داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

انتقام میسترس 38

دیدم یه زنی اومد جلو با وزنی حدود هفتاد کیلو و قدی بلند .. اون مرد ها هم یه دو سه نفریشون منو به محاصره خودشون در آوردند -ببینم پسرا من جنسا رو آوردم . گروگان کجاست .. دیدم یکیشون که اسمش جاسم بوده با انگشتاش داره صورتمو نوازش می کنه . چندشم شده بود ولی مجبور بودم تحمل کنم . حدس زدم که در میون این چند نفر همین جاسم خان باید سر دسته اونا باشه . می تونستم اونو گروگان بگیرم ولی نمی شد ریسک کرد . شاید اشتباه می کردم . -یک شرط دیگه هم داره جیگر .. -چیه .. -می خوام جیگرت رو بخورم .. می خواست باهام حال کنه .. -ببین مرد باید به قولش پای بند باشه . درسته که ما قاچاقچی هستیم . ولی پیرو مرام خاصی هم هستیم و باید که به این اصول اهمیت بدیم . همین جور بر و بر نگام می کردند . انگاری چیزی از حرفامو نمی فهمیدند . من که زیاد هم کلاس بالا صحبت نمی کردم ولی انگاری سوادشون نمی رسید . جاسم و دو نفر دیگه که اسمشون بود جابر و آتیلا اومده بودند طرف من . قیافه هاشون همه مسخره بود .. در مقابل زن ضعف داشتند ولی در این مورد که بخوان مخفی گاه بهزاد رو نشونم بدن خیلی زرنگ بودند . حدس زدم که عشق من نباید این دور و برا باشه . حداقل در اون فضایی که ما در این لحظات در اونجا بودیم نبود .هرچی خواستند بیان طرف من نذاشتم .. -آقایون من به هر سه تاتون حال میدم ولی با همه تون حال می کنم . دستمو گذاشتم رو موهای جاسم . اونو به طرف بالا کشیدم . تا رفت اعتراض کنه کف دستمو گذاشتم رو شلوارش و کیرشو به چنگ خودم در آوردم و از همون داخل شلوار طوری فشارش گرفتم که جیغش رفت به آسمون . ولی کیف می کرد از این که من دارم این جوری بهش حال میدم و اینو واسه خودش یه چراغ سبز می دید .. صنوبر هم اونجا وایساده بود و ما رو نگاه می کرد . رفتم طرفش … ببینم تو هم خیلی خوشگلی ها .. حیف این مردا که قدرت رو نمی دونن و می خوان که برن به یک زن دیگه بچسبن . .. صنوبر با خشم به من نگاه می کرد . عین درخت صنوبر,  شاخ و شمشاد ایستاده بود . جابر : خانوم خوشگله این صنوبر رو این جوری نگاه نکن . ما مردا همه رو حریفه .. -اگه این طوره پس گروگان رو زود تر آزادش کنین ا ز شر منم خلاص شین . این صنوبر خانوم خوشش نمیاد که من اینجا باشم . من دلم می خواد با شما سه تا مرد حال کنم . شما رو ببندم به جایی و به تن لختتون دست بزنم . مردا طوری سست و کف کرده نشون می دادند که قبول کردند همچین کاری رو انجام بدن ولی دیدم پنجه هایی قوی پس گردن من قرار گرفت . اون دست صنوبر بود . -من بهت اجازه نمیدم که این بر خورد رو با مردای اینجا داشته باشی .  نمی دونم چرا یه حسی به من می گفت که احتمال داره صنوبر رئیس این باند باشه . فرقی هم نمی کرد . چون هنوز باند ها و گروههای بزرگ تر مونده بودند . باید اونا رو از درون متلاشی می کردیم و باند ها و گروههای در ار تباط با آنان رو به مرور از کار مینداختیم . -ببینم سر کار کی باشن ;/; من می خوام آقایون رو به به چهار تا ستون اینجا ببندم . ولی اونا که سه تا مرد هستند . ببینم مثل این که تو هوس کردی به عنوان فرد چهارم باشی . اینو که گفتم با کف دستش طوری به پس گردنم فشار آورد که به زمین پرت شدم . حرکتش غافلگیرانه بود . می تونستم در جا جوابشو بدم ولی شرایط طوری بود که باید کمی مدارا می کرد ولی انگاری صنوبر تنش می خارید . اومد پاشو گذاشت رو کمرم ..جاسم : شیما خانوم بهتره سر به سرش نذاری .. -اگه شکستش دادم همه شما رو به بند می کشم . صنوبر با صدای کلفتش گفت اول از همه منو ببند و هر بلایی که دوست داری سرم بیار . -حاضری ;/; پاهاشو از رو کمرم برداشت تا به من فرصت عرض اندام بده . من در همون شرایط هم قادر به شکستش بودم . خودمو بر گردوندم . طاقباز شده بودم . قدش بلند بود . دلم می خواست در همون حالت می کوبوندم به صورتش ولی سخت بود .. با یک جفت پا آنچنان کوبوندم به سینه اش و درجا از جام بلند شدم که چشم همه حاضرین داشت از حدقه در میومد . بهش فرصت دادم تا کمی جون بگیره . -ببینم حالت خوبه صنوبر ;/; -آره خوبم . این بار نعره ای زد و اومد طرفم . کف دستشو خواست بزنه به صورتم که دستشو رو هوا پیچوندم …. ادامه دارد .. نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها