داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

آبی عشق 97

ستایش چرا این قدر حساسی ;/; واسه چی اشک می ریزی ;/; -واسه بد بختیهای خودم و تو . واسه حماقتم . واسه ….-واسه چی دختر حرفتو بزن . -نه می ترسم اگه بگم از نمرات درسی من کم کنی .. -حالا منو دست میندازی ;/; -نه خودمو دست میندازم . -خیلی لجباز شدی . -راست میگی . آدم نباید در زندگی به کسی دل ببنده که امیدی به این نداره که پاسخ مثبتشو بشنوه . من در هر صورت بازنده ام . ولی نمی تونم ببینم اونی که دوستش دارم مثل شمع داره آب میشه . حداقل می تونستم صدای خنده هاتو بشنوم و آرامش تو رو ببینم احساس کنم که خوشبختی و این دلخوشی رو داشته باشم که اونی که با تمام وجودم دوستش دارم زندگی رو دوست داره . ولی حالا این حسرت برام باقی می مونه که تو غمگینی . تو زجر می کشی . آخه من دوستت دارم نستوه . نمی خوام عذاب تو رو ببینم . مهری هم اگه دوستت داشته باشه اونم نمی خواد شاهد رنج تو باشه ولی اگه بخواد با همین شرایط کنار تو بمونه در حق تو ظلم کرده .  دست نستوه هنوز رو دست ستایش قرار داشت ولی فکرش جای دیگه ای بود . دختر حرکتی به دستش داد تا ببینه عکس العمل نستوه رو .. آهی بلند کشید و نستوه ماشینو روشن کرد و با هم رفتند .. -ستایش حالت خوب نیست -تو که از من بد تری -دوست داری کجا بریم -نمی دونم دلم می خواد برم به جایی که هیچ کس جز من و تو اونجا نباشه . هیچ آدمی نباشه . اصلا من و تو تنها آدمای روی زمین باشیم . اون وقته که می تونم احساس کنم که تو رو دارم . ببینم اون موقع هم از دستم فرار می کنی ;/; -کجا رو دارم فرار کنم . هر جا برم بازم تو رو می بینم -سختته که منو ببینی ;/; برات حرفای قشنگ می زنم -خب اگه من و تو تنها آدمای روی زمین باشیم چی بهم میگی ;/; -حالا که نیستیم . -پس حالا اون احساسو نمی تونی داشته باشی ;/; ستایش نگاهی از روی درد و ناراحتی به عشقش انداخت و گفت -مطمئن نیستم که بخوای بشنوی چون هیچوقت علاقه ای نداری که بهم چیزی بگی  یه حرف عاطفی بزنی . از عشق بگی . تو الان یکی رو داری که حرفای عاشقونه شو بهت بزنه و یکی هم هست که دوست داشته باشی بهش حرفای عاشقونه بزنی ولی من که کاره ای نیستم .. -باشه  اگه برات ارزشی نداره نگو . مهم نیست . -چی رو بگم نستوه . برای توست که اهمیت نداره . اهمیت نداره که بشنوی که تو صدای نفسهامی . دلیل حرکت من برای رسیدن به آینده ای .. برای توست که اهمیت نداره بشنوی که چقدر  به سر نوشت تو اهمیت میدم به این که دلم می خواد همیشه خوشحالت ببینم. دلت شاد باشه . به عشقت برسی . ای کاش من عشقت بودم . ای کاش وقتی حرفای عاشقونه امو بهت می زدم  خونو در رگهای عشق و احساست به جریان مینداخت -فکر نمی کردی  و نمی کنی وقتی حرفای عاشقونه ات رو همیشه بهم بگی من خسته و زده شم ;/; -نه نستوه . ادم وقتی کسی رو دوست داشته باشه . عاشقش باشه از شنیدن حرفای قشنگش هیچوقت خسته نمیشه .همیشه تشنه شه . مگه بستر رود خونه هیچوقت سیراب میشه . نستوه از این جمله ستایش خیلی خوشش اومده بود . . مسیر ماشینو به طرف کوچه پس کوچه ها  تغییر داد و جایی نگه داشت که بتونه حداقل بوسه ای بر پیشونی ستایش بده .. -تو خیلی خوبی دختر .. خیلی . شاید من خیلی بد باشم که نمی تونم قدر شما آدمای خوبو بدونم . . نسیم مثل یه طوفان داغونم کرد -باور کن خودش داغون تر از توست . من خودم یه عاشقم . یک سال نمیشه ولی درد اونو حس می کنم . حالا به غلط یا درست اون ازت دلگیره . ولی ده ساله که عاشقه . ته قلبش یه داغ عشقی وجود داره . تو باید از دلش در بیاری . گاهی وقتا آدما به یه دلداری خاصی نیاز دارن . اون حس می کنه غرورش شکسته . وقتی باهاش حرف می زدم اون در نگاهش بیشتر از اون که نفرت موج بزنه عشق وجود داشت . من عشقو در نگاهش خوندم . وقتی که از تو می گفت با حسرت می گفت .دوست داشت  دنیا و تموم سالهای جوونی خودشو بده و نستوه پاک و صادقشو داشته باشه همونی که اونو با معنای عشق و احساس آشنا کرد -اینا رو خودش بهت گفت ;/; -نیازی نبود که بگه . دلها به هم راه دارند . یه زن خوب می تونه نگاه قلب یه زن دیگه رو بخونه . -ستایش !وقتی این حرفا رو بهم می زنی انگاری بهم امید میدی . انگار نسیمو در کنار خودم می بینم که بازم داره روحمو نوازش می کنه و با من از روزای خوب زندگی میگه . با من از عشق میگه . از احساس روزای قشنگ و از روزای قشنگ احساس . .. ستایش تو خیلی دوست داشتنی تر از چیزی هستی که فکرشو می کنم . ولی حالا دیگه همه چی تموم شده و من خواهی نخواهی با مهری ازدواج می کنم  …. ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها