داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

عکس و کلیپ های سکسی ایرانی در KiR2KOS.NET

فیلم های سکسی خارجی در MAME85.COM

آب بیغیرتی من (۲)

…قسمت قبل

صبح اون روز خیلی فکرم مشغول بود تویه مسیر … و با اینکه خیلی لذت برده بودم از فانتزی و حرف هامون ولی قلبم بی اختیار تند تند میزد … یه حسه عجیبی بود … بین ترس و هیجان خیلی زیاد… وقتی داشتم به اتفاقات بینمون فکر میکردم، به خودم میگفتم واقعا پس چرا این همه سال ما کاری نکردیم … واقعا این همه تعصب که من داشتم بی دلیل بوده … یا اینکه بخشی از سن و سال اون موقع بوده … چرا دیشب سحر وقتی آب کس داغش داشت می اومد و بهم میگفت رضا خیلی کس کشی و زنت جنده شده کیرم کلفت تر میشد و دلم میخواست جرش بدم … تویه این فکر هام بودم که رسیدم با پارکینگ محل کارم … ماشین رو پارک کردم و کیف دستی رو برداشتم و همچنان که قدم میزدم به سمت آسانسور داشتم به آینده نیامده که پر از هیجان بود فکر میکردم …

مثل همیشه وارد دفتر کارم شدم و بعد از یه قهوه و آماده شدن، مراجعه کننده ها اومدن …

سلام … و سلام و سلام … تقریبا ۵ تا سلام تا قبل نهار رو تجربه کردم … و گرسنه و خسته از کار، گوشیم رو برداشتم و رفتم سمت آشپزخانه برای غذا … خیلی شلوغ نبود و علی هم اونروز نبود … یه سری به گروه واتس اپ زدم و دیدم که خیلی شلوغ نیست … خواستم مسیج بدم ولی یه حسی جلوم رو گرفته بود …

زنگ زدم به سحر و پس از یه حال و احوال پرسی پیگیر آخر هفته شدم و اینکه اگر چیزی میخواد بگیرم … اونم خیلی مودبانه بهم گفت چیزی نیاز نیست …

و بقیه اون روز گذشت و من تویه ترافیک برگشت به یاد صحبت های بینمون و اتفاقات جدید، کیرم کلفت شده بود و برام خیلی جای تعجب داشت که حتی فکر صحبت ها هم رویه من انقدر تاثیر گذاشته … بعد از شام و یه چای خواستم حرف بزنم در موردش ولی دیدم سحر اصلا چیزی نمیگه و خیلی برام سخت بود که سر صحبت رو باز کنم …

چند روزی گذشت و تویه گروه هم صحبت های معمولی رد و بدل میشد و منم زیاد پیگیر نبودم … چیزی که برام جالب بود فعال بودن شهاب بود ولی سمیرا اصلا درگیر این چت ها نمیشد … بارها میخواستم که بهش زنگ بزنم و یا مسیج بدم ولی خیلی جراتش رو نداشتم … آخر هفته شد و مهمون هامون کم کم اومدن … شب قبلش از هیجان زیاد نتونستم درست بخوابم و شاید بارها بی اختیار از خواب بیدار میشدم …

اون روز کلی با سحر از صبح صحبت کردیم در مورد مسائل مختلف و سعی کرده بودم به خودم خیلی برسم … کلا یه حسه خاص و عجیبی داشتم … بعد از رسیدن مهمون ها … من داشتم حرف میزدم با همه در حالی که رویه یه مبل چرم سورمه ایی نشسته بودم و پاهام رویه پام بود و گه گداری هم سعی میکردم یواشکی سارا رو نگاه کنم … اول مهمونی خانوم ها دور هم جم بودن و در حال آماد کردن غذا و صحبت های روزمره خودشون … بی صبرانه منتظر بودم که بشه همه دور هم جم بشیم و من بتونم به سارا و هیکل خوشگلش یه نگاه بندازم… وصف هیکلش واقعا برام سخته … یه کون گرد و خوشگل که چسبیده به یه شلوار تنگ و جذب … ساق پاهای خوشگل و سفیدش بیرون که فقط دوست داشتم آبم رو روشون خالی کنم … کمر ناز و توپر که تصور تو دست گرفتنش و اینکه داگی کس و کونش بیفته زیر کیرم و ناله بزنه زیرم روانیم میکرد …

سعی میکردم بیشتر با شوهرش کاظم صحبت کنم و بهش نزدیک بشم ببینم چقدر واقعا از این زن خوشگلش لذت میبره … تویه این حال و هوا ها بودم که به سرم زد پیشنهاد بازی بدم … همه موافقت کردن و من خانوم ها رو صدا کردم که بیان … وقتی اومدن برام خیلی تعجب برانگیز بود که چرا سارا پس از نشستن کنار کاظم داشت من رو یواشکی نگاه میکرد در حالی که داشت خودش رو برای بازی حاضر می کرد … در حد چند ثانیه کم نگاهمون دوباره بهم خیره شد … و قلبم شروع کرد به تند تند زدن … اول فکر کردم که اتفاقی بود ولی در طول بازی بارها این اتفاق افتاد … و من و سارا هرچند دقیقا یکبار هر وقت که میشد و امکانش بود بهم خیره میشدیم … واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم و انقدر هیجان و ترس با هم مخلوط شده بود که کمرم تقریبا تویه اون سرما زمستان خیس شده بود از عرق سرد …

نزدیک شام که شد من یه موسیقی گذاشتم و کمک کردیم که میز شام رو بچینیم … بعد از نشستن رویه میز شام و شروع به غذا خوردن احساس کردم که سحر اصلا حواسش به محیط نیست و خیلی تویه فکره … ولی خوب خیلی معمولی داشت برخورد میکرد … من کنار سحر بودم و کنار دستم کاظم بود و بعدش سارا و بقیه نشسته بودن … صدای هم همه حرف ها اتاق رو پر کرده بود … گاهی صدای خنده و صدای بچه ها هم بود … ترک موسیقی بی کلامی هم از سه تار زدن داشت پخش میشد …

بعد از شام و چای دیدم که تقریبا همه یه جورایی خسته هستن و دنبال رفتن … ولی تویه فکر بودن سحر، برام سوال شده بود … اول احساس کردم شاید متوجه نگاه های من و سارا شده ولی بعدا متوجه شدم که قضیه چیز دیگه ایی بوده … در این حین که رویه مبل نشسته بودم سعی کردم با کسی صحبت کنم که بتونم سارا رو نگاه کنم و دید بزنم هیکلش رو … در حالی که داشتم چای میخوردم دوباره نگاهمون گره خورد و این بار تصمیم گرفتم که نگاهم رو ببرم رویه سینه هاش و بهش بفهمونم که دارم از شهوت براش میمیرم … شاید این اتفاق در حد چند ثانیه افتاد و متوجه تکون خوردن سارا شدم … اول فکر کردم که شاید خودش رو داره جمع میکنه ولی بعد از چند دقیقا و نگاه دوباره بهش دیدم که پاهاش رو انداخته رویه پاش طوری که من قشنگ توپری رونای خوشگلش رو داشتم میدیم … نگاهم رو انداختم به رونای پاش و دوباره ادامه صحبت … بی اختیار کیرم کلفت و کلفت تر داشت میشد زیر متکایی که گذاشته بودم رویه پام … سحر رفت داخل اتاق و چند دقیقه ایی طول کشید که بیاد … بعد از اومدنش فهمیدم که اتفاق عجیبی براش افتاده و کلا ذهنش درگیر شده … کم کم مهمون ها داشتن فاز رفتن میزدن… و با اینکه خیلی خسته بودم دلم نمیخواست ببینم سارا داره میره … بعد از چند دقیقه کاظم گفت رضا جان ما دیگه بریم … بعد از تعارفات مرسوم رفتم تا جلوی در باهاشون و نخواسته به ذهنم رسید که باهاشون تا جلوی ماشینشون برم ولی نمیخواستم حرکت تابلویی بزنم … گفتم منم بیام بیرون یه هوایی بهم بخوره … تویه راهرو به سمت آسانسور من و سارا کاملا خیره شدیم بهم و تویه آسانسور تپش قلب گرفته بودم از نزدیک بهش … وقتی نزدیک ماشین شدیم و کاظم نشست و سارا به سمت در ماشین فقط داشتم کمر و کونش رو دید میزدم و به خودم میگفتم خوش به حال اون کیری که امشب تو خوشگل جنده رو بگاد … بعد خداحافظی و اومدن به سمت آسانسور کاملا نا امید و بی حس بودم … همه رفتن و من رفتم یه دوش گرفتم …

سحر تویه تخت بود و داشت با گوشیش ور میرفت … بهش گفتم چی بود امشب رفتی تویه اتاق … نبودی کلا … خندید و گفت بیا برات بگم … بعد از اومدن داخل تخت … فهمیدم که شهاب دلش رو زده به دریا و به سحر خصوصی مسیج داده … دیدم که برای سحر نوشته که خیلی ازش خوشش میاد ولی دوست نداره سمیرا و من بفهمیم … سحر هم کلی باهاش لاس زده … من بی اختیار کیرم کلفت شده بود و آب بیغیرتیم راه افتاده بود … طوری که سحر گفت دوست داری زنت لاس میزنه ؟

من با یه صدای هیجان زده گفتم … اره خوب … اونم با این کیر کلفت …

سحر: دوست داری از هیکل زنت تعریف میکنه
من: اره خیلی سحر

سحر: پس دوست داری زنت جنده کیرش بشه؟
من: بی اختیار در حالی که آب کیرم راه افتاده بود، بهش گفتم فقط نزار بفهمه من کس کشی دوست دارم برای زنم

سحر: خیالت راحت باشه این خودش خیلی مواظبه. از زنش و تو خیلی میترسه

من: اکی دیگه چی گفته
سحر : چیزی نگفته زیاد فقط کلی از من داره تعریف میکنه و اینکه خوش بحال رضا که تو رو داره
من: واقعا همین ؟‌
سحر: اره خوب فقط داره مودبانه از هیکلم میگم
من: چی گفته
سحر میگه اون شب خیلی ناز شده بودم و دوست داشته بیشتر نگام کنه
من: خوب
سحر: منم بهش گفتم اره دوست داشتم نگاهش رو با چند تا خنده … اونم پرسیده چرا خنده … منم گفتم احتمالا خیلی دوست داشتی که … اونم جواب داده ببخشید دست خودم نبوده.

من : بهش گفتم ادامه بده

سحر: واقعا اخه بهش گفتم مهمان داریم
من : اره ببین چی میشه

سحر ادامه داد با گفتن ببخشید یه خورده شلوغه اینجا …

شهاب: نه خواهش میکنم. سمیرا هم اینجاست من زیاد نمیتونم چت کنم ولی هر جور بشه جواب میدم
سحر: مزاحم نباشم
شهاب: نه اصلا تو رو تازه گیر آوردم مراحمی
سحر: واقعا در این حد دوست داشتی ارتباط بگیریم
شهاب: اره خیلی مخصوصا از اون شب که دیدمت دلم بدجوری میخواستت

سحر: میخواستت؟؟

من کیرم کلفت تر و کلفت تر میشد و نخواسته دستم رفته بود روش و داشتم میمالیدم کیرم رو … و برای بی غیرتی که داشتم میکردم کلی حشری شد بودم …

شهاب: اره واقعا دلم میخواستت و دلم میخواست ببوسمت
سحر نه نمیشه در این حد جفتمون ازدواج کردیم و واقعا نمیشه
شهاب: واقعا نمیشه؟
سحر: نه
شهاب: پس چرا خودت اون شب نگاه میکردی
سحر خوب پیش اومد
شهاب ببخشید میگم ولی قشنگ داشتی اونجام رو نگاه میکردی

من و سحر نفسهامون رفته بود بالا و کم کم داشتیم چشمامون رو از شهوت میبستیم

سحر: خوب اخه خیلی تابلو شده بود و منم نگاهم افتاد
شهاب : اره خوب ولی نگاهت طولانی شده بود
سحر: خوب اره ولی کلا معلوم بود
شهاب: دوست داشتی حالا
سحر: نمیدونم
شهاب: راحت باش
سحر: واقعا نمیدونم خوب نگاه آدم میفته
شهاب : به کلفتیش نگاهت افتاده بود
سحر : اهههه خیلی کلفت شده بود
شهاب : دوست داشتی
سحر : اره خیلی کلفت به نظر میرسید
شهاب : اگر بهت بگم خیلی کلفته و پره آب داغ چی میگی

سحر کلا کسش خیس اب شده بود و به من نگاه کرد و گفت ببین چی میگه … من گفتم تو که دوست داری … سحر وای رضا دلم میخواد اون کیر رو …

سحر: چی بگم … خوشبحال سمیرا جون
شهاب : سمیرا زیاد زیرش میخوابه و هیکلش تشنه اشه
سحر : واقعا
شهاب : اره خوب ما چند ساله که ازدواج کردیم ولی همیشه به من میگه شهاب عجب چیزیه …
سحر : خوشبحالش … نوش جون هیکلش
شهاب سحر الان کلفت شده میخوای ببینیش
سحر : نفهمه سمیرا
شهاب : اخ سحر دلم اون هیکلت رو میخواد ببین کیرم چی شده برات
سحر : وای شهاب نفهمن اینا بد میشه
شهاب : نه حواسمون باید باشه
سحر: ببینمش

شهاب یه عکس از کیر کلفت شدش تویه شلوارش فرستاد و من دیگه داشتم منفجر میشدم

سحر به من نگاه کرد و گفت ببین چه کیری شده برای زن خوشگل و جنده ات

دوست داری زیر خوابش بشم ببینی؟

من اره خیلی

سحر اخ که کسم چه حال کنه زیر این کیر بعد از چند سال خماری نداشتن یه کیر مردونه

من :اخ سحر

ببین رضا چه کیریه دوست دارم فقط از لای شورتش بکشم بیرون و بوسش کنم و بعد ساک بزنم

من : فقط ساک

سحر : بهش میخوام کس بدم
من جنده این کیر میشم رضا

سحر جواب داد …

سحر : شهاب چه کیریه
شهاب : دوست داری خوشگله
سحر : اره خیلی دلم رفته براش
شهاب : دلت برای کیر من رفته
سحر : اره راستش از اون شب که دیدمش دلم میخواستش
شهاب : جووون پس تشنه کیری ؟
سحر : اره هستم چند ساله

شهاب : مگه نداری
سحر :خوبه کیرش ولی کلفت تر میخوام و مردونه تر
شهاب : بلد نیست
سحر : راستش خوبه ولی من کلا میخوارم برای کیر مخصوصا اگر مردونه و کلفت باشه
کلا آب کیر دوست دارم بریزه روم

شهاب : سحر تو رو فقط باید داگی گایید
سحر : اخ اره شهاب نمیدونی چقدر خیسم
شهاب : بقیه کجان نفهمن
سحر : نه اومدم اتاق بچه ها به بهونه سرگرم کردن اینا
شهاب :اکی حواست باشه
سمیرا فکر کنم خوابش رفته … دوست داری آب کیرم برات بیاد عکسش رو بفرستم
سحر : شهاب میشه سرش رو ببینم
شهاب : الان میفرستم
حالا چرا سرش

سحر : خوب کلش رو بده ببینم
شهاب :به یه شرط
سحر : چه شرطی
شهاب : برام یه بوس از لبات بفرستی
سحر: فقط بوس میخوای
شهاب: تو چی دوست داری
سحر: نمیدونم اخه مگه میشه اون کیر رو فقط بوس کرد
شهاب : چیکار پس
سحر : دوست دارم یواشکی بره لای پام و بعد اروم تویه کس تنگم
شهاب : اخ چه جنده ایی میدی بهم؟
سحر: اگر قول بدی خوب بگایی من رو و بزاری لاش یواشکی و به کسی هم نگی
دوست دارم جنده کیرت بشم
شهاب: وای سحر ابم داره میاد برات
سحر: فقط داگی نگاه من رو
بده بهم کیر مردونت رو باهاش لاس بزنم و بمال به هیکلم اگر شد یواشکی انگشتم کن و بذار لای کونم داغیش رو حس کنم
شهاب : حتما فقط کی میشه
سحر : مهمونی این ماه که اومدین دامن میپوشم
کیر مردونت رو بمال با کونم و بزارش لاش
شهاب : میفهمن که
سحر : هماهنگ میکنیم نگران نباش
شهاب: سحر باورم نمیشه تو قراره بهم بدی
سحر: دوست داری؟
شهاب: بد جوری تشنه هیکلتم
کاش میشد زنم بودی هر شب میگاییدمت

سحر: اخ اره بکنم میشدی و با آب مردونت هر شب هیکلم رو سیر میکردی
شهاب : بدون هیکلم خیلی تشنه است

من دیگه نتونستم نگه دارم خودم رو و ارضا شدم

شهاب: آخ چه تیکه ایی گیرش افتاده قدر نمیدونه ولی خوب از این به بعد برای خودمی
سحر: بستگی داره چطوری بگایش
اگر خوب بگایش
جندت میشم و زیر خوابت که دیگه دوتا زن داشته باشی
شهاب : سحر آبم اومد

سحر منم دارم ارضا میشم … ولی تا شب باید صبر کنم … من برم تا نفهمیدن

بعد از چت سحر خیس شده بود و با انگشت کردن تویه کسش ارضا شد و خوابمون رفت …

فردا اون روز خیلی احساس بدی داشتم و همش فکر میکردم که چه اشتباهای کردم … در صورتی که دلم میخواست اون چت ها رو دوباره بخونم …

نمیدونم باید چیکار میکردم و چطوری خودم رو قانع میکردم ولی دیشب انقدر ازم آب اومده بود که کلا دستم و شورتم خیس شده بود …

چند روزی به همین منوال گذشت و شهاب تقریبا هر روز به سحر مسیج میداد و سعی میکرد که بحث رو به سکس بکشونه … و سحر هم خیلی تلاش میکرد که بهش بفهمونه یه اشتباهی کرده و دوست نداره تکرار بشه … بیشتر حس من رو فهمیده بود و با اینکه میدونست من دوست دارم ولی سعی میکرد من رو حمایت کنه …

انقدر عذاب وجدان داشتم که تصمیم گرفتم مهمانی که چند روزی بیشتر بهش نمونده بود و واقعا دلم میخواست ببینم که برای اولین بار یه نفر زنم رو دستمالی میکنه و شاید هم خودم بتونم زن خوشگلش رو بمالم رو تصمیم گرفتم کنسل کنم …

وقتی به شهاب زنگ زدم خیلی صداش معذب بود ولی هیجان زده … خوبی شهاب جان

+اره تو خوبی چه میکنی

قربونت عزیز دنبال یه فرصتی بودم بهت بگم متاسفانه باید کنسل کنیم آخر هفته رو
+واقعا ؟ چرا چیزی شده
+: نه عزیز … یه خورده ناخوش احوالم

شهاب: خیر باشه
باشه عزیز سمیرا خیلی خوشحال بود ولی بهش میگم
من: سکوت کردم برای چند ثانیه
شهاب: رضا هستی
من اره ببخشید صدا قطع شد از طرف من ازش عذرخواهی کن
شهاب: به من چه خودت بهش بگو با یه پوزخند
من سکوت … سکوت و گفتم اکی باشه عزیز

تلفن قطع شد و واقعا احساس کردم که شهاب الان میخواد ارتباطی بین من و سمیرا ایجاد کنه … به سحر زنگ زدم و گفت صددرصد همینه

گفتم چیکار کنم
گفت خودت میدونی من مشکلی ندارم

من دل تو دلم نبود و نمیدونستم که باید چیکار کنم … تصمیم گرفتم به سمیرا زنگ بزنم … بعد از چندتا بوق … سلام رضا جان خوبی … و من نفسم بالا نمی‌اومد… ولی گفتم مرسی سمیرا خوبی … برف پاکن ماشین داشت شیشه ها رو از بارون پاک میکرد و من در حال صحبت کردن با سمیرا بودم که سمیرا گفت …

نوشته: رضا

ادامه…

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها