داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

آقا رضا وانتی 39

سحر ميخواست قبل از خواب تايپ کار کنه. قهوه درست کردم و سه نفري رفتيم پايين; خونه سحر. فرزانه دراز کشيد رو تخت سحر و کار مارو تماشا مي کرد. پيشرفت سحر از نظر من خيلي خوب بود. آذريها پشتکار خيلي خوبي دارند. همين عامل موفقيتشونه. فرزانه با رانندگي حال ميکرد و سحر فعلا با کامپيوتر. گفتم: سحر خانم; اينطور که شما داري پيش ميري; احتمالا تا آخر هفته ديگه من چيز خاصي ندارم به شما آموزش بدم. همين الانم بيشتر کارهاي مربوط به شرکت رو; با همين اطلاعات ميتوني انجام بدي. ديگه نياز به کمک من نداري.
فرزانه از رو تخت گفت: رضا چه جوري با سحر حساب مي کني; نقدي يا جنسي;
-اين ماه که تازه اومده. از ماه ديگه بايد اجاره بده. از بنگاهي مي پرسم; هر چي گفت دو برابرش رو ازش مي گيرم!.
فرزانه: نه خره. کرايه زيرزمين رو که نميگم. حق استادي تورو وميگم. الان کلاس خصوصي ساعت چند مي گيرند.
به سحر نگاه کردم و گفتم: اگه استادش مثل من آموزش بده که خيلي زياده. يک استاد معمولي; ساعتي ده تومن. براي چي مي پرسي; مي خواي از سحر پول بگيري;
فرزانه: آره ديگه. ببينم چقدر ميشه. ميخوام برا ماشينم رينگ اسپرت بخرم.
سحر لبخند ريزي زد و به شوخي گفت: من که نبايد پولي بدم. آقا رضا بايد از خداشم باشه که به يک دختر خوشگل مثل من درس ميده. مگه نه آقا رضا;.
عمدا سرش رو سريع چرخوند و به فرزانه نگاه کرد. هر وقت مي  خواست حرص سحرو دربياره; سرشو با سرعت مي چرخوند. موهاي خيلي بلندي داشت. بر اثر حرکت سريع سر; فراي ريز موهاي سحر; موج قشنگي رو ايجاد مي کرد. درست مثل کليپهاي تبليغ شامپوي ترکيه اي.
فرزانه از جاش بلند شد و با حالتي که انگار مي خواد; سحرو بزنه گفت: باز; موهاشو اينطوري کرد. ميدونه من حسوديم ميشه!موهاي من کوتاهه اون وقت موهاي تو اينقدر زياده.
سحر خنديد و گفت: قربون تو خواهر گلم بشم. اگر ازت خواهش کنم; مي توني الان موهاي منو شونه کني و برام ببافي; تنهايي خيلي سخته برام!
فرزانه: نخيررر. الان کار دارم. نمي بيني دارم فال مي گيرم. بده رضا برات شونه کنه.
نميدونم فرزانه شوخي کرد يا جدي گفت. ولي اين آرزوي قلبي من بود. برس رو از سحر گرفتم و شروع کردم به برس کشيدن. موهاي نرم و پرپشتي داشت که راحت تا کمرشو مي پوشوند. موهارو به چند قسمت تقسيم کردم و جداگونه شروع کردم به شونه کردن. بوي خوبي مي داد و منو مست خودش کرده بود. بعضي وقتا مي تونستم موقع برس کشيدن دستمو روي پوست گردن و شونه هاش بکشم که همين باعث مي شد تعمدا وقت بيشتري براش بگذارم….
فرزانه داشت فنجون قهوه خودش رو دست گرفته بود و مثلا فال مي گرفت. “اينجا عکس يه ماشين افتاده. احتمالا رضا مي خواد ماشينو به نام من بزنه. جونم برات بگه; ديگه عکس يک خونه شيک افتاده. اونم حتما ميخوايم از اين محل جابجا بشيم بريم بالا شهر. ديگه برات بگم عکس يه عالمه پول افتاده. اينم که معلومه; قراره پولدار بشم. اينم که خودمم خوابيدم رو تخت و دو نفر دارند ماساژم ميدن. بله; خوب نگاه ميکنم مي بينم; دو تاشونم مرد هستند. احتمالا قراره رضا منو ببره تايلند.”
فرزانه آرزوهاي خودشو يکي يکي از زبون فنجون قهوه تعريف مي کرد. گفتم: به همين خيال باش. تصميم داشتم ببرمت ترکيه. ولي حالا که اينطوري شد تا افغانستانم نمي برمت!
فرزانه فنجون سحر و برداشت و شروع کرد يه فال گرفتن: خاک بر سرت کنند سحر. همه قهوه ات رو خوردي. ته فنجونت فقط يک نقطه سياهه. احتمالا اين بخت سیاهته که بصورت يک نقطه افتاده ته فنجون.
اصلا به فال و دعا و جادو; اعتقاد ندارم. همه مي دونند که دروغه ولي بازم هر وقت جايي فال مربوط به خودم رو مي خونم و چيزهاي قشنگي داخلش هست تا يکي دو ساعت شارژم. خاصيت عجيبي داره اين فال. نمي دونم چرا فرزانه اينکارو کرد. منظوري نداشت ولي سحر عجيب رفت تو فکر. موهاي سرشو براش بافتم و با يک رمان قرمز رنگ بستم.يک چهره مينياتوري; جدي و گيرايي داشت; که منو مسحور خودش کرده بود. سحر همچنان ناراحت بود. فرزانه فنجون منو برداشت. ته اونو نگاه کرد و ساکت شد. بعد از حدود يک دقيقه گفت: تو رضا هم دو تا زنه. يکيش که قدبلند و خوشگله که خودمم. و دومي يک زن زشت و چاقه که دست تو رو گرفته و داره با خودش مي بره.چقدرم سوراخ اونجاش گنده است. چيزي نگفتم مطمئن بودم داره مسخره بازي درمياره. يک قسمت از مجله رو مي خوندم و سحر تايپ مي کرد. بعد سه چهار دقيقه برگشتم و به فرزانه نگاه کردم. ديدم زل زده به فنجون و داره اشک ميريزه. رفتم جلو و فنجون قهوه رو ازش گرفتم. گفتم: خيلي خري فرزانه! خودت برا خودت فال مي گيري. خودت تفسيرش مي کني. خودتم ميشيني برا تفسير خودت گريه مي کني; آخه دختر خوب تمام اين فال قهوه و دعا وبقيه چيزا; خرافاته که چند هزار ساله تو مغز ما جا کردند. آدم خودشم بايد عقل داشته باشه. بيا اينم فنجون قهوه.داخلش رو نگاه کن. تو اينجا چي ديدي که گفتي; يکي اومده منو بدزده;. فنجون قهوه رو نگاه کردم. تصوير داخلش اينقدر واضح بود که فکر کردم; فرزانه اونو با ناخن کشيده. تصوير يک زن بود که دست يک مرد رو گرفته بود و با خودش مي برد. قسمت آلت تناسلي اون زن بصورت واضحي; نسبت به بدنش بزرگتر بود. اونقدر بزرگ که احساس کردم داره منو مي کشه به طرف خودش.

اونشب هيچ اتفاقي بين من و فرزانه نيفتاد.عشقم با ديدن اون تصوير ته فنجون; شديدا دپرس شده بود.خودمم هر چند کتمان مي کردم; و مي گفتم اون تصوير زاييده ذهنته;اما تحت تاثير اون عکس قرار گرفته بودم.بايد يه کاري انجام مي دادم. وجود سحر در خونه ما به صلاح نبود. الان با جون و دل اين مطلب رو احساس مي کردم. درسته که سحر دوست فرزانه بودو به نوعي خود فرزانه منو به سمت ارتباط بيشتر با سحر هل مي داد; ولي من حساسيت زنانه رو در ضمير ناخودآگاه فرزانه فراموش کرده بودم. بايد براي نجات زندگيم کاري مي کردم.
نشستم روي تخت; کنار فرزانه. لباس خواب زرشکي رنگي پوشيده بود که سفيدي اندامش رو چند برابر بيشتر نشون مي داد. بغلش کردم و چند بار بوسيدمش. با انگشتام پوست رون و ساق پاي فرزانه رو نوازش مي کردم و گردنش رو مي بوسيدم. وقتش بود; که با فرزانه صحبت کنم. اومدم و روبروي فرزانه رو صندلي نشستم. دستاشو گرفتم توي دستم و بوسيدم. گفتم: جيرجيرک من; حالشو داري يک مقدار با هم صحبت کنيم.
سرشو به سمت پايين حرکت داد و تاييد کرد. چشماش پر اشک بود و زل زده بود به حلقه دستش.
گفتم: يک چيزي ميگم نبايد نه بگي; باشه;. الان بيشتر از دو ماهه ما درگير کارهاي مربوط به سحريم. تا الانم هر کاري از دستمون براومده; دريغ نکرديم. سحرم دختر خوبيه; مهربونه;تا اونجا که من ديدم خيلي پاکه. ولي الان من دارم احساس مي کنم وجودش تو اين خونه مخل آرامش ماست. تو دچار يک دوگانگي شخصيتي شدي. از يک طرف خودت منو تشويق مي کني که بيشتر به سحر نزديک شم. خودت زمينه رو جور مي کني که اون لخت ببينم. خودت مرتب با حرفهاي سکسي در مورد سحر منو تحريک مي کني. ولي از اون طرف نگراني مبادا بين من و اون رابطه اي به وجود بياد. اين جريان قهوه و تخيلاتي هم که در مورد من داشتي; همه از سر همين موضوعه. البته منم بي تقصير نيستم. براي اينکه سحر اينجا احساس راحتي کنه; سعي کردم با اون راحت تر باشم و يمقدار شوخي کنم. الان که شکر خدا مامانتم با سحر آشتي کرده مي تونيم همون دور و بر خونه مادرت بگرديم و يک خونه مناسب برا سحر پيدا کنيم. اينجوري تو هم روحيه ات خيلي بهتر ميشه و از اين حالت شک و ترديد نسبت به من مياي بيرون. همين الان نظرت رو واضح به من بگو. من خودم با سحر صحبت مي کنم و ميگم اين نظر منه. يکوقت از دست تو هم دلگير نشه. يا پيشنهادم موافقي;
فرزانه بلند شد و منو هم با خودش بلند کرد. دو تايي تو چشمهاي هم خيره شديم. لبهاي منو بوسيد و گفت: رضا جون سحر دوست منه و من دوست خودمو مي شناسم. تو اگه با سحر سکسم بکني; من ناراحت نميشم. اتفاقا خيلي دوست دارم که يکبار سکس تو و سحر رو با هم ببينم. از طرف سحر اينو مطمئنم که هيچوقت دنبال بر هم زدن زندگي من نيست. هيچوقت نمي خواد جاي منو تو دل تو پر کنه. اون عکسي که ته فنجون بود; عکس سحر نبود. نميدونم کي بود. هر کس هست; خيلي به من نزديکه. اونقدر نزديک که حضورشو تو همين اطاق احساس ميکنم….ادامه دارد …نویسنده .: looti-khoor نقل از سایت انجمن سکسی کیر تو کس

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها