داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

آبی عشق 98

نستوه . خواهش می کنم این جوری از این مسئله حرف نزن . .-نمی دونم تو چرا با مهری لجی .. نستوه بوسه ای بر پیشونی ستایش داد که دختر داغ کرده بود . یه لحظه دست ستایش رفت که بره پشت سر نستوه ولی از این کارش منصرف شد . من میرم به مهری میگم . هر جوری هست به مهری میگم موضوع رو -ستایش بار آخرت باشه که این حرفو می زنی . من باید به خواسته نسیم احترام بذارم -عجب عشقی ! باید با آب طلا بنویسن . . نسیم و نستوه . عشقهای جاودانه . اینم میره پیش کتابهایی مثل خسرو و شیرین و لیلی و مجنون .. -حالا کارو ببین به کجا رسیده که شاگرد ما ما رو دست میندازه . -استاد شکسته نفسی نفر مایید زندگی همینه دیگه ….. در محیط مدرسه این سه تا دختر به نوعی با هم کار داشتند و ستایش اون دو تا را به خوبی زیر نظر داشت . نمی دونست که باید چیکار کنه تا قضیه رو فیصله بده .. عید نزدیک می شد . ظاهرا هوا شناسی از هوای مطلوبی در ایام عید خبر داده بود . قرار عروسی رو گذاشته بودند برای دوم فروردین چون اول عید رو گفته بودند که یک سری خانواده ها میرن عید دیدنی و ممکنه وقت کم بیارن برای همین اینجا رو کوتاه اومدن . و گفتن همون دوم عید . مهری : نسیم جون اگه عروسی رو خونه شما بگیریم ایرادی نداره ;/; فضا و دور نمای قشنگی داره -باید با پدر و مادرم صحبت کنم . .. ولی چه حالی میده . من و نستوه صندلی خودمو نو میذاریم زیر اون درخت قدیمی وسط باغ که پشتش رود خونه هست و این طرفش فضای سبز . باید بعد از ظهری رو زود تر چند تا عکس و فیلم بر داریم . از شب جمعه مجلسو شروع می کنیم تا  اوایل شنبه . چه باحال میشه .. ستاره ها با ما دم می گیرن . دعا می کنم  یه شوهر خوب هم به گیرت بیفته …نسیم آب دهنشو نمی تونست قورت بده . حس کرد دچار یه لرزش عصبی شده ..  خیلی آروم از دفتر خارج شد . نستوه هم دقیقه ای بعد از فرصت استفاده کرد و از دفتر رفت بیرون . اون قدر اون دور و بر وایساد تا نسیمو به وقت بر گشتن پیداش کرد . -باهات حرف دارم -ما حرفی نداریم -دختر یکدنده .  تو کی می خوای از خر شیطون پیاده شی . دیگه فرصتی نمونده . دیگه همه چی داره تموم میشه -زندگی و عمر منم داره تموم میشه -نسیم می دونم تو هنوز دوستم داری عاشقمی . بیا از این طرف بریم .. بیا خواهش می کنم .. -نستوه دست از سرم بر دار . چرا این قدر آزارم میدی . فقط دو هفته تا عید مونده . از دواج کن و همه مون راحت شیم . نستوه نسیمو به یکی از کلاسها کشوند . . درو بست . دست نسیمو در دست گرفت . هر چه دختر مقاومت کرد فایده ای نداشت . نستوه دستاشو لمس کرد . -حالا آروم  باش دختر . نسیم بازم حرکت خون عشقو در تمام بدنش در تار و پود و رگهاش احساس می کرد . چشاشو بسته بود .. -نستوه عذابم نده . فریبم نده . تو حالا داری ازدواج می کنی -ببین هنوزم وقت هست . -خواهش می کنم . -هفته دیگه کارتها رو تقسیم می کنین . الان هم دیگه باید مقدمات عروسی رو بچینین . -نسیم فقط می خوام از زبونت بشنوم که دوستم داری . فقط یک بار دیگه یک بار دیگه .. -نستوه نکن زشته الان یکی میاد .. . سرتو بالا بگیر نسیم به چشام نگاه کن . من اون نگاه عاشقو می شناسم . نمی خوام کاری کنیم که هر دو مون پشیمون شیم . . زندگی قشنگه به شرطی که همراه با عشق باشه و آدمایی که همدیگه رو دوست دارن در کنار هم باشن . نسیم در آغوش نستوه احساس آرامش می کرد ولی به این فکر می کرد که عشقش با کس دیگه ای داره از دوا ج می کنه و از طرفی خودش هم هنوز قانع نشده بود که نستوه بیگناهه . . -نسیم نگات هنوز قشنگی نگاه اون روزا رو داره . شایدم قشنگ تر و با احساس تر . میشه با اون نگاه پرواز کرد . میشه به اوج رسید . میشه همچنان از عشق خوند . از دوستی ها . از روزای شیرینی که دیگه تلخیهای پشت سرشو باید فراموش کرد . .-نستوه این قدر اذیتم نکن . باید برم کلاسم دیر شد . اشکمو در نیار . خوشبخت شی . برات بهترین ها رو آرزو می کنم . .. بازم این حرکت فایده ای نداشت . بازم چند روزی گذشت . نسیم روز به روز بیشتر تحلیل می رفت . وقتی که مهری از روزای قشنگ حرف می زد از عروسی و مجلس حرف می زد اون نمی تونست این وضعیت رو تحمل کنه و عذاب می کشید . مهری متوجه این حالتهاش شده بود -دختر چرا این قدر ناراحتی . هر کی ندونه فکر می کنه به خاطر از دواج من داری حسادت می کنی . بخند لبخند بزن . یه خواستگار خوب هم بالاخره برای تو یکی پیدا میشه . . . دنیا این جوری نمی مونه . جوونی خوشگلی و استاد هم که هستی . فقط باید بشی استاد خونه .. نسیم یه لحظه از کوره در رفت و به صدای بلند شبیه به فریاد گفت بس کن … از اتاق رفت بیرون .. -نستوه این چشه .. -نمی دونم حتما بازم با چند دانشجو کل کل کرده . من نمی دونم این دختره چرا این قدر در نمره دادن  بخیله . … ادامه دارد … نویسنده … ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها