داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

اولین عشق , آخرین عشق 5

انگاری یادمون رفته بود سال پیش چه دسته گلی به آب داده بودیم در هر حال پس از برگشتن شهره و مادرش به تهران من سرگرم امتحانات ترم آخر بودم و برای دوره تخصصی درس می خوندم برای همین بااسترس کمتر برای شهره تلفن می زدم و یکی دو بارم که تماس گرفتم نمی دونم چرا گوشی را برنمیداشتن .  مادرم اولش می گفت رفتن مشهد اما اونها هیچوقت بیشتر ازروز مشهد نمی موندن . در هر صورت افکارمو متمرکز کردم که این دوران طی شه و با خوشحالی به تهران برگردم وقتیکه مطلع شدم دیگه لازم نیست در شیراز ادامه تحصیل بدم و چند سال بعدی رو همین تهرون در نزدیکی عشق نازنینم شهره خواهم بود از خوشحالی بال درآورده و تمامی دنیا را زیر پای خودم  می دیدم من و فرشته با هم به تهرون اومدیم خونه عموش اینها اوایل خیابان آزادی و مجاور خیابان انقلاب بود فاصله زیادی با دانشگاه تهران نداشته هر دو با کلی هدیه و نقل و نبات راهی مقصد شدیم شماره موبایل همدیگه رو که داشتیم منم با شوق و ذوق می رفتم تا این خبر خوش رو به خانواده بدم تلفنی چیزی نگفتم می خواستم برای اولین بار خودم رو در رو بگم و این سورپرایزتر بشه همین چند روزی با شهره ازدواج می کنم خیالم جمع میشه از سالگی تا الان که سالمه بهش چسبیدم دیگه بسه دیگه باید الان زنم بشه باید برام یک دو جین بچه بیاره واااااااای اگه بدونه مریضهام بعدا همه زن هستن و من باید زنها رو جراحی کنم اونوقت چی میشه ;/; نه حتما درک میکنه که حساب پزشک و مریض جدای از این حرف و خیالاته دیگه فرهنگش تا این حد ضعیف نیست که .  بنده زن ذلیل اول در خونه شهره اینها رو زدم تا خبر خوش رو بهش بدم اماااااااا کسی درو باز نکرد یعنی چی هنوز مشهدن ;;/;; نه شایدم بیرون رفته باشن ;/; با همان خرت و پرت و هدیه و کادو کمی خیابونها رو گشتم و تا نزدیکی توپخونه و لاله زارم رفتم یکی دو ساعت بعد دوباره در زدم نخیر شهره اینها درو باز نمی کردند نخیر ولش کن با آنکه کلید داشتم ولی شاعرانه تر عمل کرده و در خونه خودمون رو زدم پدر مادر و خواهرم جیران که دیپلمه بیکار بود و توی خونه منتظر شوهر به استقبالم آمدند کلی از دیدنم خوشحال شدند مادر که پنج دقیقه تمام همینطور منو می بوسید و قربون صدقه ام می رفت من حواسم جای دیگه بود مدام مثل گربه ای که بچه اشو گم کرده باشد پای دیوار مشترکمان قدم رو کرده نگهبانی می دادم منتظر صدای باز شدن در خونه  محبوبه ام بودم تا به طرفش  بدوم و بگم همسر آینده ات از این پس در دانشگاه تهران درس خواهد خواند تا به او بگم که این بار دیگه  ازدواج می کنیم .  ساعتها گذشت من همچنان چشم به راه بودم همه بر و بر نگاهم می کردند منتظر بودند که بغل دستی چیزی به من بگه  دیواری کوتاهتر از دیوار پدر پیدا نکرده و انداختند گردن او ن که منواز واقعه ای تلخ مطلع کنه  دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. – زود باشین منو کشتین مرده ;/; عروسی کرده ;/; پشت به دیوار و پا دراز بر روی زمین و چشم به سقف دوخته به حرفهای پدر گوش می دادم خلاصه مطلب اینکه در این دو ماهی که من از شهر و دیارم خبر نداشتم پدر شهره از نظر مغزی دچار مشکل شده قسمتی از بدنش از کار میفته  و پزشکان تشخیص میدن  که باید عمل جراحی حساسی روی مغزش صورت بگیره که امکاناتش در اینجا نیست و تازه شایدم این عمل برایش خطرناک باشه  این بسته به تشخیص پزشک مربوطه است که چنین عملی روانجام بده  یا نه حتی به اونااعزام به انگلیس یا امریکا را پیشنهاد دادند اما آن زمان هزینه رفت و برگشت و جراحی بالغ بر هفتاد میلیون تومان میشد خانواده های ما هر چه پول و پله برای عروسی ما و هزینه های مربط به اون و سایر پس اندازها را کنار گذاشتند بیشتر از میلیون تومان نشد مجبور شدند خونه را خیلی کمتر از قیمت اصلی چیزی حدود هشتاد میلیون به بساز و بفروشها بفروشند و با پول اون برای درمان پدر شهره به انگلیس برن در عصر اینترنت و ماهواره هنوز یک تلفن خشک و خالی هم نزدن  ;/; نگرانی داشت منو می کشت راستش از اینکه خبر مردن یا عروسی کردن شهره رو نشنیده بودم بازم جای شکرش باقی بود ولی این دختره کجا می تونست باشه ;/; اونکه اینقدر بی فکر نبود پ روزها از پی هم می گذشتند و من همچنان چشم به راه بودم با صدای شنیدن هر زنگ تلفنی با صدای زنگ در تمام روز پای دیوار می نشستم شانس آورده بودم که کلاسها چند ماه دیگه شروع میشد وگرنه وسط زمین نرفته اوت بودم در این مدت دکتر فرشته هم به هوای من به شیراز و نزد خانواده اش برنگشت البته هر چند وقت درمیان یک سرکی بهشون می زد ولی یک چیزهایی رو بهونه کرد تا ازم دور نباشه عاقبت خانواده تصمیم گرفت برای دعا و نذر و نیاز به پابوس امام رضا برن من قصد داشتم خونه دار باشم اما گفتند اتفاقا تو یکی حتما باید بیایی قرار شد دختر دایی نازنین با برادر کوچکترش ناصر بیان و خونه دار باشن اصلا از این دختره خوشم نمیومد در هر حال با سلام و صلوات رفتیم و یک هفته ای را دعا کردیم وقتیکه برگشتیم نازنین را خیلی خوشحال دیدیم .  من یکی فکر کردم حتما از شهره خبری شده.- چقدر ساده ای جاوید الان داره توی خارج با یکی دیگه کیف میکنه دنیای اونورروو دیده مگه مرض داره بیاد ;/; تو اونهایی رو که دوستت دارن منو که واقعا عاشقتم نمی بینی عشق اون بی حیا چشمهات رو کور کرده واااااااییییییی دیگه حالیم نشد چیکار میکنم تمام نیرویم را در کف دست راستم جمع کرده و آنچنان سیلی محکمی بر گونه چپ نازنین نواختم که تا چند ساعت اثرش پاک نشد های های می گریست منم که حوصله انتقاد و تشرهای پدر و مادرم را نداشتم از خونه خارج شدم اون موقع ها تازه موبایل به بازار اومده بود و شاید هر صد نفر دو سه نفرم نداشتند اما من و فرشته ناسلامتی دکتر شده بودیم و برای ما واجب بود فرشته به موبایلم زنگ زد با آنکه حوصله او نو هم نداشتم اما برای آنکه سنگ صبوری داشته باشم قبول کردم که به دیدنش برم البته در میدان انقلاب هم دیگه رو دیدیم و در مسیر دانشگاه تهران به قدم زدن پرداختیم.- فرشته تو چی فکر میکنی به نظرت شهره به من خیانت کرده با یکی دیگه سرگرمه ;/; – من اینطور فکر نمی کنم اون دختری که من توی شیراز دیدم داشت با نگاهش بمن شلیک میکرد من همچین فکری نمیکنم . حرفهای فرشته دلگرمم می کرد می دونستم با تمام وجود عاشق منه می دونستم که اگر شهره برنگرده  می تونه  خوشحال باشه  ولی اینطور نشان نمی داد هرگز نمی خواست به خاطر خودش از دیگری بد بگه  آخ خدااااااا شهره برنگشت و من مثل دیوونه ها شده بودم به در و دیوار نگاه می کردم کارم شده بود پای دیوار حیاط نشستن هنوز خراشهایی را که بر آجرها داده بودم تازه نشون می دادند . گاه آنقدر منتظر بر پای دیوار می نشستم که همونجا خوابم می برد چند نفری منو به زور به اتاق می بردند این فرشته بود که همچون یک فرشته به من کمک می کرد و تنها با نگاهش جرات می کرد که بمن بگه  دوستم داره . مدام پرت و پلا میگفتم به دیگران اشاره زده اونا رو پای دیوار کشونده آجرهای شکسته و زخمی را به اونا نشون داده می گفتم از همین جا بود همین طرف بود که می رفتم بالا . شهره جونم رو می دیدم . برم شاید الان منتظرم باشه در حال بالا رفتن از دیوار به زور پایینم می کشیدند چیزی بین ناراحتی اعصاب و بیماری افسردگی به سراغم اومده بود وقتی روان پزشک در ابتدای صحبت و مشاوره از من پرسید توی ضمیر خودت سایه هایی می بینی که در حال تعقیبت باشند ;/; در جواب می گفتم آره سایه اونو میبینم همه جا اونو می بینم که داره دنبالم میاد ولی نیست تنهام گذاشته من اونو میخوام از بچگی باهاش بودم همه چیزم بود به خاطر اون بود که خودمو تا امروز سالم نگه داشتم یکدفعه قاطی کرده و از مسائل سکسی برای دکتر حرف می زدم . روان پزشک با این چرخشهای من متوجه وضعیتم شد و داروهایی برام تجویز کرد به توصیه او بخاطر اهمیتی که خانواده به سلامتی ام می دادند تصمیم گرفتند خانه را بفروشند بازم دلشون طاقت نیاورد و دو ماهی صبر کردند تا شاید خبری از گمشدگان بشه که نشد…  ادامه دارد…نویسنده …ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها