داستان های سکسی | انجمن سکسی کیر تو کس

بیش از سی هزار داستان سکسی

آبی عشق 107

دو روز به عید مونده بود و سه روز به عروسی . نستوه در فضای خونه  نسیم در پی رتق و فتق  امور بود . هنوز کار تموم نشده بود . می دونست با مهری خوشبخت نمیشه . می دونست این دختر لجباز, نسیم داره کاری می کنه که یک عمر پشیمونی و حسرت را به دنبال داشته باشه . .. اون نسیمو دیده بود که خیلی آروم رفت اون سوی رود خونه . یه نگاهی به در و بر خودش انداخت کسی رو ندید . از حاشیه ها و در میان درختان و بوته ها طوری حرکت می کرد که کسی متوجهش نشه . به چند متری نسیم که رسید خودشو در گوشه ای پنهان کرد و سنگریزه ای به طرفش انداخت . در پرتاب دوم بود که خودشو نشون داد . یه لحظه  لبخند به لبای نسیم نشست وهر کاری کرد که اونو محو کنه نتونست ولی به یادش اومد که نستوه مال اون نیست . به یاد آورد عشقش نمی تونه پیش اون بمونه . سایه سیاه جدایی بر سرشون حاکمه . -نستوه خواهش می کنم . این کا را رو نکن . -نسیم بد جنس .. از تو سنگدل تر و جلاد تر و خون آشام تر و دراکولا تر و دژخیم تر من در این دنیا کسی رو ندیدم . تو ده سال آزگار منو عذابم دادی و چیزی نگفتم حالا می خوای  با عمر طبیعی پیش برم دهها سال دیگه هم منو عذاب بدی ;/; نمی دونی که چقدر دوستت دارم ;/; -نستوه به خدا نمی خوام عذابت بدم . من لیاقت تو رو ندارم .  مهری خیلی بهتر از من می تونه خوشبختت کنه .. نستوه دست نسیمو گرفت و اونو به پشت تلی از گل و سبزه کشوند . در آغوشش کشید ..-نهههههه ولم کن ..  اذیتم نکن . دلت می خواد بازم خودمو بکشم ;/; -این دفعه هر وقت خواستی خودت رو بکشی به منم بگو. که دو نفری با هم این کارو بکنیم . نمی ذارم تنهایی بمیریم .. یادته ;/; اون وقتا که با هام خوب نبودی نمی تونستی نشون بدی که دوستم نداری .چون دوستم داشتی . حالا بهم بگو دوستم نداری .بگو نمی خوای کنار من باشی .بگو برات هیچی نیستم -بسه دیگه .. بس کن نستوه . -نه بس نمی کنم . من حق خودمو می خوام . حق خودمو از این زندگی ,  از این عشق ,  از این وفا داری . تو این حقوداری از من می گیری .. -نستوه من برات می میرم -تو ;/; برای من می میری ;/; برای مرده من می میری ;/; تو که داری منومی کشی .. دختر آرام آرام  رام آغوش نستوه شده بود . این همون چیزی بود که به اون نیاز داشت . براش مثل یک رویا بود . رویایی دست نیافتنی که حالا بهش دست یافته بود . .. نستوه آروم آروم لباشو رسوند زیر گوش نسیم .. دوستت دارم خیلی بیشتر از این زمانهایی که به خاطرش صبر کردم تا بهت ثابت شه که بی گناهم . دوستت دارم بیشتر از قلب شکسته و منتظرم .. دوستت دارم بیشتر از هر بیشتری .. بیشتر از بی نهایت . بیشتر از بهشت خدا دوستت دارم .. چون با تو به بهشت می رسم . و تو لذت راه منی . لذت حرکت منی .. ..  نسیم پلکاشو گذاشته بود رو هم . . دیگه حرکتی نمی کرد . کاملا سست شده بود . تازه داشت حس می کرد که داره چه ظلمی به خودش می کنه ولی دیگه کار از کار گذشته بود . .-نستوه -جااااااان -نستوه -جااااااان -منو ببوس . برای آخرین بار . برای آخرین بار منو ببوس . و نستوه لباشو به لبای نسیم نزدیک کرد . این بار نسیم  لباشو به نرمی نسیم  برلبان نستوه قرار داد . هر دوی اونا حس می کردند که یه یه چیزی به قلبشون چنگ انداخته . یه حسی که دوست داره تبدیل به شادی شه ولی انگار نمیشه . یه غمی  در قلبشون وجود داره که به این سادگی ها نمی خواد از دلشون بیرون بره . نستوه می تونست با این غم بجنگه . می تونست به مهری همه چی رو بگه . دست سر نوشت باید  قربانی می گرفت اما مهری می تونست خیلی راحت تر به زندگیش ادامه بده تا نسیم . . سالها  بار حسرت و غم بر دوش کشیدن به یاد خاطره ها و اولین عشق بودن .. به این سادگیها فراموش شدنی نیست . هر دو ی اونا با چشایی بسته مثل بیشتر بوسه های داغ و عاشقونه دنیا به عالم عشق و احساس پر کشیده بودند . عشق به اونا لبخند می زد ولی اونا داشتند ازش فاصله می گرفتند . -نسیم دلت نمی خواد از این لحظه های آرام بخش زیاد داشته باشیم ;/; -خدا این طور نمی خواد . -من که می بینم تو نمی خوای .. -شاید باور نکنی نستوه ولی حس می کنم که خیلی بیشتر از اون سالها دوستت دارم . من خیلی بدم . یه آدم بد ارزش تو رو نداره . یه روزی اینو متوجه میشی . -ولی دوستم داری . -نستوه دیگه دنبالم نیا -یه زنگ برای نیاز بزن تا دست از سرت بر دارم . . من که بخشیدمش . تو هم از سهم خودت گذشت کن . ببین شاید فردا فرصتی برای گذشت نباشه . امروز اگه می تونی دست یکی رو بگیر . اگه قلب یکی شکسته برو کمکش .  مرهمی بر دل شکسته و زخمیش باش .هر چند تو بازم داری دلمو می شکنی .. -نستوه تو درکم نمی کنی . …. ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی

بازگشت به صفحه اول وب سایت و لیست تصادفی داستان ها