقیر شده بودم . رفتم سر باغ . یه گوشه ای نشسته و زار زار گریه می کردم . من عاشق شده بودم . منم حق داشتم که یکی رو دوست داشته باشم . اشتباه از من بود . .. صدای در شنیدم .. اون دیوونه بود . نمی خواستم درو باز کنم ولی پاهام به سوی در کشیده شد . اشکامو پاک کردم . می خواستم هر چی فحشه تودنیا نثارش کنم . -چیه ناراحتی بنفشه . -راستش دیدم دوباره سر و کله ات پیدا شد ناراحت شدم . دوست دختر جدیدت هم مبارکت باشه -پس واسه همین ناراحتی -نه واسه چی .. خیال کردی تو کی هستی . دیوونه عوضی . بی شعور . میای میگی دوستم داری عاشقمی . میری با یکی دیگه .. -آخه تو دوستم نداشتی . تو گفتی عاشقم نیستی . منو دوست نداشتی و نداری . مگه غیر از اینه . -چرا نمی فهمی . من مث تو نبودم که هر روز با یکی باشم . هر روز به یکی دل ببندم -حرف تو دهنم نذار . اونا دوستم بودن . عشقم نبودن -خود خواه اگه منم صد تا از این دوستا می داشتم با صد تا پسر دوست بودم تو میومدی و بهم می گفتی که عاشقمی ;/; چرا قلبمو به بازی گرفتی . احساساتمو به بازی گرفتی . چرا گفتی دوستم داری . من که دست مرد غریبه ای تا حالا بهم نخورده . با هیچ پسری دوست نبودم . تو از غرور یه دختر یه زن چی می دونی . همین که وقتی بهش گفتی دوستش داری فوری خود شو بندازه تو بغلت ;/; من از اوناش نبودم و نخواهم بود .-واسه همینه که دوستت دارم عاشقتم . -نه تو منو دوست نداری .  . در ساک دستی کوچیکشو باز کرد و یه کادو پیچ شده ای رو تحویلم داد و گفت بیا بازش کن ببین خوشت میاد ;/; فکر کنم هیکلت به اون دختره که همرام بوده بخوره . با هم رفتیم برات اینو خریدیم . هدیه رو پرتش کردم -نکن خرابش می کنی .. خدا رو شکر داغون نشده . یه پیراهن صورتی خوشرنگ بود . -بنفشه من عاشقتم . -برو عاشق همون دوست دخترت باش که دو تایی تون دارین مسخره ام می کنین . -می خوام یه چیزی رو بهت بگم . دو چیزو . دو چیز . شرط داره . به شرطی که بهم بگی دوستم داری . عاشقمی . دلم شکست وقتی پریروز منو از خودت روندی . بگو دوستم داری .-نه ندارم . ازت بدم میاد . اگه عاشقم بودی نمی رفتی به همین زودی تلافی نمی کردی . -حالا بنفشه اگه یکی از اون دو تا خبرو بهت بدم تو بهم میگی دوستم داری ; /;عاشقمی ;/; چرا این قدر اذیتم می کنی ;/; اون دختری که همرام دیدی دختر خاله امه -پس دوست دختر جدیدت فامیلته . -اون شوهر داره و عاشقشه . قراره امشب بیاد اینجا . به اتفاق چند تا از فامیلای دیگه ام که هوایی عوض کنن . بنفشه بهم نمیگی دوستم داری ;/; حداقل دستتو بهم بده .. انگاری دنیا رو بهم داده باشن . دیوونه وقتی که فهمید من حساسیت دارم و بر داشت بد کردم از ضعف من استفاده کرد . -بنفشه قشنگم تو که داری می خندی . این خنده ها خنده های عشقه ..-تو از کجا می دونی مرتضی مگه  از این خنده ها زیاد دیدی -نه اولین باره که می بینم . چون با بقیه فرق می کنه .-ببینم خبر دوم چی بود . چی می خواستی بگی ;/; -تا تو اون چیزی رو که تو قلبته و توی نگاهته بهم نگفتی من بهت نمیگم . -بگو تو رو خدا اذیتم نکن . بازم قهر می کنم . -تو حالا می دونی که نازت خریدار داره این حرفا رو می زنی  -من روم نمیشه آخه عادت ندارم . تو دوباره بگو .. -بنفشه من دوستت دارم عاشقتم تا فردا صبح همین جا زیر گوشت می خونم .. سرمو انداختم پایین در حالی که صورتم سرخ شده بود گفتم منم دوستت دارم . منم عاشقتم ولی می دونم می دونم هیچوقت بهم نمی رسیم . دنیای من و تو فرق می کنه . خونواده ات رضایت نمیدن . -این قدر زود قضاوت نکن . ببین از این پیرهنی که برات گرفتم خوشت میاد ;/; -اینجا وسط باغ بپوشم ;/; -یه چیز دیگه هم واست گرفتم یه جعبه کوچولوی جواهر نشون در آورد و داد دستم ببین خوشت میاد یکی دیگه هم از جیبش در آورد و گفت اینو برای خودم گرفتم بهت بر نخوره چون می خواستم سورپرایز شه . امشب شب نامزدی منه یعنی بله برون و خواستگاری . همه نگرانن جواب تو چیه . وگرنه ما که کلا موافقیم .. -مسخره ام می کنی ;/; -عزیزم مگه تو چته .. البته بهت بر نخوره ها . ناراحت نشو من انگشتر دامادو خریدم . اگه بابات خواست پول حلقه یا نشون منو بده ازش می گیرم  که بهش بر نخوره .  در حالی که از خوشحالی گریه می کردم گفتم خیلی اذیتت کردم نه ;/; -ولی به آخرش می ارزید . دیدم یه جوری نگام می کنه .. اونو زیباتر و ساده تر از همیشه دیدم . حس کردم که به جای سیزده سال هزاران ساله که می شناسمش . دیگه برام بیگانه نبود .اون بیگانه ای نبود که بخواد با یه خطبه عربی برام آشنا شه . خودمو انداختم تو بغلش .. نمی تونستم حرفی بزنم .. اشکامو پاک می کرد و می گفت دوستت دارم بنفشه . گل قشنگ من .. -مرتضی منو ببخش دوستت دارم .. نمی دونم چی شد که لبهامون رفت رو هم . از اون لحظه به بعد خودمو متعلق به اون دونستم . چقدر از بوی عطر ملایم مردونه اش خوشم میومد . دلم نمی خواست از آغوشش جدا شم . وسطای باغ بودیم و داشتیم میوه می خوردیم که دستشو گذاشت داخل ساک و یه بسته کوچولو دیگه هم در آورد -این چیه -اینم یه عطر زنانه خیلی ملایم و خوشبو که امشب دیگه متمدن بشی .. -یعنی حالا این قدر فناتیک هستم ;/; صبر کن ببینم  اگه پشت گوشتو دیدی بله امشب منو می شنوی . چند تیکه کلوخ گرفتم و من بدو و اون بدو .. پایان … نویسنده … ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها