داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

آقا رضا وانتی 40

با صداي آب از خواب بيدار شدم. به ساعت نگاه کردم. الان بايد فرزانه سر جلسه آزمون باشه; حتما سحره که اول صبح رفته دوش بگيره. يکساعتي وقت داشتم پتو رو کشيدم روي سرم و دوباره خوابيدم. صداي افتادن يک چيزي به گوشم خورد. گوشامو تيز کردم اما ديگه صدايي نيومد.منم راحت گرفتم خوابيدم.
خونه ما خیلی قدیمی بود. از در ورودي که وارد ميشدي; روبروت يک اتاق خواب بود بعلاوه آشپزخانه. انتهاي آشپزخونه يک در مي خورد به حياط خلوت. روي حياط خلوت رو پوشونده بوديم و آخر حياط خلوت حمام و دستشويي باهم بود. سرويس در نداشت و اگر ميخواستي بري حمام بايد در حياط خلوت رو از داخل قفل مي کردي. جاي حوله و لباسها هم; همون اول روبروي در بود. وقتي ديدم صدايي نيومد دوباره خوابيدم که يکربع بعد متوجه شدم سحر با مشت مي کوبه به ديوار. رفتم پشت در و گفتم: سحر جان چيزي لازم داري; انگار داشت گريه مي کرد.
-اتفاقي افتاده سحر خانم. مشکلي داري;
سحر: آقا رضا پام گير کرده. نمي تونم درش بيارم.
– کجا گير کرده; حواست کجا بود;
سحر: آقا رضا يکدفعه سر خوردم; پام رفت تو سوراخ سنگ دستشويي. الان نميتونم خودمو آزاد کنم.
– ببينم الان نمي توني درو باز کني; لباس تنت هست يا نه;
سحر: نه آقا رضا. داشتم دوش مي گرفتم که اينطوري شد. ميتونيد زنگ بزنيد فرزانه بياد;
– فرزانه رفته برا آزمون رانندگي. بخواد بياد ; دو ساعتي طول مي کشه. من ميتونم از بيرون درو باز کنم. نميتوني خودتو با يه چيزي بپوشوني تا من بيام تو;
سحر: نه آقا رضا اينجا هيچي نيست. حوله ام اون طرفه.
– بذار درو باز کنم. نگاه نمي کنم. حوله ات رو برات ميارم
سحر: نميشه آقا رضا. من هيچي تنم نيست.
خندم گرفته بود. گفتم: چه بهتر!
سحر: الان چطوري مي خواي درو باز کني; از اينطرف قفله!
يدونه کارت تلفن پيدا کردم از فاصله در و چهارچوب ردش کردم و با کمک اون زبونه درو دادم بالا. يک حوله زرد رنگ چهار گوش روبروي من به ديوار آويزون بود. حوله رو برداشتم و اونو تقريبا روبروي صورتم گرفتم و رفتم سمتش تا بندازم رو دوشش. يک قدم که برداشتم; وسوسه شيطان کار خودشو کرد. نتونستم نگاه نکنم. حوله رو آوردم پايين و سحرو ديدم.
لامپ قوي که داخل دستشويي گذاشته بودم; تمام اندامش رو روشن کرده بود. پاي راستش رفته بود تو سوراخ توالت و به خاطر همين پاي چپش رو دولا کرده بود و تکيه اش رو داده بود به ديوار حمام. نيمرخش به طرف من بود.
با دستاش سينه و کسش رو پوشونده بود. بدن کشيده اي داشت و سينه هاي سفيدش اونقدر بزرگ بود که دستاي کوچولوش به زحمت ميتونست; يک قسمت کوچيکش رو بپوشونه. سحر خجالت مي کشيد و سمت مخالف منو نگاه مي کرد. انگار که من لختم و اون نبايد منو ببينه!. چند ثانيه که گذشت; سرشو برگردوند و گفت: پس چي شد آقا رضا. حوله من کو;
به خودم اومدم و گفتم: هيچي. داشتم از ديدن مناظر زيبا لذت مي بردم!.
سريع حوله رو دور سينه و کمرش پيچوند و گفت: نمي دونم کي گفته اين آقا رضا چشم پاکه;. با چشماش داره منو مي خوره!. ترو خدا زودتر پامو آزاد کن داره مي شکنه.
خوشبختانه پاي سحر زخمي نشده بود; فقط چون با سرعت و تحت فشار رفته بود تو; به راحتي در نميومد. مقدار زيادي شامپو ريختم دور پاش و هر طور بود مچ پا رو آزاد کردم. يک صندلي و کيف کمکهاي اوليه رو آوردم . اول پاي سحرو با آب و صابون چند بار شستم و با بتادين ضدعفوني کردم و چند دور باند از نوع کشي دور پاي راستش بستم. حوله اي که دور خودش پيچونده بود خيلي کوتاه بود و به زحمت باسنش رو مي پوشوند. موقعي که روي صندلي نشسته بود مجبور بود حوله رو فشار بده وسط پاهاش تا کسش معلوم نباشه. بلندش کردم و لنگون لنگون تا اطاق خواب بردم. نشوندمش روي تخت و صورتش رو بوسيدم. به سحر گفتم: خدارو شکر زياد صدمه نديدي. اما من دوست دارم خودم لباس تنت کنم!
قبول نمي کرد و مي گفت “تو برو بيرون آقا رضا. دوست ندارم ”
تا حالا هم زيادي تحمل کرده بودم. لبامو گذاشتم روي لباي سحرو شروع کردم به مکيدن. اولش مقاومت مي کرد و سعي ميکرد سرشو برگردونه. ولي خيلي زود رام شد. نقطه ضعف زنها لبشونه. وقتي در مقابلت مقاومت مي کنند کافيه لب رو بذاري رو لب. حداکثر يکدقيقه میتونند مقاومت کنند. سحر هم شروع کرد به همکاري. آتش سحر از من تندتر بود. چند ماهي بود که سکس نداشت و عطش سيري ناپذيري; تمام وجودش رو گرفته بود. حوله رو از دور سينه و کمرش باز کردم و انداختم روي تخت. اونم به سرعت لباسهاي منو درآورد و حالا دو تاييمون لخت لخت; در آغوش هم بوديم. با زبونم گوشها و گردنش رو لمس مي کردم و مي مکيدم.موها; صورت;پيشوني; چشمها وهر جايي که مي تونستم مي بوسيدم.دستم رو روي پوست نرمش سر مي دادم و لذت مي بردم. اومدم پايينتر.سعي مي کردم نوک سينه هامو با نوک سينه هاش ميزان کنم و از گرماي بدنش فيض ببرم. روي دو زانوم نشستم . صورتم درست مقابل سينه هاي بلورينش قرار گرفته بود و من دو دستي سينه هاشو مشت مي کردم و به کمک زبونم نوکشو تحريک مي کردم. هميشه آرزوم بود يکبار اين سينه هارو ببينم و الان اونها تو مشت من بود. به مانند نوزادان شيره وجودش رو مي چشيدم و لذت مي بردم. دستامو بردم و از دو طرف بدنش به باسنش رسوندم. نوک ناخنهام رو فرو مي کردم داخلش و نيشگونهاي ريزي مي گرفتم. هر بار سحر بر اثر درد; رو نوک پنجه هاش بلند مي شد و سينه هاشو بيشتر فشار مي داد به سمت دهان من. انگشتمو از بين دو تا لپ باسنش رسوندم به کس نرمش. نرمترين چيزيه که در دنيا وجود داره. به نرمي حلزون. خيلي نرمتر; شايد بشه گفت به نرمي دمبه گوسفند. شايدم نرمتر از اون. (يک معلم داشتيم ميگفت اگر ميخواهيد بدونيد کس چه جوريه. يه تيکه دمبه گوسفند رو با چاقو سوراخ کنيد و بذاريد روي شوفاژ. وقتي کيرتونو داخل سوراخش فرو ميکنيد; انگار داريد کس ميکنيد. بعدها اون معلم اخراج شد.) انگشت وسطيمو از همون پشت فرو
کرده بودم; داخل کسش و با دو تا انگشت دوم و چهارم چوچوله اش رو تحريک مي کردم. سحر نمي تونست تو يک حالت بايسته. مرتب باسنش رو جلو عقب مي کرد تا تحريک پذيريش بيشتر بشه. دوباره دو دستي باسنش رو مشت کردم و اينبار کاملا نشستم. صورتم دقيقا روبروي بهشتش بود. عجب کسي داشت. برجسته و سفيد. اصلا مثل بقيه دخترا رنگش برنگشته و تيره نشده بود. ترشحاتش از کس نازش بيرون ميومد و مي ريخت روي زمين. حيفم اومد حروم بشه. زبونم رو گذاشتم رو چوچولش. اولين بار بود که کس رو مزه مي کردم. با نوک زبونم مثل گربه که آب ميخوره; چوچولشو لمس مي کردم. الان مي فهميدم چرا اين دختر خارجيها همشون يه دونه گربه يا سگ دارند. حتما گربه اينکارو خيلي حرفه اي تر از پارتنرشون انجام ميده. مزه کسش بد نبود. اولش تو ذوقم زد ولي کم کم خوشم اومد. سعي مي کردم زبونمو لوله کنم و تا جايي که ميتونم فرو کنم تو کسش. سحر ديگه نتونست بايسته; نشست روي تخت و پاهاشو باز کرد. اينبار بهتر مي تونستم کسشو ببينم. يک کس مثلثي با لباي کوچيک. زبونمو از سوراخ کونش مي کشيدم تا بالاي چوچوله. احساس کردم داره ارضا ميشه. به وسيله زبونم تا جايي که قدرت داشتم چوچولشو فشار مي دادم. سحر جيغ مي کشيد و رونهاي خودشو تا جايي که قدرت داشت به صورتم فشار مي داد. روي صورتم جرياني از آب داغ رو احساس مي کردم. شايد نزديک يک دقيقه فشار پاهاش رو صورتم ادامه داشت. کم کم شل شد. بلندش کردم.
اينبار نوبت من بود که به مقصودم برسم. وادارش کردم که دستاشو بذاره رو تخت و باسنش رو بده بالا. از پشت کيرمو هدايت کردم سمت کس نازش. اين پوزيشن سکسي مورد علاقه فرزانه هم بود. هر چند وقت يکبار اينجوري مي کردمش. وقتي کيرم به نزديک کسش رسيد; به يک مانع برخورد که مانع از تو رفتنش ميشد. انگشتاي سحر بود. نگاهم کرد. با چشماني پر از التماس گفت: نه دوست ندارم. الان دوست ندارم که بذاري توي اونجام.
تقصير خودم بود. اگر قبل از ارضا شدنش ميکردم تو; از خداشم بود. ولي الان اجازه اينکارو نميداد. زياد اصرار نکردم. خير سرمون بايد سريعتر تمومش مي کرديم و مي رفتيم شرکت. همون لاپايي دو سه تا تلمبه که زدم ارضا شدم و همه آبم رو ريختم رو کمر سحر. وقت نداشتيم که بخواهيم فکر کنيم کار درستي کرديم يا نه; من سريع لباسامو پوشيدم. سحر لنگان لنگان رفت تا دوباره دوش بگيره.پنج دقيقه اي آماده شديم براي رفتن. از اتاق خواب تا دم در خروجي پذيرايي; تکيه اش رو دوش من بود. شايد صد بار بوسيدمش. به زحمت کفشو پاش کردم و زير بغلش رو گرفتم تا از خونه بيارمش بيرون و سوار ماشينش کنم. درو که باز کردم; فرزانه روبروم بود. يکدفعه فرياد زد”قبول شدم” من و سحر کپ کرده بوديم. اگر پنج دقيقه زودتر مي رسيد; چه جوابي مي خواستيم به اون بديم. به زحمت خودمو جمع و جور کردم و جريان پاي سحرو براش تعريف کردم. البته چيزي نگفتم که سحر لخت بود و من لخت ديدمش. فرزانه هم نپرسيد!. دو نفري کمک کرديم تا بشينه جلوي وانت. فرزانه رو بوسيدم و بهش موفقيتش رو تبريک گفتم. اونم منو بوسيد و ازم تشکر کرد. در ضمن گفت که امروز نميره سرکار. سوييچ سمند رو ازم گرفت و خداحافظي کرد. گازشو گرفتم و رفتم سمت شرکت. دو دقيقه نگذشته بود که اس ام اس داد “رضا جون صبح عجله داشتي; يادت رفته; صورتتو بشوري. صورتت پوست پوست شده. بشور و چربش کن”
آینه ماشین رو نگاه کردم. روی صورتم رو لایه ای از ترشحات خشک شده سحر پوشونده بود….ادامه دارد ..

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها