داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

انتقام از دوست متجاوز

از طریق یه دوستامون باهاشون آشنا شده بودیم
خونگرم بودن و با معرفت
از همون اول به دل هم نشستیم
بعد از اولین دورهمی همیشه مارو پایه ثابت مجالس میدونستن و دعوتمون میکردن
به قول خودشون بدون ما خوش نمیگذشت بهشون
بعد از چند وقتی مسافرت شمال چیدیم و همگی راهی شدیم
ویلایی گرفتیم که خیلی شیک و مجهز بود
از شب اولی که رسیدیم شروع کردیم به مشروب خوردن و زدن و رقصیدن
خیلی خوش میگذشت روز دوم وقتی ما مردها توی اب بودیم خانمم با لباس اومد توی آب و شوخی ها شروع شد، که این مسخره بازیا چیه برو بکن لباساتو و از این چرت و پرتا
راست میگفتم یه جورایی اخه خانمها با بیکینی توی اب بودن و فقط خانم من و خواهر خانم یکی از بچه ها لباس کامل داشتن
اون روز گذشت و مدام به هر بهانه ای به خانمم میگفتن مثلا برو چادرتو سرت کن بیا سفره بنداز
مدام با لباس شنا کردنشو به رخمون میکشیدن
یکی از خانمها شلوارکشو کشید پایین و تتوی روی بدنشو نشون داد و گفت نظرتون چیه قشنگه ؟!
ما هم تعریف و به به و چه چه کردیم که سریع گفت کار ارمانه
ارمان شوهر ساناز بود که تتو کار خوبی بود
یهو ارمان گفت اگر خواستی بگو برات بزنم هر مدلی دوست داری
نگار هم جوابشو داد و گفت باید به طرحش فکر کنم
فعلا که قصد زدن ندارم
ولی اصلا فکر خاصی به ذهنمون خطور نمیکرد
اون مسافرت تمام شد و سبک ازادتری داشتیم توی رفت و آمد و دورهمی، پوششها تقریبا ازاد بود من حتی فکر چشم چرونی هم نبودم و به هیچ کس نظری نداشتم
تا اینکه بعد از مدتها دوستی و رفت و آمد نگار ازم خواست به ارمان بگم براش یه طرح رو تتو کنه روی بدنش
طبق مشاوره ای که داد اون طرح کنسل شد و یه تتوی خفن و کامل برای قسمتی از رونش و بازوش و روی سینش انتخاب شد
اولین روز من بودم، روی بازوش کار میکرد
ولی روزهای بعدی به خیال اینکه خانمش و دخترش هم بودن من مشغول کارم بودم
تا اینکه تمام شد و کمی تغییر توی رفتار نگار احساس کردم
ولی اصلا فکرم جای بدی نمیرفت
تا اینکه شکم داشت اذیتم میکرد و یه روز که نگار رفت دوش بگیره گوشیش و چک کردم و چیزایی دیدم که مخم سوت کشید
توی چت واتساپ به ارمان گفته بود هیچ وقت نمیبخشمت و فقط خدارو شکر کن زن و بچت و دوست دارم و نمیخوام زندگیت خراب بشه والا می سپردمت دست ارش که حقتو بزاره کف دستت
ارمانم فقط التماس میکرد که توروخدا جواب بده گوشیتو بیا بیرون ببینمت و گه خوردم نفهمی کردم و برای جبرانش هرکاری بخوای میکنم
دیگه مطمئن شدم چه خبره
زدم بیرون و دو روز نرفتم خونه و گفتم کار بیرون شهری دارم
خیلی داغ کرده بودم
هزارو یک نقشه کشیدم
دیدم هر کاری کنم زندگیم و باید یا توی زندان بگذرونم یا شاید هم پای طناب دار
بد موقعیتی بود، فکرم درست کار نمی کرد
برگشتم خونه و با سوالهای نگار داشت حالم بدتر میشد که چی شده راستشو بگو و از این چیزا چون تابلو بود عصبانیت و خشمم
کاری نکردم و گذاشتم چند روزی بگذره که بسپارمش دست آدمایی که دورم داشتم که بدون مدرک یه بلایی سرش بیارن
که یه اتفاق خیلی پیچیده افتاد
اصلا یادم نبود تولدمه و وقتی از بیرون برمیگشتم خونه یهو با صدای جیغ و سوت و تولدت مبارک شوک شدم
واااای که چه شب گندی بود
خنده های زوری
خشم زیاد و نفرت از آرمان که با خنده دستمو میگرفت که باهاش برقصم
خلاصه اون شب هر طوری بود تمام شد و آرمان فهمید انگار من خیلی قاطیم و غیبش زد چند وقتی
و اتفاق اصلی رخ داد
ساناز بهم اس داد که سلام خوبی داداش کجایی کار واجبت دارم ولی هیچ کس نفهمه پیامت دادم
منم جوابشو دادم و گفت بیا خونه
رفتم دیدم بغلم کرد و زد زیر گریه
نشوندمش و ارومش کردم و توی بغلم ازش پرسیدم ساناز چه خبره دلشوره گرفتم
واقعا هم دلشوره داشتم همش فکر میکردم بویی برده و میخواد قضیه آرمان و نگارو بگه بهم
ولی گفت تورو خدا کمکم کن زندگیم گه شده توش
ارمان خیلی عوضی شده مطمئنم کسی تو زندگیشه
گفتم چی میگی ساناز مطمئنی؟!
گفت اره جان سحر(اسم دخترش بود)
گفتم گریه نکن قربونت برم من هستم و ناز و نوازشش کردم و اروم شد
از بس گریه کرده بود چشماش خون بود و مدام حق حق میکرد
براش اب اوردم و خودم گرفتم لیوانو جلوی دهنش و شروع کرد آب خوردن
گفتم درستش میکنم
ادم شد که شد نشد خودم طلاقتو میگیرم
ساناز با اشک گفت تو این سن طلاق چی !
بدبخت میشم
کجا برم با این سن ؟ خونه بابام !
نمیگن خاک تو سرش؟!
گفتم این چه حرفیه خانوادت میفهمن حق با توئه
من مگه مردم اصلا
میبرمت خونه خودم
یعنی اینقدر بی غیرت شدم نتونم نون تورو بدم
باز بغلم کرد و مدام گریه میکرد و دخترشم از طبقه بالا اومد پایین و اونم گریه و دوتایی تو بغل من
دخترش گفت عمو توروخدا درستش کن یه جوری مامانم دو روزه گریش بند نمیاد
بلندشون کردم و بردم دست و روشونو شستم و گفتم بپوشید بریم بیرون یکم حالتون عوض بشه من خودم درستش میکنم
ساناز شروع کرد جلوم لخت شدن و فقط شرت و سوتین تنش بود و با حق حق لباس عوض میپوشید
یهو برای عوض شدن جو گفتم بابا بزار طلاقتو بگیرم بعد جلو من خودنمایی کن که بگیرمت
اونم با لبخند و خنده قاطی با حق زدن گفت خفه شو اشغال حالا من حواسم نیست حالم بده تو کثافت چرا روتو اونور نمیکنی عوضی
گفتم مگه خرم مگه چند بار این منظره قسمتم میشه
دیدم سحر اومد و لباس پوشیده و شلخته گفت اماده شد مامانم؟
گفتم موقع رسیدن بود حالا ؟! خر مگس
یهو اونم زد زیر خنده و گفت نمیشه یه بار تو زندگیت جدی باشی عمو ؟!
خلاصه رفتیم بیرون و از اون روز یه دوستی خیلی شدید بین من و ساناز به وجود اومد
حالا هم باید انتقام نگارو میگرفتم و هم انتقام ساناز
چون میدونستم اصل داستان چیه و فقط نمیتونستم به کسی بگم
هیچی به ذهنم نمی رسید
خیلی موقعیت تخمی بود
چند روزی گذشت و من همش خونه اونا بودم اکثر اوقات
موبایل ساناز زنگ خورد و آرمان گفت چه خبر
اونم عادی ادامه داد به حرف زدنش که روی گوشیم توی نت نوشتم بهش بگو ارش چند روزه میاد دم خونمون هی سراغتو میگیره چرا جوابشو نمیدی؟
ارمان گفت زنگم نزده اصلا و افتاد به اته ته پته
و خداحافظی کرد و قطع کرد
ساناز نگاهای چپ چپ میکرد
پرسید چرا اینو گفتی بهش بگم چیزی شده؟!
گفتم نه همینطوری گفتم
که ساناز پیله شد و مدام میگفت جان نگار راستشو بگو
سحر هم اومد پهلوم ایستاد و با تعجب به منو مادرش نگاه میکرد
اونم گفت عمو توروخدا بگو چیزی شده ؟!
دیگه رد داد مغزم
گفتم واقعا آدم رازداری هستید؟
گفتن اره بگو تورو خدا جونمون به لبمون رسید بغض کرده بودم
با اشکای گوشه چشم گفتم جان عزیزم قسم اگر شما زن و بچش نبودید الان جنازش توی چاه باغم دفن بود
گفتم خدا شاهده اگر نرفته بود گم و گور بشه الان داشتم مردشو میکردم
عصبانیت و اشکامو که دیدن دوتایی فقط نگاهم میکردن متعجب
ساناز گفت ارش چی شده تورو خدا واضح بگو ببینم چه کرده این کسکش بی همه چیز
گفتم با نگار زوری سکس کرده
یهو ساناز محکم زد تو دهن خودش که لبش خون افتاد و شروع کرد با گریه و جیغ و کشیدن موهاش نفرینش کردن و فحشش دادن
سحر هم دستای سانازو میگرفت که خودشو نزنه و گریه میکرد
هر دوتاشون به من نگاه میکردن و من برای اینکه اشکامو نبینن رو به دیوار اشک میریختم
گفتم به هر کی که میپرستید قسم اگر هر کس غیر شما زن و بچش بود اینقدر میکردمتون جلوش که خودش خودشو بکشه
نمیدونم اینو چرا گفتم که سحر بلند شد بغلم کرد گفت تورو خدااااا ببخشید عمو میدونم چی میکشی
توروخدا ببخشید که اون اشغال اینقدر بی شرفه
گفت بخدا هرکاری کنی حق داری هر بلایی سرمون بیاری حق داری ولی به هر چی که اعتقاد داری ما بی خبر بودیم
بغلش کردم منم و چسبیدم بهش گفتم قربونت برم میدونم که نمیدونستید والا من الان اینجا نبودم که کمک مامانت کنم
رفتم سمت خونه
حالم خوش نبود
نگار پرسید چی شده اینقدر داغونی چرا چیزی نمیگی مردم از استرس
منم گفتم هیچ مشکل کاری دارم و خوابیدم بدون حتی خوردن آب
صبح چشمامو باز کردم رفتم یه دوش گرفتم
موهامو از ته تراشیدم ، عادتم بود از بچگی وقتی خراب بود حالم موهامو میتراشیدم
بی اختیار رفتم سمت خونه سانازو سحر
زنگ زدم
بدون هیچ حرفی در باز شد
رفتم داخل سحر بود
اومد صورتشو اونوری کرد و بغلم کرد و سلام کرد گفت ببخشید صورتمو نشستم تازه بیدار شدم بوست نکردم
فکر کنم دیگه میترسید که حتی بخوام بخاطر یه بوس نکردن ساده ناراحت بشم
صورتشو دو دستی گرفتم و زوری اوردمش روبه روم و بغل لبشو بوسیدم گفتم پدرسگ تو فینگیلی خودمی حتی همینقدر پلشت و چرکول
خندید گفت نگو حالا میرم حمام بهم برخورد
رفتم توی آشپزخونه چایی گذاشتم و وسایل صبحانه رو چیدم رو میز
دیدم صدای پا میاد و فهمیدم ساناز داری میاد پایین(خونشون دوبلکس بود)
از در اومد تو و سلام کرد ولی متفاوت گفت سلام عزیز دلم
خیلی بهم چسبید سلامش
خودشو اورد توی بغلم و چسبید بهم و گوششو گذاشت روی سینم و گفت فکر نمیکردم دیگه ببینمت دیشب تا صبح نخوابیدم از فکر رفتنت و ندیدنت
موهاشو چنگ کردم اروم و سرشو اوردم بالا چشمشو بوس کردم گفتم احمقی بسکه
گفتم بدو دوش بگیر تو هم مثل اون دخترت پلشت شدی بس دوش نگرفتی
خیلی غم دار گفت چشم عزیزم
رفت به سمت حمام اتاقش
رفتم سمت اون یکی حمام و زدم به در سحر گفت بله
گفتم زود بیا بیرون یه چیزی بده بخورم مردم گشنگی
حالا من منظورم صبحانه بود اونم فقط برای عوض کردن جو
یهو درو باز کرد با تعجب نگام کرد گفت چیمو بدم عمو بخوری چی میگی؟
یهو متوجه شدم
گفتم خاک بر سرت کنن سحر صبحانه رو میگم پدر سگ حشری
زد زیر خنده و به خودش هرو هر میخندید تو حمام
حتی اومد بیرون نگام میکرد و میخندید منم میگفتم زهر مار اشغال خراب، گل بگیرن اون افکار خرابتو
اونم هی توجیه میکرد که بخدا خودت بد گفتی
یهو در زدی میگی بیا بیرون زود یه چیز بده بخورم
منم گفتم میخوای تلافی کنی منو نشون کردی
یهو یاد جمله دیروزم افتادم
سحر سریع من من کنان گفت وااای ببخشید از دهنم در رفت ببخشید عمو توروخدا
گفتم نه بابااااا بیخیال من مثل تو نیستم که من میدونم منظورت چیه
صدای پای دوباره ساناز اومد ولی صدای فحشاش بیشتر از صدای پاش بود
بلند شدم پرسیدم چی شده
گفت هیچ کسکش حمام بودم اس داده همه چی اونجا اکیه چیزی نیاز ندارید
دوباره فحش میداد بهش
عصبی شدم
گفتم حرف این کسکشو نزن بیا بشیم صبحانه بخور
مشغول خوردن و حرف زدن شدیم
ساناز پرسید به چی میخندیدید که داستانو تعریف کردم با اب و تاب و سحر مدام میگفت وااای دروغ میگه عمو نگوووو باورش میشه
سانازم میخندید بهش می گفت خاک تو سر منحرفت کنن دختر
مگه هرکی گفت یه چیز بده بخوریم باید به خوردنیای خودت فکر کنی ؟!
مدام حرفای این سبکی میشد و میخندیدیم
ولی جالب بود من حتی تحریک هم نشده بودم و عادی بودم و شق هم نکرده بودم
ساناز پرسید جایی کاری داری؟
جواب دادم نه کار که دارم البته ولی اعصابشو ندارم
گفت بریم اتاق من یکم حرف بزنیم
قبول کردم و رفتیم بالا نشستیم لب تخت
ساناز گفت چیکار کنم آروم بشی
تو فقط آروم شو بخدا هر چی بگی من همون کارو میکنم
بخدا بگی میخوام حتی بکنمت همین الان لخت میشم و هیچی نمیگم ولی بدونم تو آروم گرفته دلت
نگاش کردم گفتم احمق عصبی بودم اونارو دیروز گفتم تو عقل نداری
دیوونه ای ؟!
گفت میدونم ولی اینم میدونم انتقام گرفتنت ارومت میکنه من خودم وقتی فهمیدم یه خبراییه و شک کردم دوست دختر داشته باشه زد به سرم حالا که نمیتونم طلاق بگیرم برم مثل خودش خراب بازی در بیارم و به تموم فامیل بدم
خندم گرفت، با خنده گفتم الکی گردن اون ننداز میخوای بری بدی
اونم نیش خند زد و گفت هر کاریت کنن مسخره ای همیشه
من دارم جدی صحبت میکنم تو هی منو مسخره میکنی
سریع گفتم یعنی داری جدی میگی بکنمت و لبخندمو ادامه دادم
دیدم نگاه کرد تو چشمام گفت اره بخدا، من میفهممت میدونم تا انتقام نگیری نمیگذری ولی یکم فکر سحر باش و به ایندش فکر کن ، ارمان دیگه الان ترسیده و حتی جرعت نداره برگرده خونه خودش
بلایی سرش در بیاری و شکایت کنی ما بدبخت میشیم من روی اینو ندارم خانوادم بفهمن چیزی
حتی روم نمیشه تو چشمای نگار نگاه کنم
گفتم نترس نگار نمیدونه ما میدونیم من یواشکی چت هاشو خوندم که داشت فحشش میداد
اشغال زوری کارشو کرده
لبه تخت نشسته بودم و دستام کمی عقب تر از بدنم روی تخت بود و یه حالت نیم خیزی رو به عقب نشسته بودم
پا شد دامنشو یکم داد بالا و امد روی پاهام نشست
دقیقا کسش و گذاشت بالای کیرم و نزدیک شکمم
خم شد روم و گفت من میخوام انتقام بگیرم
چشمام گرد شد
نمیدونستم چی بگم و چکار کنم
نا خواسته جمله ای روی زبونم نقش بست
جوابشو اینطور دادم: من اگر بخوام با تو کاری هم بکنم ترجیح میدم به خاطر دوست داشتنم باشه نه انتقامم
پرسید دوستم داری واقعا ؟!
دستامو برداشتم و رفتم سمتش و سینه به سینه شدیم ، از پشت کمرشو به سمت خودم فشار دادم دهنمو نزدیک گوشش کردم گفتم ساناز عاشقتم
لب تو لب شدیم
در باز بود
ساناز فقط یه دامن و یه تاپ دو بندی تنش بود
ازم پرسید چرا موهاتو زدی اینطوری دوست ندارم
منم جواب دادم: ولی تو موهاشو زدی من دوست دارم
ساناز گفت موهاشو از کجا دیدی تو ؟
جواب دادم نمیفهمی چسبیده به شکمم و خیسیش لوت داد همون اول، اخه تیشرتم یکم رفته بود بالا و اونم یه جورایی نصفه چسبیده بود به شکمم
پنبه بود لامصب
هنوز هیچی نشده دستمو کردم زیر دامنش و کردم بین بدنم و کسش
خیس خیس بود
اه کشید گفت ناشی یکن بهم ور برو حشری شم
خندم گرفت دست خیسمو اوردم بیرون کشیدم رو لبش بعد همون لباشو خوردم و وسطش گفتم حشری تر از اینم مگه میشی!
تیشرتمو داد بالا و درش اورد
تاپ خودشم کند
با سنگینی بدنش منو خوابوند روی تخت
مشغول میمی خوردن شدم ساناز یه خانم ۱۷۵ سانتی بود با حدود ۸۰ کیلو وزن، کون قلمبه نررررررم
سینه های ۸۰
سفید مثل برف
کیرم از شدت سفت شدن درد گرفته بود
دست کردم تو پهلوش و چرخوندمش به بغل
افتادم روش و خودم و نشسته کردم و شروع کردم باز کردن دکمه های شلوارم
ساناز فقط نفس نفس میزد و کمکم میکرد زودتر بکنم، از روش بلند شدم که شلوارمو بکنم
اومد دامنشو بکنه گفتم نکن
ترسید پرسید چرا ؟
گفتم سری اخرت باشه خودت لخت میشیا
خندید گفت احمق ترسوندیم
دامنشو دادم بالا و باور کنید فقط حدود نیم ساعت کس و کونشو میخوردم
انقدر کونش تمیز بود زبونمو میکردم تو کونش و اون داخل میچرخوندم
نبض سوراخ کونش که زبونمو فشار میداد میفهمیدم داره به ارگاسم میرسه
فهمیدم خیلی بهش حال داده
پرسیدم تا حالا کونتو زبون توش کرده بودن
گفت نه کشتیم بسمه مردم جرم دادی تورو جان ساناز بیا بکن تو کسم کبود شد کس و کونم درد گرفته بس مکیدیش
اخه دست خودمم نبود واقعا خیلی خوشگل و ناز بود و تمیز
ندیده بودم تو زندگیم اینقدر خوش کس و کون
رفتم روش و بدون حتی دست زدن به کیرم به محض اینکه رسید سر کیرم به کسش لیز خورد خودش رفت توی سوراخ کسش و منم تا تهش فرو کردم
جمع کرد خودشو و یه آه بلند همراه جیغ نرم کشید
شروع کردم کوبیدن و عقب جلو کردن
به ۵۰ تا لک زدن نرسیده بود که ابم اومد و ریختم رو شکمش
کیرم اومد یکم شل بشه ولی تعجبی دوباره مثل اول شق شق شد
با شرتم خشکش کردم و دوباره کردم توش
اینبار دیگه قرار نبود زود ابم بیاد
اینقدر کردمش که جیغ میزد
وارونش کردم و از پشت کردم تو کسش
محکم میکوبیدم
با صدای اه و ناله و جیغ های آروم و سکسی با دستش سعی داشت از داخل شدن کل کیرم جلوگیری کنه
ولی فایده نداشت
وحشی شده بودم
دستشو گرفتم و موهای بلند شو با اون دستم
انگار اسب مسابقه سوار بودم
فقط میکوبیدم تو کسش و موهاشو میکشیدم
گفتم اروم ساناز سحر فهمید صداتو که
بلند گفت بفهمه بزار ببینه اصلا
باید بدونه که اون کسکش دیگه صاحب این کس نیست
سرمو برگردوندم دیدم سحر یه دفعه سرشو کشید عقب از پشت چهارچوب در
حشری تر شدم
کشیدم بیرون بکنم تو کونش یهو خودشو مچاله کرد و گفت نه تورو خدا کیرت خیلی بزرگه اصلا نمیتونم
جان ساناز بیخیال عقب شو
قبول کردم و طاق بازش کردم
کردم تو کسش و لباشو میخوردم
رفتم سمت گوشش
لاله گوشش و میخوردم و میکردم
کسش با اینکه داشت میخشکید یهو انگار از اول شارژ شد فهمیدم روی گوشش حساسه
میکردمشو بهش میگفتم تو دیگه کس منی باید جلو شوهرت بدی بکنم
میگفت باشه میدم بخدا میدم
یکم اومدم عقب و با صدای بلند گفتم ساناز و سحر دیگه کسای منن فهمیدی
یهو گفت چشم عزیزم
و ابش اومد و شروع کرد مثل مار پیچیدن و یه جورایی جیغ و داد زدن و ملافه رو تختی رو چنگ زدن
جوری اورگاسم شد که منم از فشار تنگ شدن سوراخ کسش ابم اومد و پاشید تو کسش
چون ساناز توی زمان اورگاسم پاشو انداخت دور کمرم و قفلم کرد و میپیچید به خودش
خلاصه نشد بکشم بیرون ولی چیزی نشد خدارو شکر چون نزدیک تایم ماهانش بود
همونطوری لخت دستشو گرفتم و با بوس و بغل لخت رفتیم پایین که ساناز گفت بزار بپوشیم سحر پایینه گفتم لازم نیست همشو تو چهارچوب در بود سحر یهو گفت وااااای جدی میگی
خاک بر سرم
گفتم چته من جدی گفتم تو و سحر دیگه کسای منید
نگاه متعجبی بهم کرد و با لبخند گفت بی شعور اون بچست بزار یکم بزرگتر بشه
منم خیلی جدی گفتم باشه عزیزم به خاطر تو صبر میکنم
ولی نیم ساعت بعد ازم خواست که کاری به سحر نداشته باشم و اون توی سکس ناخواسته به جملم اوکی داده
منم بوسیدمش و قبول کردم
الان هم بعد ۶ سال هنوز با همیم و دو سالی هست پارتنر لز خانممه و همیشه دارم میکنمشون
همه داستانم برای خانمم تعریف کردم یه روزی از سر عصبانیت به خاطر یک جمله از خانمم
خانمم هم انگار خوشش اومد که ساناز مال خودمون شده و من اینطوری انتقامشو گرفتم
دوستان کل داستان واو به واوش واقعیه جز اسمها
بابت غلطهای املایی هم معذرت
چون توی املا ضعیفم
نویسنده : بی خبر

نوشته: بی خبر

دسته بندی:

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها